چپتر 1567: گردابها و هستهها (بخشِ ۱)
0دیدنِ نوزادش که آنسوی شیشه منتظرش بود و فکرِ اینکه دیگر هرگزنبودی به یورمون دست نخواهد زد، به ثرود نیروی تازهای بخشید. هرچه رامنفجر در دورانِ بارداری دربارهٔ بدنش و بیداری آموخته بود، به یاد آورد.
اینکه چطور نوزادِ بیدارشدهاش او را قویتر کرده بود، تا جایی که هستهٔبیدارشدهٔ رنگینکمانش را از مرزهایش فراتر برده بود. او برای مدتی کوتاه قدرتِ هستهٔعوض سفید را تجربه کرده بود و لمسِ آن را بهخوبی به یاد داشت.
دیگه چه مرگمه؟ هستههای کمکی رو که دارم،آنقدر یه هستهٔ بنفشِ روشنِ لعنتی هم دارم، ولی بازمپرسه برای نگه داشتنِ قدرتِ هستهٔ رنگینکمانِ قبلیم کافی نیست.
آنقدر به ذهنش فشار آورد تااونم اینکه متوجه شد مانای چندرنگ تنهااول چیزی نیست که در اطرافش پرسه میزند.
بیشترِ آن گردابی که پیشتر به او اجازه میداد انرژیِ جهان را ببلعد، هنوزاول همانجا بود. تنها بخشهایی که برای تشکیلِ هستههای کمکی لازم بود در بدنِ بیدارشدهاشکالبدِ ادغام شده بود. بقیهٔ بخشها فقط میتوانستند بهزور راهشان را به داخل باز کنند.
پدر، فقط شانس آوردی یا واقعاً یه نابغه بودی؟ چطور تونستی رازِبیشمار هستهٔ سفید رو بفهمی، اونم وقتی حتی یه بیدارشده نبودی؟ از همونبیشتر اول برنامهت همین بود یا فقط یه عارضهٔ جانبیِ شانسی از جنون بود؟
بدنش دوباره ورم کردرنگینکمانِ و منفجر شد وآنقدر به افکارش پایان داد.
وقتی کالبدِ فیزیکیِ ثرود احیا شد، برخلافِ بیشمار بیدارشدهٔ پیشنبودی از خود که برای رسیدن به رنگِ سفید تلاش کردهورم بودند، سعی نکرد هسته یا هستههای کمکیاش را بیشتر بپالاید.
در عوض، برای تکتکِ بخشهایتونستی بدنش که «جریانِ شاهانه» به اوبیدارشده نشان میداد، هستههای کمکیِ جدیدی ساخت.
بیدارشدگانِ عادی با هستهٔ بنفش، بسته به اندازهشان، برای هر اندام یک یا چندپیش هستهٔ کمکی داشتند. هدفشان این بود که قدرتِ هستهٔ مانا را بهطورِ یکنواخت در سراسرِجریانِ بدن پخش کنند و به لطفِ انرژیِ جهانی که جمع میکردند، آن را تقویت کنند.
ثرود تنها چند دقیقه به رنگِ بنفش رسیده بود، اما گردابِمتوجه پایداری که پشتِ هستهاش شناور بود، الهامی به او بخشید کهاجازه شمارِ اندکی با وجودِ هزاران سال زندگی به آن دست یافته بودند.
هستهٔ بنفش اوجِ طبیعیه، وگرنه حتی بین جادوگرانِ جعلی همنبودی آدمایی با هستهٔ سفید پیدا میشد. یعنی تلاش برای خوروندنِ انرژیِکرد جهانِ بیشتر بهش بیفایدهست، درست مثلِ تلاش برای پالایشِ هستههای کمکی.
اونا هیچی نیستن جز امتدادِ هستهٔ مانا. یه شبکه میسازن که فشارِ رویهمون بدن رو کم میکنه و جذبِ طبیعیِ انرژیِ جهان رو سرعت میبخشه. نمیتوننپایان قویتر بشن مگه اینکه هستهٔ مانا قویتر بشه، ولی سقفِ قدرتِ هسته همون بنفشه.
معماییه که به نظر غیرممکن میاد، ولیداد راهِحل داره و به لطفِ نبوغِ دیوانهوارِ پدرم،خود جوابش تمامِ این مدت تو بدنِ خودم بوده!
ثرود تکههای کوچکی از گردابِ باقیمانده را که جنون به او بخشیدهمانای بود، برداشت و درونِ بدنش جذب کرد. آنها را دقیقاً در نیمهراهِ میانِجهان جفتهستههای کمکیِ طبیعیاش قرار داد و از آنها بهعنوانِ نقاطِ عطف استفاده کرد.
گردابها به نقاطِ انتقال تبدیل شدند و قدرتِ هستهٔ بنفشِ روشنش را ازبرنامهت یک هستهٔ کمکی به هستهٔ دیگر منتقل میکردند. تنها چند دقیقه طول کشیدکالبدِ تا لبههای گردابها روی هم بیفتد و آنها نیز به هستههای کمکی تبدیل شوند.
میدونستم! جوابش این نیست که هستهٔ مانا یا هستههایوقتی کمکی رو بیشتر بپالایم، بلکه باید تعدادشون رو بیشتر کنمشانسی تا کلِ بدنِ یه بیدارشده به یه تقویتکننده تبدیل بشه.
با داشتنِ هستههای کمکیِ زیاد، جریانِ مانای طبیعیکالبدِ اونقدر قوی میشه که هستهٔ مانا رو تغذیه میکنهرنگِ و بهش اجازه میده از مرزهای طبیعیش فراتر بره!
ثرود پیش از جذبِ تکههایقبلیم بیشتری از گردابِ بزرگ، از تثبیتِمتوجه هستههای کمکیِ تازهمتولدشده اطمینان حاصل کرد.
هر بار گردابهای جدید را میانِ یک جفت هستهٔبیدارشده کمکیِ تثبیتشده میگذاشت. این کار شبکهای را که انرژیِجنون هستهٔ مانا را در سراسرِ بدنش پخش میکرد، تقویت میکرد.
هرچه بیشتر پیش میرفت، بدنش کمتر منفجر میشد و گردابِ مصنوعیِبیدارشده جنون رفتهرفته کوچک میشد. وقتی حتی آخرین ذرهاش هم ادغام شد، ثرودکرد تمامِ انرژیِ باقیمانده از هستهٔ رنگینکمانِ قبلیاش را هم جذب کرده بود.
بدنش بهسرعت تثبیت شد، با این حال به سفید نرسیده بود. فقط به یک هستهٔ رنگینکمانِ دیگررنگِ رسیده بود که در آن نقرهای و سیاه جای فیروزهای و بنفش را گرفته بودند. این هفتساخت رنگ به دلیلِ وجودِ ناخالصیها تولید نشده بودند، چون فرایندِ بیداری همهٔ آنها را دفع کرده بود.
آنها صرفاً تجلیِ انرژیهای عنصریِ وحشیای بودند که نیروی زندگیِ ثرودمتوجه نتوانسته بود در مانای خودش ادغام کند. حالا گردابها انرژیِ جهانیاجازه بیشتر از آنچه حتی بدنِ یک گریفون میتوانست تحمل کند، جذب میکردند.
پدر، تو واقعاً یه نابغه بودی. ماشینی ساختی که میتونه نزدیکترین چیزاول به هستهٔ سفید رو حتی به یه جادوگرِ بدلی بده. ناخواسته رازِپایان تبدیل کردنِ یه انسانِ رقتانگیز به یه گریفونِ قدرتمند رو کشف کردی.
اما بینش، انگیزه و استعدادِ لازم برای درکِاونم اهمیتِ شاهکارت رو نداشتی. وسواست برای جاودانگی نذاشتهمین مهمترین قدم رو برداری. ثرود با خود فکر کرد.
من اشتباهاتت رو تکرار نمیکنم. زندگیِ ابدیِ من هدفم نیست،احیا بلکه وسیلهایه که باهاش به بچهام و به تمامِ بچههایسعی موگار زندگیای رو میدم که خودم فقط میتونستم خوابش رو ببینم.
نفسِ عمیقی کشید و با استفاده از فنِ جریانِ شاهانه، انرژیهای عنصریِمانای وحشی را مهار کرد تا اینکه تسلیمِ ارادهاش شدند. ثرود دیگر درانرژیِ خطرِ مرگ نبود، اما نمیتوانست به یک هستهٔ رنگینکمانِ بیدارشدهٔ ساده قناعت کند.
انرژیِ شش عنصر را وادار کرد تا با نیروی زندگیاش هماهنگ شونداول و به ریتمِ آن بتپند. بهمحضِ اینکه انرژیِ چندرنگ به مانا تبدیلپایان شد، از جریانِ شاهانه استفاده کرد تا آن را از هستهاش بیرون براند.
به لطفِ هستههای کمکیِ بیشمار، انرژی با هیچ مقاومتی روبهرو نشد. چنان شدت گرفتاول که مرزِ میانِ انرژی و ماده تقریباً شکست. بدنِ ثرود حالا شبیهِ یک بلوکِکالبدِ داوروس شده بود و تکتکِ سلولهایش قابلیتِ جذب و ذخیرهٔ انرژیِ جهان را داشتند.
اما برخلافِ آن فلزِ جادویی، انرژیِ جهانی که جذب میکرد، امضای انرژیِ او راپیش میگرفت و به مانای خودش تبدیل میشد. او به یک هستهٔ مانای زنده وبخشهای عظیم تبدیل شده بود که با یکی شدنِ انرژیِ درونی و بیرونی، سفید شد.
ثرود گفت: «تمومداشتنِ شد.» با این حالنیست در را باز نکرد.
هالهای سفید و کدر از بدنش بیرون زد، امابیدارشده پوستش به رنگِ طلایی درآمده بود و پرهایی کهجنون بالهای بیرونزده از پشتش را میپوشاندند نیز طلایی شده بودند.
«کی فکرش رو میکرد بهتونستی یه گریفونِ طلایی تکامل پیدا کنم؟بیدارشده موگار واقعاً حسِ کنایهآمیزِ عجیبی داره.»
یورمون مات وکرد مبهوت پرسید: «واقعاًپایان به هستهٔ سفید رسیدی؟»
«بهش نرسیدم. بیشترِ عمرم داشتمش، اما بدنِ بیدارنشدهام نمیتونست از قدرتِمتوجه حقیقیش استفاده کنه.» آجرهایی از آکادمی را در دستانش پدید آورداجازه و همان لحظه که انگشتانش را خم کرد، آنها را پودر کرد.
یورمون پرسید: «اگه همهچیزرازِ روبهراهه، پس چرا هنوزحتی اونجایی؟ چرا نمیذاری بیام تو؟»
«چون حالم خوب نیست. میدونستم چطور با قدرتِ بنفش کار کنم، امانبودی هیچ کنترلی روی سفید ندارم...» ثرود دستش را نزدیکِ دیواری گذاشت و یورمونافکارش دید که دیوار سیاه شد، انگار که گلولهٔ آتشی به آن خورده باشد.