چپتر 1975: تبدیل شدن به مَگوس (بخشِ ۱)
0مبلمانِ اتاق در هم میپیچید، زمین نرم میشد وتغییراتِ هوا رقیق میشد؛ گویی تلاش میکردند قدرتِ غیرطبیعیِ شعلههای نفرینشدهٔپیشانیاش مهرومومشده در فلسهای سرخِ اژدهای پرِ خلأ را پس بزنند.
دو جفت بالِ پردارِ سیاه از پشتِ لیث بیرون زد و چند شاخِ کوچکخمیدهای تاجی روی سرش شکل دادند که خانوادهٔ سلطنتی را به یادِ شاخهای لیگین میانداخت. اژدهایباز پرِ خلأ شاخهای بلند و خمیدهٔ تیامات را نداشت، اما بدنش هم بلندتر شده بود.
ملکه پرسید: «چشمان اژدها دارید؟»عوض و به یک اندازه امیدواراوریون بود جوابِ منفی و مثبت بشنود.
چنین مهارتِ قدرتمندی لیث راکمی به داراییِ شگفتانگیزی تبدیل میکرد، امامسخشدهام همزمان تهدیدی بیسابقه برای تاجوتخت بود.
«کاش داشتم، اما باور کنید وقتی میگم هفت چشمم برایبخشِ دکور نیست. تو این هیئت، تسلطم روی انواعِ شعلهها و همینطورجمجمهاش تواناییم برای پدید آوردنِ ترس اژدها بیشتر میشه. و در آخر...»
لیث دوباره دگردیسی کرد و خانوادهٔ سلطنتی انتظار داشتند هیئتیگذرانده شبیهِ ققنوس به خود بگیرد. در عوض، بدنش کوچک وشانههایش فشرده شد تا اینکه فقط کمی بلندتر از اوریون شد.
«من همهجا جار نمیزنم که تا حدی مسخشدهام، اما این هم بخشی ازنمیزنم وجودمه.» در آن هیئت، لیث همچنان شبیهِ دِرِک مککوی بود، اما تغییراتِ بخشِهیئتهای مسخشدهاش بسیار بیشتر از تغییراتی بود که هیئتهای دیگرش از سر گذرانده بودند.
شاخهای بلند و صافی از پیشانیاش بیرون زد و شاخهای خمیدهای از پشتِوجودمه جمجمهاش روییدند و گردنش را پوشاندند. یک جفت بالِ غشایی روی شانههایش نشستصافی و هفت چشمِ سفیدرنگ به همراهِ دهانی سفید و بیلب روی صورتش باز شد.
بدنِ تاریکیِ لیث اکنون چنان از انرژی لبریزمککوی بود که تقریباً میشد لمسش کرد و طوری نورِبودند اتاق را میبلعید که چنگالهای سیاهش به درخشش میافتادند.
پادشاه که از روی ویژگیهای متمایزِ متعددشتغییراتی چیزی فراتر از یک مسخشده توانمندشدهٔ سادهخمیدهای تشخیص داده بود، پرسید: «شما یه باستانی هستید؟»
خلأ پاسخی نداد و باعوض ترکیبی از تمسخر و لذتاوریون به خانوادهٔ سلطنتی نگاه کرد.
با صدایی که به لیث تعلق نداشت گفت: «خدایان، شماها خیلیمسخشدهام بامزهاید. دلم میخواد بخورمتون.» و دستوپایش را مثلِ درندهای که آمادهٔهیئتهای پریدن روی طعمهاش باشد، کش داد. «اصلاً نمیدونید چقدر منتظرِ دیدارتون بودم.»
آروم باش، پسر. لیث برای مهارِ خشنترین تمایلاتش به ارادهای خالص نیازبسیار داشت. ما مهمونِ مادربزرگیم و خانوادهٔ سلطنتی هم همینطور. مهم نیست چقدرپوشاندند از دستشون شاکی هستیم، نمیتونیم با نادیده گرفتنِ مهماننوازیش به مادربزرگ توهین کنیم.
دِرِک/لیث از لحظهای که ژنرال مورنِ فقید دستورِ دستگیری را صادر کردهصافی بود، به خاطرِ بلایی که سرِ خانوادهاش آمده بود از خانوادهٔ سلطنتی کینهدهانی به دل داشت و در هیئتِ مسخشدهاش، احساساتِ منفیاش به اوجِ خود میرسید.
خلأ از سرِ دلخوری غرید، اما دراینکه میانِ دیگر نیروهای زندگی به عقب خزیدحدی و دوباره فرمان را به دستِ لیث سپرد.
صدای دِرِک به صدای لیث تبدیل شد: «از گستاخیم عذر میخوام. این هیئتوجودمه خیلی خشنه، برای همین سعی میکنم تا جای ممکن کمتر ازش استفاده کنم.صافی در موردِ سؤالتون، نه، من نه یه باستانیام و نه یه مسخشدهٔ کامل.
«من کاملاً زندهام، درست مثلِ شما. این فقط بخشی از نیروی زندگیِ منه،تغییراتی درست مثلِ لیث ورهن و اژدهای پرِ خلأ.» شنیدنِ اینکه او از نامِشانههایش خانوادگیای که پادشاهی به او اعطا کرده بود استفاده میکرد، مایهٔ دلگرمیِ مرون شد.
ملکه با چهرهای گیج پرسید:مسخشدهاش «چطور ممکنه یه موجودِ زنده دربودند عینِ حال یه نامرده هم باشه؟»
«هیچ ایدهای ندارم، اما گمان میکنم به این موضوع ربط داشته باشه که منحدی مرده به دنیا اومدم.» لیث جزئیاتِ مربوط به اینکه نانا او را «به زندگیگذرانده برگردانده بود» برایشان تعریف کرد و از بخشِ مربوط به زندگیهای پیشینش سرسری گذشت.
«اینو باهاتون در میون میذارم چون از قبل تواناییم تو کنترل مردهها رووجودمه میدونید و میخوام اتهاماتِ مربوط به استفادهام از جادوی ممنوعه رو برطرف کنم.صافی چیزی که دیدید تو خاندانِ هوگوم استفاده کردم، فقط یکی از تواناییهای تبارم بود.
«خسته شدم از بس تو سایهها قایم شدم و تظاهربخشِ کردم کسی هستم که نیستم. دیگه رازم فاش شده، برایخمیدهای همین میخوام قبل از شروعِ مذاکرات همهچیز کاملاً روشن باشه.
«الان همهچیز رو بهتون میگم تا اگه چیزی ازدیگرش این قضیه علنی شد، نتونید زیرِ حرفتون بزنید وپوشاندند ادعا کنید که ماهیتِ واقعیم رو ازتون پنهان کردم.»
مرون پس از مدتی تأملعوض دربارهٔ این افشاگری گفت: «از صداقتتونهمهجا قدردانی میکنم، اما از بیاعتمادیتون نه.»
اینکه فهمید لیث نکرومنسری مثلِ بالکور نیست، مایهٔ دلگرمیِ پادشاه شد،مسخشدهام چون به این معنا بود که ارتشِ مخفیانهای از نامردگان راهیئتهای جایی پنهان نکرده است. از طرفِ دیگر، اوضاع بسیار بدتر بود.
این یعنی لیث نیازی نداشت اجساد را جمعآوری کند و برای نبرد آمادهشان کردههیئتهای و به آنها خوراک بدهد. این قدرت مثلِ سایههای مردگان بهطورِ طبیعی در اوچشمِ میجوشید، و همین باعث میشد خانوادهٔ سلطنتی مجبور شوند مرزهای تواناییهای تبارش را درک کنند.
ملکه گفت: «بعد از اینکه ملن هویتتون رو فاش کرد، ما هوای منافعتونپیشانیاش رو داشتیم. خونه و عمارتتون دقیقاً همونطور که ترکشون کردید دستنخورده باقی موندن.سفید عمارتِ ورهن هنوز متعلق به شماست و خونهتون هم به روی عموم بسته شده.»
سیلفا نقشهٔ هولوگرافیکی از مزرعه به لیثاینکه داد که مجموعهٔ جدیدی از آرایهها راحدی دورِ خانهٔ خانوادهٔ ورهن در لوتیا نشان میداد.
«میترسیدیم تو غیابتون کسی سعی کنه آرایههاتون رو بررسی کنهحدی و بعداً به خونهتون نفوذ کنه، برای همین به آرایهگرانِبسیار استادم دستور دادیم چند هشدار و مانع اونجا نصب کنن.
او گفت: «هیچکس واردِ ملکتون نشد، هیچکس طلسمهاتون رو بررسی نکرد، و دولورینتغییراتی حتی از دستِ جادوآهنگرهای سلطنتی هم در امان نگه داشته شده. معادنِ نقرهایشانههایش که دارید و نقرهای که تولید میکنن، دستنخورده تو دستای شریکتون باقی مونده.
«میخوام بدونید که حتیبخشِ بعد از اینکه فهمیدیم ماهیتشدیگرش یه لیچه، علیهش اقدامی نکردیم.»
با شنیدنِ این حرف چشمانِ لیث گرد شد، اماکمی بعد اورگاماکا را به یاد آورد و اینکه چطور بهدِرِک نظر میرسید اینکسیالوت و زولگریش نوعی رابطه با هم دارند.
لیث پرسید: «چطور ازفقط ماهیتِ واقعیاش باخبر شدید؟جار مگه شورا براش لاپوشونی نکرد؟»
پادشاه با آهی عمیق از یادآوریِ وحشتی که به پا شده بود، گفت:تغییراتی «زولگریش به دستورِ مصادرهٔ معادن اعتراض کرد و تو جریانِ دادگاه، یه بارشانههایش یادش رفت ظاهرش رو تغییر بده و با چهرهٔ واقعیاش واردِ دادگاه شد.»
«همینطور، بله. شورا براش وساطت کرد،بسیار اما ما هم قضیه رو لاپوشونیصافی کردیم تا دردسرِ بیشتری براتون درست نشه.»
لیث گفت:ققنوس «و بابتِ اینعوض موضوع ازتون ممنونم.»
در دلش اضافه کرد: تا وقتی دربارهای نامردگان بخشینمیزنم از جنگِ گریفونها هستن، اینکه بهعنوانِ شریکِ یه لیچبخشِ شناخته بشم، اوضاع رو واسه خانوادهام سختتر هم میکنه.
ملکه پاسخ داد: «میتونید بهراحتی این لطف رو جبران کنید و به ما اجازههیئتهای بدید با سروان لوکریاس و ستوان والیا ملاقات کنیم. همه میدونن که اونا الانچشمِ در خدمتِ شما هستن و خانوادههاشون بارها به ما عریضه دادن تا نجاتشون بدیم.»
«نیازی نیست از چیزی نجات پیدا کنن.تغییراتی اونا با میلِ خودشون پیشِ من هستن.»خمیدهای لیث از این چرخشِ اوضاع خوشش نیامد.
«حرفتون رو باور میکنیم، اما بایدفشرده با چشمای خودمون این قضیه روجار بررسی کنیم. میشه لطفاً برامون احضارشون کنید؟»