چپتر 1545: بدنِ شبحوار (بخشِ ۱)
0«تو در عوض کاملاً زندهای،نیست اونم با یه نیروی زندگیِمیکنی ترکخورده. نمیذارم هیچ خطری بکنی.»
اژدهای سایه تیاماتِ کوچکتربرقرار را در آغوش گرفت وبودند حسِ عجیبی به او داد.
نه فقط به این خاطر که لیث با قدِ بهزور ۲۰ متریاش در برابرِ زناگروشبگم حس میکرد یک کودک است، بلکه چون تماسِ میانِ فلسهایشان به آنها اجازه میداد احساساتشاناینجام را طوری به یکدیگر منتقل کنند که لیث هرگز پیش از آن تجربه نکرده بود.
ققنوسها بیشتر از طریقِ خونشان وببینیم با اشتراکِ احساسات در سطحِ تلهپاتی ارتباطبگم برقرار میکردند، اما اژدهایان بیشتر فیزیکی بودند.
این تماس به آنها اجازه داد بارِ رویوقتی دوشِ یکدیگر را حس کنند و بفهمند از ماههاخودم کارِ بیوقفه چقدر خستهاند و چقدر نگرانِ خانوادههایشان هستند.
این آغوش بهزور چند ثانیهمیکردند طول کشید، اما تأثیرش شبیهِتماس یک گفتوگوی طولانی و صادقانه بود.
زناگروش لیث را بهآرامی عقب راند تا در چشمانش نگاه کند و مطمئن شود که میفهمدمیکنی چقدر جدی است: «من مقدمات رو بهت یاد میدم و بعد میریم تا خواهرمون، سینمارا روگفتی ببینیم. برام مهم نیست چقدر یاد میگیری یا نمیگیری، وقتی بگم بس کن، بس میکنی. باشه؟»
لیث شانه بالا انداخت: «آروم باش. من خودم خیلی شعلههایمیگیری مبدأ رو تمرین کردم و هنوز اینجام. تازه، گفتی سینمارا؟باش فکر میکردم اون یه ققنوسه. چطور میتونه خواهرِ ما باشه؟»
زناگروش تودهٔ دودِ بزرگی از سوراخهای بینیاش بیرون داد: «نه، نکردی، بچهزرنگ. تو فقطانداخت آتش بیرون دادی، اون فرق داره. هر وایورن، اژدها و ققنوسی میتونه این کارمیکردم رو بکنه. در موردِ سؤالت هم، اعتراف میکنم که اون فقط خواهرِ ناتنیِ منه.
«اون و قلِ دیگهاش مثلِ تو از بابا و سالارک به دنیا اومدن. با اینماهها حال هیچکدومشون نتونستن دو تا تبار رو با هم ادغام کنن. آخرش به ترتیب یهطولانی ققنوس و یه اژدها شدن، اما برای تو همچنان خواهر و برادرِ تنی به حساب میان.»
«چرا اینقدر مهمه که ببینمش؟»
زناگروش گفت: «سینمارا دستِ راستِ سالارک و یکی از معدود بیدارشدههاییه که تونسته بهمیکنی هستهٔ سفید برسه. اگه ازت خوشش بیاد، نهتنها میتونه تو هر مشکلی که ممکنه باتازه ارباب پیش بیاد کمکت کنه، بلکه ممکنه رازِ هستهٔ سفید رو هم بهت یاد بده.»
لیث با تعجب سوت زدنیست و برای یک بار هممیکنی که شده خودش را خوششانس دانست.
تا الان سه تا بیدارشده با هستهٔ سفید دیدم و اینکه باباروی یاگا عاقلترینشونه، خودش نشون میده زندگیِ ابدی با عقل و هوشِ آدما چیکارطول میکنه. سینمارا یه ققنوسه و تازه یکی از خواهر و برادرای خودمم هست.
بعید میدونم تو همون دیدارِ اول چیزی رو مفت و مجانی بهممیگیری بده، اما اگه بتونم رابطهٔ خوبی باهاش برقرار کنم، شاید بالاخره از شرِشعلههای نیروی زندگیِ ترکخوردهام خلاص بشم و همزمان مشکلِ تناسخم رو هم حل کنم.
لیث پرسید: «باشه، پس سعی میکنم پسرِ خوبیمهم باشم. چه فرقی بینِ شعلههای مبدأ که منشانه مرتب استفاده میکنم و اونایی که قبلاً گفتی هست؟»
اژدهای سایه پاسخ داد: «نشون دادنش راحتتر از گفتنشه. ماهها تمرینِ بیوقفه از من و کیگان وقتخودم گرفت تا به درکِ فعلیمون از شعلههای مبدأ برسیم. اگه به خاطرِ مقایسهٔ یادداشتهامون و تواناییمون بهعنوانِتودهٔ باستانیها تو ترمیمِ سریعِ هر زخمی نبود، سالها زمان میبرد تا یاد بگیرم چطور فلزها رو خالص کنم.»
لیث پرسید: «کیگان کیه؟»
«یه ققنوسِ باستانی. اون موقعی که حسابِ شب رو رسیدیم و به خاکِنمیگیری سیاهش نشوندیم، دیدیش. اون برای من مثلِ یه برادره و برای تو یهمبدأ برادرِ ناتنی. پیشِ سالارک حرفی ازش نزن مگه اینکه بخوای تو دردسر بیفتی.»
زناگروش تکه فلزِ بزرگیخواهرمون را از بُعدِ جیبیاشمهم بیرون آورد و بینشان گذاشت.
«این همون کاریه که وقتی وسطِ نبرد شعلههای مبدأ رو بیرونباشه میدی انجام میدی.» جریانِ آتشی پرتاب کرد که باعث شد فلزکردم ذوب شود و بعد آنقدر بجوشد که چیزی از آن باقی نماند.
شعلههای مبدأ فرقی نمیگذاشتند، هرچه را سرِ راهشان بود میبلعیدندتماس و ماسه را به شیشه تبدیل میکردند. شعلهها حتی انرژیِنگرانِ جهانِ اطرافشان را هم مصرف کردند تا اینکه ناپدید شدند.
زناگروش تکهای اوریکالکوم بیرون آورد و جریانِ دیگری از شعلهها را دمیدمیگیری و گفت: «این کاریه که باید برای پالایشِ فلزات یا استفاده ازشونخیلی تو نبرد به روشهایی که دشمنت حتی نمیتونه تصور کنه، انجام بدی.»
لیث از سولوس خواست مردمکهایش را با چیزی که خودشمیگیری هیئتِ لنزهای تماسیِ منادیون میدانست، بپوشاند. آن دو امضای انرژیِباش یکسانی داشتند و بدنِ غولآسای تیامات سولوس را تقریباً نامرئی میکرد.
این بار، شعلههای مبدأ به فلز برخورد کردند و سطحِ آن، ماسهشانه و انرژیِ جهانِ اطراف را دستنخورده باقی گذاشتند. لیث میتوانست ببیند که شعلههاتازه طوری به داخل و خارجِ اوریکالکوم حرکت میکردند که گویی موجودی زنده بودند.
شعلهها تمامِ ناخالصیهای درونِ فلز را از بین بردندبودند و پیش از آنکه از آن بیرون بزنند وچقدر ناپدید شوند، اندازهاش را به نصفِ اندازهٔ اصلیاش کاهش دادند.
لیث پیشتر وقتی در لایتکیپ با جاکرا، اژدهای زمردین، جنگیده بود، چیزِ مشابهینمیگیری دیده بود. اما این بار، پدیده بهقدری کند رخ داده بود که او وتمرین سولوس بتوانند در حینِ پیشرفتش، آن را با دقت از زوایای مختلف بررسی کنند.
«خبرِ خوب اینه که زناگروش واقعاً تو شعلههای مبدأ استاده. جریانِ انرژیِ جهانبگم بهتر از چیزیه که ما تا حالا با اوریکالکوم بهش رسیدیم و اونکردم موفق شد تو این فرایند حتی یه تیکه آدامانت رو هم از دست نده.»
سولوس گفت: «بعد از کارِ اون، آدامانت بهطورِوقتی یکنواخت تو کلِ نقره پخش شده و هم خواصِخودم جادویی و هم خواصِ فیزیکیِ اوریکالکوم رو بهبود داده.»
«خبرِ بد چیه؟» لیثبرقرار میتوانست حس کند حرفهای بعدیِبودند او در هوا معلق است.
سولوس گفت: «اینکه زناگروش در مقایسه با ما عالیه، ولی در مقایسه بانمیگیری جاکرا افتضاحه. اون موقع که باهاش جنگیدیم، اژدهای زمردین فقط به اندازهای انرژیمبدأ مصرف کرد که با طلسمهای ما مقابله کنه و آرایههامون رو از هم بپاشونه.»
«در عوض، زناگروش برایخواهرمون رسیدن به همون نتیجهمهم کلی انرژی هدر داد.»
لیث جواب داد: «خب، با توجه به اینکه طبقِ سوابقِ پادشاهی،باشه جاکرا قرنها تو گریفون طلایی گیر افتاده بود، در حالی که زناگروشهنوز همین الان بهمون گفت فقط چند ماه تمرین کرده، جای تعجب نداره.»
«علاوه بر این، اون باید مراقب میبود تا به نیروی زندگیش آسیب نزنه، دربفهمند حالی که جاکرا نامیرا بود. اون میتونست دیوانهوارترین آزمایشها رو انجام بده و بدنش روگفتوگوی تا آخرین حدِ توانش تحتِ فشار بذاره، چون آکادمیِ گمشده هر آسیبی رو ترمیم میکرد.»
صدای زناگروش پر ازبعد غرور بود: «نظرت درموردِببینیم مهارتِ خواهرِ بزرگت چیه؟»
او تنها چند سال بود که شعلههای مبدأ خود را پسنمیگیری گرفته بود، با این حال از قبل قادر بود اوریکالکوم راخیلی که ضعیفترین و قلقدارترین فلز در میانِ فلزاتِ افسونشده بود، پالایش کند.
لیث با حسرت آهی کشید و گفت: «به نظرم کارت عالیه. من ماههاست دارم تمرینآروم میکنم و اصلاً نزدیکِ سطحِ تو هم نیستم. برام سخته اعتراف کنم که چشمانِ اژدها روچطور به ارث نبردم، پس مگه اینکه فقط میخواستی خودنمایی کنی، باید برام توضیح بدی چیکار کردی.»
اژدهای سایه دستی به سرِ تیامات کشید و گفت: «نگرانتماس نباش برادرِ کوچولو. چشمانِ اژدها دانای کل نیستن. من دارمشوننگرانِ و با این حال به اندازهٔ تو براش جون کندم.»
«چی؟ چرا؟»
زناگروش گفت: «چشمانِ اژدها به ما اجازه میدن ماهیتِ چیزها رو درک کنیم،بگم اما فقط چیزهایی که از قبل اصولِ پایهشون رو میفهمیم. برای مثال، منکردم میتونم هرکدوم از طلسمهای جاذبهت رو بازتولید کنم، چون جادوی گرانش رو بلدم.»
کاش حداقل یه طلسمِمهم جاذبهٔ لعنتی داشتم! لیثوقتی در دل غر زد.
«در عوض، اون موقعی که تمرینِ شعلههای مبدأ روبودند شروع کردم، چشمانِ اژدها بیفایده بودن، چون اصلاً نمیدونستم دارمخستهاند به چی نگاه میکنم. صفر ضربدر هر عددی همیشه صفره.»