چپتر 1263: کسبوکارِ خانوادگی (بخشِ ۱)
0محافظ آهی کشید: «تازه، سلیا راست میگه. سروکله زدن با بچههای دورگه برای یه آدمِ عادی بدونِ ابزارِ مناسبباید خیلی سخته و منم که بیشترِ وقتا نیستم. اشتباهاتِ منو تکرار نکن و اینهمه چیز رو از دست نده.دریا بچهها برای هر کاری فقط یه بار فرصتِ اولین تجربه رو دارن و من بیشترش رو از دست دادم.»
لیث از حرف زدن دربارهٔ اینجور چیزها خوششمسخشده نمیآمد. پس از مکثی معذبکننده، تمامِ ماجرای دیدارشداد با موگار را برای سولوس و محافظ تعریف کرد.
سولوس مات و مبهوت گفت: «چهمسخشده غلطا؟ این خیلی مهمتر از مسخشدهنگفتی بودنِ توئه. چرا زودتر بهم نگفتی؟»
لیث جواب داد: «من اصلاً موافق نیستم. در موردِ سؤالت هم، میدونستم بعد از اینکهمیگفتی فهمیدی میراثت چقدر مرگومیر به بار آورده چه حسی داشتی. حتی نمیتونم دردی رو که بابتِاون از دست دادنِ بدنت، اونم فقط چند ساعت بعد از به دست آوردنش کشیدی، تصور کنم.»
«اینکه بارِ خودم رو هم روی دوشِ تو بندازم واقعاً بیرحمانه بود.داشتم همینطوری هم بابتِ کاری که با خالیا کردم و اینکه مجبورت کردم شاهدِجادویی سرنوشتش باشی، عذاب وجدان داشتم. نمیتونستم ریسک کنم و زخمهای بیشتری بهت بزنم.»
سولوس آهی کشید: «باید بهم میگفتی.» امامهمتر وقتی خاطراتِ لوبوتومیِ جادویی از جلوی چشمانشنگفتی گذشت، خوشحال شد که لیث چیزی نگفته بود.
صدای محافظ واقعاً نگران به نظر میرسید: «بابتِ اونچرا مردمِ دریا احساسِ گناه میکنی؟» مهم نبود لیث چهسؤالت چیزی به او میگفت، اسکال بابتش او را قضاوت نمیکرد.
«نه، ولی به کارام افتخار هم نمیکنم و این برام تازگی داره. من به تلفاتِ جانبیاما عادت دارم. میدونم بعد از اینکه نقشهٔ آرن شکست خورد، اینکه سولوس رو مجبور کنم خالیا رودریا تعقیب کنه تنها شانسمون برای کشفِ رازهای کولگا بود، ولی این باعث نمیشه حسِ بهتری داشته باشم.»
لیث گفت: «بهخاطرِ من، خالیا بهعنوانِ یه قهرمان تو یادها میمونه،وجدان در حالی که میدونم مثل سگ مُرد. راستش نمیدونم کارل چطور تونستخاطراتِ به این راحتی منو ببخشه یا چرا هنوز اینقدر بهم اهمیت میداد.»
«چون دوستت داره و چون تا وقتی که سنگینیِبودنِ کارات رو درک میکنی، هرگز واقعاً یه مسخشده نمیشی.موافق بیاحساس بودن تو رو قوی نمیکنه، بلکه توخالیت میکنه.»
رایمن لبخندی زد و در حالی که فنریر را با دستانِبهم غولآسایش بالا میبرد، گفت: «تا الان دیگه باید یاد گرفته باشیفهمیدی که محافظت کردن خیلی سختتر از کشتنه، ولی مزایاش هم خیلی بهتره.»
دخترک درشاهدِ حالی که ریزریزعذاب میخندید گفت: «بابا.»
لیث جواب داد: «منظورت چیه؟کردم آدم یا مسخشده هست یاعذاب نیست. حدِ وسطی وجود نداره.»
محافظ پرسید: «درسته، ولی انگار نتونستی تعریفِمهمتر مسخشده رو درک کنی. یادت میاد قبل ازجواب اینکه با پژمرده روبهرو بشیم چی بهش گفتم؟»
«آره. تو بهشون میگی مسخشده،مهمتر نه بهخاطرِ کاری که میکنن،زودتر بلکه بهخاطرِ چیزی که هستن.»
محافظ سر تکانسرنوشتش داد: «دقیقاً. فکروجدان میکنی معنیش چیه؟»
لیث جواب داد:همینطوری «اینکه مسخشدگان شکارچیای بیرحمیانشاهدِ که بردهٔ گرسنگیشون شدن.»
محافظ اشاره کرد: «غلطه. آدما انواع و اقسامِ موجوداتِ زنده رو برای تفریحبهم یا از روی نیاز میکُشن، ولی همچین لقبی نگرفتن. با وجودِ اینکه بقیهٔچقدر نژادها رو طعمه میبینن، حتی به هیولاها و نامردگان هم همچین چیزی نمیگن.»
لیث آهی کشید: «باشه، گیج شدم. پسبودنِ فرقِ بزرگشون چیه؟ تا جایی که منداد میبینم، مسخشدگان و نامردگان تقریباً یه چیزن.»
«بازم غلطه. دلیلی داره که موگار فقط از یه گونه قطعِ امید کرده و اونم اینه کهوقتی مسخشدگان نظمِ طبیعیِ همهچیز رو به هم میریزن. اونا نمیتونن تولیدمثل کنن، محیطِ اطرافشون رو بهجای اینکهاحساسِ غنی کنن از بین میبرن، و مهمتر از همه، اولین کارشون اینه که همنوعانِ خودشون رو شکار میکنن.»
«درست مثلِ همون پژمردهای که سالها پیش باهاش روبهرو شدیم ووجدان بیشترِ قبیلهٔ بایک رو قتلعام کرد، هر مسخشدهای قبل از اینکهوقتی به جونِ بقیهٔ موگار بیفته، اول عزیزترین کسای خودش رو قربانی میکنه.»
«حتی هیولاها و نامردگان هم اینقدر مخرب نیستن. اونا برای وجودشون ارزش قائلن و تلاش میکنن تااصلاً نهایتِ حدِ ممکن زندگی کنن. در عوض، مسخشدگان اصلاً هیچ زندگیای ندارن. میتونی اونا رو مثلِ نقطههاییبابتِ ثابت در زمان در نظر بگیری که نه میتونن به جلو حرکت کنن و نه به عقب.»
«تو یه مسخشده نیستی چون به جای نابود کردن، ساختی. چون وقتینگفتی میتونستی خیلی راحت گروهت رو در ازای قدرتِ بیشتر فدا کنی، ازشونچقدر محافظت کردی. تو هنوز از گذشتهت داغداری، اما در زمان ثابت نموندی.»
«از وقتی تو جنگل برای اولین بار همدیگه رو دیدیم، خیلی راه اومدی، اون موقع هنوز یه بچهٔ قاتل بودیجادویی که نمیتونست به هیچکس اعتماد کنه. تو حتی از بخشی از زندگیِ خودت گذشتی تا من بتونم زندگی کنم.» محافظاسکال فنریر را به او داد و لیث بیدرنگ او را با ملایمترین لمسی که در توانش بود، در آغوش گرفت.
«شاید من پدرِ بچههام باشم، اما یه جورایی اونا بچههای تو هم هستن. نیروی زندگیِزخمهای تو هم تو رگهای من و هم تو رگهای بچههام جریان داره. باور دارم دلیلیچیزی داره که موگار تباری بهت بخشیده که اونقدر قویه که میتونه مغاکِ درونت رو مهار کنه.»
محافظ دو طلسمِ جادوی روزمره را به هم بافت و کاریچرا کرد که شکلِ یک دیوِ سایه و یک جانورِ آتشین رابعد به خود بگیرند که در تقلایی ابدی برای چیرگی، دورِ هم میپیچیدند.
«اگه حرفی که موگار زده راست باشه و نیروی زندگیِ انسانیت چیزینگفتی جز پژواکِ گوشتی که روحت به تن کرده نباشه، پس کدوم یکیچقدر از این دو نیمه که نیروی زندگیِ واقعیت رو میسازن، برنده میشه؟»
لیث جوابشاهدِ داد: «همونی کهعذاب بهش غذا میدم.»
«دقیقاً. دیگه نباید بذاری بقیه تعیین کنن تو چی هستی. ظاهرِ انسانیِداشتم منه که از من یه پدر ساخته یا اینکه با تمامِ وجودملوبوتومیِ به خانوادهم اهمیت میدم؟ عمل خیلی رساتر از هر حرفِ پرمدعایی حرف میزنه.»
«اگه کسی جرئت کنه فقط به خاطرِ اینکه من یه جانورِچرا امپراطورم به عشقم نسبت به همسرم شک کنه، مشکلِ خودشه نهبعد من.» محافظ ایستاد و با اشاره از لیث خواست دنبالش برود.
«اگه چیزی باشه که باید ازش خجالت بکشی، این نیست که چطور به این دنیااصلاً اومدی، بلکه اینه که تو این مدت چیکار کردی. اصلاً حواست هست وقتی تو هنوزنمیتونم میرفتی آکادمی من به هستهٔ آبی رسیدم، ولی تو تو چند سال ازم جلو زدی؟»
«حتی الان که بالاخره هستهم رو پالودم و به آبیِ روشن رسوندم، تو همین الانش یهاما قدم با بنفش فاصله داری. دست از دویدن بردار و وقت بذار تا قدرِ چیزایی رومردمِ که داری بدونی. جفتمون میدونیم اصلاً معلوم نیست کی چیزایی که برامون عادی شدن، ازمون گرفته میشن.»
لیث بقیهٔ صبح را به بازی با بچههای خانوادههای ورهن، فستارو و یهوال گذراندنگفتی و در همان حال به حرفهای محافظ فکر میکرد. دلش هم برای برادرِ کوچکش آرانحسی و هم برای خواهرزادهاش لریا که حالا بیش از پنج سال داشتند، تنگ شده بود.
لیث آهی کشید. انگار همین پریروز بود که توچرا بغلم میگرفتمشون و همین دیروز بود که واسه دستشوییسؤالت رفتن مشکل داشتن. واقعاً خیلی چیزا رو از دست دادم.
آران در میانِ موهای قهوهایِ روشنش یک رگهٔ کاملاً سیاه درآورده بود، در حالیباید که موهای بلوندِ لریا پر از رگههای نقرهای و سرخ شده بود. هر دونگران آنقدر باهوش بودند که از قبل خواندن، نوشتن و شمردن را یاد گرفته بودند.
لیث با خودش فکر کرد. مردهای خانوادهمون هیچوقت رگهٔ عنصری نداشتن. یعنیداشتم تولدِ من یه جورایی روی کلِ تبارم تأثیر گذاشته؟ ممکنه موگار برای اینکهجادویی نیمهٔ جانوریم رو بهم بده، مجبور شده باشه فامیلهام رو هم تغییر بده؟
سولوس خندید: «همینجوری پیش بری برات یه کلاهِ آلومینیومی درستتوئه میکنم.» بعد از صحبت با محافظ، حالش کمی بهتر شده بود.میدونستم او هم اسکال را دوست و محرمِ رازِ واقعیِ خود میدانست.