چپتر 1981: طبقاتِ جدید (بخشِ ۳)
0لیث گفت: «داوروس و کریستالهای واقعی هنوز بهترتیبموندن تو بوته و معادن هستن. کارگاه از اونا بهعنوانِساختِ الگو استفاده میکنه و نمیتونه از مقدارشون فراتر بره.»
محافظ با گیجی چانهاش را خاراند ومیتونم گفت: «کجای این فوقالعادهست؟ منظورم اینه که آره،عناصر واسه تمرین خوبه، اما کاربردِ عملیِ چندانی نداره.»
سالارک با خشم گفت: «ای کلهگرگی! این یه معجزهٔ جادوییه که تنه میزنه به جادویمکان آفرینش. به لطفِ کارگاه، حالا لیث و سولوس حتی بدونِ کمکِ من میتونن هر چندبگیرد بار که میخوان تکنیکهاشون رو امتحان کنن، بدونِ اینکه حتی یه ماده رو از دست بدن.
«به لطفِ این مکان، مهم نیست یهخارجشدنِ آزمایش چقدر دیوانهوار یا پرخطر باشه، هیچشده عواقبی نداره چون هیچچیز این تو واقعی نیست.»
لیث برای اینکه زهرِ حرفش را بگیرد، به او بیسکویت و شکلاتِ داغ تعارفانرژیهای کرد و گفت: «راستش از اینم بهتره، مادربزرگ. تا این لحظه، نمیتونستم بدونِ دستورالعملکدوم از موادِ قدرتمندی مثلِ اندامهای اژدها یا گیاهانی که از درایادها گرفتم استفاده کنم.
«جادوی آفرینشِ تو بهم اجازه میده اونایی رو که توی یه قطعهٔکدوم شکستخورده اما کامل باقی موندن دوباره استفاده کنم، اما نمیتونه مادهای رو کهآزمایشِ بهخاطرِ از کنترل خارجشدنِ انرژیهای جادوآهنگری یا روشِ ساختِ اشتباه نابود شده، برگردونه.
«در عوض، با کارگاه میتونم هر نوع افسونیتکنیکهاشون رو با موادم امتحان کنم و بفهمم بامهم کدوم عنصر یا ترکیبِ عناصر قرابتِ بیشتری دارن.»
سالارک با دهانِ پر گفت:بهخاطرِ «من با جادوی آفرینش همروشِ میتونم این کار رو بکنم.»
«این به این خاطره که تو میتونی عواقبِ یه آزمایشِ شکستخورده روکنترل همون لحظهای که همهچیز خراب میشه برگردونی، درحالیکه من فقط میتونم نتایجِ نهاییافسونی رو برات بیارم. نمیتونم ازت بخوام ساعتها مراقبم باشی تا مبادا اشتباهی بکنم.
«به نظرم کارگاه همون دلیلیه که منادیون تونست اینهمه شاهکار رو جادوآهنگری کنه وترکیبِ روی اینهمه شاخهٔ جادو تحقیق کنه. اون میتونست اونقدر آزمایش کنه تا ترکیبِ بینقصِهمهچیز مواد و تکنیک رو پیدا کنه و حالا ما هم میتونیم همین کار رو بکنیم.»
نگهبان اخم کرد و گفت: «یه لحظه صبر کن. اگهکنن نسخهٔ خودت از جادوی آفرینش رو داشتی، پس چرا مدامدیوانهوار میآی پیشِ من تا نشانها و افسونها رو پاک کنم؟»
لیث جواب داد: «چون نیاز داشتم هم از نسخههای بدلی و هم از موادِشده واقعی استفاده کنم تا مطمئن بشم تواناییِ کارگاه تو بازسازیِ ویژگیهای جادویی چقدر دقیقه،دارن و البته چون دارم با پررویی تمام سعی میکنم جادوی آفرینش رو ازت یاد بگیرم.»
سالارک خندید و لپش را کشید: «بچهٔ پررو! واسه صداقتت امتیازِ ویژه میگیری.خارجشدنِ میدونستم که چشمان رو داری و حساب میکردم که ازشون استفاده کنی تاموادم جادوی آفرینش رو امتحان کنی. با این حال، این یه ضربهٔ ناجوانمردانه بود.
«توقع دارم وقتمنابود و درسهایی که ازممیتونم دزدیدی رو جبران کنی.»
لیث که میدانست احترامش به سالارک چقدرمیخوان عمیق است، تعظیمِ بلندی کرد و گفت:بدن «اگه چیزی نیاز داری، مادربزرگ، فقط کافیه بخوای.»
در تمامِ این مدت، سالارک بدونِ اینکه چیزی در عوض بخواهد، از او وشده خانوادهاش مراقبت کرده بود. بارِ روی روانِ پدرش را سبک کرده بود و راازدارن را از آسیبِ روانیِ حتی یک دقیقه زندگی بدونِ دستوپاهایش در امان نگه داشته بود.
مثلِ خانوادهٔ خودش از ورهنها مراقبت کرده بود، و به لیثبهخاطرِ پناهگاهی امن داده بود تا از دردی که ملن به او تحمیلمیتونم کرده بود بهبود یابد، و همچنین جایی تا از ماهعسلش لذت ببرد.
سالارک دستش را روی سرِ لیث گذاشت، آن را بهآرامیموادم نوازش کرد و گفت: «نگران نباش عزیزم. بعداً در اینکار باره حرف میزنیم. حالا بقیهٔ چیزا رو بهمون نشون بده.»
«حتماً. توقفِ بعدیمونکمکِ کارخانهست.» طبقهٔ جدیدبار درست زیرِ کارگاه بود.
اتاق ترکیبی از کوره و آهنگریِ زکل به نظر میرسید.روشِ کورهای آنجا بود که هم با شعلههای بنفش با منشأموادم جادویی و هم با ماگمای طبقاتِ پایینترِ برج تغذیه میشد.
درست مثل کوره، بلوکِ عظیمی از آدامانت آنجا بود کهمادهای نقشِ تقویتکنندهٔ انرژیهای جادویی را داشت و مثل آهنگری، همهچیزشده برای ذوبِ فلزات و قالبگیریِ آنها در شکلهای مختلف فراهم بود.
لیث گفت: «اینجا جاییه که زحماتم تو کارگاه واقعاً به ثمر میشینه. این طبقه کاملاًعناصر خودکاره. تا وقتی که روشِ ساخت رو بهش بدم و محصولِ نهایی قدرتی بیشتر ازمیشه هستهٔ آبی نخواد، میتونه همون کارایی رو که من میکنم با همون دقت انجام بده.»
سالارک در حالی که تمامِ تلاشش را میکرد ناامیدیاش را پنهان کند،ماده به آرتیفکتهای مختلف نگاه کرد و گفت: «اگه قصد داشتی سلاحهای بیکیفیت بفروشی،چون فوقالعاده میشد. ولی شک دارم کسی به این بازدهِ پایین علاقهای داشته باشه.
«یه شاهکارِ واقعی رو نمیشه به تولیدِ انبوه رسوند. این دقت واشتباه تخصصِ صنعتگره که تفاوتِ بینِ خوب و استثنایی رو میسازه. فقط بهترکیبِ جنگ فکر کن. بدونِ احساساتِ اوریون، فقط یه تکه فلزِ معمولی میشد.»
لیث جواب داد: «حق با توئه، مادربزرگ، ولی یه جورایی هم اشتباه میکنی. میدونی، منجادوآهنگری یه ارتشِ کوچیک از شیاطین دارم و تصمیم گرفتم که وقتشه بهشون یه کم تجهیزاتترکیبِ بدم. نمیتونم همیشه به دزدیدنِ تجهیزات از دشمنای کشتهشدهام تکیه کنم، مخصوصاً در برابرِ سربازای ترود.
«بدن و تجهیزاتشون یه ثانیه قبل از مرگشون ناپدید میشه وبفهمم شیاطینِ من مهارتِ اینو ندارن که بهموقع اونا رو بگیرن. علاوهخاطره بر اون، روحهایی که به احضارم جواب میدن هر بار عوض میشن.
«هیچ فایدهای نداره که چیزی مخصوصِ خودشون بسازم. حتی اگهکنن میدونستم چه سلاحی بیشتر از همه به دردِ هر کدومشون میخوره،پرخطر فقط یه بار استفاده میشد و وقت و تلاشم هدر میرفت.
«در عوض، اینجا میتونم هر چیزی رو که نیاز دارم بسازم، بدونِ اینکه یه ثانیه از وقت ونوع تمرکزم گرفته بشه. ضمناً، هیچوقت فراموش نکن که کمیت هم برای خودش یه جور کیفیته.» لیث به چند تیغهلحظهای اشاره کرد که از نظرِ شکل و افسونها کاملاً یکسان بودند، اما هستههای نیرو و مسیرهای مانای متفاوتی داشتند.
«من تجربه و مهارتِ اینو ندارم که بفهمم جریانِ مانا تو بدنِ بقیه چطورانرژیهای کار میکنه. به خاطرِ همین، نمیتونم سلاحهایی بسازم که برای تمرینِ جادوی تیغه مناسبکدوم باشن. ولی به لطفِ کارخانه، میتونم روی یه فرایندِ آزمون و خطا حساب کنم.»
با یک بشکن، لوکریاس، والیا و تریون را پدید آورد.موادم هر کدام دستههای جدیدِ سلاحها را آزمایش کردند و بهکار لیث گزارش دادند کدامیک مقاومتِ کمتری در برابرشان نشان میدهد.
پس از اینکه زمانِ کافی را با آنها گذراند و بااینکه هم یاد گرفتند چطور از زنجیرها برای تبادلِ دانش استفاده کنند،باشه لیث هرچه دربارهٔ جادوی تیغه میدانست به آنها منتقل کرده بود.
شیاطین میتوانستند از چنین دانشی برای درکِ جریانِ مانای خودشان استفاده کنند و بفهمندشده هنگامِ تعامل با انواعِ مختلفِ هستههای نیرو چه رفتاری نشان میدهد. سپس، کشفیاتشان را بادهانِ لیث به اشتراک میگذاشتند و او روی بینقص کردنِ هستههای نیروی انتخابیِ آنها تمرکز میکرد.
«یه فرمانروای شعلههای واقعی باید بتونه ابزارهایی بسازه که به مشتریاش اجازهکنترل بده جادوی تیغه اجرا کنن. من دارم به زور این لقب رونوع به دست میارم، ولی چیزی که واقعاً مهمه نتیجهست.» شانه بالا انداخت.
لوکریاس گفت: «خیلی ممنون. اول به ما اجازه دادید با خانوادههامونبفهمم در تماس باشیم. بعد، اونا رو تو توافقتون با خانوادهٔ سلطنتیخاطره گنجوندید تا بتونیم تو زمانِ جنگ و صلح باهاشون وقت بگذرونیم.
«حالا حتی دارید یکی از بالاترین ردههای جادو رو بهمون یاد میدید ودست چیزایی رو که برای تمرینش نیاز داریم برامون فراهم میکنید. شما خیلی چیزاهیچچیز به ما دادید و با این حال ما در عوض خیلی کم بهتون دادیم.»
لیث با تکان دادنِمادهای دستش موضوع را ردانرژیهای کرد: «این حرفا چیه.»