چپتر 2235: فصل 2235
0لیگین و بابا یاگا از پیش با اصولِنداد جادوییِ ساختِ برج آشنا بودند، در حالی که کامیلاکشید و شارگین هر دو درکِ یکسانی از جادوآهنگری داشتند.
سیلوروینگ گفت: «شنیدید چی گفتم. با فنِزحمتِ تنفستون به بلوکهای سمتِ راستِ اتاق نگاه کنید.سوم من از قبل افسونشون کردم.» آنها اطاعت کردند.
مرمرِ سفیدِ رگهطلایی نهتنها رگههای نازکی از آدامانت داشت کهبرای در سراسرِ ساختارش پخش شده بود و جریانِ مانای یکدستیدارید ایجاد میکرد، بلکه یک هستهٔ کاذبِ ساده اما قدرتمند هم داشت.
لیث پرسید:سولوس «چطور اینزحمتِ کار رو کردید؟»
سیلوروینگ پاسخ داد: «برای آدامانت، ترفندش اینه که بعد از اولین تزریق، مرمر رومَگوس روی چشمه نگه دارید. این کار جریان رو تقویت میکنه و مجراهای جدیدی باز میکنهگیر که میتونید با آدامانتِ بیشتری بپوشونیدشون. این کار رو اونقدر تکرار کنید تا تموم بشه.»
«در موردِ هستهٔ کاذب، متأسفم اما این روشِ اختصاصیِ خودمه و قرار نیست بهحیف کسی بگم. ریفا فقط ایدهاش رو بهم گفت، درست همونطور که من به شمابهتون گفتم. من برای اینکه تو مرحلهٔ آمادهسازی به ساختِ هستهٔ کاذب برسم، جون کندم.»
سولوس که حتی زحمتِ پنهان کردنِکار ناامیدیاش را به خود نداد، گفت:اینه «اوه. حیف شد. مرحلهٔ سوم چیه؟»
نخستین مَگوس آهِ تندی کشید و گفت: «سؤالِ خوبیه. وقتی کشفش کنم، اون رونخستین هم بهتون نمیگم. این همون جاییه که توش گیر کردم. به گفتهٔ ریفا، مرحلهٔجاییه سوم مربوط به ادغامِ بلوکهای مرمر با همدیگهست تا افسونهاشون تو همدیگه جریان پیدا کنه.»
«ترتیبی که به هم وصلشون میکنید مهمه و همینطور نوعِ افسونهاییسوم که به بخشهای مختلفِ برج القا میکنید. این تمامِ چیزیه کهکنم میدونم و یکی از دلایلیه که اجازه دادم بابا یاگا باهاتون بیاد.»
سیلوروینگ به بلوکهای ازپیشافسونشده و چیزهایی اشاره کرد که حالاناامیدیاش مخاطبانش میتوانستند تشخیص دهند تلاشهای ناموفقی برای سرهم کردنِ هستهٔتندی برج بودهاند. سپس گفت: «یه شروعِ تازه به دردم میخوره.»
مادر جادوی آفرینشش را بافت، طلسمهای لوکرا را باطل کرد و موادِ اولیهٔ ارزشمنداولین و کمیابی را که در غیر این صورت هدر میرفتند، بازیابی کرد. وقتی کارش تمامبیشتری شد، آدامانتِ درونِ مرمر همچنان حفظ شده بود و آماده بود تا دوباره افسون شود.
سولوس پرسید:سولوس «به مادرم همپنهان کمک میکردی، مالیشکا؟»
بابا یاگا سر تکان داد: «بله. تا الان باید فهمیده باشی که برای موفقیت،مَگوس اول باید خیلی شکست بخوری. به همین دلیله که برای یادگرفتنِ جادوی آفرینش جونتوش کندم و ریفا اونقدر ازم کمک میخواست که یه مدت اومدم پیشِ شما زندگی کردم.»
«مادرت نهتنها برای نظریههاش به مشورتِ من نیاز داشت،کردنِ بلکه کمکم رو میخواست تا هر شکست به یهمَگوس ضررِ فاجعهبار تبدیل نشه که تحقیقش رو ماهها عقب بندازه.»
«میتونی تصور کنی مجبور باشی مرمر استخراج کنی، بهشداد انرژیِ جهان و آدامانت تزریق کنی، فقط برای اینکه هربارنگه فکر میکنی راهحلی پیدا کردی، موادِ قدرتمندی رو هدر بدی؟»
همهٔ حاضران بهجز کامیلا و شارگین،کردنِ در حالی که لرزِ سردی برسوم تنشان نشسته بود، یکصدا گفتند: «وحشتناکه!»
«خاله لوکا، چطور...»
سیلوروینگ سرش را پایین انداخت و در حالی که انگشتانش را بهنداد هم میفشرد، گفت: «بهت برنخوره سولوس، اما من دعوتت کردم اینجا چون میخواستمکشفش رابطهمون رو ترمیم کنم، نه اینکه کلِ روز رو بهت درسِ جادو بدم.»
«میخواستم هر چیزی رو که باید تو همون دیدارِ اولمون باهات در میونبعد میذاشتم، بهت نشون بدم. تمامِ چیزهایی رو که ریفا برای تو به من سپردهمیتونید بود، بهت بگم. کمکت کنم راهت رو به خاطراتت و زندگیِ گذشتهت پیدا کنی.»
«در عوض، باهات مثل یه احمق رفتار کردم که نیاز به نجات دادن داره و نزدیکآهِ بود برای بارِ دوم از دستت بدم. اشکالی نداره اون سؤالها رو برای یه دیدارِ دیگهمربوط نگه داری؟ خیلی دلم میخواد دوباره بیای اینجا، حتی اگه بخوای فقط دربارهٔ جادو حرف بزنی.»
سولوس کمی سرخزحمتِ شد و حسناامیدیاش کرد آدمِ مزخرفی است.
لعنتی، باز همون کار رو کردم. مامانبزرگ سالارک خیلی وقتا غر میزنه که من فقطسوم به کار فکر میکنم و الانم دقیقاً دارم همین کار رو میکنم. خاله لوکا داره تمامِجاییه تلاشش رو میکنه تا حس کنم اینجا خونهٔ خودمه، ولی من دارم پا روی احساساتش میذارم.
معلومه که کلی تدارک دیده، اما تنها چیزی کهداد من بهش علاقه نشون میدم جادوشه، نه شخصیتِ خودش.چشمه حتی یه سؤال هم دربارهٔ گذشتهٔ مشترکمون ازش نپرسیدم.
سولوس اینطورمیکرد با خودشهستهٔ فکر کرد.
تعظیمِ کوچکی به لوکرا کرد ولیث گفت: «حتماً. بهتره یه چیزایی رو برایداد دیدارِ بعدیمون نگه داریم. ببخشید خاله لوکا.»
لوکرا همحتی با لبخندی گرمکردنِ پاسخش را داد.
سیلوروینگ موهای سولوس را نوازش کرد. از اینکه دخترخواندهاش از همین حالانداد برای بازگشت در آیندهٔ نزدیک برنامهریزی کرده بود، خوشحال بود: «اشکالی نداره. حالاکشفش بیا. کمکم وقتِ ناهاره و من یه ضیافت با غذاهای موردعلاقهت تدارک دیدم.»
اتاقِ غذاخوری بهزحمت از اتاقِ غذاخوریِ خانهٔ لیث در لوتیا بزرگتر بود. دنج و صمیمی بودمرمر و با یک میزِ مستطیلشکل از چوبِ گیلاس و چند صندلی مبله شده بود. از آنجاتکرار که لیگین، کامیلا و شارگین مهمانانِ ناخوانده بودند، میز فقط برای چهار نفر چیده شده بود.
سیلوروینگ با تکاندادنِ دستش سه دستکردنِ ظروفِ نقرهٔ دیگر پدید آورد وسوم بشقابها را از غذای داغ پر کرد.
لیگین داشت با یک قاشق خورش میخورد ونداد با قاشقی دیگر به ویرملینگ غذا میداد که کامیلاکشید از او پرسید: «صبر کنید، این کار خطری نداره؟»
نگهبان توضیح داد: «شارگین بچهٔ انسان نیست. قرار بودکردنِ از تخم به دنیا بیاد. جوجهها از بدوِ تولدمَگوس از شیر گرفته میشن و میتونن بهراحتی غذای پخته بخورن.»
«ولی منلیث دیدم سالارکچطور بهش شیر میده.»
لیگین حواسش را جمعِ ویرملینگ کرد و مراقب بودنداد شارگین سعی نکند طعمِ ظروف را بچشد: «اینکه میتونهکشید این کار رو بکنه، معنیش این نیست که مجبوره.»
لیث خواستحتی چیزی بگوید:پنهان «راستی، سیلوروینگ...»
لوکرا حرفش را قطع کرد: «لطفاً منو لوکراپنهان صدا کن. سیلوروینگ برای دوستِ الفین خیلی رسمیه،چیه لوکا هم خیلی صمیمیه، پس اینو یادت باشه.»
«باشه، لوکرا. اگه دارید سعی میکنید برجِکردید خودتون رو بسازید، باید فرض کنم برجهایاولین این قلعه به دردِ این کار نمیخورن، درسته؟»
«اشتباهه، اونا بینقصترین وسیله برای حمله و دفاع هستن. با هدایتِحیف بیوقفهٔ تمامِ عناصر بهطور همزمان، میتونم صدها طلسم ببافم، بدون اینکهکشفش به بدنم فشاری بیارم یا حتی یه ذره مانا خرج کنم.
«وقتی چیزی میسازم، تحقیقِ جادویی میکنم و حتی وقتی آشپزی میکنم همچیه همینطوره. همونطور که بابا یاگا پیشتر گفت، من اینجا تو اوجِ قدرتمم. امانمیگم از طرفِ دیگه، دور از اینجا فقط یه بیدارشدهٔ عادی با هستهٔ سفیدم.
«قلعه نمیتونه حرکت کنه و اگه کشف بشه، زندگیم تبدیلناامیدیاش به یه کابوس میشه. شورا محاصرهم میکنه و مجبور میشمتندی سازوکارِ خودتخریبی رو فعال کنم تا نذارم رازهام به دستشون بیفته.
«خونهم رو از دست میدماین و تمامِ فداکاریهایی که برایبرای ساختنِ اینجا کردم به هدر میره.»
همه معنایسولوس واقعیِ حرفهایشزحمتِ را فهمیدند.
سیلوروینگ با دعوتِ آنها به خانهاش، خودش را آسیبپذیر کردهحیف بود. اگر هر یک از آنها مکانِ دژ را برایوقتی شورا فاش میکرد، او دیر یا زود مجبور به فرار میشد.
البته که دژ قدرتمند بود، اما اصلاً نفوذناپذیر نبود.کردنِ بزرگانِ شورا با خیالِ راحت آرایهها و دفاعهایش رامَگوس بررسی میکردند تا راهی برای دور زدنشان پیدا کنند.
سپس، فضا را مهروموم میکردنداین تا جلوی فرارش را بگیرندبرای و بعد به سیلوروینگ هجوم میآوردند.
از آن بدتر، اگر تا آن زمان نخستین مَگوسنداد هنوز برجش را کامل نکرده بود، در همان وضعیتِ یکسؤالِ بیدارشدهٔ یاغی قرار میگرفت. بدونِ هیچ پناهگاهِ امن یا دوستی.