چپتر 2489: سایهٔ سنگین (بخشِ ۱)
0سینمارا پرسید: «امروز چطوری؟» او جانشینِ فرماندهیِ سالارکاول بود و هروقت خانوادهٔ لیث کارِ دیگری داشتند،لحنِ وظیفهٔ مراقبت از او را بر عهده میگرفت.
رابطهٔ آن دو پس از جنگِ گریفونها هنوز تیره بود، اما همنشینیِ طولانیمیکردم و مراقبتِ محبتآمیزِ سینمارا رفتهرفته اوضاع را آرام میکرد. لیث میتوانست کینه راعادیم برای مدتی بسیار طولانی به دل نگه دارد، اما ناسپاسی اصلاً در ذاتش نبود.
لیث بازوها و انگشتانش را کش داد و پیش از آنکهمکثی چند تمرینِ پایه با جنگ انجام دهد، گفت: «بهترم. بازوهام صددرصدعادیم برگشتن به حالتِ اول. قطع شدنِ دستم هیچ اثرِ ماندگاری نداشته.»
سینمارا از لحنِ افسردهاش اخمشدنِ کرد و پرسید: «پس چرانداشته جوری میگی انگار چیزِ بدیه؟»
لیث پاسخ داد: «چون هنوز حسش میکنم. هنوز میتونم حس کنم که خونِ یورمون ونداشته فلوریا داره روی دستِ راستم میچکه. امیدوار بودم که یه تروما بتونه اون یکی رومیتونم خنثی کنه، یا دستکم بعد از قطع شدنِ بازم، مغزم بفهمه که تقصیری متوجهش نیست.»
«متأسفم. میدونمبعد که بایدمغزم کمکت میکردم ولی—»
پس از مکثی کوتاه افزود: «نمیخواستممیدونم عذابوجدانت رو تحریک کنم. حداقل این بارافزود نه. کِی میتونم به زندگیِ عادیم برگردم؟»
سینمارا گفت: «یک ثانیه.» و از فنِ تنفسش، ستارهٔ فراموششده، استفادهلحنِ کرد تا وضعیتش را بررسی کند. «من میگم از همین دیروز،چون ولی اگه وقتِ آزادِ بیشتری میخوای، میتونم مرخصیِ استعلاجیت رو تمدید کنم.»
«نه، ممنون. من عاشقِبازوهام کویرم، اما واقعاً دلماول برای خونهام تنگ شده.»
شانه بالا انداخت و گفت:بفهمه «حرفِ بزرگیه برای کسی کهمیدونم بیشترِ وقتش رو داخلِ برج میگذرونه.»
لیث دهان باز کرد، اما حرفهای زیادی برای گفتنمیکردم وجود داشت و آنقدر شخصی بود که نمیتوانست با کسیبار که از او کینه به دل داشت در میان بگذارد.
به خاطرِ همجوشی، به خاطرات و احساساتِ سولوس دسترسی پیدانداشته کردم. آشوبِ درونیش در موردِ رابطهمون، لذتِ دوباره به همبدیه رسیدنمون، و ترسِ از دست دادنم رو باهاش شریک شدم.
هفتهها غیبش زد ولی الان جوری توی سرمه که انگار سالهاست این جداییاثرِ اتفاق نیفتاده. عاشقِ موندن تو برجم چون به هسته و نیروی زندگیش کمک میکنهچون تا احیا بشن. تازه، هر اتاق پر از خاطراتِ قشنگیه که با هم ساختیم.
طبقهٔ همکفِ برج حالا برای همیشه بهمتوجهش شکلِ خانهٔ رؤیاییشان چیده شده بود و لیثمکثی نمیتوانست تحمل کند که شکلِ دیگری داشته باشد.
خانوادهاش، بهویژه سولوس، ازنیست شنیدنِ خبرهای خوب دربارهٔکمکت سلامتیاش غرق در شادی شدند.
«خدا روحالتِ شکر! بینش مرگشدنِ چطوره؟ بهتر شده؟»
لیث شانه بالا انداخت و گفت: «هیچ ایدهای ندارم. شاید به خاطرِ حضورِ مادربزرگه،ماندگاری ولی تو کویر هیچوقت مجبور نشدم بینش مرگ رو مهار کنم. وقتی اینجاییم همهحسش همیشه عادی به نظر میرسن. راستی، چطور شد که اینقدر کم بهِم سر زدی؟»
سولوس تا بناگوش سرخ شد و با صدایی آنقدر ضعیف کهباید شنیده نمیشد، کلماتی نامفهوم زمزمه کرد. سپس وانمود کرد که صدای آرانبار و لریا را شنیده که صدایش میزنند و پا به فرار گذاشت.
به جانِ مادرم، چطور بهش بگم که همجوشیِ طولانیمدت گند زده به احساساتم؟ الان هر چیزِتحریک لعنتیای رو دربارهاش میدونم و اونم همهچیز رو دربارهٔ من میدونه، از جمله چیزایی که تو سفرمونمیگم با نایکا و تیستا در میون گذاشتم. اونقدر خجالتآوره که حتی نگاه کردن تو چشماش هم سخته.
کامیلا او را بهنرمی بوسید و گفت: «برات خوشحالم، عزیزم،نداشته و یه کم هم بابتِ پایانِ تعطیلاتِ غیرمنتظرهمون ناراحتم. برایبدیه اولین بار از وقتی میشناسمت، هیچچیز برای نگرانی وجود نداشت.»
«نیروی زندگیت فقط میتونست بهتر بشه، هیچ دشمنی تو لوتیا منتظرمون نبود، و هیچماندگاری مأموریتِ مرگباری هم نداشتی که به محضِ برگشتن مجبور باشی انجامش بدی. این اولینحسش تعطیلاتِ واقعیِ من بود، بدونِ هیچ ضربالاجل یا تهدیدِ مرگی.» از شوخیِ خودش خندید.
«این خبر فوقالعادهایه، عزیزم!» الینا او رامتوجهش در آغوش گرفت و هقهق کرد: «نیرویولی— زندگیِ بچه کوچولوی من بالاخره بهتر شد.»
«مامان، من چند روزه که تو تخت نشستهام. چرا یه جوریمکثی رفتار میکنی انگار داشتم میمردم؟» سعی کرد خودش را از آغوششعادیم رها کند، اما فقط بارانی از بوسه روی گونههایش نصیبش شد.
«میدونم، ولی نمیتونم جلوی خوشحالیمو بگیرم!» برخلاف کامیلا،اثرِ الینا داشت بارداریِ عادیای را تجربه میکرد و لیثمیگی هنوز برای کنار آمدن با نوساناتِ خلقیاش مشکل داشت.
در میانِ تصویرِ شادِ خانوادگی، رااز تنها وصلهٔ ناجور بود. او چند روز بود که چشملحنِ از سنتون و رنا برنمیداشت و اوضاع حتی بعد از آخرین وحشتشان هم بهتر نشده بود.خونِ رنا با خوشحالی دستِ سنتون را گرفته بود، اما در چشمانِ سنتون هیچ محبتی دیده نمیشد.
اگر رنا برمیگشت، میفهمیدمغزم که شوهرش این کار رامتأسفم مثلِ یک وظیفهٔ اجباری میداند.
رااز صبر کرد تا کامیلامتأسفم از لیث دور شود وولی— بعد به دنبالش به آشپزخانه رفت.
«ببخشید مزاحمت میشم، مخصوصاً بعد از حرفی کهاثرِ الان زدی، ولی باید با هم حرف بزنیم.» کامیلامیگی که مات و مبهوت مانده بود، پرسید: «دربارهٔ چی؟»
بارداریِ خودش و الینا هر دو بدونِ هیچ مشکلی پیش میرفت، سولوسهیچ برگشته بود تا بماند، و رابطهاش با پدرشوهرش هرگز از این بهترچیزِ نبود. با این حال از لحنش به نظر میرسید مشکلی پیش آمده است.
«بد گفتم، ببخشید. برای یه مسئلهٔ خانوادگی به کمکت نیاز دارم.»باید رااز هرچه را دربارهٔ مشکلاتِ ازدواجِ رنا و بحثهایی که کامیلااین به خاطرِ کارش از دست داده بود میدانست، برایش تعریف کرد.
چشمانِ کامیلا بیش از یک بارمیدونم از تعجب گشاد شد، اما نمیتوانستکوتاه ایرادِ چندانی به کارهای سنتون بگیرد.
«اون فقط به زمان نیاز داره.دستم من خودم شرایطِ مشابهش رو زیاد تجربهاخم کردهام و میتونم احساساتش رو درک کنم.»
رااز پرسید: «من هم همینطور، ولی هرگز با همسر یاشدنِ بچههام سرد نبودهام. آیا تو تا حالا به خاطرِ موفقیتِچرا لیث و تأثیرش روی زندگیت، ازش کینه به دل گرفتهای؟»
کامیلا سر تکان داد: «نه. بعضی وقتها واقعاً آزاردهندهست، ولی وقتی حسکمکت میکنم دارم کم میارم، فقط کافیه به زین و تمامِ لحظاتِ قشنگیکِی که من و لیث با هم گذروندهام فکر کنم تا از پسش بربیام.»
«دقیقاً منظورم همینه. سنتون از زمانِ مهمانیِ شبنشینی هفتهها وقت داشته ولی هیچچیز عوض نشده. چیزی کهحداقل الان بهش نیاز داره، کمکِ کسیه که بتونه واقعاً درک کنه داره چه روزگاری رو میگذرونه.» راازهمین به کامیلا کمک کرد تا میانوعدهٔ مفصلی برای لیث آماده کند و به دنبالش به اتاقنشیمنِ برج برگشت.
رااز متفکرانه گفت: «خدایانِ بزرگ، هنوز نتونستهام به اینهمه غذایی که لیث ازاخم وقتی تبدیل به جانورِ الهی شده نیاز داره، عادت کنم. با اون خساستی کهخونِ داره، فکر میکردم از خرجِ غذا سکته میکنه یا حداقل اسبابکشی میکنه میره کویر.»
«نورِ خورشید و گرما اشتهاش رو کم میکنه و کلی پول براشهیچ پسانداز میکنه. منظورم اینه که به این پرس نگاه کن. برای یکچیزِ بار هم که شده، اندازهاش تقریباً همونقدریه که یه آدمِ عادی میتونه بخوره.»
کامیلا سرخ شد و در حالیتقصیری که سینی را با خجالت به دستِمیکردم لیث میداد، گفت: «راستش این برای منه.»
لیث متوجه شد که سینیمتأسفم پر از غذاهای موردعلاقهٔ کامیلاست،ولی— اما با دیدنِ پریشانیاش چیزی نگفت.
رااز گفت: «سنتون، میشه یه دقیقهدستم دنبالم بیای؟ پدرت همین الان باهامافسردهاش تماس گرفت و باید باهات حرف بزنه.»
«دیگه چی شده؟ باز هم یه مشت دیوانه از ‹کاهنِ اعظم›شون میخوان با خدای خودشوننداشته ارتباط برقرار کنه؟ یا یه اشرافزادهٔ پستفطرتِ دیگه داره برای تلافی کردن از لیث، معیشتِ ماکنم رو تهدید میکنه؟» سنتون چشمغره رفت و آزردگیاش باعث شد با قدمهای تندتری به راه بیفتد.
«داشتنِ یه جادوگرِ اعظم به عنوانِتقصیری داماد کافی نبود. اوه، نه، پدرمکمکت حتماً باید یه فرقه هم دورش میساخت!»
«اصلاً اینطور نیست. موضوع دربارهٔ لیث نیست، پسرم،کمکت دربارهٔ توئه.» رااز در را پشتِ سرشان بست وحداقل باعث شد سنتون با تعجب به اطراف نگاه کند.