چپتر 2499: موجِ دوم (بخشِ ۱)
0(من نه جادوآهنگرم، نه بیدارشدهام، و برای تجهیزاتم آدامانت ندارم چه برسهبعد به داوروس. حتی اگه بتونم به همهٔ اینا برسم، از کدوم گوریدیگه یه برجِ جادو گیر بیارم که بتونه با مالِ سپیده مقابله کنه؟)
(مهمتر از اون، آیا واقعاً میخوام قرنها دنبالش بیفتم؟چیزایی آخه کجای موگار سپیده برای من از فریا، سلیا ونبود خانوادهٔ ناتنیام مهمتره؟) نالروند هیچ جوابی برای این سؤالها نداشت.
«سلام بچهها. اگه کسی مرده، لطفاً بهم بگید. وقتی یه شوخیِ نامربوطمیشدم میکنم، باید از عمد باشه وگرنه نمیتونم از لحظه لذت ببرم.» موروک درمیپرسی کنار آجاتارِ دریک از راه رسید و به این افکارِ بیمارگونه پایان داد.
نالروند که به نصیحتِ کسی نیاز داشت کهراستش از مانعِ مشابهی عبور کرده باشد، پرسید: «بهخاطرِ کاریمیشدم که پدرت باهات کرد، ازش کینه به دل گرفتی؟»
تایرانت خرناس کشید: «سلامدادم به تو هم. آره،کویلا معلومه که گرفتم. چطور؟»
«وقتی مرد چهمتنفر حسی داشتی؟ ارزشِ اینهمهکشتنش صبر کردن رو داشت؟»
موروک شانه بالا انداخت: «هیچ حسی نداشتم. از گلموس متنفر بودم، اما میدونستم کشتنشهدفِ مادرم یا چیزایی رو که تو این سالها از دست دادم بهم برنمیگردونه. راستشخدایان رو بخوای، اگه بهخاطرِ کویلا و استاد آجاتار نبود، بعد از مرگِ گلموس گمراه میشدم.»
«اگه انتقام هدفِ کلِ زندگیم بود، رسیدنبرنمیگردونه بهش به این معنی بود که دیگهبعد دلیلی برای زندگی کردن ندارم. چرا میپرسی؟»
نالروند با خود فکر کرد: (خدایان، این دقیقاً همون حسیه کهنبود وقتی لیث و سولوس سپیده رو شکست دادن و فکر کردمبهش کینهام تسویه شده، به من دست داد. فقط تسلیمِ مرگ شدم.)
اما در واقع گفت: «بعداً درمیدونستم این باره حرف میزنیم. فالوئل، خبری ازبرنمیگردونه هوردِ هیولاهای جهشیافتهای که هماهنگکنندهها ساختن، هست؟»
هیدرا پاسخ داد: «نه، اما شورا تخمینِ تقریبیِ زمانی رو زده که منابعِ غارتشدهشون بایدکلِ دوام بیاره. اگه اون هیولاها بالای یه چشمهٔ مانا زندگی کنن و با سرعتی شبیهِهمون نژادهای سقوطنکرده زادولد کنن، غذاشون تا چند ماه دوام میاره، چون خیلیهاشون تو حملات کشته شدن.»
«اما اگه دارن آزمایشهای گلموسدست رو ادامه میدن، بهزودی بهکویلا غذای بیشتری نیاز پیدا میکنن.»
نالروند که خوشحالدست بود موضوعِ فوریتری پیشبخوای آمده، پرسید: «چقدر زود؟»
آجاتار شانه بالا انداخت: «نمیشه گفت. متغیرهای ناشناختهٔ خیلی زیادی وجود داره؛ مثلِ تعدادِراستش هیولاهایی که تو غارت شرکت نکردن، اینکه آیا فرزندانِ گلموس دارن محصول میکارن یابود نه، و اینکه آیا اجازه میدن بچههاشون با سرعتِ عادی رشد کنن یا سرعتِ بالا.»
رزار با خشم فریاد زد: «پس ما رونبود کشوندید اینجا که فقط واضحات رو بگید؟ اینکه هیچبود ایدهای نداریم حملهٔ بعدی کِی و کجا اتفاق میافته؟»
آجاتار بیخبر از اینکه اعصابِ نالروند هنوز از گفتوگوی قبلی بهاستاد هم ریخته است، با دیدنِ این فورانِ خشم ابرو بالا انداخت: «هیچکسرسیدن نمیتونه آینده رو بدونه، بچه. با این حال، من یه حسابکتابایی کردم.»
«اگه فرض کنیم نیروی مهاجم فقط نصفِ هیولاها بوده وآجاتار بعد از تصاحبِ منابع فقط به بازگرداندنِ جمعیتِ اولیهشون بسندهبود میکنن، اونوقت ذخایرِ غذاییشون نهایتاً تا یه ماهِ دیگه دوام میاره.»
«در حالی که نیروهای سلطنتیها بهخاطرِ پیامدهای جنگِ گریفونهاچیزایی بهشدت تحتِ فشارن و شورا هیولاها رو فقط یهآجاتار مزاحمتِ جزئی میدونه، ما از وجودِ هماهنگکنندهها خبر داریم.»
«اگه همیشه آماده و نزدیکِ یه دروازه بمونیم، بهمحضِ اینکه اتفاقی بیفتهمیشدم میتونیم اولین کسانی باشیم که واکنش نشون میدیم. این کار شانسِ ماچرا رو برای تعقیبِ هیولاها تا مخفیگاهشون و پس گرفتنِ میراثِ موروک بالا میبره.»
«بهخاطرِ همینه که گفتیم بیاید اینجا. تا ازتون کمک بخوایم واستاد بهتون هشدار بدیم که همیشه در دسترس باشید. تا وقتی هوردبود پیداش نشده، نه سفری در کاره، نه دیدوبازدیدی، و نه آزمایشی.»
«اگر حملات به سرعتِ دفعهٔ قبل باشن، حتی چند دقیقه تأخیرنبود میتونه مرزِ بینِ رسیدن به هدفمون و مجبور شدن به کمک بهمعنی بازماندهها باشه. یادتون باشه که هیچکسِ دیگه نمیدونه چه چیزی در خطره.
تعقیب کردنِ هیولاها بدونِ هیچ توضیحی، اعتبارمون رو همچیزایی پیشِ سلطنتیها و هم پیشِ شورا نابود میکنه. علاوه برنبود اون، سؤالاتی ازمون میپرسن که هیچ جوابِ قانعکنندهای براشون نداریم.»
نالروند سر تکان داد: «میفهمم. پس از بچهداریِ تنهایی خبری نیست. اگهمیشدم بچهها رو به حالِ خودشون رها کنم، سلیا وقتی برگرده با یه خونهٔمیپرسی ویران روبهرو میشه و بعد منو میکشه. بابتِ بیادبیم عذر میخوام، لرد آجاتار.»
دریک که میدانست نالروند یکی از دگردیسان است و باکویلا مشکلِ دونیمشدنِ نیروهای زندگیاش دستوپنجه نرم میکند، گفت: «عذرخواهیت پذیرفتهکلِ شد. میتونم درک کنم چرا این موضوع برات اینقدر مهمه.»
رزار سر تکان داد: «ممنونم. اگه هماهنگکننده روم جواب بده، میتونه سرنخِ قاطعیمرگِ بهم بده تا بالاخره طبیعتهای مختلفم رو با هم ادغام کنم. آیندهام بهزندگی این بستگی داره.» چشمانش به سمتِ فریا چرخید که هنوز دستش را گرفته بود.
تیستا که کمی رنگپریده بود و گهگاه شانههایش را میمالید،سالها گویی سردش است، گفت: «برای منم همینطوره. وضعیتم اصلاً بهتر نمیشهمرگِ و میترسم روزی که دیگه حقِ انتخابی نداشته باشم نزدیک باشه.
هماهنگکننده ممکنه نیروهای زندگیم رو به حالتِ قبلیشون برگردونه و زمانِ باقیموندهام رو از نوکلِ تنظیم کنه. در بدترین حالت، میتونم روی یه چشمهٔ مانا زندگی کنم تا بالاخره تصمیمهمون بگیرم میخوام با زندگیم چه غلطی بکنم!» دستانش را چنان محکم مشت کرد که خون آمد.
موروک گفت: «قصدِ توهین ندارم، اما نیازی به اینهمهبخوای شلوغبازی نیست. انتخابی که پیشِ رو داری همون انتخابیهانتقام که هر دورگهای باید انجام بده. چیزِ مهمی نیست.»
تیستا غرید: «شاید برای تو. تو تمامِ عمرت میدونستی که این لحظه فرامرگِ میرسه و بیست سال برای آماده شدن وقت داشتی. من تازه دو سال پیشچرا از این احتمال باخبر شدم و حتی کمتر از این مدته که دورگه شدم.
خبر نداری حاضرم چه کارایی بکنم تاکشتنش از شرِ این هستهٔ بنفشِ احمقانه خلاصراستش بشم و به همون چیزی که بودم برگردم.»
در واقع، تیستاراستش بیشتر از همه ازآجاتار دستِ خودش عصبانی بود.
واسه همهٔ جنبههای نیروی زندگیم کلی الگو دارم.راستش برادرم واسه دیوها، فالوئل، محافظ و مادربزرگ واسهگمراه جانوران، پدر و مادرم و خانوادهٔ ارناس واسه انسانها.
با این حال مهم نیست چی انتخاب کنم، قراره یه چیزینبود رو از دست بدم و این فکر تا حدِ مرگ میترسونتم.بهش اگه اشتباه کنم، تا آخرِ عمرم باید تاوانش رو پس بدم.
شاگردان به سراغِ بحثهای کمدردسرتر رفتند و در این میان آجاتار، فیروال و فالوئلراستش برنامههایشان را بررسی کردند. هیدرای ارشد فقط بهعنوانِ مشاور آنجا بود. دخترش سرسختانه مخالفِ بهاشتراکگذاشتنِرسیدن هماهنگکنندهها بود و فیروال هم حاضر نبود بدونِ دستمزدِ مناسب خودش را قاطیِ ماجرا کند.
دریک گفت: «کشتنِ هیولاها بخشِ آسونِ ماجراست. مشکل اینه که راهیگمراه پیدا کنیم تا بدونِ اینکه متوجه بشن تا مخفیگاهشون تعقیبشون کنیمدلیلی و در عین حال بینِ متحدانمون هم شک و شبهه ایجاد نکنیم.
اگه کسی تعقیبمونچیزایی کنه، مأموریت ودادم غنائمش به خطر میافته.»
فالوئل سر تکان داد: «از این هم بدتره. شورااستاد هیولاها رو قتلعام میکنه و فقط به هماهنگکنندهها اهمیت میده،زندگیم در حالی که من میخوام هر دو رو نجات بدم.»
آجاتار پرسید: «چرا؟»
فیروال پاسخ داد: «اگه بشه باهاشون منطقی حرف زد، این مدرکی میشهمیشدم که نشون میده هیولاها میتونن از حالتِ سقوطکردهشون برگردن. این میتونه اولینچرا قدم برای پیدا کردنِ راهحلی برای مشکلِ جیرا با موجهای هیولا باشه.»