چپتر 1692: فصل 1692
0مانوهار با ترکیبی از جادوی هوا و نور بهخودش آن سیخونک زد تا سوختوسازش را تغییر دهد. رنگِبهسختی مو از قرمز به بلوند و بعد تیره تغییر کرد.
جرقههای کوچکِ الکتریسیته بهجای سوزاندنِ «مو»، باعثِ اسپاسمِدستِ آن شد و به خدای درمان اجازه دادبهسختی پیکرتراشی را روی نیروی زندگیِ نفوذناپذیرش به کار بگیرد.
کویلا پرسید: «چطوراتصالِ رنگش رو بهحفظ دلخواه تغییر میدی؟»
مانوهار جواب داد: «نمیکنم. فقط تا وقتینقرهای هنوز گیجه، مراکزِ حافظهاش رو تحریک میکنمبهسختی و این فسقلی بقیهٔ کارا رو انجام میده.»
«مراکزِ حافظه؟ فسقلی؟» کویلا با طلسمِ پیکرتراشیِ ردهٔردهٔ ۵ خودش، دستِ نقرهای، میدید که منظورِ پروفسورِ دیوانهاما چیست، اما بهسختی میتوانست جادوی خودش را باور کند.
مو نباید پس از جدا شدن از سر نیروی زندگی یا حافظه میداشت، با ایناما حال چیزی که جلویش بود جان داشت. کویلا نیروی زندگیِ گیاهان، جانوران، نامردگان، انسانها، هیولاها وگیاهان حتی لیث را بررسی کرده بود، اما تمامِ این دانش فقط او را بیشتر گیج میکرد.
مو از مادهای همگن تشکیل شده بودتارهای که تا زمانی که الگوی مناسبی برایشایدهای فراهم میشد، میتوانست آزادانه ساختارش را بازآرایی کند.
چیزی که بیشتر از همه مورمورش میکرد این بود که حتی پسچیست از جدا شدن از بدنِ اصلی، این موی کوچک هنوز نوعی آگاهیچیزی و میل به اتصالِ دوباره با بقیهٔ بدن را حفظ کرده بود.
کویلا میدید که تارهایمیده مو روی میز بهردهٔ سمتِ خانهٔ مارکی میخزند.
پرسید: «هیچمیده ایدهای داریطلسمِ که این چیه؟»
مانوهار آهی کشید: «هیچی. اگه فقط جرمِ بیشتریمیز داشت میتونستم چند تا نظریه رو آزمایش کنم، اماآهی اینطوری که هست، تنها نتیجهٔ ممکن مرگه. مگه اینکه...»
مویی را که جیرنی از پیشخدمتها گرفته بود، روی مویپروفسورِ فیسا انداخت، به این امید که چون نیروی زندگیشان تقریباًشدن یکسان بود با هم ادغام شوند، اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
با ناامیدی غرید: «لعنتی! اینقدر نزدیک وپیکرتراشیِ بازم اینقدر دور. فقط میتونیم امیدوار باشیم کهدیوانه لنگدراز و خوشگله شانسِ بیشتری داشته باشن، کویلا.»
کویلا پرسید: «صبر کن، میفهممپیکرتراشیِ که اسمِ مادرم رو یادت مونده،منظورِ اما چرا اسمِ منم یادت مونده؟»
مانوهار گفت: «چون لنگدراز شاگردِ من نیست، خوشگله استعدادش رو بهعنوانِ یه درمانگر هدرایدهای داد، و اگه به خاطرِ جیرنی نبود، تا الان یادم رفته بود که همراهِ جیرنیهست اصلاً وجود داره. اما تو یه شاگردِ خوب، یه درمانگرِ خوب و یه دستیارِ فوقالعادهای.»
کویلا اصلاً نمیدانست او دارد دربارهٔ چه حرف میزند. البته، آن زمان که در آکادمیِ گریفونِ سفید استادیار بود،جدا مدتی برایش کار کرده بود. اما پس از ماهها انجام دادنِ کارهای اداریِ مانوهار، تدریس در کلاسهایش و به گردندانش گرفتنِ تقصیرِ فرارهایش بدونِ اینکه چیزی از او یاد بگیرد، کویلا درخواست داده بود تا زیرِ نظرِ واستور منتقل شود.
استعدادِ این دو پروفسور اصلاً با هم قابلقیاس نبود، اما حداقل واستور کارِمنظورِ خودش را میکرد و تا جایی که میتوانست به او آموزش میداد، نه اینکهحال یادداشتهای ناخوانایی روی میزش رها کند و مدعی شود که رازهای جادوییِ بیقیمتی هستند.
شرط میبندم هنوز نه متوجهِپیکرتراشیِ انتقالیِ من شده و نه اینکهمنظورِ دیگه تو گریفونِ سفید کار نمیکنم.
کویلا گفت: «گفتی جرمِ بیشتر؟ پس من یه نظریهسمتِ دارم که میتونه بهراحتی این مشکل رو حل کنه.»کشید یک دسته از موهایش را برید و روی میز انداخت.
نمونههای آزمایشگاهی آن را نادیده گرفتند ونقرهای با یک قطره از خونش و یکبهسختی تکه گوشتِ خام هم همین کار را کردند.
مانوهار با پوزخند گفت: «بیخیال، واقعاً فکر میکنی به غذا دادن بهشونمیدید فکر نکرده بودم؟ تازه، یکم پیش گذاشتمشون روی شاهرگت تا ببینم اگهشدن فرصتش رو پیدا کنن به یه نقطهٔ حیاتی حمله میکنن یا نه.»
«تو چیکار کردی؟» کویلا ناخودآگاه با یک دست گردنش رامیدید لمس کرد، در حالی که دستِ دیگرش مشت شده بودنباید و نیرویی مرموز آن را به سمتِ بیضههای او میکشید.
مانوهار گفت: «خب، اونا به دستِ مادرت حمله نکردن، پس از قبل میدونستم که تماسِ مستقیم خطریآهی نداره. باید بررسی میکردم که آیا این چیزای مومانند برامون تهدید محسوب میشن یا نه. نگران نباش،مگه آماده بودم بهمحضِ اینکه بهاندازهٔ کافی برای یه تحلیلِ درستوحسابی تغذیه کردن، اونا رو از روت بردارم.»
کویلا با صدایی که مثلِ سنگدستِ سرد بود گفت: «چقدر لطف داری.»چیست و کششِ روی مشتش ناگهان قویتر شد.
میتوانست صحنهای را تصور کند که آن موجوداتِ کرممانندخودش در گوشتش نقب میزدند، در حالی که مانوهار بیتوجهبهسختی به درد و ترسِ او، تشویقشان میکرد تا قوی شوند.
مانوهار آهِ عمیقی کشید:طلسمِ «ممنون. کاش آدمای بیشتریدستِ مثلِ تو روشنفکر بودن.»
کویلا دهان باز کرد تا هرچه در دل دارد نثارش کند،مارکی اما خشمش را بیآنکه چیزی بگوید فروخورد. سرزنش کردنِ مانوهار دستکمیبیشتری از حرف زدن با دیوار نداشت و وقت هم داشت تمام میشد.
ترجیح داد بهجای هدرردهٔ دادنِ انرژیاش، روی کارِمیدید پیشِ رو تمرکز کند.
بلند فکر کرد: «شاید چون موهای من یاردهٔ اون گوشت مردهن بهشون علاقهای ندارن، و ماچیست هم برای اینکه شکار محسوب بشیم زیادی بزرگیم.»
مانوهار پاسخ داد: «این یعنی یه جور هوش دارن و بهمنظورِ نوزاد نیاز دارن. جفتش بعیده. اون تو فضایی برای مغز نیستشدن و پادشاهی هم هرگز نوزادها رو برای آزمایش به من نمیده...»
کویلا چوبدستیِ جادوآهنگریاش را بیرون آورد و با استفاده از جادوی روح، مگسی را که بهچیه دنبالِ بوی گوشتِ تازه واردِ اتاق شده بود، گیر انداخت. جریانهای جادوی هوا چنین موجودِ شکنندهایممکن را تکهتکه میکرد، در حالی که استادیِ نور فاقدِ مهارِ ظریفی بود که او نیاز داشت.
مانوهار به پیچکِ آبیرنگ از مانای ناب نگاه کردمنظورِ که دورِ حشره پیچیده بود و حتی بالهایش رانباید بدونِ هیچ آسیبی بیحرکت نگه داشته بود. پرسید: «اون چیه؟»
کویلا دروغ گفت: «فقط یه ترفنده که موقعِ تمرینِخودش جادوآهنگریم یاد گرفتم.» و مگس را به تارِ مویبهسختی بلند و قرمزی که به فیسا تعلق داشت نزدیک کرد.
تارِ مو بیدرنگ از خزیدن ایستاد و مثلِ یک مارِ بوآیمنظورِ کوچک دورِ حشره پیچید. مگس سعی کرد فرار کند، اما موشدن در بدنش فرو رفت و او را با درد فلج کرد.
حشره روی میز افتاد و در تلاشی مذبوحانه برای نجاتِ جانش، پاهای کوچکش را در هوا تکان داد.کشید مو به خوردن ادامه داد تا اینکه جرمِ کافی به دست آورد و کلِ مگس را در لایهایمویی نازک، نیمهشفاف و سرخرنگ پیچید که حشره را با سرعتی که با چشمِ غیرمسلح دیده میشد، هضم کرد.
مایع مگس را کالبدشکافی کرد؛ پیش ازنقرهای آنکه لایهلایه به اسکلتِ بیرونیاش حمله کند،بهسختی دستوپاهایش و بالهایش را از بدن جدا کرد.
مانوهار گفت: «جالبه. شکار رو میبلعه و درسته هضمشخودش میکنه. این توضیح میده که چرا به آدما حمله نمیکنه.میتوانست یه تارِ موی تنها اصلاً از پسِ این کار برنمیاد.»
کویلا با پوزخند گفت: «این یعنی مو یه جورنقرهای هوشِ خودش رو حفظ میکنه و نیازی هم بهباور نوزاد نداریم. تازه معنیش اینه که یه نفر اشتباه میکرد.»
«من هرگز...» مانوهار بهمحضِ دیدنِ موی حالا ضخیمتر کهسمتِ جمع شد و بهسرعت به کپیِ دقیقی از مگسی کههیچی تازه بلعیده بود تبدیل شد، غرورِ غولآسایش را کنار گذاشت.
چیزی که شبیهِ مگس بود، با پاهای رو به هواپروفسورِ افتاد و نمیتوانست روی پای خود بایستد. بالهایش هیچ هماهنگیای نداشتندزندگی و این حس را میدادند که موجود در حالِ تشنج است.
مانوهار با لبخندی گشاد روی صورتش گفت: «خیلی جالبه.خودش با وجودِ تواناییش تو تقلید از شکار، این موجودبهسختی هیچ آشناییای با این فرم نداره... میدونی معنیش چیه؟»