چپتر 2636: فصل 2636
0نمایندگانِ باقیمانده برایبیرون جلبِ توجهِ لیثدلایل با هم رقابت میکردند.
تازه علاوه بر اون، فقط کساییدلایل واسه این نقش انتخاب میشن کهافتخاریِ دستکم سه قرابتِ دیگه داشته باشن.
از رفتارِ بچگانهشون معلومه که بدجوری لنگِ شعلههای مبدأ هستن. هیچکدومشون هیچبدشان قولی بهم نداده ولی همهشون دارن سعی میکنن خودشونو تو دلم جا کنن.تصمیم وقتشه اوضاع رو کمی به هم بریزم و ببینم چی میاد روی آب.
لیث پیش از اینکه دستدادند به کار شود، منتظر ماندکرد تا تعارفات و خداحافظیها تمام شود.
تنها شخصِ دیگری که پارلمان به او توجه و احترام نشان داد، آلیجاهآنها بود، اما این کارشان هم نیتِ پنهانی در پسِ خود داشت. نمایندگان بسیار مشتاقهدفشون بودند داستانهایش را بهعنوانِ نامزدِ پیشینِ وقایعنگار بشنوند و عصای ایگدراسیلش را بررسی کنند.
همچنین کنجکاویِ زیادی دربارهٔ وضعیتش بهعنوانِ بیدارشده و نفوذی که از طریقِافتخاریِ جایگاهش در شورا در دنیای بیرون داشت، نشان دادند. به همین دلایل،آنقدرها دعوتنامههای زیادی دریافت کرد تا وقتش را بهعنوانِ مهمانِ افتخاریِ آنها بگذراند.
عوضیهای طمعکار!
از بختِ بدشان، آلیجاه پسدادند از مدتها سیاستبازی در کنارِکرد آتونگ، دیگر آنقدرها سادهلوح نبود.
تنها هدفشون اینه که از من استفاده کنن تا اگهوقتش پارلمان تصمیم گرفت به درخت خدمت کنه و اونا نخواستنسیاستبازی تبعیت کنن، واسه خودشون تو دنیای بیرون جایی دستوپا کنن.
میخوان منو بکشونن سمتِ خودشون تا ازم بهعنوانِ عاملِکرد بازدارنده در برابرِ قبیلههای دیگه استفاده کنن و ازبدشان رابطهام با لیث واسه دسترسیِ مخفیانه به تواناییهاش بهره ببرن.
در حالی که لبخند میزد و یکییکی از آنها تشکر میکرد، هیچکدامبدشان از این افکار در چهرهاش نمایان نشد. سپس دعوتشان را رد کرد وتصمیم بهانه آورد که عجله دارد تا وضعیتِ مذاکرات را به شورا گزارش دهد.
لیث پیش از خداحافظی با آنها گفت: «از پیشنهادِ همهتون ممنونم، امامهمانِ دوست ندارم بینتون فرق بذارم. میخوام تصمیمتون رو با ذهنی آزاد از بارِآنقدرها اتحادهای احتمالیِ آینده بگیرید و پیشنهادهای مختلف رو فقط بر اساسِ شایستگیشون بسنجید.»
«به همین دلیل، نمیتونم تو سترالی بمونم و نمیتونم لِآهی رو با خودم ببرم.» با این حرفها رنگ ازمدتها روی لِآهی پرید و تنها اثری که از رنگ در چهرهاش ماند روی گونههایش بود، انگار لیث سیلیِ محکمی بهخودشون او زده باشد. لیث ادامه داد: «وظیفهٔ من در قبالِ شورا، درست مثلِ وظیفهٔ شما، نیازمندِ رازداری و احتیاطِ کامله.»
«نمیتونم از راهنمای وفادارم بخوام بینِدلایل وظیفهاش بهعنوانِ میزبانِ من و وظیفهاشافتخاریِ در قبالِ مردمش یکی رو انتخاب کنه.»
بالِزا با آهی گفت:وقتش «میفهمم.» در همین حال، لِآهیعوضیهای بهجز رنگپریدگیاش، کاملاً بیتفاوت ماند.
لیث یک آویزِ ارتباطیِ نقرهای به لِآهی داد و گفت: «با اینمهمانِ حال، بهعنوانِ نشانهٔ دوستی و از اونجا که به وسیلهای برای ارتباط نیازآنقدرها داریم، میخوام این رو داشته باشید. رونِ من از قبل روش ثبت شده.»
«هروقت خواستید با من صحبت کنید یادعوتنامههای وقتی مشورتِ پارلمان تموم شد، میتونید باهام تماسعوضیهای بگیرید تا یه محلِ ملاقاتِ بیطرف تعیین کنیم.»
آویزهای ارتباطی در گارلن اشیائی پیشپاافتاده بودند، اما برای الفهایی که مدتهاافتخاریِ پیش از آنکه جرون کلاوین، دومین فرمانروای شعلهها، آنها را با بقیهٔآنقدرها موگار به اشتراک بگذارد تبعید شده بودند، گنجینهای بیقیمت به شمار میرفتند.
برای الفها، این آویز شگفتیِ جادوآهنگریِ مدرن بود. بهعوضیهای دلیلِ تواناییاش در ایجادِ هولوگرام، امیدشان را برای یادگیریِآنقدرها رازهای استادیِ نور از طریقِ مطالعهٔ افسونهای آویز زنده میکرد.
همهٔ اینها خیالی باطل بود. جادوگرانِ راستین و بدلی از روزِوقتش عرضهٔ آویزها برای این کار تلاش کرده و شکست خورده بودند،کنارِ اما الفها در جهلِ خود راهی برای دانستنِ این موضوع نداشتند.
لیث با یک حرکت، طعمِ دنیای بیرون را بهکرد آنها میچشاند، پیشرفتهایی را که جادو از زمانِ تبعیدشان کردهمدتها بود نشانشان میداد، و هیزمِ بیشتری به آتشِ رقابتشان میریخت.
دیدنِ اینکه اربابِ اژدها چنین «گنجی»دلایل را به این سادگی میبخشید، قطعاًافتخاریِ درگیریِ داخلیِ میانِ قبیلهها را شعلهور میکرد.
لیث لهآهی را برای این هدیه انتخاب کرده بود چون او عضوِ قبیلهٔ رافیروسیاستبازی بود و این حرکت شبیهِ تبعیض به نظر میرسید و بقیهٔ قبیلهها را وادارخدمت میکرد تا برای پسگرفتنِ جایگاهی که گمان میکردند از دست دادهاند، سخت تلاش کنند.
مهمتر از آن، لهآهی تنها کسی بود که حتی اگر فقط از روی منفعت بود، ذرهایعوضیهای وفاداری به او نشان داده بود. بر اساسِ چیزی که آلیجاه به لیث گفته بود، اگرتصمیم مذاکرات شکست میخورد، این زنِ الف هیچچیز به دست نمیآورد و همهچیزش را از دست میداد.
هدفش این بود که او را وفادار نگه دارد، حتی بهمهمانِ بهای بازی با احساساتش، تا در داخلِ پارلمان کسی را داشتهآتونگ باشد که اگر اوضاع خراب شد، بهموقع به او هشدار دهد.
لهآهی دهان باز کرد تا از او تشکر کند، اما فقط جیغی دخترانه ازبگذراند گلویش خارج شد. سنگِ تصفیهشده را در یکی از جیبهایش گذاشت و بعد آویز رااستفاده گرفت و با تمامِ توانی که در بدنِ ظریفش داشت، لیث را در آغوش کشید.
لهآهی صورتش را در سینهٔ او پنهان کرد و گفت: «ممنونم،بختِ لرد قیسال. قول میدم با جانم ازش محافظت کنم. از اعتمادتوناینه سوءاستفاده نمیکنم و زیاد هم باهاتون تماس نمیگیرم. یعنی نه خیلی زیاد.»
لیث با خودش فکر کرد: «با توجه به واکنشِ اون، لبخندِ روی لبِ بالازا وبگذراند اخمِ بقیه، حتماً اینو یه جور هدیهٔ نامزدی حساب میکنن. اگه فکر کنن من مخترعِاستفاده آویزها هستم، جایگاهم تو چشمشون میره بالا و با دیدِ بهتری به پیشنهادم نگاه میکنن.»
یک بارِ دیگر خوشحال شد که سولوس همراهش نیست. تقریباً میتوانست صدای غرغرهای اوبگذراند را در سرش بشنود که بهخاطرِ دستکاریهایش سرزنشش میکرد؛ اینکه چطور برای کنترلِ پارلماناینه نخها را میبافت و برایش مهم نبود در این مسیر چه کسی آسیب میبیند.
پژواکِ سولوس گفت: «دروغ با پنهانکاری بازم دروغه! اون دخترِ بیچاره هیچ کارِ اشتباهیبگذراند نکرده. چند بار ثابت کرده که حاضره جونشو برات فدا کنه، اونوقت اینجوری جوابِ محبتشواستفاده میدی؟ واقعاً ازت ناامیدم، لیث تیامات ورهن. فقط صبر کن تا اینو به کامی بگم.»
غرغرها همینطور ادامه پیدا میکرد، اماافتخاریِ این سولوسِ واقعی نبود و لیث هیچمدتها مشکلی برای قطع کردنِ این صدا نداشت.
با کمی فکر، فهمید کهدادند این دقیقاً همان چیزی بودکرد که سولوس قرار بود بگوید.
«دهنم سرویس، یا خیلی وقتمونو با هم میگذرونیمدریافت یا دارم حسِ ششم پیدا میکنم. شرط میبندم همونبختِ اولیه. باید به فکرِ یه سری اقدامِ متقابل باشم.»
گروه به بیرون از سترالی بدرقه شدند و پیش از آنکه با یک وارپِ معمولی از آنجا بروند، منتظر ماندندسیاستبازی تا از میدانِ آرایهٔ محافظ خارج شوند. آنها هیچ ایدهای نداشتند که آیا درختِ جهان جادوی روح را هم به امرائلدستوپا آموزش داده است یا نه، و محضِ احتیاط میخواستند مصونیتِ این جادو در برابرِ آرایههای مهرومومِ بُعدی را مخفی نگه دارند.
پیدا کردن و رسیدن به موقعیتِ غارها فقط چند ثانیه طول کشید.بدشان آویزها میتوانستند موقعیتشان را هم به اشتراک بگذارند، بنابراین پس از تماساگه با نالروند برای اعلامِ ورودشان، چند بار به مکانهای تصادفی وارپ کردند.
پس از اینکه بینشِ حیات وهمین چشمانِ منادیون تأیید کردند که کسیمهمانِ تعقیبشان نمیکند، مستقیم بهسوی مقصدشان پرواز کردند.
بهمحضِ ورود به شبکهٔدادند زیرزمینی، لیث پرسید: «اوضاعدریافت سمتِ شما چطور پیش رفت؟»
هر دو گروه از پیوندهای ذهنی استفادهدعوتنامههای کردند تا تجربههایشان را به اشتراک بگذارندبگذراند و همه در جریانِ کاملِ امور قرار بگیرند.
بهمحضِ اینکه گزارشِ لیثوقتش تمام شد، سولوس گفت: «واقعاًعوضیهای ازت ناامیدم، لیث تیامات ورهن!»