چپتر 2674: کورهٔ ققنوس (بخشِ ۲)
0سالارک دستی به سرشان کشید و گفت: «فقط چون از توانِ من خارجه،گذاشت به این معنی نیست که از توانِ ما هم خارجه. جادوی آفرینشِ مناینقدر هنوز کار میکنه و شماها میتونید آزادانه با جنگ تعامل کنید. سادهست، نه؟»
سولوس مات و مبهوتذهنی پرسید: «یعنی میتونیم یهدوست همجوشیِ سهطرفه انجام بدیم؟»
فرمانروا با پوزخندی این ایده را رد کرد: «خوابش رو ببینید. منظورم اینسطحِ بود که شما دو تا قراره زیرِ نظرِ من از جادوی آفرینش استفادههستههای کنید. تا الان بهتون اجازه دادم اونقدر ببینیدش که مقدماتش رو یاد بگیرید.»
پشتِ سرشان رفت و دستانش را روی کمرشان گذاشت و آنها را بهدزدیدنِ جلو هل داد: «همیشه قصدم این بود که یه روز اصلِ کار رو بهتونبتونید نشون بدم، اما فکر نمیکردم اینقدر زود اتفاق بیفته. برید جلوی اون کورههای داوروس.
سولوس، خشم رواونقدر دربیار و یه نسخهبگیرید هم به لیت بده.»
همانطور که گفته بود عمل کردند،میدونم اما حتی پس از رسیدن بهرازهای مقصد، سالارک تماسِ فیزیکی را حفظ کرد.
«برای اینکه وقتمون تلف نشه الان میریم رو پیوندِ ذهنی. اول اینکه، میدونم خیلی دوستبتونید دارید از چشمان برای دزدیدنِ رازهای من استفاده کنید، اما اگه این کار رو بکنید،صورتی تمرکزِ ذهنیِ لازم برای انجامِ این کار رو از دست میدید. دوم اینکه، شماها خیلی افتضاحید.
تو سطحِ شما، محاله بتونید انرژیِ لازم برای این نوع جادوی آفرینش رودزدیدنِ مهار کنید، پس خودم باید براتون انجامش بدم. میتونم بدنتون رو حرکت بدممحاله و هستههای ماناتون رو دستکاری کنم، اما فقط در صورتی که خودتون اجازه بدید.
در برابرِ نفوذم مقاومت کنید، قضاوتم رو زیرِ سؤال ببرید،دستانش یا یه ثانیه تردید کنید، همهچیز به باد میره. شیرفهماصلِ شد؟» این را پرسید و در جواب با سر تأیید کردند.
«سوم اینکه، دوستتون دارم اما خیریه که باز نکردم.دارید این تیغهٔ توئه، لیت، پس هر مادهای رو کهانجامِ مایلی مصرف کنی رد کن بیاد، منظورم جنسهای خوبشه.»
برای یک بار هم که شده در زندگیاش، لیتدست به پول اهمیتی نداد و داوروس، کریستالهای سفید ومهار بقیهٔ پاداشِ درایاد را از بُعدِ جیبی بیرون آورد.
خدا رو شکر که اینقدرپیوندِ بدگمانم و همهچیز رو دقیقاً واسهدارید همچین موقعیتی از قبل پالایش کردم.
از این فکر که معادنِ کریستال و بوته بهرفت خاطرِ از دست دادنِ این موادِ باارزش بازدهیشان را ازروز دست میدهند، دلش خون شد، اما دندان روی جگر گذاشت.
سالارک دستی به پشتش زد و گفت: «خوبه. البته اگه ازدزدیدنِ الان واسه از دست دادنِ این موادِ باارزش گریه و زاریافتضاحید نمیکردی، خیلی بهتر هم میشد. راستی، به این کار میگن "سرمایهگذاری".»
فرمانروا اخم کرد و سولوستمرکزِ همانطور که قدرتش را پدیدمیدید میآورد، چپچپ به لیت نگاه انداخت.
پرسید: «مادربزرگ،تلف میتونم برج روپیوندِ اینجا مستقر کنم؟»
سالارک در حالی که متوجه شد لیت با حالتی عجیب نگاهش میکند، پاسخ داد: «البته.جلو راحت باش و هر کاری که فکر میکنی شانسِ موفقیتمون رو بالا میبره انجام بده. بهجزجلوی ریختنِ خونم یا تلاش برای گرفتنِ چیزی از من که بتونی بهعنوانِ مادهٔ اولیه مصرفش کنی!»
لیت با ناامیدیپیوندِ آه کشید ومیدونم رو به جلو چرخید.
فرمانروا پیش از آنکه نفسِ عمیقی برای آرام شدندست بکشد، غرید: «عجب بچهٔ فرصتطلبی. این یکی از طلسمهایمهار جادوی آفرینشِ ردهٔ ۵ شخصیِ خودمه. بهش میگم کورهٔ ققنوس.»
سالارک مانایش را به درونِ لیت و سولوس هدایت کرد و امضای انرژیِ خودش را ازبکنید آن گرفت تا به امضای خودشان تبدیل شود. پیوند با برج نیز آنها را غرق درباید انرژیِ جهان کرد و به آنها اجازه داد در برابرِ نیرویی بسیار فراتر از ظرفیتشان مقاومت کنند.
سولوس گفت: «فکر میکنی بتونیم مثلِ امرائلبگیرید عمل کنیم و از آینهٔ ارباب استفادهآنها کنیم تا همهچیز رو یه پله بالاتر ببریم؟»
سالارک مانای آنها را بهاول برج فرستاد، جایی که پیش ازدزدیدنِ بازگشت تقویت شد: «خوب شد پرسیدی.
اولین قدم تو همچینبکنید موردی، وقتی نمیتونم نشان رودست باطل کنم، جداسازی نام داره.»
مانای سیاه لبریز از جادوی تاریکی از سالارک به لیت منتقل شد، سپس به آینهٔاگه ارباب رفت و برگشت، و در نهایت به کورهٔ داوروسِ روبهرویش وارد شد. همزمان، جریانِمهار سفیدی از مانا لبریز از جادوی نور همان مسیر را طی کرد، اما از طریقِ سولوس.
جنگ میانِ دو کوره شناور بود،یاد جایی که همزمان و بهاندازهٔ مساویکمرشان در معرضِ دو انرژیِ متضاد قرار گرفت.
تاریکی به شعلهها، فلز و حتی مسیرهای مانا حمله کرد تادزدیدنِ آنها را از هم بدرد، و نور هم ماده و همافتضاحید انرژی را پوشاند تا از آنها در برابرِ سیلابِ سیاه محافظت کند.
به نظرِ لیث این کارِ بیهودهای شبیهِ بافتنِ کفنِ پنلوپه بود.دوم تاریکی هر کاری میکرد، ظاهراً نور در چرخهای بیپایان آن را باطلمیتونم میکرد. پس از چند ثانیه، تغییراتِ جنگ برای بینشِ حیات نمایان شد.
روندِ مداومِ تخریب و احیا داشت آرامآرام فلزِ تیغه را ازدارید مانای افسونها جدا میکرد. با هر چرخه، تسلطِ آدامانت و کریستالهامیدید بر هستههای کاذب، دستگاهِ گردشِ مانا و مسیرهای مانا شلتر میشد.
این روند هر لحظه سریعتر میشد تا جایی که لیث وروی سولوس میتوانستند با چشمِ غیرمسلح آن را دنبال کنند. تاریکی مادهبدم را از انرژی جدا میکرد و نور به شکافهای میانشان رسوخ میکرد.
عنصرِ نور فلز، کریستالها و طلسمها را ترمیم میکرد و در عین حال آنهابکنید را با لایهای عایق میپوشاند تا از آنها در برابرِ امواجِ بعدیِ عنصرِ تاریکیمهار محافظت کند؛ امواجی که حالا آزاد بودند تا فقط روی بخشهای هنوز بیحفاظ تمرکز کنند.
پیش از آنکه لیث حتی بفهمد چه اتفاقی دارد میافتد، آدامانتِ تیغهٔافتضاحید خُردشده و قبضه بیجان روی زمین افتاد، در حالی که تمامِ ماتریسِ طلسمیحرکت که جوهرِ جنگ را تشکیل میداد همچنان میانِ دو کورهٔ داوروس شناور بود.
لیث برای اولین بار میتوانست جریانِ مانای جنگ را با بینشِ حیات ودزدیدنِ بدونِ نیاز به نشاطبخشی ببیند. هستههای کاذب و مسیرهای مانا هنوز دستنخورده بودند،محاله اما چند شاخه از دستگاهِ گردشِ مانا آسیب دیده یا ناپدید شده بود.
علاوه بر این، سوراخهای بزرگی در الگوهای رون وجود داشت؛ درست همانجایی که بایدآنها کریستالهای مانا قرار میگرفتند. تودهٔ انرژی با پردهٔ ضخیمی از مه پوشیده شده بوداتفاق که به عقب و جلو جریان داشت و تشخیصِ تکتکِ رونها را دشوار میکرد.
سولوس پرسید: «منپیوندِ اینطوری میبینم یا ماتریسِخیلی طلسمِ جنگ تار شده؟»
سالارک سر تکان داد: «تار شده. از جادوی آفرینش استفاده کردمدوم تا طلسمهایی رو که "روحِ" جنگ رو میسازن جدا کنم، از جملهمیتونم افسونهای نهانسازِ اوریون رو، چون نمیتونستم یکی رو بدونِ اون یکی بردارم.»
لیث به میانِ حرفش پرید: «حالا میخوایم چیکار کنیم؟ بعد از سالها استفاده ازش، تقریباًاگه میدونم مانا چطور جریان پیدا میکنه تا افسونها و تواناییهای جنگ رو بسازه، اما کافیمهار نیست. اگه میخوایم جنگ رو تعمیر کنیم، به یه دیدِ واضح از کلِ ساختار نیاز داریم.»
«نمیتونیم رویدادم حدس وببینیدش گمان حساب کنیم.»
«کاملاً موافقم.» سالارک دستهایش رااول که هنوز پشتِ لیث وچشمان سولوس قرار داشت، کمی چرخاند.
جریانِ نور بیشترِ ماتریسِ طلسم را جدا کرد و تاریکی بهطورِدوم انتخابی به چند رون یورش برد و خُردشان کرد. در یکانجامش چشمبههمزدن، رونهای نهانساز از بین رفتند و مه نیز همراهشان ناپدید شد.
رازهای جنگ پیشِ روی لیث و سولوس برملا شد؛ رازهاییدوست که در سادگیشان بینظیر بودند و تکرارشان بسیار آسان مینمود. امادست این منظره نبود که آنها را تا مغزِ استخوان شوکه کرد.
لیث مدام نگاهش را بینِ تودهٔ انرژی و سالارک جابهجادستانش کرد: «صبر کن، چی؟ از کجا فهمیدی کدوما رونهای نهانسازناصلِ و چرا داری از ما برای هدایتِ عناصر استفاده میکنی؟»
سالارک پاسخ داد: «نمیدونستم. فقط به حافظهٔ عضلانیِ تودارید دسترسی پیدا کردم تا بفهمم کدوم رونها با مانای تودست فعال میشدن و کدوما هرگز به سوخترسانیِ مستقیم نیاز نداشتن.»