---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1374: لایت‌کیپ (بخش ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1374: لایت‌کیپ (بخش ۲)

0

ولادیون مدتی با احساساتی دوگانه به قصاب و‌سولوس​ سگِ دست‌آموزِ شورا نگاه کرد تا اینکه هاوگ‌نیستند​ کفهٔ ترازو را برای همیشه به نفعشان سنگین کرد.

«من سرِ جانم ضمانتِ هر دوشون رو می‌کنم. اونا خانوادهٔ نایکا و‌چنان​ بهترین شکارچی‌های انسان تو پادشاهی هستن. اسکارلت حتی بالکور رو تا وسطِ‌چیزی​ کویرِ خون ردگیری کرد، اونم بدونِ هیچ سرنخی جز یکی از ترال‌هاش.

اونا بهترین شانسمون برای رسیدن به تهِ‌بسیار​ این ماجران. اگه به خاطرِ ما نه،‌اینا​ به خاطرِ بچه‌ها این کار رو بکن.»

ولادیون به کالّا و هاوگ گفت: «بسیار خب،‌قادر​ ولی شک دارم اونجا که بقیه شکست خوردن اینا‌تشکیل​ موفق بشن. شما دو نفر هم مسئولِ کارهاشون هستین.»

اسکارلت خُرناسه‌ای کشید و گفت:‌منادیون​ «موفق شدن اونجا که بقیه شکست‌قادر​ خوردن، اسمِ دومِ قانونیِ منه، رفیق.»

ولادیون دستانش را بالا برد و کره‌ای از جنسِ خاک‌نیستند​ آن‌ها را در بر گرفت و مثلِ یک زیردریاییِ عمیق‌پیما‌لیث​ که زیرِ آب شیرجه می‌زند، در دلِ زمین به حرکت درآمدند.

او در حالی که با جادوی هوا فشارِ‌ولی​ فزایندهٔ روی پردهٔ گوششان را جبران می‌کرد، گفت:‌بشن​ «وقتتون رو برای ردگیریِ مسیرِ حرکتمون تلف نکنید. غیرممکنه.»

اسکارلت گفت: «جالبه.» چرا که هم چشمانِ منادیون و هم حسِ مانای سولوس‌نیستند​ ثابت کردند که قادر به دیدنِ آن‌سوی کرهٔ پدیدآمده نیستند. کره از چنان‌همراهِ​ مانای فراوانی تشکیل شده بود که حسِ عرفانیِ هر دو آرتیفکت را کور می‌کرد.

لیث آویزهای ارتباطی‌اش را به همراهِ هر چیزی‌سولوس​ که فکر می‌کرد در طولِ اقامتشان میانِ نامردگان به‌کره​ آن نیاز پیدا می‌کند، از بُعدِ جیبی‌اش بیرون آورد.

با خودش فکر کرد: اگه حق با کالّا‌کرهٔ​ باشه و اونا همهٔ انواعِ جادوی بُعدی رو‌بود​ مسدود کنن، بهتره وجودِ جیبِ همه‌کاره‌م رو لو ندم.

ولادیون گفت: «به لایت‌کیپ خوش اومدید.» و باعث شد دهانِ‌اونجا​ لیث از تعجب باز بماند. کمتر از یک دقیقه پیش جنگل‌هستین​ را ترک کرده بودند، اما همین حالا به مقصدشان رسیده بودند.

لیث انتظارِ چیزی شبیه به یک قلعهٔ قدیمیِ پر از گردوغبار و تارِ‌نیستند​ عنکبوت را داشت، چیزی که انگار مستقیم از دلِ فیلم‌های ترسناکِ زمین بیرون‌همراهِ​ آمده باشد، نه کلان‌شهری که در زیبایی با شهرِ ممنوعهٔ کولگا رقابت می‌کرد.

غارِ سرد، تاریک و نمناکِ تخیلاتش، در برابرِ شهری به روشنیِ روز که‌آن‌سوی​ بوی گل می‌داد، فروریخت. سقف چند صد متر ارتفاع داشت و به ساکنانِ‌لیث​ لایت‌کیپ اجازه می‌داد تصمیم بگیرند خانه‌هایشان را روی زمین بسازند یا روی سقف.

تمامِ نامردگان قادر به پرواز و راه‌رفتن روی دیوارها مثلِ عنکبوت بودند، که امکانِ گسترشِ‌شده​ شهر را هم از بالا و هم از پایین برایشان فراهم می‌کرد. برخلافِ کولگا، لایت‌کیپ‌نیاز​ کمتر شبیه به یک شهرِ مدرن بود و بیشتر به یک موزهٔ فضای باز شباهت داشت.

هر ساختمان باغِ خودش را با گیاهانِ همیشه‌سبز‌ولی​ داشت که با چنان استادی‌ای هرس شده بودند که‌شما​ جانورانِ گیاهی بیشتر شبیه به مجسمه بودند تا گیاه.

دیوارهای بدونِ پنجرهٔ هر ساختمان طوری نقاشی شده بود که با نگاه کردن به آن‌ها از دور،‌تشکیل​ به جای رنگِ خاکستری و کسل‌کنندهٔ معمول در شهرهای سنگی، منظره‌ای به چشم می‌خورد. در عوض، ساختمان‌های‌پیدا​ روی سقف طوری نقاشی شده بودند که شبیه به آسمانی آبی با چند ابرِ پف‌دار به نظر برسند.

اسکارلت پرسید: «اینکه مدام به نامردگان‌حسِ​ یادآوری کنید چه چیزی رو برای همیشه‌آن‌سوی​ از دست دادن، در حقشون بی‌رحمانه نیست؟»

اسکورپیکور از زیباییِ شهرِ نامردگان شگفت‌زده شده بود، بیشتر به این‌کره​ دلیل که چشمانِ منادیون به او نشان داد تعدادِ زنده‌ها بسیار‌ارتباطی‌اش​ بیشتر از نامردگان است، با این حال هیچ‌کدامشان ترسیده به نظر نمی‌رسیدند.

او می‌توانست انسان‌ها، جانوران و حتی گیاهانی را ببیند که‌اونجا​ آزادانه و بدونِ هیچ نظارتی در خیابان‌ها قدم می‌زدند. برای‌کارهاشون​ اسکارلت سخت بود باور کند لایت‌کیپ تا این حد صلح‌آمیز است.

ولادیون در حالی که سرش را تکان می‌داد، گفت: «شهرِ ما رو اشتباه متوجه شدی،‌چنان​ اسکورپیکور. این نقاشی‌های دیواری بیشتر از اینکه چیزهای ازدست‌رفته رو به یادشون بیاره، بهشون یادآوری‌اقامتشان​ می‌کنه که همه‌شون باید برای چی تلاش کنن. جایزهٔ نهاییِ رسیدن به هستهٔ خونِ کاملاً قرمز.»

«هیچ‌چیز واقعاً برای ما از دست نرفته، اما برای پس‌کردند​ گرفتنش به صبر، تلاش و فداکاری نیاز داریم. دیدنِ آسمان و‌شده​ نور به جوان‌ترهای ما اجازه می‌ده امیدشون رو از دست ندن.»

لیث به فواره‌ها و مجسمه‌های پرشماری که محله‌های‌کرهٔ​ شهر را تزئین کرده بودند اشاره کرد و پرسید:‌عرفانیِ​ «راستی، چطور این‌همه فضای سبز و آثارِ هنری دارید؟»

آن‌ها آن‌قدر طبیعی بودند که لیث مجبور‌بسیار​ شد از بینشِ حیات استفاده کند تا مطمئن‌موفق​ شود تکه‌سنگ‌های تراشیده‌شده هستند، نه موجوداتِ زندهٔ سنگ‌شده.

ولادیون کریستالِ مانای کوچکی را از بُعدِ جیبی‌اش بیرون آورد‌آن‌سوی​ که در شعله‌های زمردین ظاهر شد و گفت: «فضای سبز به‌آرتیفکت​ لطفِ یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای من، یعنی سنگ‌های خورشید، شکوفا می‌شه.»

کریستال با نورِ زردی‌چشمانِ​ می‌درخشید که گرما را هم‌ثابت​ در محیطِ اطرافش پخش می‌کرد.

«این به ما نور و گرما می‌ده و به گیاهان اجازه می‌ده جوری رشد کنن که‌بود​ انگار زیرِ خورشیدِ معمولی هستن، اما به ما نامردگان آسیبی نمی‌رسونه. ما هم به فضای سبز و‌بُعدِ​ هم به هنر نیاز داریم تا انسانیتمون رو حفظ کنیم و زندگیِ گذشته‌مون رو از یاد نبریم.»

«بابا یاگا فرزندانش رو نه تنها در طولِ عمر، بلکه در‌بقیه​ طرزِ فکر هم شبیهِ گیاهان خلق کرد. ما شکارچیانی هستیم که‌خُرناسه‌ای​ به‌راحتی از احساساتمون جدا می‌شیم و به هیچ‌کس جز خودمون اهمیت نمی‌دیم.»

ولادیون در حالی که به سمتِ لایت‌کیپ می‌رفتند، گفت: «زیبا نگه‌داشتنِ‌کرهٔ​ شهر باعث می‌شه گله‌های ما بتونن راحت‌تر و با خوشحالی اینجا زندگی‌لیث​ کنن و ما هم به جانورانِ درندهٔ تشنه‌به‌خون و بی‌فکر تبدیل نشیم.»

لیث پرسید: «این دومین‌چشمانِ​ باریه که شما از کلمهٔ‌ثابت​ گله استفاده می‌کنید. معنیش چیه؟»

ولادیون پاسخ داد: «کشتن برای تغذیه یه کارِ‌کرهٔ​ وحشیانه به حساب میاد، کاری که فقط جانوران‌بود​ و بچه‌های احمق انجام می‌دن. قصدِ توهین نداشتم.»

اسکارلت غرید: «به من برنخورد.»

«کشتن نه تنها باعث می‌شه حضورمون در شهرهای شما لو بره، بلکه مانعِ‌نیستند​ استفاده از جادو هم می‌شه. هروقت یکی از ما یه طلسمِ قدرتمندِ جادوی نور‌چیزی​ اجرا می‌کنه، آرایه‌ای می‌چینه یا یه آرتیفکتِ قدرتمند می‌سازه، باید قدرتش رو بازیابی کنه.»

ولادیون ادامه داد: «برای این کار، ما یه گله داریم. گروهی از افرادِ نژادِ اصلی‌مون که‌نیستند​ ازشون مراقبت می‌کنیم، بهشون غذا می‌دیم، ازشون محافظت می‌کنیم و حتی بهشون جادو یاد می‌دیم. در عوض،‌اقامتشان​ اونا داوطلبانه جوهرِ زندگی‌شون رو در اختیارمون می‌ذارن و ما رو از نیاز به شکار بی‌نیاز می‌کنن.»

لیث گفت: «در‌ثابت​ واقع همون حرم‌سرا.» حرف‌هایش‌آن‌سوی​ باعث شد نخستین بخندد.

«خدایان، نه. گلهٔ من اون‌قدر بزرگه که اگه مجبور بودم با‌بقیه​ همه‌شون بخوابم، دیگه وقتِ غذا خوردن نداشتم. بعضی وقت‌ها باهاشون می‌خوابم، اما‌کشید​ نه من وابستگیِ عاطفی به اونا دارم و نه اونا به من.»

«اونا می‌تونن با هر کسی که می‌خوان بخوابن، به شرطی که نیروی زندگی و خونشون رو‌فراوانی​ فقط برای من نگه دارن. تازه، حرم‌سراها هیچ‌وقت جواب نمی‌دن. همیشه یکی سوگلیِ تو می‌شه، بقیه‌نامردگان​ حسادت می‌کنن و تا به خودت بیای، می‌بینی دارن مثلِ یه کیفِ پول بهت نگاه می‌کنن.»

«اونا به خاطرِ قدرت و منابعت باهات می‌مونن، اما هیچ‌کردند​ ابایی از خیانت کردن بهت ندارن، چون تو هم عملاً‌تشکیل​ همیشه بهشون خیانت کردی. دارم از روی تجربه حرف می‌زنم.»

پس از آن، در سکوت قدم زدند تا اینکه‌پدیدآمده​ به خانهٔ ولادیون رسیدند. عمارتی باشکوه و سه‌طبقه بود‌آرتیفکت​ که سبکِ معماری‌اش به صومعه‌های اروپاییِ قرنِ هفدهم شباهت داشت.

آنجا کاملاً تمیز بود؛ نه خفاشی از سقف‌ها آویزان بود و نه‌شکست​ تارعنکبوت‌هایی به بزرگیِ ملحفه در اطراف به چشم می‌خورد. هرچه لیث بیشتر‌شدن​ به اطرافِ لایت‌کیپ نگاه می‌کرد، فیلم‌های ترسناکِ زمین به نظرش احمقانه‌تر می‌آمدند.

خانهٔ ولادیون با نقاشی‌های دیواری و تابلوهای‌کردند​ مجلل تزئین شده بود و مبلمانش حتی در‌چنان​ عمارتِ خاندانِ ارناس هم زیبا به نظر می‌رسید.

هولوگرامی کنارِ کارآموز می‌ایستاد، نشانه‌های دستِ‌حسِ​ درست را به آن‌ها نشان می‌داد و‌آن‌سوی​ وِردها را با تلفظِ صحیح بیان می‌کرد.

ناولها | novelha.net