چپتر 2573: قدرتی متفاوت (بخشِ ۱)
0«توی برج، من و سولوس قوانینِ جادو رو تعیین میکنیم. ازت اجازهآغوش میخوام چون این کار یعنی فاش کردنِ وجودِ برج برای موروک، رایلا، گاریکخودِ و شاید هیولاهایی که ممکنه بعد از حملهٔ شورا به زلکس زنده بمونن.»
«موروک یه احمقه، رایلا رو بهزور میشناسم و گاریک رو هم که اصلاً ندیدم. حتی اگه فقطلازم همین سه نفر باشن، ممکنه امنیتِ من به خطر بیفته و بهتبعش امنیتِ تو. وقتی الیزیا به دنیانبودی بیاد، تو هم مثلِ بقیه یه هدفِ مشروع میشی، برای همین نمیتونم بدونِ تو این تصمیم رو بگیرم.»
«بهت افتخار میکنم.» کامیلا روی پنجهٔ پاهایش بلند شد و بوسهٔ نرمیلازم به او زد. «آره، اجازهم رو داری. گذاشتنِ جونم تو دستای یهاحساسِ احمق و یه بچه یکم ترسناکه، ولی میدونم این کار چقدر برات مهمه.»
«موروک دِرِک نیست و گاریک هم کارل نیست، با این حال نمیتونی بهشونپنجهٔ پشت کنی. نه وقتی که مادرشون داره با چنگ و دندون براشون میجنگه،یکم درست همونطور که همیشه آرزو داشتی مادرِ زمینیت بجنگه. همونکاری که الینا میکنه.»
«لعنتی، هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی از خلأ ممنون بشم که مجبورم کرد حقیقتِ گذشتم رولطفِ بهت بگم.» لیث او را در آغوش گرفت و عشق و صمیمیتش را حس کرد. «بهتنهایی لطفِ اون، دیگه لازم نیست چیزی رو ازت پنهان کنم. تو منو میشناسی. خودِ واقعیمو. همهشون رو.»
لیث خندید.
«اصلاً نمیدونی اینکهبگم دیگه احساسِ تنهایی نمیکنمعشق برام چه معنیای داره.»
«تو هیچوقت تنها نبودی مردِ احمق.» کامیلا بهآرامی پشت و موهایشکامیلا را نوازش کرد. «یادت بیار اژدهای پرِ خلأ بهت چی گفت.جونم آدمای زیادی هستن که دوستت دارن. این تویی که از خودت میرونیشون.»
«اگه میخوای باهاش صلح کنی، بهتره به حرفاش گوش بدی.» کامیلا که ناگهان چیزی فهمیدهصمیمیتش بود، چند بار پلک زد. «یه لحظه صبر کن، چرا داری این موضوع رو بدونِاینکه سولوس با من در میون میذاری؟ این تصمیم رو زندگی و امنیتِ اون هم تأثیر میذاره.»
«دلیلش اینه که—»
«تو قبلاً باهاشبگم حرف زدی وگرفت اون بهت اجازه داده!»
«آره، ولی—»
«همینه دیگه، ما باید حرف بزنیم.» بهآرامی او را از خودش دورآغوش کرد. «اول خلأ افسارپاره میکنه تا به سولوس یه راهِ فرار بدهمیشناسی و حالا هم پرِ خلأ حاضره بهخاطرش با یه شهرِ کامل بجنگه؟»
لیث سعی کرد بحث را عوض کند و گفت: «اوم،آغوش آره. راستی، کلاسای انگلیسیت چطور پیش میره؟ یادمه میخواستی یهکنم زبونِ مخفی یاد بگیری تا با الیزیا با همون حرف بزنی.»
«سعی نکن بحث رو عوض کنی!» کامیلا با عصبانیت سیخونکیاون به سینهاش زد. «تو شخصیتِ چندگانه نداری، فقط احساساتت روهمهشون سرکوب کردی. من باید در موردِ همهٔ اینا چی فکر کنم؟»
«اینکه تقریباً تو کلِ زندگیِ سومم میشناسمش، اینکه تا آخرِ عمر به من پیوندپاهایش خورده و برام خیلی مهمه؟ منظورم اینه که اون همیشه تو ذهنمه. ما دقیقاً بعدمیدونم از اینکه موروک در موردِ گاریک بهمون گفت، در موردِ اینکه چیکار کنیم حرف زدیم.»
لیث با لحنی عذرخواهانه گفت:بشم «من تو رو از بحثبگم کنار نذاشتم، فقط اونجا نبودی.»
«باشه. میبخشمت. فقط همین یه بار.» به شکلی کاملاً اژدهایی غرید؛ از شدتِ خشم دندانهایشاون به نیش و پوستش به فلس تبدیل شد. «منم واقعاً سولوس رو دوست دارم. فقطتنهایی اگه بهخاطرِ نبودِ رابطهٔ جنسی نبود، رابطهتون اونقدر شبیهِ ازدواج میشد که آدم رو معذب میکرد.»
میتونستم بهش بگم این دقیقاً همون چیزیه که منلطفِ و سولوس از همون روزِ اولِ آشناییمون در موردشخودِ شوخی میکردیم. حیف که اونوقت کامی مجبور میشد منو بکشه.
عمارتِ ارناس،مشروع اتاقِ کویلا،نمیتونم در همان زمان.
موروک روی تخت نشسته بود و سرش را میانِگذشتم دستانش گرفته بود. آنقدر تندتند و محکم آه میکشید کهلازم اگر طوفانی در اتاق به پا میکرد، کویلا تعجب نمیکرد.
«چطور؟ چطور تونستم اینقدر احمق باشم؟» از شدتِ استیصال دستشآغوش را گاز گرفت. «من دوتا مغز دارم ولی بیشترِ وقتاکنم جوری رفتار میکنم که انگار اصلاً مغز ندارم. همهچیز تقصیرِ منه.»
کویلا با لبخندی گرم صورتِ موروک را در دست گرفت، مجبورش کرد به او نگاهکنم کند و گفت: «معمولاً بدم نمیومد تو هر دو مورد باهات موافق باشم، ولی اصلاًنبودی نمیدونم داری درمورد چی حرف میزنی. تو مقصرِ چی هستی؟ همهچیز که خوب پیش رفت.
«ما اعتمادِ هیولاها رو جلب کردیم، تو کتابِ مربوط بهمیکنم هماهنگکنندهها رو گرفتی، و حتی تونستی برادرِ کوچیکت رو ببینی.داری البته با این فرض که این رو چیزِ خوبی بدونی.»
موروک گفت: «معلومه که چیزِ خوبیه! شاید تنها نکتهٔگذشتم مثبتِ این مأموریت باشه. حداقل تا وقتی که مثلِدیگه هر چیزِ دیگهای، به زندگیِ گاریک هم گند بزنم.»
کویلا پاسخ داد: «چرا هی اینو میگی؟ اوضاع خیلیلیث بهتر از چیزی که امیدوار بودیم پیش رفت. رایلا طرفِپنهان ماست و با کمکش، فالوئل باید تو مذاکرات موفق بشه.»
موروک ناله کرد: «من گند زدم چون همهچیز بندِ یه دروغه. میدونم وقتی برایپنهان بارون دعا میکنی باید خودت رو برای گلولای هم آماده کنی، ولی من لیثمعنیای ورهنِ لعنتی رو به جونشون انداختم و بهجای گلولای، یه حمومِ خون تحویل گرفتم!
«اگه دربارها به سایرا درموردِ نیمهٔ مسخشدهٔ لیث بگن، همهچیزمیکنم از هم میپاشه. اگه خودش متوجهِ نمایشمون بشه، همهچیز ازداری هم میپاشه. اگه تو جلسهٔ بعدی نتونیم حرفِ قانعکنندهای بزنیم...»
کویلا سر تکان داد و جملهاش را کامل کرد:گذشتم «همهچیز از هم میپاشه. نمیتونم هیچکدوم از حرفایی رودیگه که زدی انکار کنم، ولی نمیفهمم اینا چطور تقصیرِ توئه.»
«تقصیرِ منه، چون اولِ مأموریت تنها چیزی که برام مهم بود این بود که دستم بهدیگه میراثم برسه و روی پدر و مادرت تأثیرِ مثبتی بذارم. من هرگز اکیدنا رو فراموش نکردهبرام بودم، ولی بعد از اون حملهها، فکر میکردم فقط باید چند نفر مثلِ اون رو نجات بدیم.
«مطمئن بودم که بیشترِ هیولاها مثلِ تایفوس یه مشت متعصبِ دیوانهن، و چقدر هم اشتباه میکردم.منو من بودم که با نقشهٔ لیث موافقت کردم. بهخاطرِ ضعفِ من بود که نتونستم پا بهبهآرامی پاش پیش برم و همین باعثِ قتلعامِ اون بیچارهها شد، تا اینکه رایلا و بقیه کمکم کردن.
«اون آدما در حالی مردن که فکر میکردن دارن خودشون رو فدا میکننپنجهٔ تا همنوعهاشون رو نجات بدن، در حالی که فقط مهرههایی روی یه صفحهٔیکم بازی بودن. شاید لیث اونا رو کشته باشه، ولی خونشون روی دستای منم هست.
«حالا بهخاطرِ طمعِ من، مردمِ زلکس در خطرِ نابودیان و اگه این اتفاقگرفت بیفته، گاریک یا میمیره یا برای همیشه تبدیل به یه سقوطکرده میشه. منواقعیمو تمامِ عمرم تلاش کردم اصلاً شبیهِ گلموس نباشم، ولی آخرش تبدیل شدم به خودش.
«یه عوضیِ خودخواه که باکرد زندگیِ بقیه بازی میکنه فقطآغوش برای اینکه به خواستهش برسه.»
کویلا مجبورش کرد در چشمانش نگاه کند و گفت: «دیگه هیچوقت این حرف رو نزن! تو اصلاً شبیهِ گلموسواقعیمو نیستی. تو حتی قبل از اینکه برای اولین بار بهم پیشنهادِ دوستی بدی، حقیقت رو درموردِ خودت بهم گفتی،پرِ در حالی که گلموس مادرت رو تو بیخبری نگه داشت تا اینکه تولدِ تو مجبورش کرد همهچیز رو بگه.
«تو اونقدر به من اهمیت میدی که حاضری میراثِ تبارت رو با خانوادهمپنجهٔ در میون بذاری؛ همون چیزی که گلموس حتی از پسرای خودش هم پنهانش کرد.ترسناکه تو فقط چند ساعته که گاریک رو میشناسی، ولی بیشتر از گلموس نگرانِ حالشی.
«شاید یه عوضی و یه احمقمجبورم باشی، ولی خودخواه یا بیرحم نیستی.آغوش وگرنه الان نداشتیم این حرفا رو میزدیم.»
موروک پس از کمی تأمل دربارهٔ حرفهایگذشتم او گفت: «ممنون. این حرفت برام خیلی ارزشاون داره. فقط از اینکه احساسِ درماندگی کنم متنفرم.»