چپتر 1271: خانواده و هدایا (بخشِ ۱)
0«علاوه بر این، تا وقتی اینخوشم مسائل حل نشن، قصد ندارم لوتیا روناکجاآباد ترک کنم مگر اینکه واقعاً ضروری باشه.
«در این بین، میتونید به خونههای خودتون برگردید. همهٔ ما حق داریمآدمای کمی استراحت کنیم تا از مأموریتهامون بهبود پیدا کنیم. فقط به کمکِکرد فریا نیاز دارم تا یه هدیه برای پدر و مادرم آماده کنم.»
فلوریا پرسید: «چی؟ اونا نزدیک بودمورد دشمنِ دورانِ بچگیت رو برگردونن تودقیقاً خونهت و تو میخوای بهشون هدیه بدی؟»
لیث پاسخ داد: «عصبانی موندن از دستشون هیچ فایدهای نداره جز اینکه خانوادهم رو از همخوشم میپاشه. اگه در مورد اورپال درست فکر کرده باشم، این دقیقاً همون چیزیه که اون میخواد. منباعث قرار نیست طبقِ قوانینِ اون بازی کنم. فقط مثلِ همیشه رفتار میکنم، انگار که اصلاً وجود نداره.»
تیستا که از انتخابِ او کمی بهش برخوردههروقت بود، گفت: «باشه، ولی چرا فریا؟ اون یهآدمای بیدارشده نیست و حتی بینِ ما کممهارتترین جادوآهنگره.»
صدای فریا لبریزنمیاد از طعنه بود: «ممنون،مادرمون تیستا. منم دوستت دارم.»
«چون کولگا در کنارِ اونهمه وحشتش، چندتا ایدهٔ خوب هم داشتباشم که دلم میخواد امتحانشون کنم. از این واقعیت خوشم نمیاد که هروقتهمیشه یکی از ما خونه نیست، پدر و مادرمون وسطِ ناکجاآباد گیر میافتن.
«آدمای عادی نمیتونن پرواز کنن یا وارپ کنن، و همین باعث میشه راحت بشه دستگیرشون کرد.خوشم همون لحظهای که مامان و بابا از آرایههای دورِ خونهمون بیرون میرن، طعمههای راحتی میشن. حتیهمین سپاهِ ملکه هم فقط تا حدی میتونه کاری کنه، چون جادوی بُعدی رو میشه بهراحتی مسدود کرد.»
کویلا اشاره کرد: «دلیلِامتحانشون محکمتریه برای اینکه نبایدهروقت فریا رو انتخاب کنی.»
فریا غرید: «یهنمیاد کلمهٔ دیگه بگیدخونه تا دخلِ همهتونو بیارم!»
«متأسفم کویلا، اما اگهمیپاشه میخوام یه دولورین بسازمدرست به استادِ فضا نیاز دارم.»
دوکنشینِ اساگور، خانهٔ زوگار واستور.
پس از جذبِ موفقیتآمیزِ هستهٔ مسخشده، ارباب دلایلِ زیادی برای خوشحالی داشت.آدمای از همیشه قویتر شده بود، حالا میتوانست از جادوی آشوب استفاده کندکرد و هر روز که میگذشت، طلسمهای بیشتری را به جادوی راستین تبدیل میکرد.
هستهٔ سیاهش به او تواناییهای یک جانورِ امپراطورِ غیرِ بیدارشده و حتی کمی بیشترچیزیه را داده بود. با این حال، حتی اطمینان دادنِ زناگروش مبنی بر اینکه جزوجود نشاطبخشی هیچچیز نمیتواند ماهیتِ دورگهاش را کشف کند، نتوانست نگرانی و خشمِ واستور را فروبنشاند.
نگرانی به این دلیل که زناگروش هرچه میگفت، مانوهار راایدهٔ نمیشد دستکم گرفت. خدای درمان چنان بارها غیرممکنها را بهراحتیخونه ممکن کرده بود که ارباب حسابش را از دست داده بود.
نمیتوانست این فکر را تحمل کند که یک برخوردِ تصادفی با مانوهار استفادهاشناکجاآباد از هنرهای ممنوعه را لو بدهد و او را مجبور کند پیش ازبشه آنکه تمامِ مهرههایش روی صفحه در جای خود قرار گیرند، نقشهاش را عملی کند.
از بختِ بدش، واستور نمیتوانست برای همیشه از همکارِ محترمش دوری کند. فکرِ اینکه تایریس حقایقکنن را کنارِ هم بگذارد و دههها تلاشِ سخت را ویران کند، دلش را آشوب میکرد، امامیرن حتی این هم در برابرِ خشمی که تقریباً چشمانش را کور کرده بود، هیچ به حساب میآمد.
باورم نمیشه اون انگلهای خانوادهٔ بفرا جرئت میکنن هم با لیث و هم با مناون دربیفتن. شاید پدر و مادرِ زینیا باشن، ولی اگه فکر میکنن میذارم خوشبختیِ تنها کسیانتخابِ رو تو این لجنزار که واقعاً برام ارزش قائل میشه خراب کنن، سخت در اشتباهن.
هنگامی که واستور این افکار را ازخونه سر میگذراند، هروقت احساساتش به انرژیِ آشوب اجازهٔنمیتونن طغیان میداد، نقطههای سیاهی روی پوستش پدیدار میشد.
من از زندگیِ زینیا بیرون موندم تا اگه نقشهم به هم ریخت، اوندرست با من پایین کشیده نشه، ولی لعنت به من اگه بذارم همون حشراتیبازی که تو گذشته نزدیک بود به کشتنش بدن، دوباره زندگیش رو مسموم کنن.
کاش میتونستم فقط زناگروش رو بفرستم تا یه تصادف براشون جور کنه،خوب ولی اونوقت تقصیرش میافتاد گردنِ لیث. بچهٔ بیچاره، هم باید با اوناناکجاآباد سر و کله بزنه هم با اون برادرِ بیارزشش. البته اونو میتونم بکشم.
فقط باید یه راهِ حاشای موجه برای لیث بذارم و مطمئن بشم که کلِ جنازهٔ ملنوارپ نیستونابود میشه. این عوضی هیچکس رو نداره و همین الانش هم سالهاست که گموگور شده. میتونمطعمههای ملن رو بفرستم به یه سفرِ بیبازگشتِ قشنگ، یا مجبورش کنم قبل از خودکشی یه یادداشت بنویسه.
نه، بیخیال. بانو ورهن همین الانشیکی هم بهخاطرِ تریون بهاندازهٔ کافی زجرمیافتن کشیده. حقشه کمی آرامش داشته باشه.
واستور پروندهای از ملن اهلِهیچ سیرمو داشت که به نظرشاگه بیش از حد سبک بود.
طبقِ اطلاعاتی که زناگروش جمعآوری کرده بود، ملن پس ازچندتا خدمتِ سربازیِ داوطلبانه، ارتش را ترک کرده بود، زیرا بعدیکی از دو سال حتی نتوانسته بود به درجهٔ سرباز یکم برسد.
ملن ثابت کرده بود که بااستعداد، بااراده و کاردان است، اما عطشش براینمیتونن قدرت اغلب با نظم و انضباط تداخل پیدا میکرد. او چندین سابقهٔ تخلفبابا به دلیلِ بحث با افسرانِ فرمانده و راه انداختنِ دعوا با دیگر سربازان داشت.
طبقِ یادداشتها، همهٔ این موارد به این ربط داشت که همتیمیهایشگیر سریعتر از او ترفیع میگرفتند. ملن دوست داشت در طولِ بحث بیشتربشه از مشتهایش استفاده کند تا مغزش؛ چیزی که ارتش نمیتوانست تحمل کند.
پس از ترخیصِ نهچندان آبرومندانهاش، ملن در گردابی از جرایم افتاده بود کهدرست باعث میشد مدام به زندان بیفتد و آزاد شود. حتی بهعنوانِ یک مجرمبازی هم مهرهٔ کوچکی به حساب میآمد و چیزی بیشتر از یک اوباشِ ساده نبود.
با این حال، درست پس از اینکه لیث از آکادمی فارغالتحصیل شد و نامِ خانوادگیاش را به دستنمیاد آورد، ردِ او کور شده بود. به نظر میرسید ملن سالها ناپدید شده و هیچ ردی از خودراحت به جا نگذاشته بود، تا همین چند هفته پیش که خیلی بهموقع از مرگِ برادرش باخبر شده بود.
بهانهای بینقصنمیاد برای در زدنِخونه خانهٔ خاندانِ ورهن.
یه جای کار میلنگه. حتی رابطهای من تو دنیای زیرزمینیِناکجاآباد امپراطوریِ گورگون و کویرِ خون هم نتونستن چیزی درموردش پیداباعث کنن. اگه این یارو آدم شده باشه، پس منم یه نگهبانم.
واستور همانطور که بهدستشون انعکاسِ خودش نگاه میکرد،خانوادهم در این فکر بود.
بدنِ انسان در مقایسه با هیولاها ضعیف بود و هرچه بیشترایدهٔ کنترلِ هستهٔ سیاهش را از دست میداد، آشوب گوشتِ بیشتری رامادرمون میبلعید. لحظهای که نقطههای سیاه تمامِ پوستش را میپوشاندند، واستور میمرد.
باید چند نفسِ عمیق میکشید تا آرام شود.ناکجاآباد ارباب از فنهای تنفسی استفاده کرد که فرزندخواندههایش درهمین طولِ هزارهها آموخته بودند تا آشوب را فرو بنشاند.
تنها در آن زمان بود که میتوانست از جادوی درمان استفاده کند تا ماهیچههای حالا بیحفاظش راکنن با پوستِ جدید بپوشاند و بخشهای ازدسترفتهاش را احیا کند. هستهٔ سیاه به او قدرت میداد، اماطعمههای در عین حال از هر چیزی که حاویِ عنصرِ نور بود تغذیه میکرد، از جمله بدنِ خودِ واستور.
صدایی خشن و آشنا که شبیه به پارسِ سگ بود، باعث شداورپال واستور برگردد: «قصدِ توهین ندارم بچه، اما برای برگشتن به صحنهٔ انسانهاطبقِ صد سال زود اومدی. یه اشتباه میتونه همهٔ ما رو به نابودی بکشونه.»
موجودی که با نقضِ تمامِ آرایههای دفاعیِ خانهاش از یک دروازهٔ بُعدی بیرونداشت میآمد، شبیه به گرگی انساننما با قدِ تقریباً ۲٫۵ متر بود که خزیمیافتن ضخیم و قیرگون او را پوشانده بود و چشمانی به رنگِ رنگینکمان داشت.
ارباب پرسید: «اینجا چیکار میکنی؟ قرار بود کشیکِ خونهٔ لیث روآدمای بدی تا اگه شب برگشت، آماده باشی.» برای ارباب سخت بوددستگیرشون که جلوی خشمش را بگیرد تا دوباره بدنش را ناقص نکند.
«وارگها تو انجامِ چند کارِهروقت همزمان عالیان. حالا که ویرملینگ برگشته،گیر یه دم هم از سرشون زیاده.»
تزکا پیش از تبدیل شدن به یک مسخشده، یکمیپاشه فیلگیا بود؛ یک جانورِ امپراطور از نوعِ روباه کههمون بسته به استادیهای عنصریاش میتوانست تا هفت دم درآورد.
قدرتهای آنها متفاوت از هیدراها عمل میکردکنارِ و نمیتوانستند از چیرگی استفاده کنند، امادلم این موضوع از خطرناک بودنشان چیزی کم نمیکرد.