چپتر 1174: ترس و سوءظن (بخش ۲)
0شاید دوانها همون اول به موروک حمله نکردنرسماً چون میدونستن بلینک میکنه و درمیره و اصلاً خبرمیفهمم نداشتن ممکنه چند نفر رو با خودش آورده باشه.
حالا که بهش فکر میکنم، اولین چیزی که ازم پرسیدننرو این نبود که چند تا رزار از کشتارِ سپیده جونعرقش به در بردن یا من چطور از مرگ فرار کردم.
فقط هویتِ موروک براشون مهم بوداجرا و میخواستن مطمئن بشن یه ارتشِدهکدهٔ متجاوز رو به داخلِ حاشیه نیاورده باشم.
نالروند طلسمِ تشخیصی روی خودش اجرامیفهمم کرد و فهمید هنوز از شوکِارزش دیدنِ دهکدهٔ بازسازیشده و مسکونیاش تب دارد.
نالروند گفت: «اوه، خدایان، حق با توئه! ممکنه واقعاً بعد از ادغامِ حاشیهها رزارهایجادوی دیگهای هم زنده مونده باشن، یا دستکم بعضی از کتابامون. دوانها ممکنه اونا رو زندانیمنظورم کرده باشن تا استادیِ نور رو ازشون یاد بگیرن و وقتی مخالفت کردن، کشته باشنشون.»
فریا در حالی که چند طلسم برای تسکینِ اعصاب و علائمِچیزیه تبش اجرا میکرد، سعی کرد آرامش کند: «تند نرو. این چیزیه کهجادوی حتی به عقلِ لیث هم نمیرسه. این دیگه رسماً یه تئوریِ توطئهست.»
فریا در حالی که عرقش را پاک میکرد و پوستش را با جادوی آب خنک میکرد،گفت پرسید: «میفهمم که استادیِ نور یه شاخهٔ قدرتمنده و مردمت خیلی براش ارزش قائلن، اما واقعاًاونا ارزشِ آدمکشی داره؟ منظورم اینه که، آدما حتماً این کار رو میکنن، اما دگردیسان هم همینطور؟»
جادوی نخستین و تماسِ فیزیکی باعثِ واکنشی عجیب میانِ آن دو شد. فریا ترساما و اندوهِ نالروند را طوری حس کرد که گویی از آنِ خودش بود، وفیزیکی نالروند هم سرانجام فهمید چرا فریا با وجودِ تمامِ داشتههایش، اینقدر احساسِ بیکفایتی میکرد.
صحنههایی گذرا از اتفاقاتِ زمانِ حملهٔ نالیر را دید که فریاعرقش را برای همیشه تغییر داده بود. تلاشهای مکرر برای تجاوز بهبراش دستِ همکلاسیهای بردهشدهاش، اعتمادِ او را به غریبهها نابود کرده بود.
ناکامیاش در نجاتِ یوریال اعتمادبهنفسش را خُرد کرده بود و باعث شدحتی حرفهٔ درمانگری را رها کند؛ نه به این خاطر که جادوی نور راپرسید دوست نداشت، بلکه چون انجامش او را به یادِ وحشتِ آن روزها میانداخت.
فریا حاضر شده بود به خاطرِ خاندانِ سولیوار تنهنوز به ازدواجی مصلحتی بدهد، اما فقط به این دلیلخدایان که هرگز نفهمیده بود دوست داشته شدن چه حسی دارد.
پس از آنکه به فرزندخواندگیِ خاندانِ ارناس درآمد و دید پیوندِ میانِ لیث واما کامیلا چقدر عمیق شده است، حسرتِ همان محبتی را خورد که والدین و دوستانشفیزیکی نسبت به یکدیگر داشتند؛ با این حال، ترومایش او را سرِ جایش میخکوب کرده بود.
جادوی فریا از روزهای آکادمی بهشدت پیشرفت کرده بود، اماتوطئهست او همچنان همان دخترکِ ترسیدهای باقی مانده بود که نمیتوانستمردمت بدونِ گذاشتنِ دستش روی قبضهٔ شمشیر به کسی نزدیک شود.
نالروند بهنوعی او را درک میکرد. پس از خیانتِتند آکالا و مرگِ تمامِ اهالیِ دهکدهاش، از ترسِ اینکهتئوریِ دوباره طعمِ خوشبختی را بچشد، روابطش را خراب کرده بود.
تا زمانی که تنها بود، هیچکس نمیتوانست به او صدمه بزند؛ در حالی که اگردارد میگذاشت کسی به او نزدیک شود، خطرِ دوباره صدمه دیدن را هم به جان میخرید. بهکتابامون همین دلیل بود که نالروند از دوستی با خانوادهٔ لیث و دخترانِ ارناس هم طفره میرفت.
حتی پس از تمامِ کارهایی که فالوئل برایش کرده بود و احترامی که برای رازهایش قائل شده بود،منظورم نالروند همچنان حاضر نبود سفرهٔ دلش را برای او باز کند. او تنها به این دلیل توانسته بودگویی به کسانی که مثلِ خودش دورگه بودند—مانند لیث یا بچههای سلیا—اعتماد کند که او را به یادِ عزیزانش میانداختند.
اما حالا، همین فکرِ ساده که دوانها ممکن است در نابودیِعرقش دهکدهاش دست داشته باشند، کافی بود تا او را نسبت بهبراش قبیلهٔ دیگری از دگردیسان که فقط نگرانِ حالش بودند، دچارِ تردید کند.
نالروند با خود فکر کرد. لعنتی،سعی این تأثیرِ حاشیهست یا من هنوزحتی آماده نبودم دهکدهم رو دوباره ببینم؟
هر چی که هست، اگه مدام بذارم غممفهمید کورم کنه، حتی اگه بتونم راهی برای ادغامِ دواوه طبیعتم پیدا کنم، بازم یه زندگیِ فلاکتبار خواهم داشت.
«شما متوجه نمیشید. استادیِ نور چیزی فراتر از کمیابه.» نشست و گذاشت طلسمِقائلن فریا ذهن و بدنش را پاک کند. «این مهارتیه که موجوداتِ خیلی کمینخستین یادش میگیرن و حتی تعدادِ کمتری میتونن اونو به تبارِ خودشون منتقل کنن.
نیاز به درکِ عمیقی از عنصرِ نور داره،رسماً تا حدی که حتی اونایی که خودشون کشفشپرسید میکنن هم نمیتونن توضیح بدن چطور کار میکنه.»
کویلا در حالی که به حرفهایش فکر میکرد،کند پرسید: «پس چطور همهٔ مردمِ دهکدهت اونو بلد بودنرسماً و تو حتی تونستی به فالوئل هم یادش بدی؟»
این حرفها دلیلِ ناکامیاش در آموزشِ ساختِ هولوگرام بههنوز هر دو خواهرش را توضیح میداد. هروقت کویلا بهخدایان آنها درس میداد، مدام میگفتند که حرفهایش بیمعنی است.
«چون ما اونو از سپیده یاد گرفتیم که ظرفِ آموزشهای بابا یاگاست. سپیدهقائلن برای اینکه خودش رو از بیحوصلگیِ انزوا نجات بده، روشی اختراع کرد کهنخستین به هر کسی، حتی یه بچه، اجازه میداد به استادِ نور تبدیل بشه.
چیزی که میخوام بگم اینه که اگه دوانها دربارهٔ تواناییِ منحصربهفردِعرقش قبیلهٔ من شنیده باشن، معلوم نیست برای رسیدن به استادیِ نور حاضرنارزش چیکار کنن. خواهش میکنم، باید بریم به دهکدهشون و بفهمیم چقدر میدونن.»
در کمالِ ناامیدیِ موروک، دخترها قبول کردند در این مأموریتِ دیوانهوار و در چیدنِ آرایهٔنمیرسه لازم برای آیینِ ارتباط با موگار به نالروند کمک کنند. وقتی با لبخندی بر لبخیلی و طلسمی بر نوکِ انگشتانشان به دهکده رسیدند، فهمیدند که تمامِ احتیاطهایشان بیفایده بوده است.
دوانها با نالروند مثل یک برادر، با موروک مثل یک مهمانِ محترم، و با دخترها مثلگفت سوسکهای خانگیشان رفتار کردند. هروقت کویلا یا فریا به یکی از آنها نزدیک میشدند، دگردیسان دگردیسیاونا میکردند تا احساسشان را نسبت به حضورِ آنها روشن کنند، اما هرگز کاری جز چشمغره رفتن نکردند.
نالروند خانهای منزوی را برای اقامتشان انتخاب کرد و پس ازبراش اینکه قصدش برای اجرای آیینِ ارتباط را به کیمو گفت، ازکار آن به عنوانِ بهانهای برای چیدنِ آرایههای دوربردِ حسِ حیات استفاده کرد.
نالروند نیمی امیدوار بود و نیمی میترسید که رزارهای بیشتری را که جایی داخلِ دهکده اسیرپرسید شده بودند، پیدا کند. از یک طرف، این یعنی او واقعاً تنها نبود، اما از طرفِ دیگر،کار به این معنی بود که فقط برای پیروی از وسواسش، جانِ همه را به خطر انداخته است.
خوشبختانه، نتیجهٔ آرایهها منفی بود وسعی طلسمهای جادوآهنگرِ سلطنتیِ دخترها حضورِ هیچ اتاقِعقلِ پنهانی را در محوطهٔ دهکده تشخیص نداد.
چنین طلسمهایی میتوانستند آرایهها را مسدود کنند، اما باز هم توسطِدیدنِ چوبدستیهایشان آشکار میشدند؛ به این دلیلِ ساده که، همانطور که نالروندادغامِ در اولین ملاقاتش متوجه شده بود، دانشِ جادوی دوانها کاملاً قدیمی بود.
از آنجا که تواناییهایی مشابهِ جانورانِ امپراطور داشتند، میتوانستندمردمت تمامِ عناصر و تخصصها را تمرین کنند، اما بدونِ موادِاینه اولیه، تواناییشان به عنوانِ جادوآهنگر، آرایهگر و کیمیاگر محدود بود.
علاوه بر این، درست مانندِ نالروند پیش از ملاقات با لیث، گذراندنِ قرنهاپوستش در صلح و انزوا، تحقیقاتِ جادوییشان را کند کرده بود. فقدانِ هرگونه تعامل باآدمکشی دنیای بیرون به معنای نبودِ تهدید بود، اما تبادلِ آزادِ اطلاعات هم وجود نداشت.
چند دهکده با مجموعِ چند هزار عضو نمیتوانست با پیشرفتِنرو سه کشور که هر کدام از دهها میلیون نفر تشکیلعرقش شده بودند و مدام با یکدیگر رقابت میکردند، برابری کند.
کویلا فقط به چند قدم زدن در اطرافِ دهکده نیاز داشتدیدنِ تا متوجه شود دوانها هیچ درکی از روننویسی یا طلسمهای جادوآهنگری ندارند،حاشیهها و این کارِ او را برای بررسیِ سطحِ تجهیزاتِ جادوییشان آسان میکرد.