چپتر 1223: نور و پوسیدگی (بخشِ ۱)
0وقتی چند دورگهٔ مردمِ دریا خواستند شکارش را بقاپند، سرمایپای قلبِ لیث به خشمی سوزان بدل شد. طلسمهای آبش آنهابرای را سوراخسوراخ کرد، اما این زخمهای وحشتناک بهزحمت سرعتشان را گرفت.
این دیگه چه کوفتیه؟ قرار بود بُرشِ خون تیکهتیکهشون کنه، ولی اونقدرجادویی سریع درمان شدن که طلسم بهزور نصفِ قدرتش رو نشون داد. رمجسمانی راست میگفت، تنها راهِ کشتنِ کولگاییها اینه که سرشون رو قطع کنی.
لیث همانطور که بامیداد شتاب به آنسوی مانع برمیگشت،جلوی اینها را از ذهن گذراند.
لیث هنوز داشت تقلا میکرد روی پاهایش بایستد که صدایی مردانه و پرجسمانی از تحقیر گفت: «بهبه، ببینید کی اینجاست. حتی حلزونها هم لحظهٔ افتخارِ خودشونیکی رو دارن.» لیث آنقدر یونیفرم دیده بود که در نگاهِ اول آن را بشناسد.
مرد حدود ۱٫۷۵ متر قد داشت و اندامش مثلِ یک سرباز،ذهن کشیده و عضلانی بود. موهای صورتیِ روشنش بسیار کوتاه بود و زیرِگفت کلاهِ کجِ ارتشی که نشان میداد سروان است، بهزحمت به چشم میآمد.
جلوی پنج سرباز ایستاده بود. هرکدامشان کدامشان تجهیزاتِ کاملی از فلزاتِ جادوییمانا و کریستالهای مانا به تن داشتند.
سروانِ گارد نفسنفس زدنِ او را بهاشتباه پای نداشتنِ آمادگیِ جسمانیایستاده گذاشت. خبر نداشت که لیث نمیتواند زیرِ آب نفس بکشد و تقلازدنِ برای جنگیدن زیرِ آب با چنین بدنِ کوتاهی، توانش را کشیده است.
یکی از سربازها فردِ هنوز فلج و گریانِ مردمِبهاشتباه دریا را گرفت و بدونِ اینکه زحمتی برای پنهاننفس کردنِ هوسش به خود بدهد، خالیا را برانداز کرد.
«چه شانسی.سرشون سروان، اینکنی یکی مادهست.»
«آفرین، تروس. اینم مجوزت برایایستاده داشتنِ یه بچه.» صدا وجادویی کلماتِ سروان با هم همخوانی نداشت.
سروان بلیتِ طلایی را بهسروان سرباز داد و لیث در صدایشایستاده چیزی جز حسادت و کینه نشنید.
لیث که واقعاً جا خورده بود، پرسید: «همین؟» آنهابهاشتباه روی این حساب کرده بودند که پاداششان افتخار ونفس دسترسی به درونیترین لایههای کولگا باشد، نه برنامهریزیِ خانواده.
سروان با خنده گفت: «خیلی خب. چون تو گرفتیش،برمیگشت میذارم اولین نفری باشی که حاملهش میکنه.» طولی نکشیدپاهایش که بقیهٔ سربازانش هم با او زیرِ خنده زدند.
«باید بهخاطرِ سخاوتم ازم تشکر کنی. فقط کافیه به یه دورگهکریستالهای راضی بشی تا تبارِ ارزشمندت به حیاتش ادامه بده.» بلیتِ نقرهایجسمانی را مثلِ پولخردی که جلوی گدا میاندازند، پیشِ پای لیث انداخت.
«چطور جرئت میکنی؟ من پروفسور جوگو تروس از گودالِ آتشم! من هرگز—» لیثتجهیزاتِ سعی کرد به گردنِ سروان بپرد؛ درست همان کاری که هویتِ جعلیاش اگرنداشتنِ زنده بود احتمالاً میکرد، اما اختلافِ قد و هیکلشان بیش از این حرفها بود.
سروان او را مثلِ حشرهایسروانِ پس زد و وقتی لیثپای روی زمین افتاد، لگدی نثارش کرد.
«فقط تشکر میکنی و خفهخون میگیری. تو نتونستی واردِ ارتش بشی چونگذراند بدنت آشغاله، همونطور که نتونستی تو مشعلِ نور قبول بشی چون مغزت آشغاله.ببینید یه دورگه برای آدمی مثلِ تو از سرتم زیاده.» سروان چرخید و رفت.
برخلافِ شهروندان عادی، سربازها اجازهایستاده داشتند آزادانه در شهر پرواز کنندکریستالهای بیآنکه آرایهها آنها را هدف بگیرند.
بقیهٔ دیدهبانها به خانههایشان برگشتند تا شایدچشم شکافِ دیگری در مانع پیدا کنند. فلوریاکاملی از راهِ پیوندِ ذهنی پرسید: «حالا چیکار کنیم؟»
لیث جوابکریستالهای داد: «یه ماشینِسروانِ پرنده لازم داریم.»
«من بهخاطرِ شکستِ مأموریت قشقرق به پا نکردم. این کار رو کردم تاهنوز فرصت پیدا کنم سولوس رو بندازم تو جیبِ اون آقا. خالیا بدونِ آییناینجاست نمیتونه زیاد زنده بمونه، برای همین مجبورن هرچه زودتر ببرنش به یه مرکزِ جادویی.
«سولوس بهتر از هر کسِ دیگهای میتونه فرایند رو بررسی کنه،کریستالهای اما وقتی کارش تموم شد باید نجاتش بدیم. پیوندِ ذهنیِ ماجسمانی بُردِ محدودی داره و هرچی دورتر بشه، پیدا کردنش سختتر میشه.»
«حالم به هم میخوره که بهش بگم خبرِ خوب، ولی دارنایستاده تو یه خطِ مستقیم حرکت میکنن. مگه اینکه خالیا رو ببرننفسنفس تو یه آزمایشگاهِ زیرزمینی، وگرنه همهچیز باید روبهراه باشه.» تیستا گفت.
سربازها خالیا را به درونیترینهمانطور حلقه از پنج حلقه بردند، جاییذهن که آکادمیِ جادوییِ کولگا قرار داشت.
با اینکه زنِ مردمِ دریا هنوز ازتجهیزاتِ طلسمِ لیث مبهوت بود، وقتی خورشیدِ ممنوعه بدنشگارد را مسموم میکرد، از درد به خود میپیچید.
سولوس در حالی که متوجهِ کلماتِ «مشعلِ نور» روی بنری عظیم بر سردرِتجهیزاتِ یکی از ساختمانها شده بود، با خودش فکر کرد: «بدونِ اینکه لو برم کاریآمادگیِ از دستم براش برنمیاد. فقط میتونم امیدوار باشم که کارشون سریع و بیدرد باشه.»
سروان با عجله قدم بهسروانِ داخلِ بخش گذاشت و مدارکِپای شناسایی و زندانیاش را نشان داد.
«نگران نباشید، سروان انمور. اتاقِ عمل همون لحظهای که زنگِ خطر رو به صدا درآوردید آماده شده. اینپاهایش فقط یه رویهٔ معمولیه، ولی حسابی حواسم رو جمع میکنم تا صیدِ امروزتون رو خراب نکنم.» زنی کهنگاهِ ردای جادوگری به تن داشت این را گفت و در همان حال خالیا را روی یک برانکارد جابهجا کردند.
همه چنان مشغولِ فریاد زدنِ دستورات و خیره شدن به زنِ مردمِ دریا بودند که سولوس برایزدنِ رفتن به داخلِ جیبهای جادوگر بدونِ اینکه دیده شود، هیچ مشکلی نداشت. زن به پرواز درآمد وتوانش به اتاقی پر از تخت و آرایه رسید که سولوس را به یادِ بخشِ نورِ گریفونِ سفید میانداخت.
سولوس در حالی که محیطِ اطرافش را بررسی میکرد، باپنج خودش فکر کرد: «وارپ نکرد، با این حال هیچ آرایهٔ مسدودکنندهٔگارد عنصریای هم اینجا نیست. شاید اصلاً جادوی بُعدی رو توسعه ندادن.»
اتاقِ عمل یک میز داشت که درست در وسطِ اتاق ونداشتنِ آرایهها قرار گرفته بود، در حالی که چهار برانکارد در سمتِچنین راستِ اتاق و چهار برانکاردِ دیگر در سمتِ چپ ردیف شده بودند.
هر برانکارد دقیقاً بالای یکی از نقاطِ کانونیِ آرایه قرار داشتذهن و بازدهیِ این تشکیلاتِ جادویی را برای جذبِ جوهرِ قربانیانش بالا میبرد؛گفت جوهری که قرار بود با کمترین تلفات به میزِ عمل تزریق شود.
جادوگرِ زن وِردها را یکی پس از دیگریکاملی خواند و مشخص شد که نهتنها کف، بلکه سقفزدنِ و دیوارهای اتاقِ عمل هم پوشیده از آرایه است.
سولوس هیچکدامشان را نشناخت، فقط توانست ارزیابی کند که بهجز آرایهٔ روی کف،تجهیزاتِ بقیه برای صرفهجویی در انرژی غیرفعال نگه داشته شده بودند. جریانِ قدرتمندی از انرژیآمادگیِ از چشمهٔ مانا در اتاق جریان یافت و عایقِ جادوییِ تقریباً بینقصی ایجاد کرد.
سولوس با خودش فکر کرد: «اجرای آیین نمیتونهزدنِ به نُه قربانی نیاز داشته باشه، وگرنه خیلینداشت گرون تموم میشه. پس اون برانکاردای دیگه برای چیه؟»
تیم هماهنگیِ بینقصی از خود نشان داد و یک ثانیه بعد از اینکه جادوگرِ زن کارِمیکرد آمادهسازیاش را تمام کرد، خالیا را روی میزِ عمل جابهجا کردند. برخلافِ انتظاراتِ سولوس، آنها بلافاصلهدارن پس از بستنِ دستها، پاها و گردنِ زنِ مردمِ دریا، با عجله اتاق را ترک کردند.
بهمحضِ اینکه درهای دولنگه را پشتِ سرشان بستند، آرایهٔ دیگری روی سطحِمانا درها پدیدار شد. قدرتِ شش آرایهٔ ترکیبی اتاق را از تمامِ تأثیراتِ خارجینداشت چنان مهروموم کرد که سولوس دیگر نمیتوانست پیوندش با لیث را حس کند.
ترس از گیر افتادن پشتِ خطوطِ دشمن سولوس را خشک کرد،ایستاده چرا که خاطراتِ نالیر که پیوندشان را شکسته بود، زخمِ کهنهاینفسنفس را باز کرد که سولوس گمان میکرد برای همیشه بسته شده است.
جادوگرِ زن که هم از احساساتِ او و هم از حضورِ یک مهمان بیخبرگذاشت بود، دوباره شروع به خواندنِ وِرد کرد. جریانی از انرژیِ جهان به نیروی زندگی وفلج هستهٔ مانای خالیا ضربه زد تا جایی که دیگر نتوانستند در برابرِ فشار مقاومت کنند.
بهنوعی، این رویه سولوس را به یادِ کاری میانداخت که لیث برای نجاتِ محافظ با خودش کرده بود.پاهایش اما در حالی که لیث با دقتِ جراحی کار کرده و فقط بهاندازهای از نیروی زندگیِ خودش رانگاهِ سوزانده بود که هستهٔ شکسته را ترمیم کند، کاری که جادوگرِ زن میکرد بهسختی میشد چیزی جز قصابی نامید.