چپتر 2229: فصل 2229
0لیث دفتر حسابِ زولگریش و دفترِاونم بارون را در سولوسپدیا گذاشت وخودت برای اطمینان اعداد را دوباره بررسی کرد.
پدر و پسرسالِ با همراهیِ بارون، قدمِشروع کوتاهی در جامبل زدند.
آنها شیرینیها و غذاهای محلیای را خریدند که الینا وهنوزم کامیلا ازشان خواسته بودند. هوسهایشان عجیب بود و لیث راهی برایحضورِ رد کردنِ خواستهشان نداشت، چون میتوانست با وارپِ برج جابهجا شود.
وقتی دوباره سوارِ ماشینحتی شدند و راه افتادند، راازداشتی بالاخره توانست نفسِ راحتی بکشد.
رااز گفت: «ممنون که همراهم بودی، پسرم.زمستون هنوزم از چهرههای ناآشنا و شلوغی زهرهترکهوا میشم. بدونِ تو نمیتونستم این سفر رو بیام.»
حضورِ لیث و هالهٔ قدرتش به رااز قوتِ قلب میداد. همچنین، پسرشاون فقط جاهایی را بهعنوانِ مقصد انتخاب کرده بود که مردم با آنها رفتارِخجالت خوبی داشتند. از این رو، شهرهای متخاصمی مثل مائکوش جزوِ برنامهٔ سفر نبودند.
«حرفشم نزن بابا. خوشحالم که فرصتی پیشهمراهم اومد تا یکم وقت با هم بگذرونیم.زهرهترک دفعهٔ قبل کِی بود؟ شونزده سالم بود؟»
رااز با آهی گفت: «دوازده. درست قبل از اینکه سالِ چهارمِ گریفونِ سفید رو شروعمادرت کنی و اونم فقط چون زمستون بود. حتی اون موقع هم زندگیِ خودت رو داشتیبچه و وقتی هوا خوب بود فقط به این خاطر تو خونه میموندی که مادرت مجبورت میکرد.»
لیث با خجالتسفید سرش را خارانداونم و گفت: «ببخشید بابا.»
«نباش. داشتی خودت رو میکشتی تا جادوت رو تمریناونم کنی و برای خانوادهمون پول و غذا بیاری. تو فقطخاطر یه بچه بودی، اما از چهار سالگی نونآورِ خانواده شدی.
«منم که بایدراحتی عذرخواهی کنم کهممنون اینقدر پدرِ بیمصرفی بودم.»
لیث جواب داد: «اینطور نیست بابا. تو همیشه بهترین تلاشت رو کردی و فقطمیموندی به خاطرِ سختکوشیِ توئه که سقف بالای سرمون بود. فقط به خاطرِ فداکاریهای زیادِغذا تو بود که تیستا اونقدر زنده موند تا من بتونم درمانی براش پیدا کنم.»
رااز دولورین را بالای تپهای نگه داشت تا غروبِ آفتابموقع را با لیث تماشا کند و فرصتی برای نگاه کردن درمیکرد چشمانش داشته باشد. او گفت: «ممنون پسرم، اما این بهونه نمیشه.»
«میدونی، درست بعد از اینکه به دنیا اومدی، هیچوقت زیاد باهات وقت نگذروندم،موقع چون فکر میکردم بعداً فرصت دارم جبران کنم. اما به محض اینکه تونستیسرش روی پای خودت راه بری، برام یه منبعِ همیشگیِ افتخار و درد بودی.
«افتخار چون باهوش، مهربون و از خواهر و برادرهایپسرم بزرگترت تواناتر بودی. درد چون هر چی بیشتر استعدادت روسفر نشون میدادی، بیشتر میفهمیدم که هیچ نیازی به من نداری.
«وظیفهٔ یه پدر اینه که اونجا باشه تا به بچههاش کمک کنه و بهشون یاد بده، اما تو همهچیز رو خودتببخشید یاد گرفتی و این تو بودی که به من کمک میکردی. اول با غذا، بعد با درمانهای پزشکیِ تیستا، و بعدشپدرِ با قبضها و خرجیها.» لیث سعی کرد حرف بزند اما رااز با اشاره از او خواست بگذارد حرفش را تمام کند.
«بیا صادق باشیم، تو تو کلِ زندگیت فقط دو بار به من نیازداشتی داشتی. اولین بار روزی بود که ملن به دوستاش گفت بهت کمین بزنننباش و دومین بار بعد از این بود که محافظ مرگش رو جعل کرد.
«اونا تنها دو لحظهای بودن که دیدم مثل یه بچهٔ عادی رفتار میکنیموقع که به محافظتِ پدرش نیاز داره. هر چیزِ دیگهای رو خودت بهتنهایی باهاش روبهروخاراند شدی. سولوس، بیداری، حتی ذاتِ دورگهات، تو این بارها رو بهتنهایی به دوش کشیدی.
«آخه یه کشاورز که بزرگترین دستاوردش بهعنوانِ یه پدر، یاد دادنِچهرههای چوبتراشی به توئه، چه کمکی میتونه بهت بکنه؟» رااز با محبتهالهٔ آن زمستانهایی را که جلوی شومینه گذرانده بودند به یاد آورد.
این تنها وقتِ سال بوداون که میدانست لیث در تمامِهوا ساعاتِ روز صحیح و سالم است.
رااز تراشیدنِ چوب را زودتر از بقیهٔ پسرانش به او یاد داده بود و حسادتشانخوب را برانگیخته بود. با این حال، آن زمان آنقدر از اینکه برای یک بار همخانوادهمون که شده الگوی کسی باشد خوشحال بود که به احساساتِ تریون و اورپال اهمیتی نمیداد.
لیث سرش را پایین انداخت. نمیدانست چهشروع بگوید: «ببخشید که اینهمه راز رو ازت پنهانخودت کردم، بابا. فقط میخواستم شما در امان باشید.»
رااز با گیجی به پسرش نگاه کرد، تا اینکه حرفهای خودش را در سر مرورمیشم کرد و خودش را جای لیث گذاشت: «و همین کار رو هم کردی. خواهرت روجاهایی نجات دادی، اون ملنِ دیوونه رو فراری دادی و من رو هم از چنگش درآوردی.»
«خدایان، ببخشید. نمیخواستم عذابوجدان بهت بدم. چون معلومه که تو حرف زدن افتضاحم، یهراستمیموندی میرم سرِ اصلِ مطلب. فقط میخواستم بابتِ تمامِ کارایی که کردی ازت تشکر کنم. میخواستمبیاری بگم چقدر به اینکه پدرت هستم افتخار میکنم و میخوام کمکم رو بهت پیشنهاد بدم.»
حالا نوبتِ لیثسفید بود که گیجاونم شود: «کمک تو چی؟»
«خب معلومه، سرِ قضیهٔ بچه. وقتی من پدر شدم، حتی از تو هم جوونتر بودم وداشتی میدونم چقدر میتونه سخت باشه و چه فشاری به رابطه میاره.» رااز به سردیِ بینِ کامیلا وخانوادهمون لیث اشاره داشت؛ بیخبر از علتِ آن و حتی بیخبر از اینکه مشکلشان پیشتر حل شده بود.
رااز خندهای کرد و گفت: «اگه کمک یا نصیحت خواستی، میخوام بدونی که میتونی روم حساب کنی.نمیتونستم شاید من فقط یه آدمِ عادی باشم، ولی بعید میدونم پدر بودن برای یه جانورِ الهی همکرده فرقی داشته باشه. سروکله زدن با بچهها جزوِ معدود چیزاییه که پیرمردت توش خیلی از تو سرتره.»
لیث پرسید: «ممنونزمستون بابا. نصیحتی برایموقع یه تازهکار داری؟»
رااز سر تکان داد: «راستش، خیلی زیاد. اول از همه، وقتی بچه به دنیا میادخوب خیلی راحته که تو مسئولیتها غرق بشی. بینِ کار و بزرگ کردنِ بچه، اونقدر خستهخانوادهمون میشی که خیلی راحت ممکنه بذاری شور و شوقِ بینِ تو و همسرت از بین بره.»
«یه جایی میرسه که بیشتر از اینکه عاشق و معشوق باشید، شبیه همکار میشید.زندگیِ برای اینکه اینطور نشه، باید یاد بگیرید چطور به خودتون فرصت بدید و هرببخشید از گاهی از بچهداری مرخصی بگیرید. ما نمیتونستیم چون خانوادهای نداشتیم، ولی شما میتونید.»
«اگه یه وقت خواستی با کامیلا یه شب برید بیرون،هنوزم حتی فقط برای اینکه بدونِ نگرانی از عوض کردنِ پوشکبیام غذا بخورید و بخوابید، باعثِ افتخارمه که پرستارِ بچهتون باشم.»
لیث هولوگرامی از اتاقِ نوزاد در برج و تلاشهای ناموفقش با یکخاطر عروسک را به رااز نشان داد و گفت: «قطعاً به چند جلسهجادوت آموزش دربارهٔ اون پوشکهای پارچهایِ لعنتی نیاز دارم. عمراً بتونم درست ببندمشون.»
رااز آهی کشید: «حتماً یادت میدم. لعنتی، کاش وقتی همسنِ تو بودمخودت فضای کافی برای اتاقِ بچه داشتم. وقتی برگشتیم باید یه بارِ دیگه برجببخشید رو بهم نشون بدی. راستی، تا الان به اسمی برای بچه فکر کردین؟»
حرفهای لیث باعث شد رااز لبریز از خوشحالی شود: «آره، داشتیم فکراون میکردیم اسمِ مامان رو روش بذاریم و شاید به کمک نیاز داشتهمیکرد باشیم. من تو اسم انتخاب کردن افتضاحم و کامی هم اصلاً خلاقیت نداره.»
میترسید به نشانهٔ تشکر از تمامِ کارهاییهمراهم که سالارک یا فالوئل برایشان کرده بودند،زهرهترک اسمِ یکی از آنها را روی بچه بگذارند.
رااز گفت: «اینزمستون خبرِ فوقالعادهایه! بیصبرانه منتظرمزندگیِ تا به مادرت بگم.»
لیث جواب داد: «راستش، فکر کنم کامی و سولوس توموقع غیابِ ما بهش بگن. ما تنها کسایی نیستیم که از اینمیکرد وقفهٔ جنگ برای یه کم وقتگذرونیِ والد و فرزندی استفاده میکنیم.»
«سولوس چهاینکه ربطی بهچهارمِ این موضوع داره؟»
سپس، لیث توافقِ بینِ کامیلا و سولوس دربارهٔ بچه راهنوزم برای رااز توضیح داد. رااز آنقدر مبهوت شده بود کهبیام تا زمانِ رسیدن به بلیوس، حرفِ چندانی بینشان ردوبدل نشد.