چپتر 1497: کهنه اما طلا (بخش ۱)
0لیث با لبخندی گرم گفت: «فکرِ عالیایدوی بود، فلوریا. خودم هنوز بهش فکر نکردهنهتنها بودم. بذار ببینیم اگه— این دیگه چه کوفتیه؟»
چشمان تازه به دو مونوکلِ سنگینفوسِ تقسیم شده بود. لیث اولی رامیخواست به چشم زد و فلوریا دومی را.
لیث که مات و مبهوتمیکرد مانده بود، گفت: «چرا بهمرسید نگفتی میتونی این کار رو بکنی؟»
«چون خودم هم روحم خبرتیم نداشت! ما هیچوقت سعی نکردیمنمیشه چشمان رو بدیم به یکی دیگه.»
به لطفِ پیوندِ ذهنیِ نامرئیای کهسولوس چشمان در تماس با کاربرش ایجاد میکرد،خدای پاسخِ سولوس به هر دوی آنها رسید.
فلوریا در حالی که اطرافشان را بررسی میکرد، گفت: «خدای من، سولوس. نهتنها بارِدرختِ فشار الان بینِ هر سهتامون تقسیم شده، بلکه میتونیم با پیوندِ ذهنی با خیالِمیدونم راحت و بدونِ اینکه لو بریم با هم حرف بزنیم. مادرت یه نابغهٔ لعنتی بود!»
سولوس با خوشحالی جواب داد: «معلومه که بود. به لطفِ هیئتِ مونوکل، خیلی زودتر ازنهتنها چیزی که حساب کرده بودم کارِ گشتن رو تموم میکنیم.» هم به مادرش افتخار میکردبزنیم و هم خوشحال بود که بدونِ نیاز به کنار گذاشتنِ فلوریا، عضوی کامل از تیم است.
لیث فکر کرد: «حق با تو بود، فلوریا. اینجاکولای یه کولای دیگه نمیشه. فقط باید جایزهمون رو پیدا کنیمخوردن و بعد میتونیم بریم. این مأموریت مثلِ آب خوردن آسونه.»
هر دو زنایجاد همزمان نالیدند: «آخهسولوس چرا نفوسِ بد میزنی؟»
در همین حال، آلیجاهِ الف که میخواستسولوس وقایعنگارِ درختِ جهان شود، همراه با گروهی ازنهتنها نامردگان در حالِ کاوشِ منارهٔ وسطِ اورگاماکا بود.
او گفت: «ممنون که من رواست با خودتون آوردید. میدونم که بعد ازجایزهمون جنگِ نژادها، ما الفها شهرتِ خوبی نداریم.»
بیشترِ بیدارشدگان از همنوعانِ او به خاطرِ انحصارطلبی در تمامِ حاشیهها و شریک نشدنِ گنجینههایبارِ دانششان کینه به دل داشتند. رایجترین نظر این بود که نژادی که اینقدر اصرار داردمادرت خودش را به مردن بزند، بهتر است یک قدم فراتر بگذارد و برای همیشه ناپدید شود.
تروانِ شبگرد گفت: «نه، ما ازت ممنونیم که هوامون رو داری. بینِ جنگ با دربارهایجهان نامردگان، اتفاقِ لاروئل، و این واقعیت که ما تنها نژادی هستیم که نیازی نداره بهنژادها بنفش برسه، بقیهٔ بیدارشدگان یا با ما مثلِ خائنها رفتار میکنن یا بهمون حسودی میکنن.
«یه شاگردِ درختِ جهان به دردمون میخوره. دانشتدوی داراییِ بزرگیه و داشتنِ کسی که توی روز بیدفاعفشار نیست، مایهٔ آرامشِ بزرگیه. راستی، هنوز سرنخی پیدا کردی؟»
آلیجاه در حالی که با شگفتیاست به پنتهاوسِ بلندترین ساختمانِ شهر خیرهباید شده بود، گفت: «هم آره، هم نه.»
یک نعشخوارِکاربرش زن پرسید:میکرد «منظورت چیه؟»
«هیچ ردی از رایجترین محفظههای مخفیِ اون زمان پیدا نکردم، اما میتونم بهتون بگم کهجهان یه جای کارِ این مکان بدجوری میلنگه. اون نقاشیِ دیواری مخصوصِ دموکراسیِ رنانـه، اون فرشِنژادها تخت مالِ قبیلهٔ چادرنشینِ اسکامیونـه و اون گلدان هم تو دورانِ دودمانِ ژن رواج داشته.»
«یعنی چی؟» استادِ تروان هنرشناس بود و دوست داشتآنها علاقهاش را با شاگردانش شریک شود، با این حالالان تروان حتی یک کلمه از حرفهای الف را نفهمید.
آلیجاه گفت: «منظورم اینه که قدمتِ همهشون به بیش از ۳,۰۰۰ سال پیشجایزهمون برمیگرده، اما کدوم آدمِ عاقلی آپارتمانش رو با وسایلی تزئین میکنه که مالِهمین فرهنگهای کاملاً متفاوتی هستن؟ انگار کسی که اینجا زندگی میکرده مشکلِ مغزی داشته.»
در همین حال، در جایی بسیار نزدیک وهمین در عین حال بسیار دور از اورگاماکا، دو جسدهمراه پشتِ سرِ بیدارشدگانِ جوان داشتند از خنده رودهبر میشدند.
آنها در سالنِ استراحتی مجلل پر از صفحههای هولوگرافیکآنها نشسته بودند که تمامِ اورگاماکا را پوشش میداد و بهبینِ آنها اجازه میداد هر حرکتِ تیمِ اکتشاف را دنبال کنند.
اینکسیالوت، پادشاهِ لیچها، آنقدر میخندید که بهسختی میتوانست نفسکولای بکشد و گفت: «نگاهشون کن.» بیشتر به این دلیل کهخوردن ریههایش مدتها پیش خشکیده و شبیهِ گلابیهای خاکستری شده بود.
ردای جادوگریِ زرشکیِ بلندی به تن داشت که پر از خاک و سوراخ بود؛ سوراخهایی که درالان گذرِ زمان، عنکبوتهایی که لیچ را خانهٔ خود میدانستند، آنها را وصله کرده بودند. از عضلاتش چیزِ زیادیداد نمانده بود و بخشِ بزرگی از همان هم از استخوانهایش آویزان بود و هر لحظه امکان داشت بیفتد.
فقط آنقدر گوشت روی صورتش نگه داشته بود که بتواند احساساتش را نشان دهددرختِ و کسی او را با اسکلت اشتباه نگیرد. این کار نه تنها واقعاً خجالتآورمیدونم بود، بلکه تا به حال چند بار شورای بیدارشدگان را به مرزِ جنگ کشانده بود.
در حالی که گربهٔ سیاهِ روی پایش را که خرخر میکرد آرام نوازشبررسی میکرد، گفت: «حداقل یه آدمِ کاربلد بین اون احمقا پیدا میشه. انگار دخترهبدونِ متوجهِ حقهم شده. هرچند از اینکه بهم گفت مشکلِ مغزی دارم، اصلاً خوشم نیومد.»
زولگریشِ لیچ پرسید:عضوی «اون یه اورکِ بازگشتهستکرد یا یه الفِ حقیقی؟»
در زمانِ حیاتش مردِ قدبلندی بود، با حدود ۱.۸۳ متر قد، اما حالا به بدنی اسکلتیفشار تبدیل شده بود که شبیه جسدی خشکیده به نظر میرسید. لیچ ردای جادوگریِ طلاییرنگی به تن داشتخوشحالی و نورِ سرخ و سردِ نامردگی که درونِ کاسهٔ خالیِ چشمانش میدرخشید، نگاهی بیرحم به او میبخشید.
عصای آدامانتِ محبوبش که چند کریستالِ مانای بنفش رویشحال تعبیه شده بود، روی زمین قرار داشت؛ لابهلای خرتوپرتهایگروهی زیادی که اصلاً یادش رفته بود با خودش آورده است.
اینکسیالوت گفت: «اونکاربرش یه الفِ حقیقیه،پاسخِ اونهم شاگردِ درختِ جهان.»
زولگریش با ماتومبهوتیعضوی گفت: «درختِ بیان؟ فکرکرد میکردم فقط یه افسانهست.»
«نیست. اون خرفتِ پیر هم مثلِ من عضوِ شوراست.رسید شاید بتونیم یه کم اطلاعات از زیرِ زبونش بکشیمبینِ بیرون. میگن وقایعنگاران به حافظهٔ درخت دسترسی دارن و—»
تصویرِ راگو، نمایندهٔ انسانیِ شورا، روی یکی از صفحهها ظاهر شد ومیخواست حرفِ اینکسیالوت را برید: «گزارشِ وضعیت، اینکسیالوت.» دو نامرده از ترس مثلِ دختربچههاممنون جیغ کشیدند و در کمالِ وحشت، اتاقِ کنترل را به رگبارِ طلسم بستند.
اینکسیالوت با حالتی که قرار بود عشوهگرانه باشددوی چشمک زد، اما چون پلک نداشت، در عملبارِ هیچ اتفاقی نیفتاد: «نزدیک بود سکتهم بدی، جذاب.»
راگو عجله داشت و اصلاً حوصلهٔ مخزنیهای چندصدسالهٔاینجا لیچ را نداشت: «تو که قلب نداری. حالابعد بگو اوضاع چطوره و اون یارو دیگه کیه.»
اینکسیالوت میانِ خنده جواب داد: «یه فاجعهست. همه دارن بدونِ هیچ هماهنگیبررسی و کارِ تیمی، سازِ خودشون رو میزنن. بیدارشدگانی که بهعنوانِ وارثانِ میراثراحت انتخاب شدن، اونقدر به هستههای بنفششون غرهن که دارن تنهایی شهر رو میگردن.»
«بقیه حداقل گروههای کوچیک تشکیل دادن، اما حاضرهمین نیستن با اعضای نژادهای دیگه، مخصوصاً با نامردگان همکاریهمراه کنن. این یکی هم زولگریشه، یکی از شاگردهای غیربیدارشدهم.»
جسدِ طلاییپوش برایشکاربرش دست تکان داد:پاسخِ «سلام عرض شد.»
اینکسیالوت گفت: «آدمِ بدبخت دنبالِ شریک میگرده، من هم همینطور.نمیشه از اونجا که منو برای این مسخرهبازی از آزمایشگاهم کشیدیآسونه بیرون، مجبورش کردم باهام بیاد تا تو رنجم شریک بشه.»
راگو با خشم غرید: «این مسخرهبازی نیست. این مجازاتِ گندزدنها و کوتاهیهای مکررِ توئه.نهتنها تو بدونِ اینکه حتی یه گزارش بدی، به دربارِ گرگومیش نفوذ کردی. حتی باحرف اینکه از همون اول از نقشهش خبر داشتی، گذاشتی شب فیلا رو مهروموم کنه!»
اینکسیالوت شانه بالا انداخت: «نیازی به تیکهانداختن نیست، عزیزم.حال انگار همین دیروز بود؛ قشنگ یادمه تمامِ مدارکی روگروهی که گرگومیش بهم سپرده بود بخونم، تحویلِ شورا دادم.»
«چون واقعاً همین دیروز بود، ابله!» راگو از همینآنها حالا دردِ آشنای سردردِ لیچمحورش را حس میکرد کهالان داشت عذابش میداد، برای همین دوباره رفت سرِ اصلِ مطلب.