چپتر 1289: سفرِ جادهای (بخشِ ۱)
0هر وقت مردم جانوران را میدیدند، گاردِ شهر را خبر میکردند و آنها هم بهنوبهخودسرازیر از لیث میپرسیدند چرا با چنین موجوداتِ خطرناکی سفر میکند. قوانینِ پادشاهی بهخاطرِ نقشِ جانورانِپهن جادویی در کنترلِ جمعیتِ هیولاها از آنها محافظت میکرد، اما انتظار میرفت در مناطقِ وحشی بمانند.
لیث همراه با آران روی پشتِ اونیکس پرید و آبومینوس را از افسار در امتدادِ خیابانخاکستریِ هدایت کرد و گفت: «خوب به اطرافتون نگاه کنید بچهها. جادو کمیابه و بیشترِ مردم فقطاجتماعی میتونن از وسایلِ نقلیهٔ معمولی استفاده کنن. برای اونا، حتی یه اسبِ سواری هم یه چیزِ لوکسه.»
شیف بهراحتی میتوانست هر دوی آنها را حمل کند. وقتی به پیادهرو رسیدند، تنها چند دقیقه طولمردمی کشید تا به حاشیهٔ بیرونیِ زانکس برسند. بهلطفِ دروازهٔ وارپ، این شهر قطبِ تجاریِ مهمی بود که بهتاجرانِ شهرهای مجاور اجازه میداد محصولات را از سراسرِ پادشاهی بخرند و محصولاتِ خودشان را در بازارِ جهانی بفروشند.
جریانِ مداومِ کالاها به داخل و خارجِ دروازه، پولِ زیادی به شهر سرازیر میکرد وسواری هتلهایش در تمامِ طولِ سال پر بودند. جادههای زانکس با بلوکهای سنگیِ خاکستریِ کاملاً مربعشکل سنگفرشکشید شده بودند و آنقدر پهن بودند که سه کالسکه بتوانند کنارِ هم از آنها عبور کنند.
پیادهروها پر از مردمی از همهٔ طبقاتِ اجتماعی بود که هرخارجِ کدام سرشان به کارِ خودشان گرم بود. زانکس که هممرز با مناطقِسنگیِ وحشی بود، نه برای زیبایی، بلکه برای کاربردی بودن ساخته شده بود.
بهجز خانههای متعلق به اشراف و تاجرانِ ثروتمند، هیچ فضای سبزی به چشمجادههای نمیخورد؛ فقط ساختمانهای یک یا دوطبقهای بودند که هر بلوکِ شهری را پرعبور میکردند و تا جایی که توانِ مالیِ صاحبشان میرسید، فضا را اشغال کرده بودند.
درست زیرِ پیادهرو، جویهای عمیقی وجود داشت که مردمآنقدر لگنهای شبانهشان را در آنها خالی میکردند تا محتوایشان بدونِطبقاتِ گند زدن به هوای محیط، به داخلِ فاضلابها سرازیر شود.
آران و لریا به خانههای اشرافی که با رنگهایاستفاده روشن رنگآمیزی شده بودند نگاه کردند. این خانهها تضادِشیف شدیدی با خاکستریِ یکنواخت و دلگیرِ بقیهٔ ساختمانها داشتند.
لریا که عادت داشت در فضاهای باز زندگی کند، جایی که مردم با همزیادی مهربان بودند — یا حداقل به چشمهای سادهلوحِ او اینطور به نظر میرسید —شده پرسید: «عمو لیث، چرا همه اینقدر ناراحتن و چرا اینجا اینقدر بوی بدی میده؟»
لیث پاسخ داد: «شهر همینه دیگه. مردم اونقدر درگیرِ درآوردنِ خرجِ زندگیشونبودند هستن که وقت نمیکنن لبخند بزنن. بوی بد هم فقط ترکیبِ عرقبتوانند و بوی بدنه. اونا حموم ندارن، برای همین نمیتونن تندتند خودشون رو بشورن.»
بچهها از دیدنِ اینکه ساکنانِ زانکس هیچ جادویی نداشتند جا خوردهکالسکه بودند، درست همانطور که رهگذران از دیدنِ لیث که هر از گاهیکارِ برای دور زدنِ تصادفات و راهبندانها گامهای وارپ باز میکرد، جا میخوردند.
سواری گرفتن از یک جانورِ جادویی بهخودیخود بیسابقهمعمولی بود؛ انجامِ این کار همزمان با استفاده از جادویلوکسه بُعدی چیزی بود که فقط در افسانهها پیدا میشد.
یک گروهبانِ دفتری با سبیلِ جوگندمی و چهرهای آفتابسوخته بهداخل او ادای احترام کرد و پرسید: «مقصدتون کجاست، رنجر ورهن؟» بلافاصلهجادههای بقیهٔ نظامیانِ نگهبانِ ورودیِ شهر هم به او ادای احترام کردند.
با اینکه لیث ترخیص شده بود، ارتش همیشههتلهایش او را یکی از خودشان میدانست، مگر اینکهخاکستریِ دلیلی میداد تا خلافِ این را ثابت کند.
لیث تا جای ممکن مبهم جواب داد تا وقتی از شهر خارج شدند، کسی نداندکنند کجا پیدایش کنند: «داریم میریم به رشتهکوهِ تراکا. بچهها به جایی نیاز دارن که بتونن بابهجز خیالِ راحت جادو تمرین کنن و در عینِ حال یکم نظم و انضباط هم یاد بگیرن.»
نمیخواست وقتش را با درگیرمیتونن شدن در مشکلاتِ شهر یاکنن یکی از اشرافِ آن تلف کند.
گروهبان با تحسین و کمی حسادت به آن دو بچهٔداخل کوچک نگاه کرد و پرسید: «جادوی روزمره یا جادوی واقعی؟»بودند هیچکس در خانوادهاش هرگز استعدادی در هنرهای عرفانی نشان نداده بود.
لیث دستش را در هوا چرخاند و همزمان صورتِ سربازانی را که دورِ جانورانِ جادوییسنگیِ حلقه زده بودند، کاملاً اصلاح کرد و گفت: «همهٔ جادوها واقعیاند. جادو مثلِ تیغهایه کههمهٔ نمیتونه به صاحبش آسیبی برسونه، اما اگه درست مهار نشه، میتونه صدمهٔ بزرگی به اطرافیانش بزنه.»
سربازان وقتی فهمیدند تنها تفاوتِ بینِ پوستِ صافِ گردنشان و گلویی بریدهشده، ارادهٔ لیث بودهکنند است، لرزهٔ سردی بر تنشان نشست. بیشترشان بهسختی میتوانستند آتشی روشن کنند، برای همین هرگزساخته به این فکر نکرده بودند که حتی یک جادوگرِ خودآموخته هم چقدر میتواند خطرناک باشد.
لیث آنها را از خیالاتشانمیتونن بیرون کشید و پرسید: «میشهکنن یه تیکه زمین قرض بگیرم؟»
گروهبان با گیجی پرسید: «ببخشید؟»
لیث با انگشتش دایرهای در هوا کشید وهتلهایش خندقی دایرهایشکل به عرضِ ۳ متر در فاصلهٔخاکستریِ ۱۰ متری از پستِ نگهبانی روی زمین ظاهر شد.
گروهبان با خیالی آسوده آهی کشید و گفت: «آها، اون! تا وقتیبتوانند تونلی نکنی که از زیرِ دیوارهای شهر رد بشه، هر چی لازمگرم داری بردار.» برای لحظهای ترسیده بود که لیث بخواهد از قدرتش سوءاستفاده کند.
لیث گفت: «ممنون، سعی میکنم برش گردونم.» جانوران را روی دایره برد وحتی با استفاده از جادوی زمین آن را مثلِ سنگ سفت کرد و بارسیدند جادوی هوا کاری کرد تا چند متر بالاتر از سطحِ زمین شناور بماند.
پس از چند نشانهٔ دست و کمی کلماتِ نامفهوم، سکوی سنگی به جلو پرتاب شد وهتلهایش در عرضِ چند ثانیه در افق ناپدید شد. سربازان با حیرت به فضای خالیِ حالا خیرهبتوانند ماندند و اصلاً به صفِ طولانیِ مردمی که منتظرِ ورود یا خروج از زانکس بودند، اهمیتی ندادند.
با این حال هیچکس شکایتی نکرد.زیادی همه غرق در رؤیای روزانهای بودند کهجادههای در آن خودشان هم میتوانستند پرواز کنند.
لیث به دلیلِ وزنی که طلسم باید تحمل میکرد و برای به خطر نینداختنِ جانِ بچهها،پیادهروها نمیتوانست با سرعتِ همیشگیاش حرکت کند. باید سکو را ثابت نگه میداشت و در عینِ حالخانههای آن را با سدی از هوا میپوشاند تا گردوخاک را بیرون و بچهها را داخل نگه دارد.
آران از روی اونیکس پایین پرید و به گنبدِ محافظ نزدیک شد، اماحتی هر بار که بیش از حد به لبه نزدیک میشد، جریانِ هوا بهآرامیرسیدند او را به عقب میراند. پرسید: «چرا این کار رو زودتر نکردی، داداشبزرگه؟»
لیث جواب داد: «چون مجبور میشدم خسارتش رومداومِ بدم و نمیتونی با این سرعت توی شهرهتلهایش حرکت کنی. اگه به چیزی یا کسی میخوردم چی؟»
آران در حالی که با افتخار سینهاش را سپر کردهطولِ بود و فکر میکرد بینقصترین جوابِ ممکن را میدهد، گفت:شده «با جادو چیزها رو تعمیر میکنی و آدمها رو درمان میکنی.»
«جادو نمیتونه همهچیز رو درست کنه و حتی با اینکه میتونم زخمی رو درمان کنم،کنند یعنی آدمها دردی رو که به خاطرِ من کشیدن فراموش میکنن؟ آیا فقط به اینساخته خاطر که حتی اگه بسوزی جادو میتونه جای زخمت رو ببره، ترست از آتیش کمتر میشه؟»
«نه. اگه یکی از روی وسایلِ بابا رد بشه و بهش صدمه بزنه، ازاسبِ نظرِ من آدمِ بدیه.» کلماتِ لیث منطقِ کودکانهاش را در هم شکست و تکانِچند ناگهانیِ سکو باعث شد آران تعادلش را از دست بدهد و به عقب پرت شود.
فقط به لطفِ اونیکس که او را رویمداومِ هوا گرفت، مجبور نشد تجربه کند که اگرهتلهایش به سدِ هوا برخورد میکرد چه اتفاقی میافتاد.
سولوس و اونیکس همزمان ازپولِ راهِ پیوندِ ذهنی به اوطولِ گفتند: «واقعاً خیلی عوضی هستی.»
تکانِ سکو عمدی بود تا به بچهها احتیاط را یادپهن بدهد. لیث میدانست که نمیتواند همیشه کنارشان باشد و بااجتماعی اینکه طلسمهایش بینقص بودند، از رفتارِ بیملاحظهٔ آران خوشش نمیآمد.