چپتر 2139: فصل 2139
0لیث پرسید: «راستی، سلطنتیها دولورینبهتره رو بهم پس دادن. میخوایدواکنشی با اون بریم یا پیاده میاید؟»
الینا وسلامشان رااز همزمانلحظه گفتند: «پیاده.»
رااز گفت: «همونطور که تایریس دیروز گفت، نمیتونم همینطوری از یهلحظه قفس برم تو یه قفسِ دیگه. اگه سوار ماشین بشم، فکرانتظار نکنم وقتی مردم دورمون جمع بشن دیگه جونِ پیاده شدن داشته باشم.»
الینا سر تکان داد: «با پدرت موافقم. باید دوباره با همسایههامون ارتباط بگیریمبیشترشان و استفاده از دولورین خیلی جلبتوجه میکنه. بهتره قبل از اینکه ببینیم لوتیاییهاجیغزنان چه واکنشی به حضورمون نشون میدن، کاری نکنیم که جمعیت دورمون جمع بشه.»
خورشید گرم بود و هوا تازه، و این پیادهروی را دلپذیر میکرد. لیگین چند قدمنکنیم پشتِ سرشان راه میرفت و هنوز لباسِ پیشخدمتها را به تن داشت. حتی بیرون ازپشتِ امپراطوریِ گورگون، فنِ تنفسش به او اجازه میداد محیطِ اطرافش را تا صدها مایل اسکن کند.
در راهِ شهر، ورهنها چند تن از دوستانِ قدیمیشان و کارگرانِ مزرعهٔپوزخند رااز را دیدند که در کشتزارها کار میکردند. بیشترشان پیش از آنکههیچی با تکاندادنِ معذبانهٔ دست جوابِ سلامشان را بدهند، یک لحظه خشکشان زد.
با این حال،پیش چند نفری جیغزنانمعذبانهٔ پا به فرار گذاشتند.
رنا با پوزخند گفت: «عوضیها. با حرفایکارگرانِ پدرت، انتظار داشتم حومهٔ شهر گسترش پیداپیش کرده باشه. ولی انگار هیچی عوض نشده، عزیزم.»
سنتون جواب داد: «واقعاً تعجب میکنی اگه مردمِ لوتیا مرزهاشون رو تو هرمیدن جهتی غیر از سمتِ مزرعهٔ شما گسترش داده باشن؟ اگه فکر کنن لیث یهلیگین هیولاست یا ممکنه دشمناش دوباره حمله کنن، تا جایی که بتونن ازش دور میمونن.»
رنا سر تکان داد: «نکتهٔخشکشان خوبیه. راستی، سولوس، چطور شدهگذاشتند امروز موهات رو دگردیسی نکردی؟»
سولوس گفت: «چون فالوئل گفت اگه با رنگِ طبیعیِ خودم برم لوتیا، یه اتفاقِ خندهدارجیغزنان میافته و منم به یه خندهٔ حسابی نیاز دارم.» سولوس گذاشته بود هفت رگهٔ رنگیِ موهایهیچی قهوهای روشنش نمایان بماند و فقط آنها را در سطحِ گردن و کمر دماسبی بسته بود.
به نظرِ لیث این ایدهٔ بدی بود، اما لوتیادیدند هنوز جامعهای عقبمانده بود و سولوس هم بیشترِ اوقاتدست افسرده بود، برای همین دلش نمیخواست به او فشار بیاورد.
با اینهمه اتفاقی که افتاده و قرارهاینکه وقتی ما رو میبینن بیفته، بعید میدونمکاری کسی اصلاً پشیزی به موهای اون اهمیت بده.
طولی نکشید که به حاشیههای شهر رسیدند وجیغزنان همانطور که میترسید، مردم با دهانِ باز بهداشتم آنها نگاه میکردند و با انگشت نشانشان میدادند.
لیث گفت: «من دردسر نمیخوام، ولی اگه کسی حمله کرد،بدهند با تمامِ قوا و بدونِ هیچ رحمی جواب بدید.» تیستا،عوضیها کامیلا، سولوس و جانوران با این حرف سر تکان دادند.
اونیکس به هیئتِ شیفِ خود درآمده بود تا آران بتواند روی پشتش سوار شود،پیش بدون اینکه لوتیاییها را بیشتر از این زهرهترک کند. حتی یک جانورِ امپراطورِ کوچک همرنا آنقدر بزرگ بود که یک جانورِ جادویی در برابرش شبیه تولهسگی بیخطر به نظر برسد.
الینا و رااز نگاهِ نگرانشان را ردوبدل کردند و دستانِ یکدیگر رانشون محکم گرفتند و در دل خود را برای برخورد آماده کردند. تقریباً میتوانستنددلپذیر فریادهای خشمگین را بشنوند و ببینند که مردم به سمتشان سنگ پرتاب میکنند.
رنا به سنجاقسینههایی با همان الگوی چشمانِ لیث که چندگذاشتند نفر روی سینهشان داشتند اشاره کرد و پرسید: «اون چیه؟کرده شبیه همون دکمهٔ عجیبی نیست که پدرت دیروز زده بود؟»
سنتون سر تکان داد: «چرا، خودشه.معذبانهٔ حداقل میتونیم انتظار داشته باشیم اوناییخشکشان که اینا رو خریدن، باهامون رفتارِ دوستانهای—»
وقتی بیشترِ لوتیاییها باورهنها لبخندی گرم به آنها خوشآمددیدند گفتند، کلمات روی لبانش خشکید.
سنتون به اطراف نگاه کرد و متوجه شدببینیم مردم به جای ترس، از حضورشان هیجانزده بهجمعیت نظر میرسند. با تعجب گفت: «این دیگه چه بساطیه؟»
بسیاری از بچهها در حینِ بازی ماسکِ سیاهیجیغزنان با شکافِ چشمانِ شیشهایِ هفترنگ به صورت داشتند کهحومهٔ با همان الگوی هیئتِ تیاماتِ لیث چیده شده بود.
«واو، پدرت وقتی میگفت کسبوکار رو به سطحِ بالاتری برده، اصلاً اغراق نمیکرد. باورمنفری نمیشه مردم واقعاً این چیزا رو میخرن.» الینا با دیدنِ اینکه همشهریهایش از انواعِباشه زیورآلات و جواهراتی با طرحِ هیئتهای مختلفِ لیث استفاده میکردند، مات و مبهوت مانده بود.
بعضی آویزها اژدهای پرِ خلأ را نشان میدادند،مزرعهٔ بعضی دیگر تیامات، و شمارِ اندکی هم ظاهرِتکاندادنِ انسانیاش را. تنها وجهِ اشتراکشان آن هفت چشم بود.
هرچه بیشتر در لوتیا پیش میرفتند، خوشامدگوییهایی که میشنیدند مؤدبانهتر میشد. لبخندهانشون ابتدا جای خود را به تعظیمهای عمیق و سپس به زانوزدن داد.پیادهروی شماری از آنها حتی به نشانهٔ تسلیم، پیشانیشان را به زمین میچسباندند.
لیث، پس از اینکه مردی فقط به این خاطر که لیثرنا زودتر به او سلام کرده بود از شدتِ شادی به گریهولی افتاد، گفت: «خیلی خب، این دیگه داره ترسناک میشه. اینجا چه خبره؟»
سولوس توجهشان را جلب کرد و با اشارهجوابِ به ساختمانِ عجیبی از سنگهای سیاه که پیش ازگذاشتند آن هرگز ندیده بودند، گفت: «فکر کنم جوابش اونجاست.»
ستونهای بلندی سقفِ شیبدار را نگه میداشتند و ساختمان را از هر طرف احاطه کرده بودند؛ طوری کهدست فقط فضایی برای یک ورودیِ اصلی و یک ورودیِ پشتی باقی گذاشته بودند. در سمتِ راست، مجسمهٔ مردیگسترش با هفت چشم بود و در سمتِ چپ، مجسمهٔ دیگری که یک اژدهای پرِ خلأ را نشان میداد.
زنی، در حالی که بابهتره حیرت به لیث خیره شدهواکنشی بود، گفت: «این خدای سهگانهست!»
لیث به سمتش چرخید و پرسید: «خداینفری چی؟» و با این کار باعث شدحرفای زن از شدتِ هیجان در جا غش کند.
مردی میانسال ازپیش روی شادی فریادمعذبانهٔ زد: «پدرِ همگان برگشته.»
حرفش در میانِشهر جمعیت پیچید و بارهاکارگرانِ و بارها تکرار شد.
کامیلا گفت: «صبر کن ببینم. چرا ایناینکه چرندیات برام آشناست؟ تازه، فکر کنم اون مجسمهنکنیم رو قبلاً دیدم، ولی دقیقاً یادم نمیاد کجا.»
سولوس با اشاره به مجسمهٔ مردِ هفتچشم گفت:جیغزنان «به جانِ مادرم، ما قبلاً کلی از این آدماحومهٔ رو دیدیم. کلیسای ششگانه تو زانتیا رو یادت نمیاد؟»
زنِ جوانی خودش را روی پاهای سولوس انداخت و گفت: «ممنون که با حضورتون به مافرار برکت دادین، ای دوشیزهٔ روشن. بانو فالوئل اومدنتون رو پیشگویی کرده بود، ولی جرئت نداشتیم به ایننشده زودی منتظرِ سومین دوشیزه باشیم.» خیلی زود بقیه هم به تقلید از زن همین کار را کردند.
آنها با گریهٔشهر شوق، التماس میکردندقدیمیشان که بهشان برکت بدهد.
سولوس گفت: «دوشیزهٔ روشن دیگه چه صیغهایه و اینا ازواکنشی کجا فالوئل رو میشناسن؟» حس میکرد هیدرا دستش انداخته است،بود اما موقعیت آنقدر خجالتآور بود که نمیدانست چه واکنشی نشان دهد.
لیث گفت: «حالا که بهش فکر میکنم، زکل دیروز اسمِ فالوئل روپوزخند آورد، ولی من فکر میکردم اون فقط هرازگاهی برای محافظت ازشون به دهکدهعوض سر میزده. نه اینکه فریا و سولوس رو هم قاطیِ این بساط کنه.»
سولوس پرسید: «فریاپیش چه ربطی بهمعذبانهٔ این دیوونهها داره؟»
لیث با پوزخند گفت: «اگه تو سومی هستی، پسدیدند تو غیابِ ما دو تا "دوشیزه"ی دیگه هم اومدندست لوتیا. چند نفر رو میشناسی که هفت رگه داشته باشن؟»
زکل از معبد بیرون آمد و گفت: «دقیقاً.» او ردایی سیاه با طرحِ هفتکاری چشم روی سینهاش به تن داشت و عصایی در دست گرفته بود که سرِ آنقدم با استادیِ تمام به شکلِ سه نقاب تراشیده شده بود؛ نقابهایی که مثلثی بینقص میساختند.
نقابها چهرهٔ انسانی، پرِ خلأخشکشان و تیاماتِ لیث را نشانگذاشتند میدادند و همگی هفت چشم داشتند.
«دوشیزگانِ روشن از نورِآنکه پدرِ همگان برکت گرفتن وسلامشان نشانش رو با خودشون دارن.»
کامیلا با غیظ گفت:ورهنها «که اینطور؟ پس منمزرعهٔ این وسط چیام؟ سیاهیلشکر؟»
زکل با لحنی جدی گفت: «البته که نه. دوشیزگانِ روشن بهحضورمون دنیا اومدن تا تاریکیِ خدای سهگانه رو دور نگه دارن، درتازه حالی که بانوی تاریک دوشبهدوشش قدم برمیداره و خشمش رو فرو میشونه.»