چپتر 1749: گفتگوی خدایان (بخشِ ۱)
0رئیسِ دهکده مردی درموهای اواخرِ سیسالگی بود ورگههای حدودِ ۱٫۷۶ متر قد داشت.
با وجودِ آفتابِ سوزانِ کویر، پَرَک کاملاً رنگپریده بودزندگیاش و لیث از روی چهرهاش میتوانست بگوید که اهلِسالِ بخشِ شمالیِ پادشاهیِ گریفون است، اگر نگوییم اهلِ امپراطوریِ گورگون.
برخلافِ دیگر مردانِ کویر، ریشاولی نداشت و ردایش سیاه ودومی نقرهای بود؛ همان رنگهای گریفونِ سیاه.
مانوهار گفت: «اومدم اینجا تا پروژهمون رو پیش ببرم. همونطور که بهتقرابتش گفتم، برای فهمیدنِ این پدیده به کمکِ یه بیدارشدهٔ راستین نیاز داریم،کرده برای همین یکی آوردم. لیث، ایشون ایلیوم بالکوره. بالکور، ایشون لیث ورهنه.»
هر دو مردمتوجه همزمان گفتند: «چی؟»روشنی و گاردِ مبارزه گرفتند.
«سولوس، تحلیل کن.»
سولوس پاسخ داد: «بیدارشده با هستهٔ بنفشِ روشن، بدنی در حدِ راگو، امازندگیاش نیروی زندگیش بهشدت ضعیفه، تقریباً مثلِ نانا وقتی تازه دیده بودیش. هیچ شانسیبچهای برای مبارزهٔ رودررو باهاش نداری، باید از درگیریِ مستقیم دوری کنی و خستهاش کنی.»
لیث حریف را بهتر بررسی کرد ورگههای متوجه شد بالکور موهای بلوندِ روشنی دارد کهدومی رگههای سیاه و سفید در آن دیده میشود.
اولی گواهِ قرابتش با عنصرِ تاریکی بود. دومی پیامدِ این بوداولی که بیشترِ نیروی زندگیاش را صرفِ ساختنِ ارتشی از نامردگانِ برترارتشی کرده بود — آن هم هر سال و برای یازده سالِ پیاپی.
بالکور در مردِ روبهرویش، همان بچهایدومی را شناخت که در آخرین وارتشی تنها حملهٔ نافرجامش به پادشاهی نقش داشت.
لیث سرانجام توانست چهرهٔ مردی را ببیند که اوتاریکی را در کابوسی دوروزه انداخته بود؛ کابوسی که نزدیکبرتر بود به قیمتِ جانِ او و محافظ تمام شود.
پسربچهای حدوداً یازدهساله از چادر بیروندارد دوید تا به مانوهار خوشامد بگوید:قرابتش «عمو کریشنا! خوش برگشتی. دوستت کیه؟»
بچه شبیهِ بالکور بود، امابلوندِ پوستِ تیرهترش نشان میداد کهمیشود همسرِ بالکور اهلِ کویر است.
لیث گفت: «اگه فکر میکنی بعد از اون کارایی که کردی میتونیارتشی پشتِ یه بچه قایم بشی، سخت در اشتبا—» اما وقتی مانوهار باآخرین یک سازهٔ نورِ سخت دهانش را بست، حرف در گلویش خفه شد.
مانوهار با لحنی شادمیشود گفت: «اراک، ایشون لیثعنصرِ ورهنه. لیث، ایشون اراکه.»
ائوس از چادر بیرون آمد و دختری حدوداً سیزدهساله با ردای نارنجیِقرابتش تیرهٔ شاگردانِ جادوگرِ کویر بهسرعت به دنبالش آمد. ائوس گفت: «ایلیوم، بهتکرده گفته بودم که میخوام این مرد از خونهمون بره بیرون. اینجا چیکار میکنه؟»
این رداکرد معادلِ سالِموهای دومِ آکادمی بود.
مانوهار که از این حرف بهشدت رنجیده بود،بیشترِ گفت: «چطور میتونی این حرف رو بزنی؟» طبقِسال استانداردهای خودش، او همیشه مهمانِ بینقصی برای ائوس بود.
سولوس بهمحضِ اینکه از شوک درآمد، گفت: «آروم باش. اون یکیپیامدِ از پَرَکهای سالارکه، یعنی بالکور تحتِ حمایتِ اونه. ما نمیتونیم سالارکسالِ رو عصبانی کنیم و تو هم هیچی از این مبارزه گیرت نمیاد.»
لیث با خشم پاسخ داد: «این همون حرومزادهایهسفید که نزدیک بود محافظ رو بکشه و بخشِپیامدِ بزرگی از نیروی زندگیم رو به باد داد!»
سولوس آهی کشید و گفت: «باعثِ مرگِ آدمای بیشماری هم شده، ولی حدس میزنم اون بخشش برات مهمبیشترِ نیست. با این حال، مانوهار ما رو پیشِ اون آورده و ماهیتت بهعنوانِ یه بیدارشده رو لو داده.حملهٔ کنجکاو نیستی بدونی مانوهار چطور این اصطلاح رو میدونه و این دو نفر دارن روی چی کار میکنن؟»
تازه آن موقع بود که فهمید بالکور یک بیدارشدهٔ ساختگی است و مانوهار از رازِکرده لیث خبر دارد. خشمش فروکش کرد و نیازی جای آن را گرفت؛ نیاز به اینکهسرانجام بداند پروفسورِ دیوانه چطور این موضوع را فهمیده و چه کسِ دیگری از آن خبر دارد.
«قسم میخورم اگهسفید بهخاطرِ اون دیوونهگواهِ و مادربزرگ نبود، من—»
سولوس او را وادار کرد منطقی فکر کند: «جلوی زن و بچهاش با یهتاریکی بیدارشده با هستهٔ بنفش مبارزه میکردی؟ دقیقاً برای رسیدن به چی؟ اونا بیگناهن وپیاپی حتی اگه میتونستیم پیروز بشیم، نیروی زندگیِ تو و محافظ بازم ترکخورده باقی میموند.»
مانوهار هنوز بازوی لیث را گرفتهروشنی بود و منطق به او میگفت کهقرابتش شکست دادنِ هر دوی آنها غیرممکن است.
مانوهار گفت: «ائوس، ایلن، اینتاریکی لیث ورهنه، بیادبترین جادوگرِ اعظمِصرفِ پادشاهی. لیث، درست رفتار کن.»
«از دیدنتون خوشحالم.» هر دو متوجهِ خصومتِ چشمانش شدند و با احتیاطبیشترِ رفتار کردند. ائوس پیش از فعال کردنِ مجموعهای قدرتمند از آرایهها کهمردِ کار را برای لیث تمام میکرد، بچهها را به داخلِ چادر برگرداند.
هیچ شانسی برای پیروزی نبود،روشنی پس بدنش را شل کرداولی و از اجرای طلسمها دست کشید.
مانوهار لبولوچهاش را آویزانموهای کرد: «مسابقهٔ زلزدنتون تمومرگههای شد؟ تمامِ روز وقت نداریم.»
بالکور نیز طلسمهایش را باطل کرد و در حالی کهصرفِ آنها را به چادرِ مجاوری که آزمایشگاهِ جادوییاش در آنمردِ بود راهنمایی میکرد، گفت: «نمیذارم به خانوادهام نزدیک بشه. دنبالم بیاید.»
لیث از سولوس خواست چشمان را به لنزهای تماسی تبدیل کند وبیشترِ منطقه را اسکن کند. آنجا لبریز از شگفتیهای جادویی بود که پیشترمردِ هرگز ندیده بودند و چیزهای دیگری که به نمونههای اولیهٔ خودشان شباهت داشت.
بالکور با تکانِ دستش میزی را از کاغذها و شیشههای پر از موادِعنصرِ جادویی که رویش را پوشانده بودند پاک کرد و سه صندلیِ چوبیِ نهچندانیازده راحت پدید آورد. خدای مرگ بهوضوح میخواست این دیدار تا حدِ امکان کوتاه باشد.
بالکور اشاره کرد بنشینندموهای و پرسید: «میدونید کهرگههای اون انسان نیست، درسته؟»
مانوهار شانه بالا انداخت:عنصرِ «نمیفهمم سؤالت چه ربطیبیشترِ داره، ولی آره، میدونم.»
لیث چنان جا خورد که مهارِ همجوشیِقرابتش جاذبه را از دست داد و صندلی زیرِساختنِ وزنش خُرد شد: «میدونی؟ از کِی و چطور؟»
مانوهار پاسخ داد: «از همون موقعی که از هوریول برگشتی و قرنطینهقرابتش شدی. اون موقع دیگه اونقدر داده جمع کرده بودم که پدیدهٔ بیداری روسال درک کنم، برای همین کشفِ ماهیتِ دورگهات و منبعِ قدرتهات کارِ آسونی بود.»
بالکور گفت: «چرته! من تو مأموریتمونروشنی علیه شب در موردش بهت گفتم.گواهِ تو هیچ ایدهای دربارهٔ بیداری نداشتی.»
لیث با شگفتی گفت: «پستاریکی اینجوری یکی از اسبسواران روصرفِ شکست دادی. کمکِ بالکور رو داشتی.»
مانوهار با لحنی خشمگین گفت: «این یه بازسازیِ خام و نادرست از اتفاقاته.زندگیاش بالکور فقط چند تا چیز رو که از قلم انداخته بودم برام توضیحبچهای داد و نقشِ کوچیکی تو نبرد داشت. بیشترِ کار رو خودم انجام دادم.»
خدای مرگ گفت: «من اینطوری یادم نمیاد. تا جاییمیشود که یادمه، بیشترِ وقتها پشتِ تختِ پادشاهیِ اون قایمزندگیاش شده بودی، در حالی که من و کلونت میجنگیدیم.»
لیث که نمیتوانست جروبحثِ آنها را که مثلِ یک زوجِ پیرِاولی متأهل بود تحمل کند، گفت: «گورِ بابای اون قضیه! چطور بهارتشی رازهای من پی بردی و غیر از بالکور به کی گفتی؟»
مانوهار که برای یک بار هم که شده واقعاً خشمگین شده بود، گفت: «لیث مانوهارکرده چهارم ورهن، چطور جرئت میکنی فکر کنی من بعد از اونهمه تلاش برای حفظِ حریمِسرانجام خصوصیِ خودم، حریمِ تو رو نادیده میگیرم؟ من به هیچکس نگفتم، بالکور خودش از قبل میدونست.»
«در موردِ اینکه چطور فهمیدم، من تو رو هفتهها در طولِ حبست معاینهزندگیاش کردم. اگه تو اون مدت نیروی زندگیِ دومت و جریانِ مانای غیرعادیات روبچهای کشف نمیکردم، همون بهتر بود که به خاطرِ بیلیاقتیِ ناشی از پیری بازنشسته میشدم.»
بالکور سر تکان داد: «راست میگه. من بهتازگی از وضعیتت بهعنوانِگواهِ بیدارشده و جانورِ الهی باخبر شدم. وقتی برای دیدنِ ارباب سالارک بهبرتر کویر اومدی، اون به پرهاش اطلاع داد که تو از تبارش هستی.»
«همچنین به ما دستور داد مثلِ خانوادهٔدارد سلطنتی باهات رفتار کنیم و ما روعنصرِ از پرسیدنِ هر سؤالی دربارهٔ بیداری منع کرد.»
لیث نفسِگواهِ راحتی کشید وتاریکی گفت: «که اینطور.»
مانوهار با لحنی شاد گفت:اولی «برای همینه که اون قرار نیستپیامدِ هیچ سؤالی ازت بپرسه. من میپرسم...»