---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1224: نور و پوسیدگی (بخش ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1224: نور و پوسیدگی (بخش ۲)

0

جادوگر فقط نیروی زندگی و هستهٔ مانای خالیا را ترک نینداخت، بلکه بی‌هیچ ملاحظه‌ای‌داشته​ آن‌ها را از هم درید. زنِ مردمِ دریا با تمامِ توان جیغ می‌کشید و‌یکی​ چنان با قدرت به خود می‌پیچید که تختِ جراحی با وجودِ پیچ‌شدن به زمین می‌لرزید.

جادوگرِ کولگایی به کارش ادامه داد تا جایی که هر چیزی که خالیا را یک انسان‌خوشحال​ می‌ساخت تقریباً از بین رفت. تازه آن زمان دست نگه داشت و اجازه داد جریانِ انرژیِ خورشیدِ‌بیشتر​ ممنوعه زخم‌هایی را که مهارها در طولِ عمل بر تنِ زنِ مردمِ دریا انداخته بودند، ترمیم کند.

برای اولین بار از وقتی که با لیث آشنا شده بود، سولوس از‌بود​ نداشتنِ بدن خوشحال بود. یا بهتر است بگوییم، خوشحال می‌شد اگر هنوز آن‌قدر‌ذهن​ حضورِ ذهن داشت که متوجه شود دارد به همان شدتِ خالیا جیغ می‌کشد.

چیزی که سولوس تازه شاهدش بود بیشتر از اینکه یک عملِ جراحی‌گریست​ باشد، یک لوبوتومیِ جادویی بود. چشمانِ خالیا حالا مثلِ چشمانِ یک عروسک‌کرد​ خالی بود و دهانش باز مانده بود و بی‌اختیار آبِ دهانش می‌ریخت.

سولوس به حالِ جسدِ زندهٔ روبه‌رویش گریست. تا آخرین لحظه‌توده‌ای​ امیدوار بود که پس از پس گرفتنِ دستان منادیون، با در‌تموم​ دست گرفتنِ مهارِ خورشیدِ ممنوعه بشود این آسیب را جبران کرد.

با این حال چیزی که روبه‌رویش بود دیگر یک‌لیث​ انسان نبود. فقط توده‌ای از گوشت و مانا بود‌است​ که خورشیدِ ممنوعه آن‌ها را کنارِ هم نگه داشته بود.

پس از اینکه آرایه‌ها خاموش شدند‌برای​ و زنِ کولگایی درها را باز‌شده​ کرد، یک جادوگرِ مرد پرسید: «تموم شد؟»

زن گفت: «معلومه. ببریتش مرکزِ زاد و ولد و یکی‌زندهٔ​ از پیرترین سوژه‌ها رو برای عملِ استخراج بیارید اینجا. این‌بشود​ نمونه جوان و سالمه. باید محصولِ فراوانی برای کولگا فراهم کنه.»

سولوس آن‌قدر شوکه شده بود که به‌سختی متوجه شد پیوندش با لیث دست‌نخورده‌کنارِ​ باقی مانده است. می‌خواست جیغ بکشد اما دهانی نداشت. معده‌اش درد می‌کرد با اینکه‌ولد​ معده‌ای نداشت. بدنِ سنگی‌اش با دردی ناشناخته می‌سوخت، با این حال برایش مهم نبود.

در هر شرایطِ دیگری، سولوس نگران می‌شد که لیث آنجا نیست‌شده​ تا از نیروی زندگی‌اش محافظت کند و نگرانِ عواقبی می‌شد که ممکن‌آن‌قدر​ بود هر دو در زمانِ جدایی‌شان از اثراتِ خورشیدِ ممنوعه متحمل شوند.

اما حالا، تنها چیزی که در فکرش می‌گذشت این بود که مردمِ کولگا‌بود​ چطور قرن‌ها از میراثِ مادرش سوءاستفاده کرده بودند. هیچ‌کدام از اتفاقاتی که برای‌ذهن​ خالیا و بسیاری دیگر پیش از او افتاده بود، بدونِ دستان منادیون ممکن نمی‌شد.

سولوس از توانایی‌های دگردیسی‌اش استفاده کرد تا با محیطِ اطرافش یکی‌روبه‌رویش​ شود و هم‌زمان اتفاقاتِ داخلِ مشعل نور را بررسی کند. چون از‌جبران​ قبل در بخشِ جراحی بود، فقط باید صدای جیغ‌ها را دنبال می‌کرد.

چند راهرو دورتر، دو زنِ کولگایی را پیدا کرد که‌توده‌ای​ در یک اتاقِ زایمانِ مشترک بودند. خورشیدِ ممنوعه سوخت‌وسازِ مادران را‌تموم​ بالا می‌برد و باعث می‌شد زایمان به‌سختی چند دقیقه طول بکشد.

دو مادر با ترس و دلسوزی به یکدیگر خیره ماندند تا اینکه نوزادانشان به‌نداشتنِ​ دنیا آمدند. از درمانگران التماس کردند که اجازه دهند حداقل یک بار پس از بریدنِ‌همان​ بند ناف فرزندشان را در آغوش بگیرند، اما جادوگران حتی زحمتِ پاسخ‌دادن به خود ندادند.

نوزادان را با طلسمِ آب تمیز کردند‌اولین​ و در پارچه‌ای پیچیدند که موقتاً آن‌ها را‌نداشتنِ​ از اثراتِ خورشیدِ ممنوعه در امان نگه می‌داشت.

پرستاران در حالی که تخت‌ها را از اتاقِ زایمان بیرون‌زندهٔ​ می‌بردند و مادران را به دو اتاقِ متفاوت می‌بردند، گفتند: «وقتِ‌این​ این کارا نیست. اگه حتی یه ثانیه لفتش بدیم، بچه‌هاتون می‌میرن.»

درست مثلِ خالیا، دست و پایشان‌کرد​ به قابِ فلزی بسته شده بود تا‌کنارِ​ نتوانند در روندِ عمل اختلالی ایجاد کنند.

سولوس به دنبالِ درمانگران رفت که نوزادان را به اتاقِ عملِ دیگری پر از‌نداشتنِ​ آرایه می‌بردند. در مرکزِ اتاق یک گهوارهٔ کاملاً معمولی و چیزی شبیه به یک‌دارد​ تابوتِ شیشه‌ای به اندازهٔ یک بزرگسال قرار داشت که پر از مایعِ بنفشِ نیمه‌شفاف بود.

یکی از درمانگران تاسی‌ترمیم​ از جیب درآورد و‌بار​ پرسید: «فرد یا زوج؟»

«فرد.»

درمانگر تاس ریخت و ۳ آمد. نوزادی را که در آغوش داشت‌مانا​ درونِ تابوتِ شیشه‌ای گذاشت. نوزاد آنجا از راهِ آبشش‌هایش شروع به نفس کشیدن‌مرکزِ​ کرد، و در همین حین درمانگرِ دیگر نوزادِ باقی‌مانده را در گهواره گذاشت.

بارِ دیگر درها بسته شد و چند آرایه روشن شدند و درمانگران وِردِ طلسم‌های خود را‌خوشحال​ خواندند. جادوگرِ نزدیکِ گهواره ابتدا رشته‌ای را که نوزاد را به خورشیدِ ممنوعه وصل می‌کرد مرئی‌شاهدش​ کرد و بعد طوری دستکاری‌اش کرد که بدونِ هیچ آسیبِ دائمی، آرام در بدنِ نوزاد رسوخ کند.

اما جادوگرِ نزدیکِ تابوت، قدرتِ آرایه‌ها و‌اولین​ چشمهٔ مانا را فراخواند تا عنصرِ تاریکی‌سولوس​ را بی‌خطر از همتای نورش جدا کند.

خدایِ من! مامان، آخه داشتی به‌آبِ​ چی فکر می‌کردی که چیزی ساختی‌گریست​ که بتونه جادوی آشوب پدید بیاره؟

با این حال درمانگر آشوب را به زمین شلیک کرد و نورِ غیرطبیعی را‌داشته​ نگه داشت. سولوس با وحشت خیره ماند؛ آشوب از درونِ آرایه به داخلِ موگار‌یکی​ جریان یافت و بعد با امضای انرژیِ آشنایی که سولوس خیلی خوب می‌شناخت، دور شد.

خدایِ من، اون دیگه‌کند​ چیه؟ سولوس خبر نداشت که‌لیث​ رویِ دیگرِ آشوب، پوسیدگی است.

جادوی آشوب همهٔ پیوندها را می‌شکست، ماده را به اتم تبدیل می‌کرد‌شده​ و تمامِ شکل‌های انرژی را تحلیل می‌برد، اما جادوی پوسیدگی زمان را جلو‌حضورِ​ می‌کشید. اگر روی یک سنگ استفاده می‌شد، آن را به ماسه تبدیل می‌کرد.

اگر در حضورِ موادِ مغذیِ کافی روی یک برکهٔ گِلی به‌روبه‌رویش​ کار می‌رفت، زندگی را چنان سرعت می‌بخشید که در عرضِ چند‌آسیب​ دقیقه، شکل‌های حیات از موجوداتِ تک‌سلولی به نوزادِ قورباغه تکامل می‌یافتند.

اما هیچ راهی برای تأمینِ این‌همه موادِ مغذی وجود نداشت، پس تنها نتیجه‌اش‌کنارِ​ مرگ بود. حتی اگر هم ممکن بود، پوسیدگی فقط می‌توانست شکل‌های حیاتِ تباه‌شده‌ای‌زاد​ با متابولیسمِ چنان سریع تولید کند که طولِ عمرشان فقط چند ثانیه دوام بیاورد.

هر چیزی که از چنین جادویی‌اولین​ زاده می‌شد، پیش از آنکه کسی‌بود​ اصلاً متوجهِ وجودش بشود، از بین می‌رفت.

همهٔ عناصر بدونِ همتایشان فقط می‌توانستند نابود‌اولین​ کنند. پوسیدگی هم درست مثلِ آشوب مهارشدنی نبود‌نداشتنِ​ و پس از ایجاد، فقط می‌شد رهایش کرد.

درمانگر شرارهٔ پوسیدگی را درونِ تابوتِ شیشه‌ای انداخت؛ جایی که نوزاد غوطه‌ور در موادِ مغذی‌امیدوار​ خوابیده بود. با این کار، نوزاد با سرعتی که با چشمِ غیرمسلح هم دیده می‌شد، رشد‌کنارِ​ کرد و بزرگ شد. فقط یک ثانیه طول کشید تا نوزاد به فردی بالغ تبدیل شود.

بالغی با هیکلی اسکلتی چون وقت نکرده بود غذا را درست جذب کند،‌کنارِ​ با عضلاتی شُل و افتاده چون هرگز حتی یک انگشتش را هم تکان نداده‌ولد​ بود، و با ذهنِ کودکی که در تمامِ عمرِ کوتاهش جز درد چیزی نمی‌شناخت.

اما هیچ‌کدام از این‌ها برای جادوی ممنوعه اهمیتی نداشت، چون نیروی زندگی‌اش کامل‌سولوس​ و آمادهٔ برداشت بود. درمانگر طلسمش را در بی‌نقص‌ترین زمانِ ممکن اجرا کرد‌متوجه​ و درست در لحظه‌ای که نمونه‌اش به نقطهٔ اوج رسید، ضربه را زد.

با فراخواندنِ قدرتِ چشمهٔ مانا، زنِ بیچاره را به همتایانِ نور و تاریکی‌اش تجزیه کرد و او را‌بهتر​ در دم کشت. نیروی زندگی به درونِ گهواره رفت و طولِ عمرِ کودکِ دیگر را دو برابر کرد،‌عملِ​ در حالی که عنصرِ نور و هستهٔ مانا بخشی از خورشیدِ ممنوعه شدند و قدرتش را تجدید کردند.

اما تاریکی به درونِ موگار فرو رفت و همان مسیرِ زیرزمینی را در پیش‌لحظه​ گرفت که پیش‌تر آشوب طی کرده بود. تاریکی بسیار کُندتر از آشوب حرکت می‌کرد‌توده‌ای​ و همین به سولوس اجازه داد تا حضورِ آن امضای انرژیِ آشنا را تأیید کند.

این همون نوع انرژیِ تاریکیه که وقتِ خدمتِ لیث‌نبود​ به عنوانِ رنجر دیدیم از شکافِ کوگالوگا بیرون می‌اومد.‌درها​ پس انرژی‌ای که نامردگان رو تغذیه می‌کنه از اینجا میاد.

ناولها | novelha.net