چپتر 2008: کریستالِ خاطره (بخشِ ۴)
0لیث پاسخ داد: «من قبلاً امتحان کردم که یه کریستالِ روح رو توی بُعدِ جیبیاممادربزرگ ذخیره کنم و بعداً ازش استفاده کنم. همون لحظهای که کریستالِ روح رو درمیاری، هجومِساخته ناگهانیِ انرژیِ جهان دوباره تبدیلش میکنه به یه کریستالِ سفید و کارت رو خراب میکنه.»
اسکال با شگفتی پرسید: «چی؟»
فالوئل گفت: «حق با اونه. برای ساختنِ یه کریستالِ روح، باید ازحرامزادهٔ مانای خودت استفاده کنی تا کاملاً از انرژیِ جهان عایقش کنی. قدرتِفقط هستههای ما در مقایسه با انرژیِ جهانی که احاطهمون کرده، خیلی ناچیزه.
«تا وقتی که کریستالِ روح داخلِ یه آویزِ بُعدیه،آگاهه خلأ پایدار نگهش میداره، اما وقتی بیاد بیرون، انرژیِآفرینشِ جهان سریعتر از اونی که بتونی عایقش کنی، واردش میشه.»
تیستا پرسید: «چرا کریستالِ روح رو نمیسازی، تبدیلش نمیکنی بهتکان کریستالِ خاطره، ذخیرهاش نمیکنی و بعد دوباره با جادوی روح پرشنیرو نمیکنی؟ با چشمِ روحت زیاد طول نمیکشه و میتونی استراحت کنی.»
لیث پاسخ داد: «چون از روی تجربه یاد گرفتم که اگه انرژیِ کریستالِ روح همون انرژیایچرا باشه که برای پر کردنش با طلسمها استفاده شده، نتیجهٔ نهایی خیلی بهتر میشه. این کارروی یه همافزایی ایجاد میکنه که به جادوی روح اجازه میده بدونِ کمکِ من طلسمها رو شارژ کنه.
«فکر کنم به این دلیل باشه که ارادهای کهچطور در حالِ حاضر توی کریستالِ روحه، از ماهیتِ جادوییهرگز که ذخیره کردم آگاهه و "میدونه" چطور کار میکنه.»
فالوئل غرولند کرد: «حرامزادهٔ خوششانس.حاضر شرط میبندم بدونِ جادوی آفرینشِ"میدونه" سالارک هرگز اینا رو کشف نمیکردی.»
لیث سر تکان داد: «شک نکن. فقط به لطفِ کمکهای مادربزرگ بودفقط که تونستم آزمایشهای بیشماری روی پیچیدگیِ هستههای نیرو برای گولمهام انجام بدم وبفهمم بفهمم چطور با کریستالهای خاطرهای که با روشهای مختلف ساخته شدن، تعامل میکنن.
«وگرنه قبل از اینکه چیزِ بهدردبخوری کشف کنم، موادم تموم میشداونی و سالها طول میکشید تا به اینهمه دستاورد برسم. حتی برججادوی هم زمانِ زیادی میبره تا کریستالهای بنفش رو به سفید تبدیل کنه.»
لیث کریستالِ خاطرهٔ روح را در حفرهٔ شکمِ واگراش، جایی کهکرد زمانی هستهٔ مانایش قرار داشت، گذاشت. فلز دورِ کریستال بسته شد ونکن اجازه داد انرژیهایشان با هم ترکیب شود و در یکدیگر جریان یابد.
لایهٔ عایقِ لیث شکسته بود، اما بهماهیتِ لطفِ نشانِ مالکیت، رپتور انرژیِ جهانی راحرامزادهٔ که جذب میکرد، به مانای خودش تبدیل کرد.
لیث مدام با چنگالِ اهریمن سنگِ قیمتی را بررسی میکردتکان تا اینکه مطمئن شد جادوی روحش از بین نمیرود وپیچیدگیِ دانشِ ذخیرهشده در کریستال، در سراسرِ دستگاهِ گردشِ مانا پخش میشود.
«اوه، لعنتی!» ناگهان، هیکلِ عظیمِ گولم تعادلشاما را از دست داد و روی زمینمیشه فروریخت و لیث را مجبور کرد جاخالی بدهد.
اندامهای سازه دیوانهوار و بدونِ هماهنگی حرکت میکردند. سرش به چپ وحرامزادهٔ راست میچرخید، آروارهاش با زاویههایی غیرطبیعی باز میشد و همزمان صدای جیغِفقط فلزیِ گوشخراشی تولید میکرد که شبیه به فریادِ درد و عذاب بود.
تیستا با دیدنِ پریشانیِ موجود احساس کردماهیتِ دلش فشرده میشود و گفت: «فکر کردمحرامزادهٔ گفتی این با خلقِ زندگی فرق داره!»
لیث گفت:شرط «بهت اطمینان میدمسالارک که زنده نیست.»
این صحنه محافظ را به یادِ شکارهایش درست قبل از وارد کردنِ ضربهٔواردش کشنده میانداخت. او پرسید: «پس چرا اینقدر درد میکشه و مثلِ یه حشرهٔ واژگونطول به خودش میپیچه؟ مطمئنی این جادوی ممنوعه نیست و تازه صاحبِ یه بچه نشدی؟»
لیث با کلافگی آه کشید: «اوه، خدایان. منطقی به قضیه فکر کنید. کریستالخوششانس بخشی از خاطرات و عادتهای منو تو خودش داره. من تجربهٔ کمی توکمکهای چهار دستوپا راه رفتن دارم و هرگز تو یه بدنِ فلزی زندگی نکردم.
«میتونید کریستال رو مثلِ مغزی در نظر بگیریدجادویی که به یه بدنِ جدید پیوند زده شدهشرط و داره بهش عادت میکنه. به همین سادگی.»
پس از چند ثانیه، واگراش از لرزیدن به پشت دست برداشتنکن و به پهلو چرخید. سپس، هر چهار پایش را روی زمین گذاشتانجام و چند بار سعی کرد تعادلش را حفظ کند اما موفق نشد.
گولم مثل نوزادی رفتار میکرد که داشت سینهخیز رفتن را یاد میگرفت،بتونی اما سرعت یادگیریاش بسیار بیشتر بود. کمتر از یک دقیقه طول کشیدچشمِ تا درست بایستد و کمی بعد توانست بدون تلوتلو خوردن حرکت کند.
لیث پرسید: «اسمت چیه؟» و گولمجادویی به سمت او چرخید و دهانشحرامزادهٔ را برای پاسخ دادن باز کرد.
اما هیچ صدایی جز یک غرش فلزی از دهانش خارج نشد. موجودغرولند با پیروی از عادتهای اربابش، سعی کرده بود هوا را از طریقتکان تارهای صوتی تنظیم کند، اما بدن جانورِ امپراطور توانایی ادای کلمات را نداشت.
«را—» انرژیِ زمردینِ کریستالِ خاطره در سراسرِ بدنِ آدامانتی پخشتکان شد و کریستالهای سفیدی را که روی سطحش حک شدهپیچیدگیِ بودند فعال کرد تا طلسمِ جادوی هوای ردهٔ ۰ را ببافد.
گولم لکنت گرفت: «را! رپ.» صدایش از بلندبیاد به زمزمه تغییر کرد، چرا که داشت هم تولیدنمیسازی صدا و هم تنظیمِ خروجی آن را یاد میگرفت.
در حالی که به لیث نگاهجادویی میکرد و بقیه را نادیده میگرفت،حرامزادهٔ گفت: «رپتور. اسمم رپتوره. دستوراتم چیه؟»
لیث گفت: «به این بدن عادت کن. باید یاد بگیری چطور بدوی، پروازکرد کنی و از تکتکِ افسونهایی که بهت تزریق کردم استفاده کنی.» گولم سرفقط تکان داد. «برو به زمینهای تمرین و حواست باشه به کسی آسیب نرسونی.»
«بهمحض اینکه انرژیت به ۱۰ درصد رسید، به محفظهٔنمیکردی شارژت برگرد. وقتی کاملاً شارژ شدی، تمرین رو ازآزمایشهای سر بگیر تا روی تواناییهات استادیِ کامل پیدا کنی.»
رپتور موقعِ بیرون رفتن دمش را خم کردبیاد و گفت: «دریافت شد.» با هر قدمی کهچرا برمیداشت، حرکاتش نرمتر و از خامیاش کمتر میشد.
فلوریا گفت: «فقط من اینطوریام یا اونآگاهه چیز یه مورمورکنندهٔ لعنتیه؟ هیچ حالت وشرط احساسی نشون نمیده. حتی صداش هم بیروحه.»
لیث گفت: «عمدیه. اینجوری معلومحاضر میشه که رپتور موجودِ زندهای"میدونه" نیست و هیچ حسِ همدردیای برنمیانگیزه.»
تیستا گفت: «اگه فقط بخوای تو میدانِ نبرد ازشون استفاده کنی، شاید جوابلطفِ بده، ولی اگه گولمها رو تو خونه نگه داری، بچهها رو زهرهترک میکنن.کریستالهای ما میدونیم سازه چیه، ولی آران و لریا فقط یه پیشیِ گنده میبینن.»
سولوس جواب داد: «بعداً بهش فکر میکنیم.اما من خستهام و فردا باید روی ترابلمیشه کار کنیم. بهتره بریم کمی استراحت کنیم.»
گروه ناله کردند، اما با ادامه داشتنِ جنگِ گریفونها، زمان اهمیتِکرد زیادی داشت. همچنین، با وجود اینکه لیث تمامِ جزئیاتِ رویهاش راتکان فاش نکرده بود، فالوئل با تماشای کارِ او چیزهایی یاد گرفته بود.
امیدش این بود که راهی پیدا کند تا با سرهایش همانچطور کاری را بکند که لیث با چشمانش میکرد. بقیه هم کهکشف هرگز حتی خوابِ چنین رویهٔ جادوآهنگریِ سطح بالایی را ندیده بودند.
چیزی که لیث با آنهاسالارک در میان گذاشته بود، در ماههاینکن آینده پایههای جادوییشان را تقویت میکرد.
علاوه بر آن، اثرهای نشاطبخشِ برج همراه با تمرینِبیرون ساختِ هستههای جزئی، به آنها اجازه داده بود مهارتهایشاننمیکنی را محک بزنند و محدودیتهای فعلیشان را کشف کنند.
این رویه از آنها میخواست ضمنِ از دست ندادنِ تمرکزشان، خروجیِ قدرتمند و پیوستهایشرط از مانا و مهارِ دقیقی روی رونها داشته باشند. اینها سه جنبهٔ کلیدیِ جادو بودندتونستم که افرادِ دارای هستهٔ آبیِ روشن برای رسیدن به بنفش باید رویشان استادی پیدا میکردند.
آنها از قبل دربارهٔ اجرای بدنی میدانستند، اما هیچ ایدهای برای انجامشغرولند نداشتند. فرایندِ جادوآهنگری هیچ سرنخی دربارهٔ رازِ هستهٔ بنفش در خود نداشت،تکان اما روی شاخههایی از جادو که در آنها ضعف داشتند فشار میآورد.