چپتر 1366: میخانهٔ سیار (بخشِ ۲)
0کامیلا با خنده گفت: «مارکیز دیستار میدونهساخته آدمِ خسیسی هستی و راهی پیدا کردهقدرتمندی که بتونی تو خریدِ کریستالهای مانا صرفهجویی کنی.»
لیث با یادآوریِ خاطرهٔ دردناکِ دوستِ مردهاش آهی کشید و گفت: «آره، واقعاً ازشنبود ممنونم. تو این سالها چه در ظاهر و چه در خفا خیلی برام کارمورد کرده. من خیلی به میریم مدیونم، شاید حتی بیشتر از دِینی که به ترکویل داشتم.»
کامیلا در حالی که بازو در بازوی او قدم میزد، با خندهباشم گفت: «پس پسرِ خوبی باش و یه هدیهٔ عالی براش آماده کن.قصدِ مثلاً یه دولورین با تمامِ امکانات که طبقِ پیشنهادهای مادربزرگ ساخته شده باشه.»
صدا زدنِ چنین موجودِ قدرتمندی با یک لقبِ صمیمیشده هنوز هم حسِ عجیبی داشت. اینکه سالارک ممکن بودهنوز برای تولدِ لیث سرزده پیدایش شود، همهچیز را شگفتانگیزتر میکرد.
لیث در چشمانش نگاه کرد و گفت: «ممنون بابتِ پیشنهاد، اما از قبل بهشقدرتمندی فکر کرده بودم. مهمتر از اون، الان درگیرِ پیدا کردنِ یه هدیهٔ خاص برای یهشود آدمِ خیلی خاصم. پاسبانها خرتوپرتهای جادوییِ زیادی میگیرن و منم از هدیه دادنِ لباس متنفرم.»
«مطمئنی تودزدید هم یهداد دولورین نمیخوای؟»
کامیلا نگاهش را دزدید و پاسخداد داد: «ممنون، ولی نه. هدیهٔ خیلی بزرگیهتوجه و منم کاری نکردم که سزاوارش باشم.»
از این توجه خوشحال بود، اما از اینکه لیثشده متوجه نبود دارد به او هدیهٔ نامزدی میدهد، حرصهنوز میخورد. بهخصوص که هیچ قصدِ خواستگاریای پشتِ آن نبود.
لیث شانه بالا انداختطبقِ و گفت: «پس تو اینباشه مورد با هم اختلافنظر داریم.»
هرگز مهربانی و ازخودگذشتگیای را که کامیلا در شبِ مرگِ لارک نثارش کرده بود،نبود از یاد نبرده بود. فقط به لطفِ او بود که آن اندوه هیچ زخمِمورد ماندگاری به جا نگذاشته بود و لیث مشتاق بود راهی برای جبرانِ لطفش پیدا کند.
با این حال، بدونِ سولوس، از بارِ معناییِ حرفهایکاری خودش بیخبر بود. سولوس هرگز در قرارهایشان آنها را همراهیمیدهد نمیکرد، چرا که از نقشِ موی دماغ بودن متنفر بود.
سولوس در برج پیشِ دوستانشطبقِ مانده بود تا بیشترین بهرهباشه را از زندگیِ خودش ببرد.
وقتی سکوت آنقدر طولطبقِ کشید که معذبکننده شد، لیثباشه پرسید: «امشب منو کجا میبری؟»
کامیلا ریز خندید و گفت: «یه جای تازهتأسیسه که یکی از همکارامخوشحال اتفاقی پیداش کرده. بهم گفت که مجموعهای عالی از آبجوها، انواعِ غذاهایپشتِ تند و قیمتهای معقولی دارن، برای همین باید جای رؤیاییِ تو باشه.»
لیث ناگهان ایستاد و در حالی کهولی دستِ او را محکم گرفته بود، پرسید:خوشحال «اون همکارت مرد بود؟ باید حسودی کنم؟»
کامیلا در چشمانش نگاه کرد و پیش از آنکهشده بوسهای سریع و نرم بر لبانش بنشاند که بیشترهنوز شبیه یک نوکزدن بود، گفت: «همیشه. هیچوقت منو دستکم نگیر.»
لیث پاسخ داد: «هیچوقت دستکمت نمیگیرم.» و بوسهشده را به شکلی طولانیتر و پرشورتر جبران کردصمیمی که نگاههای سرزنشآمیزِ متعددی را برایشان به همراه داشت.
ابرازِ محبت درپاسخ ملأ عام، در کویرکاری هم بیادبانه تلقی میشد.
کامیلا با خندهای او را بهداد عقب هل داد و گفت: «بسباشم کن، دیوونه. باعث میشی دستگیرمون کنن.»
لیث با خنده گفت: «اینجوری فقط یه اتاقساخته برای امشب گیرمون میاد که نیازی نیست پولیلقبِ براش بدم. داری منو با اوقاتِ خوش تهدید میکنی؟»
کامیلا خندید و او را به دنبالِساخته خود کشید: «منحرف! خدا رو شکر رسیدیم.قدرتمندی اینجوری از خجالتکشیدنِ بیشتر نجات پیدا میکنم.»
از بیرون، این مکان چیزِ خاصی به نظر نمیرسید. ساختمانی سنگی،توجه مستطیلشکل و یکطبقه با چند پنجرهٔ مربعی و دری که تمامِ سروصداخواستگاریای را در داخل حبس میکرد، مگر در لحظاتِ کوتاهی که باز میشد.
عجیبترین چیز در موردِ آن،پاسخ یک تابلوی بزرگِ نئونمانند بود کهسزاوارش رویش نوشته بود: میخانهٔ سیارِ هاوگ.
بهمحضِ اینکه قدم به داخل گذاشتند، انتظاراتِ لیث کاملاً زیر وصدا رو شد. کف و دیوارها از تختههای چوبیِ کوچک و سختاینکه تشکیل شده بودند و فضایی گرم و دنج به آنجا میبخشیدند.
بیشترِ میزها پر بود و آنجا پر از آدم بود،صدا اما همهچیز چنان فاصلهگذاری شده بود که حسِ شلوغی به کسیاینکه دست نمیداد و حریمِ خصوصیِ هر گروه از مشتریان حفظ میشد.
صندلیهای بالشتکدار و چهارپایههای بار که به یک اندازه راحت بودند، بهخوشحال افراد حقِ انتخاب میدادند که گروهی دورِ یک میز بنشینند یا پشتِ پیشخوانشانه در گوشهٔ سمتِ راست بالا جا بگیرند و متصدیِ بار تنها همنشینشان باشد.
در عوض، در گوشهٔ سمتِ چپ بالا، جایگاهی بود که نوازندگانسزاوارش در آن مینواختند و دومین قرارِ این زوج را به یادشان میآوردند.هیچ آهنگ خوب بود، اما لیث را معذب میکرد، چون دربارهٔ خودش بود.
آهنگ از دلاوریهای جادوگرِ اعظم ورهن میگفتمادربزرگ که او را به مایهٔ امید وموجودِ ترسِ همهٔ مردمِ پادشاهی تبدیل کرده بود.
متصدیِ بار، پیش از آنکه کامیلا بتواندساخته خودش را معرفی کند و دربارهٔ رزروشانقدرتمندی بپرسد، گفت: «به میخانهٔ سیارِ هاوگ خوش اومدید.»
«بانو یهوال، آوازهتون اصلاً حقِ جذابیتهاتون رو ادا نمیکنه. همیشه باعثِ افتخارهخوشحال که بانوی دوستداشتنیای مثلِ شما تو کلبهٔ درویشیِ من باشه. حضورِ شما باعثشانه میشه ایشون لیث ورهن باشن. بفرمایید بشینید تا کارکنانم میزتون رو آماده کنن.
«دورِ اولِ نوشیدنیها مهمونِ ما هستید تا بابتِ انتظار ازتون عذرخواهیسزاوارش کنم. من همیشه دوست دارم به مشتریایی که بارِ اولشونه میان، دلیلِهیچ خوبی برای برگشتن بدم. تو این سالها، فهمیدم که مهموننوازی بهترین سیاسته.»
دو چهارپایهٔ بار درست روبهرویش با تکانِ دستِ متصدی خودبهخود عقب رفتند و باعث شدندقدرتمندی لیث نگاهِ دوبارهای به همهچیز بیندازد. بخشِ جلوییِ میخانه به اندازهٔ کلِ ساختمانی بود که ازهمهچیز بیرون دیده میشد، با این حال قرار بود نیمی از آن را آشپزخانه اشغال کرده باشد.
آنجا برق میزد؛ برای رستورانی شلوغ در شبی پررفتوآمد، بیش از حد تمیز بود.قدرتمندی حسِ بویاییِ تقویتشدهٔ لیث که به لطفِ نیمهٔ جانورش قویتر هم شده بود، به محضِشود اینکه توانست بوی غذا و ادویهها را فیلتر کند، چندین رایحهٔ عجیب را تشخیص داد.
در کمالِ تأسفِ سولوس،داد او حتی وقت گذاشته بودسزاوارش تا بینیاش را تمرین دهد.
دهنم سرویس. نامردگان، جانوران و حتی گیاهان. اینجا دیگه جنسش جوره. با این حالخوشحال هیچکس زحمتِ پنهان کردنِ بوش رو به خودش نداده، این اصلاً با عقل جوربالا درنمیاد. لیث در حالی که به متصدی خیره شده بود با خودش فکر کرد.
مردی در اواسطِ سیسالگی بود، با حدودِ ۱٫۸ متر قد،باشه موها و چشمانِ قهوهای و ریشی مرتب. رگههای نارنجی وعجیبی زردِ موهایش در نورِ ملایمِ بار بهسختی به چشم میآمد.
شانههای پهنی داشت، اما به دلیلِ پیراهنِ سفیدِ گشادیباشه که همراه با شلوارِ سیاه، جلیقه و پاپیون یونیفرمشحسِ را تشکیل میداد، نمیشد فهمید لاغر است یا عضلانی.
لیث در حالی که چشمانش را با مانانکردم شعلهور میکرد تا اثراتِ بینشِ حیات را پنهاننامزدی کند، گفت: «شما اسمِ ما رو از کجا میدونید؟»
متصدی پاسخ داد: «شما واقعاً همونطور که شایعات میگن بدگمان هستید. اگه منتوجه دشمنتون بودم، اینهمه به خودم زحمت نمیدادم تا شما رو بیارم اینجا که فقطشانه اینجوری خودم رو لو بدم. تازه، فکر میکردم اون آهنگ حالوهوا رو عوض میکنه.»
لیث در حالی که آرام به سمتِ در عقب میرفت و مطمئن میشد کامیلا پشتِ سرشلقبِ میماند، گفت: «تو این زندگی فقط دو چیز بینهایته، غرور و حماقت. من حتی اسمِ شما رومیکرد هم نمیدونم، چه برسه به اینکه بدونم نصفِ اون چیزی که فکر میکنید باهوش هستید یا نه.»
«خدایان، عجب ضدحالی هستید. خیلی خب، اسمِ من پارمجیانوباشه هاوگه، بزرگِ شورای بیدارشدگانِ انسان و صاحبِ این تشکیلاتِحسِ عالی. حالا راضی شدید یا میخواید شجرهنامهام رو هم ببینید؟»