چپتر 1287: دور از خانه (بخشِ ۱)
0رااز گفت: «حیف شد که نمیتونی بچههای زینیا رونره هم با خودت ببری. اون طفلکیها سایهٔ پدر بالاسرشون نیستنوههام و حالا که همهٔ دوستاشون رفتن، حتماً احساسِ تنهایی میکنن.»
امیدوار بود شریک شدن دریادت چنین تجربهای، دو خانواده راباید حتی به هم نزدیکتر کند.
«نگرانشون نباش. بعد از اینکه به واستور گفتم بچههای زینیا تنهاکنه میمونن، برادرزادههاش کار رو از دستش درآوردن. تا وقتی من روزهامبهش رو تو طبیعت میگذرونم، زینیا و بچههاش مهمونِ خونهٔ واستور میشن.
تازه، اونا استعدادِ چندانی تو جادو ندارن. اینکه ببینن به آران وچیزِ لریا چی یاد میدم ولی خودشون نتونن شرکت کنن، براشون شکنجهست.» باکارش هستههای قرمزشان، کارِ چندانی از دستِ بچههای زینیا برنمیآمد، حتی با جادوی روزمره.
الینا پرید وسطِ حرفش: «کامیلا چطور؟ میتونستید یکمیادت وقت با هم بگذرونید و تجربه کنید بزرگکنه کردنِ بچهها یعنی چی، نه اینکه فقط لوسشون کنید.»
لیث با این فکر سرخِ سرخ شدهمون و گفت: «مامان، من هنوز جوونم! چنددلم ماهِ دیگه تازه میشم ۱۹ سال و—»
الینا حرفش را برید: «و من تو اون سن رنا و تریون رو داشتم و تا ۲۰ سالگی تیستا رو همداری آورده بودم. یادت نره که ۲۰ سالگی همون نقطهایه که یه دورگه باید ماهیتش رو انتخاب کنه و من دلم میخوادحموم نوههام در کنارِ خونِ اژدها، دیو، یا هر چیزِ دیگهای که داری بهش تبدیل میشی، یکم هم خونِ ورهن داشته باشن.»
«جهتِ اطلاعت، کامیلا نمیتونست از کارش مرخصی بگیره و حتی اگه میتونست هم، بهم گفت کهتبدیل خوابیدن روی سنگ و زندگی بدونِ حموم و دستشویی اصلاً با تصوراتش از تعطیلات جور درنمیاد.» اززندگی آنجا که لیث نمیتوانست در رویاروییِ مستقیم دشمن را شکست دهد، فقط میتوانست او را دور بزند.
الینا مانندِ سگِ شکاریِ اصیلی که دندان در طعمه فروهمون کرده باشد، کوتاه نمیآمد: «و تقصیرِ کیه که اون دخترِکنارِ بیچاره این رو به جای فرصت، یه اتلافِ وقت میبینه؟
من دیگه جوونتر نمیشم و اون همهمون همینطور. جرمه که دلم بخواد تا وقتی جونمیخواد دارم ازشون لذت ببرم، چندتا نوه داشته باشم؟»
باورم نمیشه موگار همچین جایهمون بیرحمیه که زنی به جوونیِ کامیلاکنه از همین الان ترشیده حساب میشه.
سولوس بعد از اینکه فهمید زندگیِ اولِنوههام خودش در ۲۸ سالگی به پایان رسیده بود،بهش دلسوزیِ بسیار بیشتری نسبت به کامیلا احساس میکرد.
اگر کامیلا در ۲۷ سالگی پیر به حساب میآمد،نره پس سولوس که بعد از آشنایی با لیث ۱۵ سالِنوههام دیگر هم زندگی کرده بود، دستکمی از یک عجوزه نداشت.
لیث گفت: «حالا که حرفِ فرصت شد، من دوتا سوئیت تو استراحتگاهِ گریفونِ پرندهدلم رزرو کردم. یکی برای شما دوتا و یکی هم برای رنا.» وقتی هم جنگداشته و هم فرار غیرممکن بود، لیث فقط میتوانست برای رحم و مروت التماس کند.
حالا میفهمم مانوهار چه حسیهمون داره. جادو، شمشیر و حتیانتخاب منطق در برابرِ مادرم هیچکارهن.
الینا پایش را به زمین کوبید و گفت: «مردِ جوان، داری سعیچیزِ میکنی با رشوه دادن از این بحث فرار کنی؟» در همین حال، راازمرخصی وانمود کرد که صدای یکی از کارگرانِ مزرعه را شنیده که صدایش میزند.
کمک به یکی از آنها به معنایبودم رفتن در لیستِ سیاه دیگری بود، اماماهیتش بیطرف ماندن هر دوی آنها را عصبانی میکرد.
لیث چند ثانیه دیرتربودم رو به صندلیِ حالانقطهایه خالی گفت: «بابا، کمکم کن...»
الینا برای شوهرِ غایبشنره نوچی کرد و گفت:باید «مزخرفه! عزیزم، بهش بگو...»
برومان، یکی ازانتخاب قدیمیترین دوستانش، از راازنوههام پرسید: «اون تو گرمه؟»
رااز در حالی که آنقدر از خانه دور میشد تا بتواندنقطهایه وانمود کند صدایشان را نمیشنود، گفت: «جهنمه. همیشه یادت باشه تنهااژدها راهِ سود بردن از یه جنگ اینه که توش شرکت نکنی.»
لیث گفت: «رشوه نیست، فقط یه راهه برای اینکه مطمئن بشم تو نبودم کسی مزاحمتون نمیشه.نوههام تازه، بدونِ بچهها و با رفتنِ زینیا، حتماً احساسِ تنهایی میکنید. این رو یه فرصت بدونیدنمیتونست تا قبل از جشنِ سلطنتی یکم استراحت کنید.» این حرف باعث شد دلِ مادرش آشوب شود.
الینا هرگز به طبقهٔ اعیان و حتی کمتر از آن به ملاقات با خانوادهٔ سلطنتی عادت نکرده بود. آنهاچیزِ آدمهای خوبی به نظر میرسیدند و اینکه برای پسرش احترامِ زیادی قائل بودند نکتهٔ مثبتی بود، اما این ترس کهسنگ یک کلمهٔ اشتباهِ او بتواند سالها تلاشِ سختِ لیث را به باد بدهد، الینا را غرق در عرقِ سرد میکرد.
الینا که ناگهان دیگر توانی برای بحث نداشت، گفت: «خیلی خب،دیو این بار تسلیم میشم. اگه اورپال یا پدر و مادرِ کامیلااطلاعت بعد از رفتنِ تو یا قبل از برگشتنت سر برسن چی؟»
لیث گفت: «در رو باز نکن. اگه دوباره اتفاق بیفته،همون دیگه تصادفی نیست و یه نقشهٔ دقیق پشتشه. تو فقطکنارِ با من تماس بگیر و بقیهاش رو بسپار به من.»
بقیهٔ روز را به کمک به بچهها برای بستنِ بار و بندیلشان و اطمینان دادنمیخواد به پدر و مادرهایشان گذراند. با همراه داشتنِ یک سنگِ خانه، میتوانستند هر زمان کهجهتِ بخواهند با دولورین به اردوگاه برسند و به لطفِ آویزهای ارتباطی، میتوانستند در تماس باشند.
بچهها به جز زرهِ اسکیلواکرِ خودشان، هیچ شیءِ افسونشدهای نداشتند وکنه لیث تصمیم گرفت اوضاع را همینطور نگه دارد. آنها باید از کولهپشتیتبدیل استفاده میکردند و مثلِ هر آدمِ عادیِ دیگری با خودشان غذا میآوردند.
یا بهتر است بگوییم، مثلِ هر آدمِ عادیِ دیگری که برای سواری یک جانورِ جادوییبهش دارد، چون اونیکس و آبومینوس هم در این سفر شرکت میکردند. آنها با جادو برایخوابیدن بچهها الگو میشدند و وقتی بچهها آنقدر خسته میشدند که نمیتوانستند راه بروند، سواریشان میدادند.
بهترین راه برای درکِ واقعیِ جادو وبودم کشفِ محدودیتهایش این بود که به جایماهیتش لقمهٔ آماده، نیاز به آن را تجربه کنند.
روزِ بعد، پس از خوردنِ صبحانهای مفصل و گذاشتنِدورگه خورجینها روی جانوران، لیث آنها را به دریوس وارپخونِ کرد تا از آنجا با دروازه به رشتهکوهِ تراکا بروند.
لوستریا بیشتر دشت بود و جنگلهایش تفاوتِ چندانی با تراون نداشت که بچهها به آن عادتخونِ داشتند. رسیدن به نزدیکترین کوه با گامهای وارپ، لیث را تا حدی خسته میکرد که حتیمرخصی نشاطبخشی هم دیگر جواب نمیداد، در حالی که استفاده از وارپِ برج نیازمندِ افشای وجودِ سولوس بود.
لیث با خود فکر کرد: من نمیتونم رازم رو بهشون بگم، چه برسهدیگهای به رازِ تو. تازه، تصمیم گرفتم با لباسهای معمولی سفر کنم چون میخوامبگیره با بچهها مثلِ آدمهای عادی رفتار بشه، نه مثلِ فامیلهای یه جادوگرِ اعظم.
افسوس که همه در دریوس او را میشناختند. نگهبانان از دیدنِ جانورانِدورگه جادویی خم به ابرو نیاوردند و متصدیِ انجمنِ جادوگران باعث شد آنهاچیزِ بدونِ نوبت جلو بروند، که نگاههای ناراضیِ افرادِ زیادی را به دنبال داشت.
مردی خوشپوش که چربیِ موهای جوگندمیاش از مغزِنقطهایه توی سرش بیشتر بود، گفت: «چطور یه دورهگردنوههام میتونه حقِ تقدم داشته باشه؟ من توضیح میخوام!»
متصدی با صدایی آرام و یکنواخت گفت:دورگه «لطفاً بارونت گرف رو به جرمِ تمرد دستگیرکنارِ کنید. نفرِ بعدی.» و نگهبانان بیدرنگ اطاعت کردند.
لیث در دل غر زد: دهنم سرویس، تغییرقیافهام اونطور که میخواستمدیو جواب نمیده. دارم یه رفتارِ ظاهراً ناعادلانه میبینم که داره تمامِاطلاعت توجههای ناجورِ اونایی رو که نتونستن منو بشناسن، به خودش جلب میکنه.
متصدیِ میانسالی گفت: «ممنونسالگی از خدمتتون، قهرمانِ شمال.یادت این بچههای زیبا شاگردهاتون هستن؟»
سراپا لبخند بود و بایادت وجودِ چینوچروکهای فراوانِ دورِ چشمانش،باید صدایی جوان و پرطراوت داشت.
لیث که میدانست حیوانات چه جادویی باشند و چهماهیتش نباشند، پس از بازرسی از دروازهٔ دیگری عبور میکنند،دیو گفت: «فامیلهام هستن. مطمئنم جانورانِ جادویی براتون دردسری درست نکردن.»
متصدی چنان تعظیمِ عمیقی کرد که گویی دارد عذرخواهی میکند و گفت: «مادیگهای فقط راه رو بهشون نشون دادیم و خودشون بقیهاش رو انجام دادن. امیدوارمبگیره ناراحت نشید که تا زمانِ رسیدنِ شما، بهشون یه چیزی برای خوردن دادیم.»