چپتر 2115: اتحادی شکننده (بخش ۳)
0زناگروش گفت: «اگه مسخشدگان علنی برای پادشاهی بجنگن،دادنِ سلطنتیها دیگه نمیتونن قضیه رو حاشا کنن وبزرگ اتحادشون با بعضی از تحتتعقیبترین قاتلهای دستهجمعی علنی میشه.
«اونوقت خاندانهایی که از یه باستانی کینه به دلسایباندارِ دارن، یا به طرفِ ثرود میرن یا حمایتشون روسرش از تاج پس میگیرن. ما تحملِ هیچکدومش رو نداریم.»
کیگان آهی کشید و گفت: «بدترین قسمتش اینه که بقیهٔ دورگهها هم شانسِورودشان بیشتری نیاوردن. پنهانکاری همیشه نقطه قوتِ نامردگان بوده و بعد از اینکه اولمیشد ما و بعد ملن گند زدیم به کارشون، اونا هم بازیشون رو بهتر کردن.
«علاوه بر اون، این بار نمیتونیم ردِ پول روبازیشون بگیریم تا مکانِ پایگاهِ مخفی رو پیدا کنیم، چونپول اصلاً پولی در کار نیست. به عبارتِ دیگه، بدبخت شدیم.»
زناگروش در اتاق قدم زد و گفت: «نمیتونیم بیشتر ازلعنتی چند روزِ دیگه اینجا بمونیم. با رفتنِ همهٔ نیروها به میدانِمانده نبرد، سازمان مجبور شده عملیاتهاش رو تو سراسرِ گارلن متوقف کنه.
«بدونِ ما بازارِ سیاه نمیتونه کار کنه. نبودِ بازارِسایباندارِ سیاه یعنی پولی برای آزمایشهای بابا در کار نیست ودست بودجهای هم برای ادامه دادنِ این جنگِ لعنتی وجود نداره.»
روی تختِ سایباندارِ بزرگ و مجللی نشستروی که از روزِ ورودشان دستنخورده مانده بود، ومانده از روی ناامیدی سرش را در دست گرفت.
«خدایان، کاش بیترا اینجا بود. عاشقِ اینجا و مهمونیهاش میشد،بهتر و با اینکه هنوز تو همین مخمصه بودیم، حداقل کاریمکانِ میکرد که اقامتم تو زانت مثلِ یه تعطیلات به نظر برسه.»
کیگان جواب داد: «منم همینطور.» این حرف چشمانِ زناگروش را از تعجب گرد کرد. کیگان ادامهبزرگ داد: «اون و اون بچه، تسئوس، بهترینهای ما هستن. هیچوقت نمیتونم بهاندازهٔ کافی ازت تشکر کنممیشد که اونا رو واردِ جمعمون کردی. وقتی باهاشونم، تقریباً یادم میره کی هستم و چیکار کردم.»
دورگه شدن به معنای از دست دادنِ گرسنگیای بود که تمامِمجللی انواعِ مسخشدگان را عذاب میداد. این موضوع به آنها آرامش میداد، امابیترا در عینِ حال زندگی با بارِ سنگینِ گذشتهشان را برایشان سختتر میکرد.
قرنها کشتار آنها را بیتفاوت کرده بودروی و وجدانشان، اگر اصلاً چیزی از آندستنخورده باقی مانده بود، تنها نجواهایی در باد بود.
تمامِ مسخشدگانِ کهن تنها چند دقیقه پس از قتل، کسی را کهعلاوه کشته بودند از یاد میبردند و تنها دلیلی که بعضی از قربانیانشانکنیم را به خاطر میآوردند، تجهیزاتِ ارزشمندی بود که باستانیها از آنها دزدیده بودند.
با این حال، هیچکدام از دورگهها نمیتوانستند خود را ببخشند یا اولین موجِ کشتارشانتختِ را فراموش کنند. کشتاری که پس از تبدیل شدن به یک مسخشده رخ دادهکاش بود، زمانی که هنوز وجدان داشتند و کسانی در زندگیشان بودند که برایشان اهمیت داشتند.
چه خانواده و چه دوستان، آنها به اولین قربانیانِ یک مسخشدهٔ تازهمتولدشدهنشست تبدیل میشدند و زخمِ روانیِ عمیقی بر جای میگذاشتند که تنها گرسنگیعاشقِ میتوانست آن را سرکوب کند. در موردِ کیگان، اوضاع حتی بدتر هم بود.
او یکی از نخستینهای سالارک بود و هستهاش هنگامِ آموزش برای تبدیل شدن به یکیمانده از اعضای آشیانه خُرد شده بود. به همین دلیل بود که حتی باستانیها هم اوبودیم را تحقیر میکردند. با این حال، هیچکس بیشتر از خودِ کیگان از او متنفر نبود.
سکوتِ معذبکنندهای میانِ دو دورگه حاکم شد که جز کار، حرفیکردن برای گفتن با یکدیگر نداشتند. مشکل اینجا بود که شکارِ شبانهشان تمامپیدا شده بود و هنوز چند ساعتی تا طلوعِ آفتاب باقی مانده بود.
بهخاطرِ منعِ رفتوآمد، هیچآزمایشهای ترالی در آن اطرافدادنِ نبود که بتوانند تعقیبش کنند.
شکستنِ حکومتنظامی به معنای روزها حبس و بازجویی بود. اعضای دربارهایمجللی نامردگان خطرِ جلبتوجهِ زیاد را به جان نمیخریدند مگر اینکه وضعیتی اضطراریبیترا پیش میآمد، اما چنین زمانبندیِ مناسبی فقط در داستانِ نقالان پیدا میشد.
نگاهِ هر دو دورگهلعنتی خالی شد و هر یکسایباندارِ در افکارِ خود غرق شدند.
زورت تمام کارهایی را که هنوز میخواست انجام دهد و جاهایی را که میخواست بابار همسرش برود در ذهن میشمرد، در حالی که کیگان مدام لحظاتِ پایانیِ برادرش و تمام کسانیبدبخت را که پس از مسخ شدنش سعی کرده بودند به او کمک کنند، به یاد میآورد.
ققنوسهای پیر و جوان به دستِ یک مسخشدهٔ خردسالجنگِ و ضعیف کشته شده بودند، زیرا بیشتر از خودشان نگرانِورودشان او بودند. این اشتباهِ بزرگی بود و البته آخرین اشتباهشان.
شنیدنِ پژواکِ جان کندنِ کودکانی که او را عمو صدابزرگ میزدند و تجربهٔ دوبارهٔ لذتِ وحشیانهای که هنگامِ گرفتنِ جانشانگرفت حس کرده بود، باعث شد اشکهای سیاهی از چشمانش جاری شود.
وقتی آویزهای شوراشان توجهشان را جلب کرد، کیگان زودتر ازبزرگ افکارش بیرون آمد و پیش از آنکه زناگروش متوجه شود، اشکهایشخدایان را پاک کرد. برخلافِ انتظارشان، نه ارباب بود و نه شورا.
خودِ ملکهاینکه با آنهاملن تماس گرفته بود.
میلیا که هیچ علاقهایآزمایشهای به مسخشدگان نداشت، پرسید:دادنِ «هنوز تو سوئیتتون هستین؟»
پس از اینکه فرمانروای امپراطوری شد، دهها تن از آنها را کشته بود و در اینبود راه بیش از یک بار تا پای مرگ رفته بود. او دورگهها را در شورا وکاری در قلمروِ خودش تحمل میکرد چون آنها را شری ضروری میدانست، اما در هر حال شر بودند.
کیگان پرسید: «بله. چطور؟» ووجود ملکه در پاسخ تماس رابزرگ قطع کرد. «عجب زنِ بیادبـ...»
یک گامِ روح وسطِ اتاق ظاهر شد، ازاونا لایههای متعددِ محافظتی گذشت و هیچیک از هشدارهاینمیتونیم متعددی را که دورگهها تنظیم کرده بودند، فعال نکرد.
نگاهِ کیگان و زناگروش به همبودجهای گره خورد و برای یک بار همروی که شده، درکِ متقابلی بینشان شکل گرفت.
حتی در هیئتِ دورگهشان، هنوز مسخشدگانی بودند که هیچ ارتباطیبزرگ با انرژیِ جهان و هیچ دسترسیای به بینش حیات نداشتند.گرفت بدونِ آن، ممکن بود با یک طلسمِ بُعدیِ ساده غافلگیر شوند.
با دلخوری دندان به هم ساییدند؛ میدانستند که امپراتریسسایباندارِ جادو با آمدنِ سرزدهاش، نه تنها برتریاش را بهسرش رخشان میکشد، بلکه دفاعشان را هم به بوتهٔ آزمایش میگذارد.
باستانیها پیرتر و عاقلتر از آن بودند که جنبهٔ باخت نداشته باشند. فقط یک ثانیه طول کشیدردِ تا شکست را بپذیرند و از آن درس بگیرند. زناگروش از چشمان اژدهای خود استفاده کرد تاقدم طلسمِ میلیا را بررسی کند و نقصهای آرایههایشان را که ملکه از آنها بهره برده بود، بفهمد.
در عوض، کیگان دستش را به گامها نزدیک کرد و بخشی از انرژیاش را جذبسایباندارِ کرد. جادوی روح با جریان مانای او یکی شد و به او اجازه داد هستههایشعاشقِ را شبهبیدار کند. این کار دردی به همان اندازهٔ دستاوردهایش برای او به همراه داشت.
برای یک لحظه، کیگان توانست با چشمان بالوریاش از بینش حیات استفاده کند ودستنخورده موگار را همانطور ببیند که فقط فومورهای گلموس میتوانستند. چنان قدرت و پتانسیلِ دستنخوردهایهمین در او وجود داشت که برای یک لحظه نگهبانان در نظرش کوچک جلوه کردند.
هستههای دوقلویش از شدتِ درد منقبض شدند؛ هیچکدام نمیتوانستند قدرتِ بیگانه را به گردش درآورند،مانده مگر زمانی که تا حدی روی هم قرار میگرفتند. نیروهای زندگیاش نیز به خود پیچیدندبودیم و سعی کردند با جریان انرژیای که شبهبیداری ایجاد کرده بود سازگار شوند، اما شکست خوردند.
با این حال در میانِ آن دردِ جانکاه، ققنوس-بالوربازیشون نگاهی اجمالی به این انداخت که تغییراتِ بعدی درپول بدنش را باید چگونه و در کجا انجام دهد.
اگر چشمانِ زناگروش میتوانستند حرف بزنند، کیگان را به خاطرِ جنونِ کارش سرزنش میکردند.تختِ اگر جادوی روحِ بیش از حدی را به گردش درمیآورد یا کنترلِ انقباضات را ازبیترا دست میداد، مانندِ هر عضوِ دیگری از نژادهای سقوطکرده که سعی میکردند بیدار شوند، میمرد.
اگر چشمانِ کیگان میتوانستند پاسخ دهند، به زناگروش میگفتند که سرش به کارِ خودش باشد. یک منبعِناامیدی پایدار از جادوی روح فرصتِ بسیار نادری بود که نمیشد از آن بهره نبرد. جادوی واستور بهاقامتم خاطرِ نیمهٔ باستانیاش به آشوب آلوده بود و همین آن را مرگبار و برای هر آزمایشی نامناسب میساخت.