چپتر 1202: نتیجهگیری (بخش ۲)
0وقتی داستانِ موروک تمام شد، نالروند از دستِ خودش حسابی کفری بود. باورشنوبتی نمیشد که همراهِ بهظاهر کمعقلش توانسته بود سلاح و طلسم پدید آورد و حتیمنو دگردیسی کند، در حالی که خودش برای سایهها چیزی جز یک کیسهبوکس نبوده است.
با این حال، خوشحال بود که تایرانت و دخترها رابهت با خودش آورده است. بدونِ آنها، به دستِ موگار کشتهنوبتی میشد و بدونِ موروک، محال بود بتواند اینهمه اطلاعات جمع کند.
نگرشِ بیخیالِ تایرانت و پذیرشِ خودش، به اومثلِ در فضای ذهن قدرتِ شگفتانگیزی میداد که رسیدنخودشون به آن برای هر کسِ دیگری سالها تمرین میطلبید.
موروک گفت: «همونطور که سولوس گفت، اون سایهها بر اساسِ ظاهرشونعوض راهنماییهایی دربارهٔ جواب میدن، ولی شک دارم کسی بتونه واقعاً شکستشون بده.میکرد اولش ضعیف هستن، اما با هر ضربهای که بهشون میزنی، قویتر میشن.
«بدتر از اون، امیدوار بودم از ناتوانیشون تو حرکت یا حمله در زمانی که داری با یهعوض سایهٔ دیگه میجنگی استفاده کنم، اما پیشبینیم غلط از آب دراومد. هر بار که بهشون حمله میکنی، ضدحملههست میزنن و اگه تمرکزت رو بذاری روی یه سایهٔ دیگه، متوقف نمیشن و از پشت بهت ضربه میزنن.
«مبارزهٔ تنبهتن باهاشون غیرممکنه، درست مثلِ اینکهمتوقف بخوای نوبتی بهشون حمله کنی. سایهها بهمحضِ اینکهغیرممکنه هدفت رو عوض میکنی، خودشون رو احیا میکنن.»
نالروند گفت: «من اینقدر پیش نرفتم چون هر سایهاینکه بهراحتی منو لتوپار میکرد، اما با مقایسهٔ تجربهٔ خودممیکنن و تو، چندتا نکته هست که میخوام بهشون اشاره کنم.
«اول اینکه، سایهٔ مربوط به سؤالی دربارهٔ یک شیء تغییر نمیکنه، درخودشون حالی که سؤال پرسیدن دربارهٔ یه شخص، سایهش رو به شکلی مجسممقایسهٔ میکنه که اون شخص بعد از پیدا کردنِ جوابش به اون شکل درمیومد.
«دوم اینکه، به نظر میرسه موگار مشتاقه حرف بزنه، با این حال اغلبنوبتی دربارهٔ شخصیتت نظر میده و چند بار ازت میپرسه که آیا از جوابهاییبهراحتی که دنبالشونی مطمئنی یا نه. سوم اینکه، قدرتِ دیوانهوارِ سایهها پیروزی رو غیرممکن میکنه.»
فریا پرسید: «یعنی میگی افسانههای مربوطروی به حاشیهها فقط یه تلهٔ مرگه؟ کهتنبهتن اومدنمون به اینجا فقط اتلافِ وقت بوده؟»
نالروند سر تکان داد و گفت: «نه. فکر میکنم کاملاً دقیق هستن.کنی بهمحضِ اینکه سرپا بشم، میخوام یه گپِ دیگه با موگار بزنم. اگهبهراحتی فرضیهم درست باشه، تمامِ جوابهایی رو که نیاز داریم به دست میارم.»
«و اگه اشتباه کنی چی؟»
نالروند گفت: «اونوقت به تمامِ قدرتم نیاز دارمغیرممکنه تا اونقدر زنده بمونم که بتونم پیوندِ ذهنیهدفت رو قطع کنم. برای همینه که باید استراحت کنم.»
شهرِ رگیا، قارهٔ جیرا.
یکی شدن با سولوس، نیروی زندگیِ لیث را تثبیت کرده بود، با ایناحیا حال همه موافق بودند که او باید چند روزی به خودش سخت نگیرد.خودم حتی تماس با کویلا برای گرفتنِ نظرِ دوم هم فقط هیزم به آتش ریخت.
کویلا گفت: «من نمیتونم از روی هولوگرام چیزی رو تشخیص بدم، اما اگه آسیبی که دیدی حتی یه ذرهاحیا هم شبیه به آسیبی باشه که تو کولا دیدی، ممکنه سه روز کافی نباشه. توصیهم اینه که تا وقتیاول نیروهای زندگیتون دوباره کاملاً روی هم منطبق بشن، نه از جادو استفاده کنی و نه به خودت فشار بیاری.»
تیستا گفت: «حق با کویلاست. تازه، تو تنها کسی نیستیبهت که برای بهبودی به زمان نیاز داره. سولوس، زرهِ اسکیلواکر وکنی جنگ، همگی وقتی که به مسخشده تبدیل شدی، آسیبِ زیادی دیدن.
«آدامانت مقاومه و سولوس حتی از اون هم مقاومتره،اینکه اما الان تو وضعیتِ بحرانیای هستن. حتی اگه به اوجِاینقدر شرایطت هم برگشته بودی، هر فشارِ دیگهای میتونست کشنده باشه.
«در حالی که تجهیزاتت همیشه قابلتعویض هستن، در مورد سولوس نمیشه همین حرف رومیکنن زد. تو مجبورش کردی با لوکرا سیلوروینگِ لعنتی بجنگه، اونم در حالی که هنوزنکته داشت زخمهایی رو که تو بهش زده بودی لیس میزد. اگه سیلوروینگ برگرده چی؟»
لیث پاسخ داد: «پس کارم تمومه. با توجه به چیزی که دیدیم، حتی اگه برجبهمحضِ میتونست از یه چشمهٔ مانای کامل انرژی بگیره، نمیدونم میتونستیم حریفش بشیم یا نه.» بامقایسهٔ این حال دیدنِ ترکهای روی وار و زرهِ اسکیلواکر باعث میشد کیفِ پولش خون گریه کند.
تمامِ مدت آنها را بیرون از بُعدِ جیبیاش نگه داشته بود تا بتوانند بخشیباهاشون از مانایش را جذب کنند و زخمهایشان را التیام ببخشند، اما به دلیلِ وضعیتِاینقدر فرسودهاش، تجهیزاتش فقط میتوانستند مقدارِ محدودی انرژی جذب کنند، وگرنه جانش به خطر میافتاد.
علاوه بر آن، تیستا دربارهٔ سولوس هم حق داشت. مبارزه بانوبتی لوکرا چنان فشارِ سنگینی به وضعیتِ ازپیشضعیفشدهاش وارد کرده بود کهچون اگر همجوشیشان نبود، چهبسا انرژیِ معادلِ چندین ماه را از دست میداد.
فلوریا گفت: «تو و سولوس همینجا بمونید تا ما به کارهای مربوط به کمک به جامعه برسیم.نرفتم شما برای بهبودی به همدیگه و چشمه نیاز دارید. من سعی میکنم یه کم عقل تو سرِسؤالی انسانهای رگیا فرو کنم، تیستا هم میتونه در حینِ نابود کردنِ هیولاها، دنبالِ یه چشمهٔ مانای باز بگرده.
«اینجوری میتونیم بررسی کنیم که آیا وارپِ برجغیرممکنه میتونه ما رو به خونه برگردونه یا نههدفت و در صورتِ نیاز، از فالوئل کمک بخوایم.»
لیث پرسید: «آره، فقط یه مشکلِ کوچیک هست. عبور از اقیانوسضربه و رسیدن به اینجا از لوتیا، به دوتا نگهبان نیاز داشت.بهمحضِ چطور بهش توضیح بدم که خودم بهتنهایی میتونم همین کار رو بکنم؟»
او پاسخ داد: «امیدوارم هرگز مجبور نشیم از این خط عبور کنیم.کنی با این حال، داشتنِ یه نقشهٔ جایگزین هیچوقت ضرر نداره و در بدترینمنو حالت، باز هم تمامِ انرژیِ لازم برای بهبودیِ زخمهات رو برات فراهم میکنیم.»
لیث چندان از این ایده خوشش نیامد. حتی اگر چشمه را پیدا میکردند، توضیح دادنِاینقدر این موضوع به آرن، نمایندهٔ شورای جانوران، که چرا شهر را ترک کردهاند، کارِ سختیمیخوام بود. علاوه بر آن، بیدارشدگان قطعاً دربارهٔ چشمههای مانا میدانستند و میتوانستند آنها را پیدا کنند.
لیث هیچ تمایلی نداشت تواناییهای نهانسازیِ سولوس را در برابرِمثلِ چنین موجوداتِ قدرتمندی به آزمایش بگذارد. اگر حتی یکی ازمیکنن آنها متوجهِ برج میشد، این آغازِ پایانِ کارِ او بود.
گفت: «باشه. من تا وقتی کاملاً خوب بشم نقشِپشت مردِ خونهدار رو بازی میکنم، شما دوتا هم یه راهیبخوای پیدا کنید که بتونیم به منابعِ شهر دسترسی پیدا کنیم.»
آن دو زن پس از بررسیِ وضعیتِ لیث و سولوس برای آخرین بار، برج راعوض ترک کردند و هر دو به سوی دفترِ شهردار به راه افتادند. تیستا باید به یکیچندتا از واحدهای بیدارشدگان میپیوست، در حالی که فلوریا میخواست برای رسیدگی به انسانها اختیارِ تام بگیرد.
تیستا پرسید: «فکر نمیکنی بهتر بود سولوس رو هم با خودمونعوض میآوردیم؟ اونجوری دیدنِ مادرخواندهاش و فهمیدنِ اونهمه جزئیاتِ دردناک دربارهٔ گذشتهاشلتوپار حتماً زخمِ عمیقی روش گذاشته. سولوس به یه کم حواسپرتی نیاز داشت.»
فلوریا سر تکان داد: «نه.»
«اون واقعاً نیاز داره قدرتش رو به دست بیاره و هرچی سولوس به پسگرفتنِباهاشون بدنش نزدیکتر بشه، رابطهشون پیچیدهتر میشه. اونا بهجای اینکه از هم دور باشن، بایداینقدر پیشِ هم بمونن و قبل از اینکه کسی آسیب ببینه، حدومرزهای خودشون رو مشخص کنن.»
تیستا پرسید: «داریمبارزهٔ دربارهٔ سولوس حرف میزنی،درست یا کامیلا، یا خودت؟»
«دربارهٔ همهمون. تازه دارم این رابطهٔ دیوانهوارشون رو درک میکنم و باخودشون این حقیقت کنار میام که من و لیث دیگه هرگز چیزی بیشترمقایسهٔ از دوتا دوست نخواهیم بود. با این حال، نگرانِ لیث و سولوسم.
«هیچکدوم از رابطههای گذشتهاش اینقدر طول نکشیده بود، اون هرگز با کسی بهاندازهای که با کامیلاهدفت صمیمی شد، سفرهٔ دلش رو باز نکرده بود. میترسم اگه از هم جدا بشن، درِ قلبشخودم رو برای همیشه ببنده. در مورد سولوس هم، فهمیدنِ اینکه به لیث احساساتی داره، کارِ سختی نیست.
«اما تو اون انزوایی که داشته، هرگز یاد نگرفته که دوست داشتنِ یه نفر یعنی رهادرست کردنش، مهم نیست چقدر دردناک باشه. درست مثل کاری که من و لیث برای هم کردیم.سایه اگه قرار باشه دو نفر با هم باشن، دوباره همدیگه رو پیدا میکنن.» فلوریا آهی کشید.