چپتر 1374: لایتکیپ (بخش ۲)
0ولادیون مدتی با احساساتی دوگانه به قصاب وسولوس سگِ دستآموزِ شورا نگاه کرد تا اینکه هاوگنیستند کفهٔ ترازو را برای همیشه به نفعشان سنگین کرد.
«من سرِ جانم ضمانتِ هر دوشون رو میکنم. اونا خانوادهٔ نایکا وچنان بهترین شکارچیهای انسان تو پادشاهی هستن. اسکارلت حتی بالکور رو تا وسطِچیزی کویرِ خون ردگیری کرد، اونم بدونِ هیچ سرنخی جز یکی از ترالهاش.
اونا بهترین شانسمون برای رسیدن به تهِبسیار این ماجران. اگه به خاطرِ ما نه،اینا به خاطرِ بچهها این کار رو بکن.»
ولادیون به کالّا و هاوگ گفت: «بسیار خب،قادر ولی شک دارم اونجا که بقیه شکست خوردن ایناتشکیل موفق بشن. شما دو نفر هم مسئولِ کارهاشون هستین.»
اسکارلت خُرناسهای کشید و گفت:منادیون «موفق شدن اونجا که بقیه شکستقادر خوردن، اسمِ دومِ قانونیِ منه، رفیق.»
ولادیون دستانش را بالا برد و کرهای از جنسِ خاکنیستند آنها را در بر گرفت و مثلِ یک زیردریاییِ عمیقپیمالیث که زیرِ آب شیرجه میزند، در دلِ زمین به حرکت درآمدند.
او در حالی که با جادوی هوا فشارِولی فزایندهٔ روی پردهٔ گوششان را جبران میکرد، گفت:بشن «وقتتون رو برای ردگیریِ مسیرِ حرکتمون تلف نکنید. غیرممکنه.»
اسکارلت گفت: «جالبه.» چرا که هم چشمانِ منادیون و هم حسِ مانای سولوسنیستند ثابت کردند که قادر به دیدنِ آنسوی کرهٔ پدیدآمده نیستند. کره از چنانهمراهِ مانای فراوانی تشکیل شده بود که حسِ عرفانیِ هر دو آرتیفکت را کور میکرد.
لیث آویزهای ارتباطیاش را به همراهِ هر چیزیسولوس که فکر میکرد در طولِ اقامتشان میانِ نامردگان بهکره آن نیاز پیدا میکند، از بُعدِ جیبیاش بیرون آورد.
با خودش فکر کرد: اگه حق با کالّاکرهٔ باشه و اونا همهٔ انواعِ جادوی بُعدی روبود مسدود کنن، بهتره وجودِ جیبِ همهکارهم رو لو ندم.
ولادیون گفت: «به لایتکیپ خوش اومدید.» و باعث شد دهانِاونجا لیث از تعجب باز بماند. کمتر از یک دقیقه پیش جنگلهستین را ترک کرده بودند، اما همین حالا به مقصدشان رسیده بودند.
لیث انتظارِ چیزی شبیه به یک قلعهٔ قدیمیِ پر از گردوغبار و تارِنیستند عنکبوت را داشت، چیزی که انگار مستقیم از دلِ فیلمهای ترسناکِ زمین بیرونهمراهِ آمده باشد، نه کلانشهری که در زیبایی با شهرِ ممنوعهٔ کولگا رقابت میکرد.
غارِ سرد، تاریک و نمناکِ تخیلاتش، در برابرِ شهری به روشنیِ روز کهآنسوی بوی گل میداد، فروریخت. سقف چند صد متر ارتفاع داشت و به ساکنانِلیث لایتکیپ اجازه میداد تصمیم بگیرند خانههایشان را روی زمین بسازند یا روی سقف.
تمامِ نامردگان قادر به پرواز و راهرفتن روی دیوارها مثلِ عنکبوت بودند، که امکانِ گسترشِشده شهر را هم از بالا و هم از پایین برایشان فراهم میکرد. برخلافِ کولگا، لایتکیپنیاز کمتر شبیه به یک شهرِ مدرن بود و بیشتر به یک موزهٔ فضای باز شباهت داشت.
هر ساختمان باغِ خودش را با گیاهانِ همیشهسبزولی داشت که با چنان استادیای هرس شده بودند کهشما جانورانِ گیاهی بیشتر شبیه به مجسمه بودند تا گیاه.
دیوارهای بدونِ پنجرهٔ هر ساختمان طوری نقاشی شده بود که با نگاه کردن به آنها از دور،تشکیل به جای رنگِ خاکستری و کسلکنندهٔ معمول در شهرهای سنگی، منظرهای به چشم میخورد. در عوض، ساختمانهایپیدا روی سقف طوری نقاشی شده بودند که شبیه به آسمانی آبی با چند ابرِ پفدار به نظر برسند.
اسکارلت پرسید: «اینکه مدام به نامردگانحسِ یادآوری کنید چه چیزی رو برای همیشهآنسوی از دست دادن، در حقشون بیرحمانه نیست؟»
اسکورپیکور از زیباییِ شهرِ نامردگان شگفتزده شده بود، بیشتر به اینکره دلیل که چشمانِ منادیون به او نشان داد تعدادِ زندهها بسیارارتباطیاش بیشتر از نامردگان است، با این حال هیچکدامشان ترسیده به نظر نمیرسیدند.
او میتوانست انسانها، جانوران و حتی گیاهانی را ببیند کهاونجا آزادانه و بدونِ هیچ نظارتی در خیابانها قدم میزدند. برایکارهاشون اسکارلت سخت بود باور کند لایتکیپ تا این حد صلحآمیز است.
ولادیون در حالی که سرش را تکان میداد، گفت: «شهرِ ما رو اشتباه متوجه شدی،چنان اسکورپیکور. این نقاشیهای دیواری بیشتر از اینکه چیزهای ازدسترفته رو به یادشون بیاره، بهشون یادآوریاقامتشان میکنه که همهشون باید برای چی تلاش کنن. جایزهٔ نهاییِ رسیدن به هستهٔ خونِ کاملاً قرمز.»
«هیچچیز واقعاً برای ما از دست نرفته، اما برای پسکردند گرفتنش به صبر، تلاش و فداکاری نیاز داریم. دیدنِ آسمان وشده نور به جوانترهای ما اجازه میده امیدشون رو از دست ندن.»
لیث به فوارهها و مجسمههای پرشماری که محلههایکرهٔ شهر را تزئین کرده بودند اشاره کرد و پرسید:عرفانیِ «راستی، چطور اینهمه فضای سبز و آثارِ هنری دارید؟»
آنها آنقدر طبیعی بودند که لیث مجبوربسیار شد از بینشِ حیات استفاده کند تا مطمئنموفق شود تکهسنگهای تراشیدهشده هستند، نه موجوداتِ زندهٔ سنگشده.
ولادیون کریستالِ مانای کوچکی را از بُعدِ جیبیاش بیرون آوردآنسوی که در شعلههای زمردین ظاهر شد و گفت: «فضای سبز بهآرتیفکت لطفِ یکی از بزرگترین دستاوردهای من، یعنی سنگهای خورشید، شکوفا میشه.»
کریستال با نورِ زردیچشمانِ میدرخشید که گرما را همثابت در محیطِ اطرافش پخش میکرد.
«این به ما نور و گرما میده و به گیاهان اجازه میده جوری رشد کنن کهبود انگار زیرِ خورشیدِ معمولی هستن، اما به ما نامردگان آسیبی نمیرسونه. ما هم به فضای سبز وبُعدِ هم به هنر نیاز داریم تا انسانیتمون رو حفظ کنیم و زندگیِ گذشتهمون رو از یاد نبریم.»
«بابا یاگا فرزندانش رو نه تنها در طولِ عمر، بلکه دربقیه طرزِ فکر هم شبیهِ گیاهان خلق کرد. ما شکارچیانی هستیم کهخُرناسهای بهراحتی از احساساتمون جدا میشیم و به هیچکس جز خودمون اهمیت نمیدیم.»
ولادیون در حالی که به سمتِ لایتکیپ میرفتند، گفت: «زیبا نگهداشتنِکرهٔ شهر باعث میشه گلههای ما بتونن راحتتر و با خوشحالی اینجا زندگیلیث کنن و ما هم به جانورانِ درندهٔ تشنهبهخون و بیفکر تبدیل نشیم.»
لیث پرسید: «این دومینچشمانِ باریه که شما از کلمهٔثابت گله استفاده میکنید. معنیش چیه؟»
ولادیون پاسخ داد: «کشتن برای تغذیه یه کارِکرهٔ وحشیانه به حساب میاد، کاری که فقط جانورانبود و بچههای احمق انجام میدن. قصدِ توهین نداشتم.»
اسکارلت غرید: «به من برنخورد.»
«کشتن نه تنها باعث میشه حضورمون در شهرهای شما لو بره، بلکه مانعِنیستند استفاده از جادو هم میشه. هروقت یکی از ما یه طلسمِ قدرتمندِ جادوی نورچیزی اجرا میکنه، آرایهای میچینه یا یه آرتیفکتِ قدرتمند میسازه، باید قدرتش رو بازیابی کنه.»
ولادیون ادامه داد: «برای این کار، ما یه گله داریم. گروهی از افرادِ نژادِ اصلیمون کهنیستند ازشون مراقبت میکنیم، بهشون غذا میدیم، ازشون محافظت میکنیم و حتی بهشون جادو یاد میدیم. در عوض،اقامتشان اونا داوطلبانه جوهرِ زندگیشون رو در اختیارمون میذارن و ما رو از نیاز به شکار بینیاز میکنن.»
لیث گفت: «درثابت واقع همون حرمسرا.» حرفهایشآنسوی باعث شد نخستین بخندد.
«خدایان، نه. گلهٔ من اونقدر بزرگه که اگه مجبور بودم بابقیه همهشون بخوابم، دیگه وقتِ غذا خوردن نداشتم. بعضی وقتها باهاشون میخوابم، اماکشید نه من وابستگیِ عاطفی به اونا دارم و نه اونا به من.»
«اونا میتونن با هر کسی که میخوان بخوابن، به شرطی که نیروی زندگی و خونشون روفراوانی فقط برای من نگه دارن. تازه، حرمسراها هیچوقت جواب نمیدن. همیشه یکی سوگلیِ تو میشه، بقیهنامردگان حسادت میکنن و تا به خودت بیای، میبینی دارن مثلِ یه کیفِ پول بهت نگاه میکنن.»
«اونا به خاطرِ قدرت و منابعت باهات میمونن، اما هیچکردند ابایی از خیانت کردن بهت ندارن، چون تو هم عملاًتشکیل همیشه بهشون خیانت کردی. دارم از روی تجربه حرف میزنم.»
پس از آن، در سکوت قدم زدند تا اینکهپدیدآمده به خانهٔ ولادیون رسیدند. عمارتی باشکوه و سهطبقه بودآرتیفکت که سبکِ معماریاش به صومعههای اروپاییِ قرنِ هفدهم شباهت داشت.
آنجا کاملاً تمیز بود؛ نه خفاشی از سقفها آویزان بود و نهشکست تارعنکبوتهایی به بزرگیِ ملحفه در اطراف به چشم میخورد. هرچه لیث بیشترشدن به اطرافِ لایتکیپ نگاه میکرد، فیلمهای ترسناکِ زمین به نظرش احمقانهتر میآمدند.
خانهٔ ولادیون با نقاشیهای دیواری و تابلوهایکردند مجلل تزئین شده بود و مبلمانش حتی درچنان عمارتِ خاندانِ ارناس هم زیبا به نظر میرسید.
هولوگرامی کنارِ کارآموز میایستاد، نشانههای دستِحسِ درست را به آنها نشان میداد وآنسوی وِردها را با تلفظِ صحیح بیان میکرد.