---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1899: سه نفر اضافی‌اند (بخشِ ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1899: سه نفر اضافی‌اند (بخشِ ۱)

0

سولوس عادت داشت نیمهٔ دیگرِ آن «ما» باشد. او و لیث بیش از پانزده سال تنها «ما»ی‌بگذرونی​ موجود بودند و حالا کامیلا آن را از او گرفته بود. سولوس به زنی نگاه کرد که‌افتاده​ جلوی خانه منتظر بود و فاصله‌اش را حفظ می‌کرد تا فضا و زمانِ لازم را به آن‌ها بدهد.

سولوس متوجه شد‌راستش​ که عمیقاً به‌دوتایی​ کامیلا حسادت می‌کند.

نه به خاطرِ پاهای کشیده‌اش یا اینکه در بیکینی فوق‌العاده به نظر‌حالم​ می‌رسید. و نه به این دلیل که کامیلا به لطفِ تمریناتِ جیرنی، جادوی‌داره​ بازتولدِ سالارک و خوشحالیِ روزهای اخیر، مثلِ یک بیدارشده جوان به نظر می‌رسید.

بلکه چون از طریقِ پیوندش با لیث حس می‌کرد که هر بار‌خودمون​ لیث به کامیلا نگاه می‌کند، نگرانی‌های او را نمی‌بیند و زیرِ بارِ‌اول​ غصه‌هایش نمی‌رود. تنها چیزی که از او حس می‌کرد، عشق و توجهش بود.

نبودِ ارتباطِ جادویی فاصله‌ای میانشان می‌انداخت، اما در‌واسه​ عینِ حال باعث می‌شد شناختِ عمیقشان از یکدیگر‌امروزو​ ارزشمند باشد، نه اینکه آن را بدیهی بدانند.

وقتی سولوس فهمید هیچ خطری در کار‌باشیم​ نیست و لیث چقدر خوشحال است، متوجه شد‌شاید​ که دیگر جایی برای او در آنجا نیست.

برگشت تا به داخلِ برج برگردد و در‌گرمش​ حالی که لبخندِ گرمش به چشمانش نمی‌رسید، گفت:‌ماه‌عسلِ​ «حالم خوبه، ممنون. براتون ماه‌عسلِ خوبی آرزو می‌کنم.»

کامیلا گفت: «راستش، اینکه همیشه فقط دوتایی باشیم داره خسته‌کننده میشه،‌همین​ واسه همین با خودمون گفتیم شاید دلت بخواد برای تنوع امروزو‌جایش​ با ما بگذرونی.» با این حرف، سولوس سرِ جایش خشکش زد.

اول با لبخندی خیره‌کننده به‌داره​ کامیلا و بعد به لیث‌خودمون​ نگاه کرد و پرسید: «واقعاً؟»

وقتی هر دو سر تکان دادند، سولوس با خوشحالی‌خسته‌کننده​ لیث را بغل کرد. حس می‌کرد تا آن لحظه زیرِ‌امروزو​ آب گیر افتاده بود و حالا دوباره می‌توانست نفس بکشد.

پیوندشان ذهنِ عذاب‌کشیده‌اش را تسکین داد و به او آرامش بخشید. هم‌زمان،‌حالم​ هستهٔ لیث او را سرشار از نیرویی تازه کرد و اجازه داد‌باشیم​ هستهٔ برج و هستهٔ سولوس سریع‌تر از همیشه خود را ترمیم کنند.

این اولین تماسشان از زمانِ به دست آوردنِ هستهٔ بنفشِ لیث بود و‌گفتیم​ سولوس می‌فهمید که سرعتِ بهبودی‌اش باز هم بیشتر شده است. همچنین درک کرد‌خیره‌کننده​ که چقدر هم از نظرِ جسمی و هم روانی به لیث وابسته است.

اینکه هنوز راهِ درازی در پیش داشت تا به شخصیتی مستقل تبدیل‌شاید​ شود. با این حال، برای سولوس مهم نبود. در آن لحظه، آن‌قدر‌خیره‌کننده​ از یافتنِ دوبارهٔ خورشیدش خوشحال بود که نمی‌توانست نگرانِ چنین مسئلهٔ پیش‌پاافتاده‌ای باشد.

در همان حال، کامیلا چشم از او برنمی‌داشت و متوجه شد پیوندشان چقدر عمیق است‌شاید​ و سولوس چقدر به کمک نیاز دارد. ردِ خستگی با سرعتی که با چشمِ غیرمسلح دیده‌تکان​ می‌شد از چهره‌اش محو شد، پوستِ رنگ‌پریده‌اش درخشان شد و چشمانِ پرخونش به حالتِ عادی بازگشت.

دیدنِ بلایی که فقط به خاطرِ چند روز دوری‌چشمانش​ از لیث در چنین لحظهٔ حساسی از زندگی‌اش بر‌آرزو​ سرِ سولوس آمده بود، عزمِ کامیلا را جزم‌تر کرد.

کامیلا پرسید: «میشه لطفاً مایو بپوشی،‌باشیم​ سولوس؟ وقتی من بیکینی تنمه و تو‌گفتیم​ لباس پوشیدی، حسِ حماقت بهم دست میده.»

سولوس سر تکان داد و پس از رها کردنِ‌همین​ لیث، با دگردیسی لباسِ روزمره‌اش را به مایویی کاملاً‌حرف​ شبیهِ مایوی کامیلا تغییر داد تا با هم ست شوند.

سولوس به کامیلا حسادت می‌کرد، اما بازپرس نیز دقیقاً همین حس را به‌خودمون​ او داشت. کامیلا به قدرتِ سولوس، استعدادِ جادویی‌اش و پیوندِ عمیقش با لیث‌لبخندی​ حسادت می‌کرد؛ پیوندی که اصلاً نمی‌دانست روزی می‌تواند به پای آن برسد یا نه.

سولوس علایقِ مشترکِ زیادی با لیث داشت که کامیلا نداشت‌نمی‌رسید​ و از همه مهم‌تر، می‌توانست او را در میدانِ نبرد همراهی‌همیشه​ کند؛ جایی که هیچ فضایی برای یک آدمِ عادی وجود نداشت.

همچنین، کامیلا به سولوس حسادت می‌کرد چون در بیکینی فوق‌العاده به‌همین​ نظر می‌رسید. هر دو زن کم‌وبیش انحناهای مشابهی داشتند، اما روی‌جایش​ اندامی به آن ظرافت، نرم‌تر، گردتر و بزرگ‌تر به چشم می‌آمدند.

«فقط روی شکمش تمرکز کن و به خودت بگو که‌خودمون​ شکمت چهار تکه عضله داره.» کامیلا در دل آهی کشید.‌جایش​ «اگه این برای آروم کردنِ غرورت کافی نیست، پس بی‌خیالش شو.»

لیث می‌توانست حس کند بدنِ سولوس چقدر تشنهٔ انرژی‌اش است، پس همچنان‌همین​ دستش را نگه داشت تا روندِ بهبودی را سرعت ببخشد. سپس متوجهِ نگاهِ‌اول​ خیره و بی‌رمقِ کامیلا شد و دستِ دیگرش را به او تعارف کرد.

«ببخشید عزیزم.» هیچ توضیحی‌برج​ به او نداد و‌گرمش​ نیازی هم به آن نبود.

همین که متوجهِ ناراحتی‌اش‌فقط​ شده و فهمیده بود خودش‌میشه​ دلیلِ آن است، کفایت می‌کرد.

آن‌ها به سمتِ خانه رفتند و سپس آنجا را به سولوس نشان دادند. او از آن‌امروزو​ مکان و افسون‌های بی‌شمارش به وجد آمده بود. از چشمانِ منادیون استفاده کرد تا هر گوشه‌لحظه​ و کناری را بررسی کند، به این امید که دست‌کم یکی از رازهای سالارک را فاش کند.

سولوس در حالی که به‌فقط​ میزبانانش نگاه می‌کرد، با لحنی بی‌تفاوت‌واسه​ گفت: «واو، اینجا دوتا اتاق‌خواب داره.»

کامیلا در حالی که وانمود می‌کرد منظورِ پنهانِ‌گرمش​ سولوس را نفهمیده، جواب داد: «آره، اتاق‌مهمانِ خیلی‌ماه‌عسلِ​ خوبیه. حالا بیا، هنوز خیلی چیزا مونده که ببینی.»

لیث مراقب بود که از این‌باشیم​ آتشِ متقاطع دور بماند و وانمود‌خودمون​ کرد از آنچه می‌گذرد بی‌خبر است.

در دل گفت: «کامیلا همین الانش هم‌میشه​ با دعوت کردنِ سولوس تو ماه‌عسل قدمِ بزرگی‌تنوع​ برداشته. اینکه چیزای بیشتری ازش بخوام واقعاً بی‌رحمانه‌ست.»

پس از گشت‌وگذار در خانه، به ساحل برگشتند؛ جایی که‌میشه​ لیث شاگردِ جدیدی برای درس‌های شنایش داشت. سولوس همیشه عاشقِ‌بگذرونی​ دریا بود، اما بدنش هیچ حافظهٔ عضلانی‌ای از تجربه‌های پیشینش نداشت.

او هنوز خاطراتِ لیث دربارهٔ شنا کردن را به یاد داشت، اما دانستن و‌ممنون​ انجام دادن دو چیزِ متفاوت بود. علاوه بر آن، اگر بیش از حد روی حرکاتش‌همین​ تمرکز می‌کرد، مهارش روی همجوشیِ جاذبه را از دست می‌داد و مثلِ آجر پایین می‌افتاد.

سولوس با لبخندِ درخشانی که کامیلا را به یادِ لبخندِ‌واسه​ خودش در روزِ اولشان در آنجا انداخت، گفت: «به جونِ‌حرف​ مامانم، یادم رفته بود چقدر شنا کردن رو دوست دارم.»

کامیلا در حالی که روی سکوی شناورِ نورِ سخت نشسته بودند، پرسید:‌شاید​ «ببخشید، اما مگه تو اولین اقامتت تو کویر، بدنِ انسانیت رو پس‌خیره‌کننده​ نگرفتی؟ پس چرا اون موقع به دریا نرفتی و چرا اصلاً برنزه نشدی؟»

«منظورم اینه که چشمهٔ مانا حتماً اون‌باشیم​ موقع هم اینجا بوده و تو بیشتر‌گفتیم​ از یک ماه تو کویر وقت گذروندی.»

سولوس در حالی که از روی خجالت نگاهش را پایین می‌انداخت،‌گفت​ جواب داد: «حق با توئه، اما اون موقع اون‌قدر کار برای‌فقط​ انجام دادن داشتیم که وقتی برای تلف کردن با تعطیلات نمونده بود.»

کامیلا پیش از آنکه به یاد بیاورد لیث هیچ ایده‌ای ندارد چطور بدونِ او‌شاید​ تفریح کند، به‌خاطرِ بی‌ملاحظگی‌اش نسبت به شریکش به او چشم‌غره رفت. همان چیزی که‌پرسید​ او را به جادوگری بزرگ تبدیل می‌کرد، از او ماشینی سرد و بی‌روح هم می‌ساخت.

سولوس نگاهِ نگرانِ کامیلا را بد برداشت کرده بود: «تقصیرِ‌خودمون​ لیث نیست. من حتی قبل از پیوند خوردن با اون‌جایش​ هم همین‌طوری بودم. مامان همیشه دعوامون می‌کنه چون خیلی شبیهِ همیم.»

خندید، اما درکِ اینکه آن‌ها چه تأثیرِ‌باشیم​ بدی هم روی یکدیگر دارند، باعث شد‌گفتیم​ کامیلا دیگر آن‌قدر به پیوندشان حسادت نکند.

تا زمانِ ناهار، سولوس هم به خوبیِ کامیلا شنا می‌کرد‌نمی‌رسید​ و حسابی اشتهایش باز شده بود. در چند روزِ گذشته،‌راستش​ بینِ افسردگی‌اش و دلتنگی برای دست‌پختِ لیث، چیزِ زیادی نخورده بود.

سولوس به بشقاب‌های بخاردارِ فراوانی که جلویش بود نگاه کرد و تصمیم گرفت وقتِ جبران است. کامیلا از دیدنِ کسی که‌سرِ​ تقریباً به اندازهٔ لیث غذا می‌خورد، مات و مبهوت مانده بود. آفتابِ سوزانِ کویر، نیمهٔ مسخ‌شدهٔ لیث را با گرما و نورِ‌عذاب‌کشیده‌اش​ خورشید تغذیه می‌کرد و نیازش به غذا را کاهش می‌داد، با این حال او هنوز خیلی بیشتر از یک انسان غذا می‌خورد.

ناولها | novelha.net