چپتر 1678: فصل 1678
0فلوریا در حالی که مستقیم به چشمانش نگاه میکرد، گفت:روزی «من همین الانش هم فرصتِ بینقصی پیدا کردم، اما باید باآنها یه افسرِ فرمانده کار کنم که بتونم بهش اعتماد کنم. شما.»
اوریون از فکرِ کار کردن با دخترش غرقِ شادی شدانداخته و گفت: «خیلی بهت افتخار میکنم، گلِ کوچکم. برام مایهٔخلأیی افتخاره که کمکت کنم از کشور و خاندانمون دفاع کنی.»
فلوریا از ششسالگی هر روز سخت تلاش کرده بود تا به شوالیهٔ جادویی تبدیل شودشوک که آنقدر مهارت داشته باشد تا به گاردِ شوالیهها بپیوندد و با پدرش کار کند. اوگذشتهاش برای رسیدن به این رؤیا از همهچیز گذشته بود، اما دسیسههای دیروس آن را نابود کرد.
اوریون امیدوار بود که این مأموریت به فلوریا فرصتی بدهد تاکند در تصمیمش برای ترکِ ارتش تجدیدنظر کند و برای خودش هم راهیمأموریت باشد تا بدونِ فکر کردن به جیرنی، مدتی را با خانوادهاش بگذراند.
مقرِ بازپرسهایآراسته سلطنتی در والرون.هنوز در همان زمان.
پس از صحنهسازیِ مرگِ کویلا وآراسته دریافتِ اوراقِ طلاق، مدتِ کوتاهی طول کشیدبیرون تا بانو ارناس به حالتِ عادیاش برگردد.
یا دستکمشود تظاهر کندمهارت که برگشته است.
جیرنی در پسِ رفتارِ بینقص، موهای آراسته و یونیفرمِ تمیزش، هنوز بهاندازهٔ روزی که اوریونتمامِ او را از خانهشان بیرون انداخته بود، در شوک بود. او تمامِ زندگیاش را حولِگذشتهاش خانوادهای که بزرگ کرده بود ساخته بود و بدونِ آنها، فقط خلأیی در درونش وجود داشت.
به دسیسههای بیشماری فکر کرده بود که میتوانستند زندگیِ گذشتهاش را به او برگردانند.حولِ با این حال، همهٔ آنها بر پایهٔ فریب و بازی دادنِ دیگران بودند. آنبرگردانند نقشهها چیزی را که میخواست به او میدادند، اما نه به روشی که خودش میخواست.
عشق و اعتمادِ خانوادهاش به تارِ عنکبوتی ازتمیزش دروغها آویزان میشد که در صورتِ فاش شدن، همهچیززندگیاش را از او میگرفت و این بار برای همیشه.
حالوروزش افتضاح بود، اما بهجز کسانی که آنقدر بدشانس بودند که با اورسیدن در اتاقِ بازجویی گیر بیفتند، هیچکس متوجهِ این موضوع نشده بود. شاید روحیهٔتصمیمش جیرنی در هم شکسته بود، اما نظم و انضباطش مثلِ همیشه تزلزلناپذیر بود.
یک هفته پیش از بازگشت به کار، نوشیدن را کنار گذاشته بودبیرون و از آن زمان حتی یک قطره هم ننوشیده بود. هروقت احساس میکردوجود نیاز دارد بنوشد یا کسی را کتک بزند، در عوض به باشگاه میرفت.
با این حال، حاضر نبود تا زمانیروزی که طلاق رسماً نهایی نشده، او راحولِ با نامِ دوشیزگیاش، یعنی میروک، صدا بزنند.
آرخون جیرنی ارناس زنی ریزنقش بود و بهزحمت ۱٫۵۲ متر قدروزی داشت. یونیفرمِ نظامیِ آبیتیرهاش را به تن داشت که موهای بلوندش رافقط که تا نیمهٔ کمرش میرسید و چشمانِ آبیِ یاقوتیاش را برجستهتر میکرد.
اوایلِ چهلسالگیاش بود، اما بهلطفِ جوانسازیِ مانوهار و ژنِ خوب، سخت میشد فکر کرد حتی یک روز ازدسیسههای سیسالگی گذشته باشد. موهایش بینقص فر خورده بود و مانندِ پرترهای که از یک نقاشی بیرون آمده باشد،خانوادهاش چهرهاش را در قاب گرفته بود و به او جذبهٔ زنی پخته و در عین حال جوان را میبخشید.
خیلیها ظاهرِ دوستداشتنیاش را باآراسته خودِ واقعیاش اشتباه گرفته بودند وخانهشان بیشترشان به همین دلیل مرده بودند.
جیرنی بهخاطرِ نقشِ آرخون و بحرانهایی که پادشاهی رابیرون درگیر کرده بود، مجبور بود بیشترِ وقتش را بهجای میدان،فقط در دفتر بگذراند. او پرسید: «برنامهٔ بعدی چیه، سروان یهوال؟»
او بر کارِ دیگر بازپرسهای سلطنتی نظارت میکرد وهنوز به آنها کمک میکرد تا سرنخهایشان را دنبال کنندحولِ یا وقتی در پروندهای به بنبست میرسیدند، سرنخهای تازهای بیابند.
کامیلا پاسخ داد: «برنامهٔ بعدیتون ناهاره، قربان. من گزارشِ صبحگاهیتون رو پربرای کردم و اونایی رو هم که هنوز روی میزتون بودن، در مدتیفرصتی که داشتید به اعضای سلطنتی دربارهٔ تحقیقاتِ قحطی گزارش میدادید، براتون بازبینی کردم.»
او زنی در اواخرِ بیستسالگی بود، با حدودِ ۱٫۷۴ متر قد، موهای بلندِ مشکیشوک که دماسبی بسته شده بود و چشمانِ قهوهایِ بادامیشکل. پیش از جداییاش از لیث،میتوانستند اندامِ باریکی داشت که باعث میشد یونیفرمِ آبیتیرهٔ بازپرسیاش کمی گشاد به نظر برسد.
اما حالا آنقدر باتمیزش جیرنی به باشگاه میرفت کهبیرون لباسهایش برایش تنگ شده بود.
بانو ارناس پس از اینکه مطمئن شد تنها هستند، گفت: «تو هدیهٔ خدایانی، کامیلا. من با کارهایزندگیاش اداری مشکلی ندارم، اما این روزها فقط دارم همین کار رو میکنم. اگه یه هفتهٔ دیگه توهمهٔ این دفتر گیر بیفتم، مثل یه مانوهار فرار میکنم تا فقط دوباره هیجانِ تعقیبوگریز رو حس کنم.»
کامیلا گفت: «اگه اینطورمهارت حس میکنید، پس ازشوالیهها قرارِ بعدیتون خوشتون میاد.»
«مگه الان نگفتی برای ناهار وقتم آزاده؟» جیرنی میخواستبهاندازهٔ بیشتر از کامیلا سؤال کند که او درِ دفترخانوادهای را باز کرد و مهمانشان را به داخل راه داد.
کویلا گفت: «من قرارِ بعدیتون هستم. مامان، امیدوارم بدت نیاد با من ناهارزندگیاش بخوری. لطفاً از دستِ کامیلا عصبانی نشو. من ازش خواستم غافلگیرت کنه و اونمگذشتهاش مجبور شد کلی به آب و آتش بزنه تا چند ساعت برامون وقت بخره.»
پس از ماهها بیخبری و ندیدنِ دخترش، باتمیزش دیدنِ لبخندِ او قلبِ جیرنی لرزید. کویلا از دستشزندگیاش عصبانی نبود، بلکه برعکس، واقعاً خوشحال به نظر میرسید.
جیرنی حس کرد چشمانش پر ازباشد اشک شده، اما پیش از آنکهبرای کسی متوجه شود، جلوی اشکش را گرفت.
«خیلی دوست دارم باهات ناهار بخورم.» دستش راهنوز به سمتِ کویلا دراز کرد، اما کویلا از آنحولِ گذشت و در عوض جیرنی را در آغوش گرفت.
«دلم برات تنگیونیفرمِ شده بود، مامان. دلِروزی همهمون تنگ شده بود.»
جیرنی یک لحظه خشکش زد و بعدیونیفرمِ توانست به خودش مسلط شود و بیانداخته آنکه صدایش بلرزد، او را در آغوش بگیرد.
«کامیلا، بابتِ این هدیهٔ بینظیر ازت ممنونم.گاردِ لیث خیلی عوضی بود که ازت پنهانکاری میکرد.رؤیا اون لیاقتِ آدمِ خاصی مثلِ تو رو نداره.»
لابد جیرنی/مامان از خوشحالی عقلش رویونیفرمِ از دست داده که همچین حرفی میزنه،انداخته چون خودش دقیقاً همین کار رو کرد.
کویلا و کامیلاشود همزمان با هم اینباشد فکر از سرشان گذشت.
کویلا جیرنی را به قلهٔ گریفون برد؛ یکی از بهترین رستورانهایکند والرون. این رستوران بالای یکی از بلندترین ساختمانهای شهر قرار داشتامیدوار و هم به خاطرِ غذاهایش و هم ایوانِ سراسرنمایش معروف بود.
جیرنی نمیتوانست دربارهٔ کارش حرف بزند، درست همانطور که کویلا هم نمیتوانست دربارهٔ درسهای فالوئل و مطالعاتشخانوادهای برای تبدیل شدن به یک بیدارشده، آن هم با وجودِ هستهٔ مانای بنفشش، چیزی به او بگوید.فریب با این حال آنقدر حرف برای گفتن داشتند که تا پایانِ ناهار، تازه سرِ صحبتشان باز شده بود.
«خوشحالم که میشنوم تو و خواهرات حالتون خوبه.» جیرنی پسعادیاش از آرام شدن، متوجه شده بود که یک جای کارِآراسته کویلا میلنگد، اما برای اینکه لحظهشان را خراب نکند، چیزی نگفت.
کویلا آهی کشید و گفت: «خب، غیر از این بود عجیب میشد. فلوریابرای تمامِ روز تمرین میکنه، فریا زیرِ سقفِ یه ققنوسِ گندهست، و بابا همبدهد تا میخوام پام رو از آرایههای محافظِ خاندانِ ارناس بیرون بذارم، دیوونه میشه.»
«دومین قرارت با اون مورون اری چطور بود؟» جیرنی نفسش راکند صدادار تو داد و نامش را عمداً اشتباه تلفظ کرد تاامیدوار آن رنجرِ سابق را همانقدر احمق جلوه دهد که به نظر میرسید.
کویلا با خنده گفت: «اسمش موروکه،تمیزش مامان. و خوب پیش رفت، ممنون.انداخته سومین و چهارمین قرار هم همینطور.»
«چهارمی؟» جیرنی سعی کرد لحنش عادی باشد، اما باحالتِ فکر کردن به اینکه این عدد ممکن است چه معناییموهای داشته باشد، صدایش مثلِ خرخرِ مرگ از گلویش بیرون آمد.
کویلا گفت: «با رفتنِ تو و نبودنِ بابا تو خونه، فقطپدرش از موروک خواستم بیاد پیشم. عمارتِ ارناس اونقدر بزرگه که حتی خودممامیدوار بیشترِ جاهاش رو بلد نیستم. تو قرارامون با هم اونجا رو گشتیم...»