چپتر 1106: پیشنهادِ شب (بخشِ ۲)
0تاریکیِ دمیدهشده در هاروستر به نامرده آسیبپنجرهها زد، اما آنقدر نبود که پیش ازحضورشان خبر کردنِ نیروی کمکی او را بکشد.
سنتون لریا را عقب کشید و رنا خودش را پوشاند و سهقلوها رامهم در آغوش گرفت. سنتون پرسید: «دیوونه شدی؟ چرا گذاشتی این کار رو بکنه؟تقسیم مادر و پدرِ منم اینجا زندگی میکنن، در حالی که تو فقط یه نفری!»
«چطور میخوایآنها از همهمونمهم محافظت کنی؟»
دروگر در حالی که آبومینوس را با جادوی روحزمانی عقب میکشید و زخمهایش را درمان میکرد، قهقهه زد:انسانیاش «همهش بخشی از نقشهست. پادشاه بدونِ دربارش مگه پادشاهه؟»
با هاروستر به زمین ضربه زد و چندیندرهای گامِ وارپ باز کرد تا شیفهای گلهاش واردِبرای خانه شوند و در نقاطِ راهبردی پنهان شوند.
«این دیگه تلهٔ اونا نیست، تلهٔ خودمونه. با این حال تو میدونِ نبرد هیچبود جای امنی نیست، پس خانوادهتون رو به جنگل منتقل میکنیم.» راهروی بُعدیِ دیگری بازکاری شد و انسانها را به مکانِ امنِ قبیلهٔ جانبخش که منتظرشان بودند، منتقل کرد.
دروگر در سکوت به نامردگانی نگاه کرد که از پنجرههانامردگان و درهای خانه به داخل هجوم میآوردند و دیگر اهمیتیبیهوده به پنهان کردنِ حضورشان نمیدادند. برای آنها فقط مأموریت مهم بود.
پادشاهِ جنگل هم کاملاً با آنها همعقیده بود. تا زمانی کهفرارِ نامردگان را از فرارِ رنا بیخبر نگه میداشت، دشمن نیروهایش رامیداد تقسیم میکرد و نیروی انسانیاش را در کاری بیهوده هدر میداد.
تنها وقتی همهبودند در جای خود قرارپنجرهها گرفتند، کشتار آغاز شد.
لیث با دیدنِ اینکه رونِ رنا دوباره در دسترس قرار گرفته است، نفسِ راحتی کشید، اما حالِ خوبش دیریکاری نپایید. آخرین گامهای وارپش شکست خورده بود و گامهایی هم که سعی کرده بود کمی دورتر از خانهاش بازاست کند به همین سرنوشت دچار شد، و لیث را مجبور کرد برای هدر ندادنِ مانای بیشتر، تا مقصدش پرواز کند.
حرومزادهها حسابی کارشون رو دقیقبود انجام دادن. حتی مزارعِ بابانامردگان هم با یه آرایه پوشونده شده.
با فهمیدنِ این موضوع به هیئتِ دورگهاشپنجرهها درآمد تا وقتی جادوی هوا از کارحضورشان افتاد، بالهایش مانع از سقوطش روی زمین شوند.
سولوس از روی زمین و ازدیگر طریقِ پیوندِ ذهنی گفت: «خدا رومأموریت شکر که اینجایی. باید بیای دنبالم!»
لیث پایین رفت و سنگِ نامحسوسی را که لباسِ مبدلِ سولوسفرارِ بود، برداشت. بدونِ جادوی هوا، او نه میتوانست برای ارتباط ازمیداد آویز استفاده کند و نه برای رسیدن به لیث پرواز کند.
بهمحضِ اینکه سولوس روی انگشتش لغزید، از همجوشیِ ذهن استفاده کرد تا تمامِ چیزهایی رادشمن که در زمانِ انتظار برای رسیدنِ او از تالارِ آینهٔ برج فهمیده بود، با لیثآغاز به اشتراک بگذارد. سناریویی که به او نشان داد، از بدترین انتظاراتش هم فراتر بود.
فکر میکرد این حمله روشِ دیروس برای تسویهحساب با اوهجوم بهخاطرِ نابود کردنِ نقشههایش در معادنِ فیمار است، اما یکبود جادوگرِ اعظمِ انسانی هیچ راهی برای استخدامِ اینهمه نیروی نامرده نداشت.
در تصاویری که سولوس پیش از حس کردنِ ورودِ لیث جمعآوری کرده بود، خانهٔ زینیا فروریخته بود و خانهٔنامردگان سلیا تنها چند ثانیه با با خاک یکسان شدن فاصله داشت. فقط خانهٔ لیث هنوز پابرجا بود، اما هگزاگرامِکشتار یوریال از قبل چهار طلسمِ قدرتمندِ ردهٔ ۵ را جذب کرده بود، بنابراین محافظتش عملاً از بین رفته بود.
سولوس گفت: «خانوادهت سالمن، اونم به لطفِ افرادِ سپاهِ ملکه که توبیخبر خونهت پناه گرفتن و نمیذارن نامردهها آرایههای دفاعیش رو دستکاری کنن، اما تاهمه وقتی از شرِ آرایهٔ مهرومومِ هوا خلاص نشیم، نمیتونن درخواستِ نیروی کمکی کنن.»
لیث سر تکان داد و چشمِ سیاه ترابلِ بالور را در میانِ شعلههاینگه زمردین از بُعدِ جیبیاش بیرون آورد. برخلافِ آیتمهای بُعدیِ عادی، یک جیبِ همهکاره میتوانستقرار اثراتِ آرایهٔ مهرومومِ بُعدی را نادیده بگیرد، البته اگر اربابش روشِ آن را میدانست.
لیث در حالی که از نشاطبخشی برای بازیابیِ نیرویی که پس ازدیگر باز کردنِ آنهمه گامهای وارپ از دست داده بود استفاده میکرد، شروعزمانی به بافتنِ طلسمی کرد که امیدوار بود هرگز از آن استفاده نکند.
وقتی به حومهٔ لوتیا رسید، صحنهٔ هولناکی در برابرِ چشمانشبرای پدیدار شد. در جایی که زمانی خانهٔ زینیا بود، فقطفرارِ یک گودال باقی مانده بود و هیچ نیروی زندگیای حس نمیشد.
خانهٔ سلیا فقط به لطفِ استادیِ نورِ نالروند پابرجا بود،نامردگان اما با قضاوت از روی دشمنانی که دورِ آنجا میلولیدند وهدر قدرتِ رو به افولِ رزار، زمانِ زیادی برایش باقی نمانده بود.
بدتر از همه اینکه،مهم هیکلی سیاهپوش مانع ازهمعقیده آن شد که جلوتر برود.
شب که به لطفِ بالهای زرهِ کریستالِ سیاهش، شبیهِداخل به تجهیزاتِ آدامانتِ ازدسترفتهاش، در حالِ پرواز بود گفت:مأموریت «اولین دیدارمون رو اینجوری تصور نمیکردم، ولی چارهای نیست.»
او بدنِ دخترِ جوانی را تسخیر کرده بود که بهسختی پانزده سالمأموریت داشت، قدش حدودِ ۱٫۶۵ متر بود، با موهای بلوند و چشمانِ قهوهای.دشمن میزبانِ شب هیچ ویژگیِ قابلتوجهی نداشت، جز جنونِ درونِ چشمان و صدای تبدارش.
لیث به چرتوپرتهایش اعتنایی نکرد و یکی از غروبهای نهایی را که درونِ حلقهٔ نگهدارندهٔ جادوی ردهٔ ۵ خودکاری ذخیره کرده بود، به سمتِ زنِ دیوانهٔ ناشناس رها کرد. شب حتی سعی نکرد از شعلههای سیاهی که بااست تمامِ قدرت به او برخورد کردند جاخالی بدهد، اما با این حال حتی یک خراش هم روی بدنش نیفتاد.
لیث که فهمیده بود هرچقدر همپادشاهِ وضعیتِ خانوادهاش وخیم باشد نباید دشمنشبیخبر را دستکم بگیرد، پرسید: «اون چیرگی بود؟»
سولوس که باورش برای خودش هم سخت بود و در تخمینِ قدرتِ دشمن مشکل داشت،نمیدادند گفت: «نه. فقط از جادوی تاریکیِ خودش استفاده کرد تا مالِ تو رو متوقف کنه ونیروهایش در برابرِ شعلهها مقاومت کرد. اما حواست باشه، هیچ طلسمی به کار نبرد، فقط جادوی همجوشی.»
لیث با بینشِ حیات میدید که حریفش بهسختی یک هستهٔ زردآنها و مهارتِ زنی را دارد که تازه چند ماه است تمریننگه را شروع کرده: «داری باهام شوخی میکنی؟ این زن که خیلی پیزوریه!»
سولوس گفت: «حسِ مانا هم تخمینهایپادشاهِ تو رو تأیید میکنه، ولی بابیخبر این حال اتفاقی که افتاد همین بود.»
لیث سعی کرد زن را با جنگ بکشد، اما او با کمترین حرکتِنگه لازم از حملاتش جاخالی داد. شب در میانِ خواهر و برادرانش بالاترین نرخِ تعویضِقرار میزبان را داشت، بنابراین به جنگیدن با بدنِ یک آدمِ ضعیف عادت کرده بود.
شب مثلِ دختربچهای که با اولین عشقش حرف میزند، دورِ تیغهٔمیآوردند خشمگین رقصید و با ریزخندهای گفت: «میخواستم یه حمومِ خون ببینی،کاملاً شایدم چندتا سر روی نیزه. ولی همین هم باید جواب بده.»
«به هر حال، نمیتونی از من رد بشی و حتی اگه یهجوری موفق بشیبود این کار رو بکنی، من رو پشتِ سرت داری و ارتشِ من رو روبهروت.کاری خیلیها تا الان مردن و اگه به دستوپا زدن ادامه بدی، آدمهای بیشتری هم میمیرن.»
«تسلیم شو و قبول کن که میزبانم بشی. اگه این کار رو بکنی، قولمیداشت میدم خانوادهت نجات پیدا کنن و توی شبِ اولمون بهت صدمه نزنم. حداقل نهگرفتند خیلی زیاد.» حرفهای شب و زرهِ کریستالِ سیاهش باعث شد لیث به هویتش پی ببرد.
لیث فقط برای اینکه به سولوس زمانکاملاً بدهد تا شکش را بررسی کند، دست ازدشمن جنگیدن کشید و پرسید: «تو شبِ سیاه هستی؟»
شب ظاهرِ میزبانش را کنار گذاشت،نگاه به بدنِ واقعیاش دگردیسی کرد ودیگر گفت: «زدی به هدف، شوهرِ عزیزم.»
او حالا شبیهِ زنِ جوانی در اواسطِ بیستسالگی به نظر میرسید،آنها با حدودِ ۱٫۷۰ متر قد، پوستِ آبنوسی که انگار تمامِ نورنگه را میبلعید و لبهای پُری که لبخندِ شهوانیاش را برجسته میکرد.
موهای نقرهایاش تا کمر میرسید و چشمانِ گرد و بدونِ مردمکش مثلِ ماهنگه میدرخشیدند. زرهِ کریستالیِ سیاه و چسبانی بدنش را پوشانده بود که فقط سرش راقرار بیرون میگذاشت، با این حال جذابیتش دستکمی از زنی با لباسِ شبِ مجلسی نداشت.
سولوس گفت: «یه خبرِ بد دارم و یه خبرِ بدتر. خبرِ بد اینهنگه که حق با تو بود. ما داریم با خواهرِ کوچیکترِ سپیده میجنگیم وخود جفتمون نتونستیم قدرتهای واقعیاش رو حس کنیم چون میزبانش اون رو پنهان کرده بود.»
«خبرِ بدتر اینه که با وجودنگاه اینکه میزبانش خیلی ضعیفتر از آکالاست، شباهمیتی به دلایلی حتی از سپیده هم قویتره.»