چپتر 1300: ترس و مردگان (بخشِ ۲)
0«بماند که یه کثافتکاریِ بزرگ به بار میآوردواژهای که باید قبل از صبحونه تمیزش میکردم، اونمتوانست در حالی که مثلاً قرار بود تعطیلاتِ منم باشه.»
لیث با پنج چشمش به تماشاچیان نگاه کرد و خسارتِ واردشده بهاتاق مسافرخانه را سنجید، و همزمان چشم از زندانیانش برنمیداشت. مهمانانِ عادیِ هتلانسانی چنان ترسیده بودند که دستهایشان را جلوی دهانشان گرفته بودند تا جیغ نکشند.
هیچکس گریه نمیکرد، اما نه از روی شجاعت. فقط میترسیدند حتی یک نالهٔتسلیم ضعیف توجهش را جلب کند. در مقایسه با سکوتی که از زمانِ ورودِتقتقِ لیث بر اتاق حاکم شده بود، هیاهوی نبردِ پیشینِ مزدوران شبیهِ رؤیایی شیرین بود.
با دگردیسی به هیئتِ انسانی برگشت و زرهِساییدند اسکیلواکر را به ردای آبیِ تیرهٔ جادوگرِ اعظمبسته تغییر داد و آویزِ ارتباطیاش را بیرون آورد.
«جنگ.» هیچکس نامِ شمشیر را نمیدانست،تقتقِ برای همین گمان کردند این واژهغیرانسانی باید نوعی دعوت به مبارزه باشد.
مزدوران و افرادِ عادی، همه دستهاجلب را پشتِ سر گذاشتند و بهاتاق نشانهٔ تسلیم، پیشانی بر زمین ساییدند.
«بله؟» زبانههای سلاح مثلِ انگشتانی چابک باز و بسته شدند وگذاشتند با تقتقِ خود واژهای مفهوم ساختند. این صدای غیرانسانی هیچ لحنیچابک نداشت، اما باز هم توانست اشتیاقِ جنگ را برای نبرد برساند.
خونی که غلاف را تشکیل میداد، به شکلی هیپنوتیزمکنندهبله میلغزید و به هم میپیچید، و چشم برداشتن از آنخود را برای کسانی که شاهدِ این پدیده بودند ناممکن میکرد.
لیث گفت: «هر کیبسته خواست بدونِ اجازهٔ من ازمفهوم اتاق بره بیرون رو بکش.»
«بله.» مُهرهای روی تیغه با اشتیاقِ کودکی تقتقمقایسه کردند که با کاغذِ کادوی هدیهای که مدتها منتظرشپیشینِ بوده بازی میکند و برای باز کردنش بیتاب است.
«من جادوگرِ اعظم ورهن هستم. میخوامافرادِ یه جرم رو گزارش کنم ونشانهٔ به یه تیمِ پاکسازی نیاز دارم.»
در همان حال که لیث موقعیتش و گزارشی کوتاه از وقایع را به متصدیِ شیفتِ شب میداد، چندتقتقِ تن از مزدوران که به خروجی نزدیکتر بودند، پا به فرار گذاشتند. حالا که پای انجمن وسط کشیدهشکلی شده بود و اگر لیث واقعاً همان کسی بود که ادعا میکرد، مرگ راهِ نجاتِ آسانی به حساب میآمد.
جنگ به سویشان هجومبسته برد و هر بارواژهای در یک چشمبههمزدن برمیگشت.
هیچ فریاد یا صدای افتادنی سرنوشتِ فراریان را لو نداد؛زمانِ همهچیز در سکوت رخ داد. با این حال، غلاف با هرشیرین جانی که میگرفت، ضخیمتر میشد و رنگش جلوهٔ بیشتری پیدا میکرد.
لیث در انتظارِ رسیدنِ نیروی کمکی، به تماشاچیان کمک کرد روی پا بایستند، کسانیپیشانی را که در درگیریِ مزدوران مجروح شده بودند درمان کرد، و پس از اجرایواژهای طلسمِ سکوت روی تاجران، تمامِ دست و پایشان را شکست تا کسی صدایشان را نشنود.
با اینکه افرادِ عادی بودند، تقصیرِ آنها بود که تعطیلاتشزبانههای تا مرزِ نابودی رفته بود. آنها قضیه را شخصی کرده بودندمفهوم و لیث از اینکه کارِ ناتمامی به جا بگذارد متنفر بود.
با ترحمِ ظاهریاش و درمانهای رایگانی که ارائه داد، تا زمانِ رسیدنِ پاسبان، کارکنانِ مسافرخانهنداشت و مهمانان دوباره روحیهشان را به دست آورده بودند. نوشیدنیها مهمانِ مسافرخانه بود و باشاهدِ جریان یافتنِ شجاعتِ مایعِ کافی در رگهایشان، وقایعِ اخیر دیگر آنقدرها هم بد به نظر نمیرسید.
طوفان دستکم برای آنها به خیر گذشته بود، و نبودِ خونریزی کلِاتاق ماجرا را شبیهِ داستانِ نقالان کرده بود. لیث حتی لوحی برای صاحبِ مسافرخانهبرگشت حکاکی کرده بود که رویش نوشته بود: «آبجوی من از شمشیر بُرندهتر است».
همه به این شوخی خندیدند و بیتاب بودند تا داستانِ پشتِ آن را برای هرزمین کسی که حاضر بود گوش دهد، تعریف کنند. لیث حواسش بود وقتی از پاسبان درخواستِساختند اشدِ مجازات، یعنی اعدام با شکنجه را میکند، کسی صدایش را نشنود تا حالوهوایشان خراب نشود.
مزدوران از طریق دروازههای وارپ ناپدید شدند و نجارها بیآنکه ردی از مبارزه برچابک جا بگذارند، خسارتها را تعمیر کردند. هرچه اتاق بیشتر تعمیر میشد، خاطرهٔ نبرد حماسیتر واشتیاقِ کمتر وحشتناک به نظر میرسید؛ نمونهٔ بینقصِ «از دل برود هر آنکه از دیده برفت».
لیث بهسرعت غنائم جنگیاش را بررسی کرد و سلاحهای افسونشدهٔ بیمصرفصدای را به قیمتِ بازار به انجمن فروخت. بهعنوان قربانی، روی بخشی ازمیداد کالاهای حالا بیصاحب نیز ادعای مالکیت کرد و آنها را هم فروخت.
پادشاهی نیمی از آن را مصادره میکرد تامقایسه خساراتی را که تاجران به بار آورده بودندنبردِ بپردازد و درآمدِ ازدسترفتهٔ مسافرخانه را جبران کند.
صبحِ روزِ بعد، بچهها متوجهِ لوح، خلوتتر بودنِهمه مسافرخانه و بوی چوبِ تازه شدند، اما چون همهبله با آنها خندان بودند، توجهی به این موضوع نکردند.
وقتی پیشخدمتِ بلوندِ ککمکی از او پرسید که آیا مشکلی نداردسلاح ۴۰ سکهٔ مس را بهعنوان انعام نگه دارد، لیث گفت: «یعنیساختند چی که نباید پولِ شامِ جانورام رو بدم؟ این تو قرارمون نبود.»
او پیشتر با صاحبِ میخانه صحبت کرده و به او توضیح داده بود که هرنداشت چقدر هم سپاسگزار باشد، لیث مفتخور نیست. نمیخواست بچهها از اتفاقاتی که افتاده بود باخبرشاهدِ شوند یا فکر کنند جادوگر بودن به کسی اجازه میدهد امتیازِ ویژهٔ بیدلیلی طلب کند.
«میدونم، ولی ایننالهٔ تخفیف نیست. اوناجلب اصلاً چیزی نخوردن.»
با این حرف،نالهٔ نزدیک بود صبحانهجلب در گلوی بچهها بپرد.
لریا گفت: «غیرممکنه! آبومینوسمقایسه مثل یه اژدها غذااتاق میخوره. حتماً مریض شده.»
آران پرسید: «اونیکس هم همیشه بشقابِخود دوم و سوم و چهارم روهیچ میخواد. میشه لطفاً یه معاینهٔ کامل بکنیشون؟»
نشاطبخشی نشان داد که جانورانِ جادویی کاملاً سالم و سرحالاند و معدههایشان هنوزمثلِ پر است. لیث تنها پس از اطمینان دادن به بچهها و فرستادنشان بههیچ سرِ میز توانست از جانوران بپرسد که چرا بینِ مدفوعشان لباس پیدا میشود.
کویرِ خون، شهرِکند کوینتان، مقرِ موقتِزمانِ اتاقِ جنگِ درباریِ نامردگان.
سه سوارِ بابا یاگا بهندرت یکدیگر را میدیدند. هر یک از آنها مأموریتِلحنی مخصوصبهخود، اهدافِ شخصی، و سروکار داشتن یا نداشتن با دربارشان را داشتند. آنهامیپیچید چهرههایی افسانهای بودند که بیشتر به جامعهٔ نامردگان الهام میبخشیدند تا اینکه رهبریاش کنند.
برگهای برنده، سلاحهای کشتارجمعی که درباریِ نامردگان بهعنوان عاملِ بازدارنده در برابرِ زندهها از آنها استفادهباز میکردند. با این حال، پس از آنکه شب بهیکباره شورا، پادشاهیِ گریفون و سازمانِ ارباب را بهخونی خشم آورده بود، سهقلوهای بابا یاگا مجبور شده بودند نقشی فعال در تلاشهای جنگی بر عهده بگیرند.
بدونِ آنها، دربارها تا الان تکتکِ نبردها در پادشاهیِ گریفونزمانِ را باخته و از قلمروِ تایریس محو شده بودند. بهخصوصرؤیایی به نظر میرسید سازمان کینهای شخصی از آنها به دل دارد.
سواران نمیفهمیدند چرا سازمان حاضر است تا زمانی که به شب نزدیکتر میشود،پیشینِ متحملِ خساراتِ اقتصادی و حتی قلمرویی شود. آنها هیچ ایدهای نداشتند که با حملهجادوگرِ به کسانی که مسخشدگان آنها را خانوادهٔ واستور میدانستند، پا در لانهٔ زنبور کردهاند.
با این تفاوت که تکتکِ این زنبورها، موجودِ کینهتوزِ باستانیایصدای بودند که میتوانستند سریعتر از آنکه یک خونآشام خونِ طعمهاشغلاف را تا قطرهٔ آخر بمکد، کوهی را با خاک یکسان کنند.
سواران جلسهٔ جنگ را در کوینتان تشکیل داده بودند، زیرا امپراطوریِ گورگون و کویرِ خونچابک هنوز نسبتاً امن بودند. این شهر در سمتِ کویر نزدیکِ مرزهایشان قرار داشت و آناشتیاقِ را به آخرین جایی تبدیل میکرد که حتی یک نگهبان ممکن بود در آنجا دنبالشان بگردد.