چپتر 2006: کریستالهای خاطره (بخش ۲)
0بدونِ آرایهٔ جدید، دستگاهِ گردشِ مانا هستهٔگرفت نیرو را سریعتر از آنکه بیدارشدگان بتواننددقیقاً آن را اصلاح کنند، به درونِ گولم میکشید.
در بهترین حالت، گولم بهخوبی کار میکرد، اما نقصهای باقیمانده در هستهجایی سرعتِ فعالسازیِ طلسمهایش را کاهش میداد. در بدترین حالت، یک یا چندتکانِ افسون اصلاً کار نمیکردند و آنهایی هم که کار میکردند معیوب میبودند.
هر بار که گروه روی دایرهٔ جادوآهنگریِ پیرامونِ رپتوربهبود چکش میکوبیدند، درخششِ کورکنندهای از نورِ سفید تولید میشدتموم و هستهٔ نیرو کمی بیشتر در آدامانت رسوخ میکرد.
طولی نکشید که تنها بخشِ کوچکی از کره ازجلوگیری بیرون قابلمشاهده بود و در حالی که ذخایرِ انرژیِ اعضایمانای گروه رو به اتمام بود، رفعِ اشتباهات زمانِ بیشتری میبرد.
تنها نکتهٔ مثبت این بود که در آن لحظه امضاهای انرژیِکرد هستهٔ نیرو و گولم تقریباً یکسان بودند. این امر هم تعدادِ برخوردهایمانای میانشان را کاهش میداد و هم تعدادِ نقصهایی که به بار میآوردند.
بهمحض اینکه هستهٔ نیرو کاملاً با آدامانتدقیقاً ادغام شد، رونهای تشکیلدهندهٔ دایرهٔ جادوآهنگری ازداده زمین جدا شدند و به رپتور نزدیک شدند.
انرژیِ جهانِ باقیمانده در رونها در قالبِ کرهٔ آبیرنگی متراکم شد که هستهٔ نیروعرق را در بر گرفت. این کره مسیرهای مانایی را ایجاد کرد که از پراکندهشدنِاهریمن انرژیِ هسته جلوگیری میکرد و آن را دقیقاً به مرکزِ دستگاهِ گردشِ مانا آورد.
لیث آن را دقیقاً در همان جایی قرارپراکندهشدنِ داده بود که زمانی هستهٔ مانای واگراش قرار داشت،داده به این امید که عملکردِ گولم را بهبود بخشد.
تیستا در حالی که باآبیرنگی تکانِ دستش عرق را ازایجاد چشمانش پاک میکرد، پرسید: «تموم شد؟»
لیث با نفسنفسایجاد گفت: «تقریباً. هنوزجلوگیری مرحلهٔ آخر مونده.»
چند نفسِ عمیق با چنگالِ اهریمن کشید تا بهبهبود اوجِ آمادگیاش برگردد، اما پس از دفعاتِ بسیارِ استفادهتموم از آن، بهسختی ۶۰ درصد از مانایش را بازیابی کرد.
لیث با خود فکر کرد: لعنتی، شایدکرد نیروهامون رو دستبالا گرفتم. قرار بود رپتور آسونهجایی باشه، ولی همین الانش هم از پا دراومدیم.
سولوس پاسخ داد: «این اولین تلاشمون برایگرفت استفاده از دهان و خشم با بقیهدقیقاً بود. یه کم به خودمون حق بده.»
محافظ پس از اینکه متوجه شد چشمانِدقیقاً سولوس سیاه و چشمانِ لیث طلایی شدهداده است، گفت: «دیگه این کار رو نکنید. ترسناکه.»
لیث کریستالِ سفیدی بهاندازهٔ یک نارگیل از بُعدِ جیبیاش بیرون آورد و گفت: «ببخشید،عرق ولی نمیتونم با پیوندِ ذهنی شما رو در جریان بذارم. به تمامِ انرژیای کهاهریمن میتونم جمع کنم نیاز دارم، وگرنه هر کاری که تا الان کردیم به باد میره.»
«خوشبختانه ساختنِمتراکم کریستالهای روحمسیرهای از همه آسونتره.»
حرفهایش بازمانی هو کردنِ دستهجمعیِداشت بقیه روبهرو شد.
در واقع ساختنِ کریستالهای روح از همه سختتر بود، فقط نه برایبخشد او. لیث با یادگیریِ نحوهٔ بیرون کشیدنِ نیروی زندگیِ موگار از انرژیِ جهانآخر و جایگزین کردنِ آن با نیروی خودش، چنگالِ اهریمن را توسعه داده بود.
این کاری بود کهجهانِ به لطفِ چشمِ روحش،آبیرنگی تنها از دستِ او برمیآمد.
با استفاده از همین روش، میتوانست یک کریستالِ سفید را نیز به کریستالِبخشِ روح تبدیل کند. در عوض، یک بیدارشدهٔ عادی باید جادوی روحِ خودش رازمانِ به داخلِ کریستال تزریق میکرد تا ذرهذرهٔ انرژیِ جهان با مانایش جایگزین شود.
این رویهای طولانی و طاقتفرسا بود که معمولاً روزها زمان میبرد،تکانِ زیرا کریستالهای سفید نابترین شکل از انرژیِ جهانِ متراکمشده بودند. ظرفیتِآخر مانای آنها از یک هستهٔ بنفش با همان اندازه بیشتر بود.
در حالی که افرادی مانند فالوئل فقط برای رفتن به دستشویی به میدانِتیستا ایستایی نیاز داشتند، لیث انرژیِ عنصری را درونِ کریستال رها میکرد و درمونده کمتر از نیم ساعت، تنها جرقهٔ جوهرِ موگار را با جوهرِ خودش جایگزین میکرد.
گفت: «حالا بخشِ سختش میرسه.رونها تبدیلِ کریستالِ روح به کریستالِگرفت خاطره. برام آرزوی موفقیت کنید.»
فالوئل پرسید:نورِ «دقیقاً چطورتولید کار میکنه؟»
لیث شانه بالا انداخت: «ببخشید، رازِ کاره.عملکردِ به بقیهٔ جادوگرای اعظمِ گروهِ تحقیقاتیِ جیرنیچشمانش قول دادم که اینو به کسی نگم.»
تیستا گفت: «حتیقرار به من؟ من اولینواگراش شاگرد و خواهرِ بزرگترتم.»
لیث پاسخ داد و لبخندِ گشادی روی صورتِ تیستا نشاند: «معلومهمسیرهای که به تو میگم، تیستا. بهمحضِ اینکه یا چشمِ روحت روجایی به دست بیاری یا اونقدر جادوآهنگرِ خوبی بشی که بتونی یکی بسازی.»
لبخندش محو شد و جایشمیشد را به اخمی غلیظ وطولی نشان دادنِ انگشتِ وسط داد.
فلوریا گفت: «یه لحظهواگراش صبر کن. مکعبِ ذخیرهسازِبهبود طلسمِ والرون کریستالِ روح نداره.»
لیث سر تکان داد: «آره. باید همواگراش کریستالِ روح باشه هم کریستالِ خاطره، وگرنهتکانِ گولمها نمیتونن از تواناییهای تبارم استفاده کنن.»
«پس ارتباطِ بیننزدیک چشمِ روحِ توقالبِ و کریستالِ خاطره چیه؟»
با چشمکی پاسخ داد: «اینکه از چشمم استفاده میکنمرسوخ تا با تقلب به موفقیت برسم. شرمنده، ولی بدونِبود لو دادنِ رازِ این فن نمیتونم چیزِ بیشتری بهتون بگم.»
لیث چهارزانو روی زمین نشست. بهآرامی نفس میکشیدبهبود تا چنگالِ اهریمن را فعال نگه دارد وپرسید همزمان مانایش با انرژیِ عنصریِ درونِ کریستال درمیآمیخت.
کریستالِ روح در واقع گوهرِ مانایی بود که بهاندازهٔ کافی جوهرِ زندگیِبخشد یک جادوگر را در خود داشت تا بتواند مهارتهای نیازمند به نیرویمرحلهٔ زندگی را بازتولید کند — چه طلسمهای روح و چه تواناییهای تبار.
در عوض، کریستالِ خاطره میتوانست علاوه بر مانا، ارادهٔ کاربرش را هم ذخیره کند. ازپراکندهشدنِ این کریستالها میشد برای حفظِ میراثِ یک جادوگر بهره برد، یا به دیگران اجازه دادعملکردِ مثلِ کارتهای جیرنی از طلسمهای آن جادوگر استفاده کنند، و یا خاطرات را به اشتراک گذاشت.
اصولِ کارنورِ ساده بود،تولید دستکم در تئوری.
تمامِ کریستالهای مانای بالاتر از ردهٔ زردِعملکردِ روشن میتوانستند با انرژیِ جهان شارژ شوند، یاپاک اگر کسی عجله داشت، با مانای یک جادوگر.
هر جادوگری که میتوانست طلسمهای ردهٔ ۵ را اجرا کند، میدانست چطور ارادهاش راتکانِ در مانای خود بدمد. اما فقط شمارِ اندکی از آنها میتوانستند هنگامِ شارژ کردنِعمیق کریستال هم همین کار را بکنند و آن را به کریستالِ خاطره تبدیل کنند.
کریستالهای متعلق به شمنهای اورک بهمرورِ زمان خودبهخود به کریستالِ خاطره تبدیل میشدند.ایجاد دلیلش ساده بود: نژادِ سقوطکردهٔ آنها تواناییِ تباریِ خاصی برای چیره شدن برمانای کریستالها داشت و بهجای هستهٔ مانا، از آنها بهعنوانِ منبعِ قدرتِ طلسمهایشان استفاده میکرد.
برای این کار، شمنِ اورک باید انرژیِ جهانِ درونِ کریستال را با ارادهاشبخشِ درمیآمیخت. این روند با گذشتِ زمان نشانِ کمرنگی در کریستال به جا میگذاشت کهبیشتری اگر شمنِ دیگری بهاندازهٔ کافی ماهر و قدرتمند بود، میتوانست آن را بازیابی کند.
با این حال، روشِ اورکها بهشدت ناکارآمد بود. این کار را از روی قصد یا با روشِتموم خاصی انجام نمیدادند، بلکه صرفاً یک اثرِ جانبیِ تصادفی و خوشاقبالانه بود. سالها زمان میبرد تا یکاستفاده شمن بتواند حتی یک طلسم را در کریستال ذخیره کند و کمتر شمنی تا آن موقع زنده میماند.
بدتر از همه اینکه،داده نشانِ آنها بیشتر حاملِداشت شخصیتشان بود تا دانششان.
به همین دلیل، وقتی یک شمنِ اورکِ دیگر موفق میشدگرفت به بخشِ تبدیلشده به کریستالِ خاطره در گوهر نفوذ کند،لیث برای دسترسی به دانشِ جادویی ابتدا باید در نبردِ ارادهها میجنگید.
به همین خاطر بود که بسیاری از شمنهای اورک پسطولی از کشفِ قدرتِ پنهانِ کریستالشان دیوانه میشدند. نفوذ به خاطراتِذخایرِ متعدد به معنای درگیری با چندین شخصیت بهطور همزمان بود.
آنچه از ذهنِ شمنهای پیشین باقی مانده بود، آنقدر قدرتتیستا نداشت که جایگزینِ شخصیتِ شمنِ فعلی شود، اما آنقدر بودهنوز که به روانشان آسیب بزند و به خرافاتشان دامن بزند.