چپتر 2589: خانوادهٔ گسترده (بخشِ ۳)
0موروک در آخرین سفرش به زلکس، درست پیش از بردنِ آخرینبقیه بستهٔ کتابها به کتابخانهٔ ارناس گفت: «میدونم ممکنه یکم عجیب باشه، امامتنفر دلم میخواد تو و بقیهٔ اعضای سنا رو به عروسیم دعوت کنم.»
تا جایی که میتوانست صبر کرده بود به این امید که کینهٔ سیراهشانسِ فروکش کند و بعد، وقتی زاگرا پیشش بود، فرصت را غنیمت شمرد تا قدمِصورت پیش بگذارد. حالتِ چهرهٔ ملکهٔ هاتی در حضورِ شاهدان، و بهخصوص پسرش، تغییر کرد.
فقط او، اورهن و بری حقیقتِ پشتِ حملهٔ ادعاییِبیشتر دیوها را میدانستند، در حالی که بقیه هنوز باورهرگونه داشتند تایرانت یک قهرمانِ فداکار و منجیِ موعود است.
سیراه از اعتراف به این موضوع متنفر بود، اما بینِ کلیسای گلموس و غذا، شهروندانِ زلکس معاملهبرای با شورا را بیهیچ تردیدی پذیرفته بودند. حتی آن چند نفر از میانِ جنگجویان که هنوز دربارهٔپنهان اتفاقاتِ مربوط به ورودِ موروک سؤالاتی داشتند، خیلی زود به این نتیجه رسیده بودند که ندانستن بهتر است.
ملکهٔ هاتی در حضورِ زاگرا حتی بیشتر مراقب بود که خودش راهنوز کنترل کند، چون نمیخواست کینهاش به او منتقل شود و هرگونه شانسِبینِ فرزندانِ گلموس را برای زندگیِ صلحآمیز در دنیای سطح از بین ببرد.
سیراه مجبور شد سرفهای مصلحتی کند تا غُرشی را که در غیرِ این صورت همراهِبرای کلماتش بیرون میآمد، پنهان کند: «و چرا باید چنین کاری بکنید، لرد موروک؟ ما تازهبیرون با هم آشنا شدیم، با این حال شما تا همینجا هم کارهای زیادی برای ما کردید.»
«حس میکنم داریم ازتون سوءاستفاده میکنیم.» باندانستن این حال، نگاهِ خیرهاش بهوضوح میگفت کهنمیخواست حتی بهاندازهٔ سرِسوزنی هم به او اعتماد ندارد.
زاگرا و خواهر و برادرهایش ناله کردند: «مامان، حالت خوبنمیخواست نیست؟ لرد موروک، میشه لطفاً معاینهاش کنید؟ خاله کارانا درمانگرِدنیای عالیایه، اما حتی تراوگن هم به پای یه بیدارشده نمیرسه.»
سیراه با دیدنِ ترسحقیقتِ در چشمانِ تولههایش، حرفش رامیدانستند خورد: «من خوبم، نیازی به—»
فرزندانش میترسیدند که مادرشانمراقب را هم از دستنمیخواست بدهند و تنها بمانند.
دستش را بهسوی او دراز کرد، در حالی کهبیشتر از لمسِ تایرانت متنفر بود و از خودش بابتِهرگونه ترساندنِ بچهها حتی بیشتر: «لرد موروک، لطفاً نگرانیشونو برطرف کنید.»
موروک معاینهای به همان اندازه پرزرقوبرق و بیفایده انجام داد و گفت: «حتماً. در موردِشانسِ سؤالتون هم باید بگم که من از طرفِ خانوادهام هیچکس رو ندارم و واقعاً از کمیکلماتش همراهی خوشحال میشم. در ضمن، فکر کردم شاید بدتون نیاد طعمِ زندگی روی سطح رو بچشید.»
«مراسم روی یه چشمهٔ مانا برگزار میشه، پس با کمیحالی دگردیسی دیگه جای هیچ نگرانیای نیست. کلی غذا هست واست مراسم نزدیکِ جنگلِ باز، وسطِ یه باغِ بزرگ برگزار میشه.»
سیراه تازه میخواست به او بگویدکنترل دعوتنامهاش را فرو کند توی ماتحتشهرگونه که ناگهان غوغایی به پا شد.
زاگرا در حالی که نفسنفس میزد و از رویبیشتر هیجان دمش را تکان میداد، گفت: «غذا؟ مثلِ همونهرگونه بستنیای که مامان توی اون چیزِ نقرهای دربارهاش میخونه؟»
یک هاتیِ کمیندانستن بزرگتر حرفش رامراقب تکرار کرد: «جنگلِ باز؟»
یکی کمی کوچکترپسرش پرسید: «واقعاً میتونیمفقط زیرِ آفتاب بازی کنیم؟»
موروک سر تکان داد: «بله، بله و بله.چون هر چقدر بخواید میتونید بخورید، بهعلاوهٔ هر چقدربرای فضا که بخواید توش بدوید بدونِ اینکه پیر بشید.»
«خواهش میکنم مامان، میشه بریم؟ خواهش میکنم؟ لطفاً. قول میدیمسرفهای بچههای خوبی باشیم!» سیراه توسطِ جوخهٔ آتشی از چشمهای درشتِچرا تولهسگها و دمهای در حالِ تکان خوردن محاصره شده بود.
با خودش فکر کرد: اگه به خاطرِ این نبود که از روزِ مرگِ ایکارا تا حالا اینقدرفداکار خوشحال ندیده بودمشون، عمراً قبول میکردم. و در دل تایرانت را بابتِ این دستکاریِ جدیدش لعنت کرد:بودند چه بهشون حقیقت رو بگم و چه فقط دعوت رو رد کنم، در هر دو صورت بیرحمیِ محضه.
«با کمال میل.»
بچهها از خوشحالی فریاد کشیدند و رفتند تا خبرِ خوبکینهاش را به دوستانشان بدهند. آنها پیش از آنکه اورهن و برِیبین اصلاً بفهمند چه خبر است، سرنوشتِ آن دو را رقم زدند.
موروک گفت: «عالیه. اینم از دعوتنامههاتون. یه نفرببرد رو میفرستم تا آدابِ معاشرت رو براتون توضیحکلماتش بده و اندازههاتون رو برای لباس بگیره. فعلاً!»
موروک سریعتر از آنکهحقیقتِ سیرا بتواند انگشتِ وسطشدیوها را نشانش دهد، ناپدید شد.
در همان زمان، در لوتیا،مراقب کامیلا نمیتوانست از نگاه کردنکینهاش به خودش در آینه دست بردارد.
پهلوهایش داشتند پهنتر میشدند و شکمش نشانههای برآمدگیِ بارداری را نشان میداد. میدانستغیرِ این کاملاً طبیعی است و همهٔ زنانِ خانواده هم به او اطمینان داده بودند،آشنا اما باز هم وقتی به تصویرِ خودش خیره میشد، بیاختیار احساسِ معذب بودن میکرد.
نالید: «چطور ممکنهبری این تازه اولش باشه؟ادعاییِ قراره خیلی گنده بشم!»
وقتی یونیفرمش را میپوشید، لایههای متعددِ لباس کمک میکرد تا تغییرات پنهان بماند، امامیدانستند لحظهای که فقط لباسزیر به تن داشت، نادیده گرفتنشان غیرممکن بود. خوشبختانه برای او، زرهِبینِ پرِ خلأ باعث میشد حتی لباسزیرهایش هم بدونِ نیاز به تغییرِ اندازه، کاملاً اندازهاش باشند.
لیث اصلاً به تغییرات اهمیتی نمیداد و این را باکینهاش چسباندنِ کامیلا از پشت به دیوار و بوسیدنِ مسیرِ گردنش نشانبین داد: «خدایان، زن، اگه توجهم رو میخواستی، فقط کافی بود بخوای.»
با این حال، وقتی دستانِ لیث روی پوستِببرد برهنهاش حرکت کرد، صدایش لرزید: «سعی نداشتم اغواتکلماتش کنم، احمق. اولِ صبحه. برای این کارا خیلی زوده...»
هورمونهایی که به بدنش اجازه میدادند خودش را وفقمیدانستند دهد، حساسیتش را هم افزایش داده بودند؛ چیزی کهمنجیِ لیث با نوازشِ حساسترین نقاطِ بدنش از آن بهرهبرداری کرد.
کامیلا مقاومتِ ناچیزی نشان داد، اما طولی نکشید که کلماتش به ناله و نفسهایشمیدانستند از شدتِ تحریک به لهلهزدن تبدیل شد. پس از دورِ اول، برگشت تا به چشمانشبینِ نگاه کند و برای حلقه کردنِ پاهایش دورِ کمرِ لیث به کمی کمک نیاز داشت.
در حالی که انگشتانش پوستِ لیث را چنگ میزد و دهانش بهشود دنبالِ دهانِ او میگشت، لیث کامیلا را به تخت برد؛ جایی کهسرفهای کامیلا در موقعیتهای راحتتری با او همراه شد تا اینکه کاملاً ارضا شد.
وقتی توانست دستش را به ساعتِ جیبیبین برساند، در حالی که هنوز نفسنفس میزدصورت گفت: «باورم نمیشه باعث شدی به کارم نرسم.»
طبقِ صفحهٔ نمایش،بری فقط چند دقیقه تاادعاییِ ناهار باقی مانده بود.
لیث پاسخ داد و باعث شد کامیلا ریز بخندد: «به رئیستحملهٔ بگو به استراحت نیاز داشتی. دستورِ درمانگره. تازه، تو هم باعث شدیمنجیِ کلاسِ جادوی خلأ رو از دست بدم. به خانوادهٔ سلطنتی چی بگم؟»
کامیلا در حالی که برای در آغوشکنترل گرفتنِ دوباره به آغوشش برمیگشت، پاسخ داد:شانسِ «قطعاً حقیقت رو نگو. واقعاً برات مهم نیست؟»
لیث بابرای چهرهای گیج پرسید:دنیای «چی مهم نیست؟»
«میدونی، اینکه دارم... چاق میشم.»پشتِ کلمهٔ آخر کشدار و آنقدر آهستهبقیه ادا شد که بهسختی شنیده میشد.
لیث با لحنی قاطع مخالفت کرد: «تو چاق نیستی. تو که به پنیر ومیدانستند آبجو اعتیاد پیدا نکردی، ما داریم بچهدار میشیم. تازه، مگه اینکه تو چند ساعتِمتنفر گذشته یه همزاد جات رو گرفته باشه، وگرنه فکر کنم منظورم رو کاملاً واضح رسوندم.»
کامیلا لبخندِ شیطنتآمیزی به او زد و سپس بوسهای عمیق بر لبانششود نشاند، اما وقتی عقب کشید، هنوز قانعنشده به نظر میرسید: «اوه، نه. اونمصلحتی قطعاً خودم بودم. مطمئنی از روی ترحم باهام نخوابیدی یا یه همچین چیزی؟»
لیث او را در آغوشی محکم کشید و مجبورش کردسرفهای تا جدیتِ حرفش را حس کند: «حالا دیگه خودت خواستی،چرا زن. نمیذارم از این اتاق بری بیرون تا اینکه— خدایان!»
تازه دوباره شروع به نوازشِ اوحملهٔ کرده بود که انگار به سیمِ برقِباور لخت دست زده باشد، به عقب پرید.