چپتر 1542: زندگیِ جدید (بخشِ ۲)
0ثرود جواب داد: «ولیبگذارد الان فکر میکنم اسمِ پدرزمردین و مادرم شگونِ بدی داره.
پدرم پادشاهِ بزرگی بود. یه جادوگرِ نابغه که پیکرتراشی رو خلقپادشاهیِ کرد و بهعنوانِ یه درمانگر جونِ آدمهای بیشماری رو نجات داد،میذاره ولی باعثِ مرگِ آدمهای خیلی زیادی هم شد، از جمله خودش.
مادرم اواخرِ عمرش رو مثلِ یه مجرم در حالِاژدهای فرار گذروند و در آخر، از غصه دِق کرد.اولین نمیخوام بچهام به هیچکدوم از این سرنوشتها دچار بشه.»
یورمون گفت: «بچهٔشاید ما. و موافقم.پادشاهیِ گزینهٔ دیگهای داری؟»
«خب، پس دلمترورش میخواد اسمِ توتازه رو روش بذارم—»
یورمون حرفش را قطع کرد: «اصلاً حرفشم نزن... من بیشترآیندهٔ از نصفِ عمرم رو زندانی بودم فقط برای اینکه برده بشم.هدف هیچکدوم از اسمهام ارزشِ این رو ندارن که بهش ارث برسن.»
ثرود آهی کشید: «پس هیچ ایدهای ندارم. مدیر ما روزمردین به هم رسوند، ولی اینکه اسمِ بچهمون رو مثلِ اوننوعِ بذاریم حالم رو به هم میزنه. سِوِنوس فقط یه هیولاست.»
یورمون گفت: «موافقم.» و کاری کرد هیستار بخواهد اومیخوایم را هم در فهرستِ ترورش بگذارد، اما تازه فهمیدبرسه که اژدهای زمردین هم تحتِ پوششِ دستوراتِ آرتان است.
«پس والرون چطوره؟ اون اولین نفر از نوعِ خودشه، شاید حتی پادشاهِ آیندهٔآرتان پادشاهیِ گریفون. اگه میخوایم یه مردِ شاد بزرگ کنیم که به هر چیزیاگه که براش هدف میذاره برسه، والرون مناسبترین اسمیه که میتونم بهش فکر کنم.»
ثرود خندید. به لطفِ گردابش که انرژیِخودشه جهانِ اطراف را میمکید، رنگورو و توان بهمردِ بدنش بازمیگشت. «والرون، پادشاهِ اول. دوباره. خوشم میاد.»
بعد، نوزاد زد زیرِ گریه. مدام دگردیسیتازه میکرد و بیوقفه چنگ میانداخت و هر کاریاست یورمون برای آرام کردنِ والرون میکرد، بیفایده بود.
ایاتا نوزاد را از دستِآیندهٔ اژدهای زمردین گرفت و گفت: «پسر،شاد شاید قوی باشی، ولی واقعاً خنگی.»
نوزاد را در پارچهای گرم پیچید تا جلوی حرکاتِ والرون را بگیرد وآرتان بعد او را به ثرود پس داد که نوزاد را به سینهاش چسباند.اگه گریه در دم قطع شد و یورمون حس کرد مثلِ یک جانورِ بیمغز است.
«اولین چیزی که مادرم دربارهٔ نوزادها بهم یاد داد اینه که اونا ماهها تو یه جایشاد گرم و نیمهتاریک میمونن و بارها و بارها به یه موسیقیِ تکراری گوش میدن. وقتی به دنیااطراف میان، دنیا براشون خیلی روشن، سرد و پرسروصداست.» اسکورپیکور چشمانِ والرون را با کمی تاریکی پوشانده بود.
یورمون گفت: «این پارچه وبگذارد طلسمت رو توضیح میده. داریزمردین از چه موسیقیای حرف میزنی؟»
ایاتا به والرونِ کوچک اشاره کرد کهگریفون داشت به هیئتِ انسانیِ راحتترش دگردیسی میکرد وبراش به خواب میرفت و گفت: «تپشِ قلبِ مادرش.»
صحرای خون، وقتِ ناهار.
لیث عجیبترین استیکی را که تا به حال دیده بودزمردین برید و در دل دعا کرد طعمِ خوبی داشته باشد. گفت:خودشه «خیلی ممنون، مامانبزرگ. از وقتی میریم مرده، اینقدر خوب نخوابیده بودم.»
سالارک با لبخند گفت: «خواهش میکنم،پادشاهیِ فرزندم. حالا تا میتونی بخور، وگرنهبزرگ هیئتِ تیاماتت هیچوقت کامل رشد نمیکنه.»
لیث و سولوس پس از بازدید از کاخِ سالارک و آشناییپوششِ با محیطِ جدیدشان، کار روی داوروس را شروع کرده بودند، تاحتی اینکه آنقدر خسته شدند که کاری جز خوابیدن از دستشان برنمیآمد.
جادوی آفرینشِ سالارک به آنها اجازه میداد تمامِ افسونهایشان را به ترتیبِ افزایشِاگه سختی و پیچیدگی، بیهیچ خطری امتحان کنند. چه موفق میشدند چه شکست میخوردند، نگهبانکنم چهار شمشِ در دستِ آنها را پیش از شروعِ دوباره، به حالتِ اولیهشان برمیگرداند.
بچهها یکصدا گفتند: «ممنون، مامانبزرگ! جای شما خیلی باحاله! میتونیم برگردیمتحتِ خونه تا با دوستامون بازی کنیم و بعد تو یه چشمبههمزدنشاید برگردیم اینجا. میتونیم با خورشید جابهجا بشیم و تمامِ روز بازی کنیم!»
آران و لریا خیلی زود طرزِ کارِ مناطقِ زمانی را فهمیدهشاد بودند و از آنها بهره میبردند تا هیچچیز از برنامهٔ روزمرهٔکنم قدیمیشان را از دست ندهند و خیلی دیرتر از معمول بخوابند.
الینا در حالی که لیوانهایشان را از آب پر میکردتحتِ تا بدنشان کمآب نشود، گفت: «فکر نکنید میتونید خیلی این کارشاید رو ادامه بدید. بهزودی شما هم مثلِ بقیهٔ ما خسته میشید.»
رااز که حرفِ دلِاولین همه را میزد، پرسید:شاید «اینجا همیشه اینقدر گرمه؟»
به جز لیث و تیستا که ذاتاً در برابرِاژدهای گرما مقاوم بودند، بقیه از زمانِ طلوعِ خورشید خیسِاولین عرق شده بودند. کاخ در واقع از بیرون خنکتر بود.
ارباب پارچهٔ چادرش را افسون کرده بود تا تمامِ گرمای روز را ذخیره کندچیزی و دمای داخلش را مثلِ غاری نگه دارد که خورشید هرگز در آن نمیتابید.اطراف در طولِ شب، گرمای انباشته را بهآرامی آزاد میکرد و دما را ثابت نگه میداشت.
اینطور، کسانی که به کاخاما رفتوآمد میکردند اختلافِ دمای شدیدیتحتِ را تجربه نمیکردند و بیمار نمیشدند.
سالارک خندید: «نه، معمولاً گرمتره. نگراننوعِ نباشید، بهش عادت میکنید. روزهای اولِ بعداگه از یه تغییرِ بزرگ همیشه بدترین روزهاست.»
لیث فهمید که استیک در واقع طعمِ خیلی خوبی دارد و ازپوششِ ادویههای ناآشنایی که غذا را طعمدار کرده بود خوشش آمد. دیدنِ او کهپادشاهیِ حتی سسِ تند هم روی استیکش میریخت، باعث شد خانوادهاش بیشتر عرق کنند.
تیستا پرسید: «مادربزرگ، میدونم که شما یه نگهبان هستید و اینا،شاد اما واقعاً براتون ممکنه که جلوی شورشِ مردم رو بگیرید؟ منظورمکنم اینه که شما فقط یه نفرید و نمیتونید همزمان همهجا باشید.»
سالارک جواب داد: «نه، ممکن نیست. مهم نیست یه کشور چقدرپوششِ در صلح باشه، مهم نیست اگه به مردم بهداشت و آموزشِحتی رایگان بدی، همیشه یه جایی یکی پیدا میشه که بیشتر بخواد.
«از اون آدمایی که فکر میکنن بهتر میدونن ولیحتی هیچ ایدهای ندارن که حفظِ صلح فقط بینِ اعضایکنیم یه قبیله چقدر سخته، چه برسه به بینِ قبیلههای مختلف.»
لیث پرسید: «پس چطور از جنگِ داخلی جلوگیری کردی؟ طبقِ کتابهایتحتِ تاریخی که تو پادشاهی خوندم، از وقتی که به قدرت رسیدیشاید تنها درگیریهایی که تو کویر اتفاق افتاده در برابرِ مهاجمانِ خارجی بوده.»
سالارک سر تکان داد: «کتابهات درست میگن. کویر اونقدر غنیمردِ از منابعِ جادویی و گنجینههای طبیعیه که نمیتونه زیرِ تهدیدِ مداومِمیتونم نیروهایی نباشه که هدفشون تحریکِ رعایای من و کاشتنِ بذرِ نفاقه.
«یکی از مشکلاتِ همیشگیِ من اینه که هماژدهای کشورهای بهاصطلاح آزاد و هم تاجرانِ امپراطوری و پادشاهی،اولین در ازای گنجینه، به انقلابیهای تازهکار پیشنهادِ کمک میدن.
سالارک آهی کشید: «تعدادِ معادن ونوعِ چشمههای مانا اونقدر زیاده که نمیشه رویاگه همهشون چشم داشت، حتی با کمکِ بچههام.»
رااز در حالی که به بچهها اشاره میکردفهمید تا مطمئن شود بحث مناسبِ خانواده باقی میماند،والرون گفت: «پس چطور کویر رو تو صلح نگه میدارید؟»
سالارک گفت: «اول اینکه، همیشه قاچاقِ خرد ازاگه ذخایرم رو در نظر میگیرم و بهش اجازه میدم.»میذاره این حرف باعث شد لیث غذایش را تف کند.
«چی؟ چرا؟»
سالارک جواب داد: «چون خائنها همیشه از کم شروع میکنن، پَرَک. منگریفون میذارم با هر دزدیای که میکنن اعتمادبهنفسشون بیشتر بشه، و بررسی میکنم کیاسمیه گزارششون رو میده، کی وانمود میکنه ندیده، و کی فعالانه بهشون کمک میکنه.
«همه صادق هستن تا وقتی که فرصتِ ارتکابِفهمید جرم و قسر در رفتن ازش رو پیداوالرون کنن. تو باید این رو بهتر از همه بدونی.»
هرچند مبهم، اما اشاره به خلافهای متعددِ لیث علیه منافعِ پادشاهیِشاد گریفون و به نفعِ خودش، باعث شد از خجالت سرخ شود،کنم اما فقط به این دلیل که نمیخواست الگوی بدی برای بچهها باشد.