چپتر 1153: سایههای گذشته (بخش ۱)
0شش نگهبان منابعشان را روی هم گذاشتند تا راهی برای مهارِ شهرهای گمشدهای که به آنهااون دسترسی داشتند پیدا کنند، از شرِ تمامِ آنهایی که نابودیشان کمترین پیامد را داشت خلاص شوند،روگارِ و تا جایی که بازماندگان در جیرا از پسش برمیآمدند، بقیه را تحتِ مهار نگه دارند.
تمامِ نگهبانانِ موگار از شهرهای گمشده بهعنوانِ یادآورِ دائمیِفکر پیامدهای جادوی ممنوعه استفاده میکردند؛ اینکه حتی در صورتِولش موفقیت، اجرای آن بهایی صد برابر بیشتر از نتیجهاش میطلبید.
کسانی که در سایهٔ این شهرها بزرگ میشدند، بهندرت جرئت میکردند سمتِ هنرهای ممنوعههنرهای بروند، و کسانی که دور از شهرهای گمشده زندگی میکردند، بابتِ شانسشان شکرِ خدایان رامنوال بهجا میآوردند و هر کاری از دستشان برمیآمد میکردند تا اوضاع به همان منوال بماند.
تایریس پرسید: «نظرت دربارهٔ این ناهنجاری چیه؟ ماگارودا توافق کردیم بفرستیمش به قارهٔ تو تا بتونیمثل لیث رو بررسی کنی و نظرت رو بگی.»
لحنِ فناگار بهخوبی نشان میداد که غرورشخیلی هنوز جریحهدار است: «از اونجایی که پیشنهادِ کمکمنمیدم رو رد کرد، میتونم بگم که یه احمقه.»
لیگین گفت: «پس همونقدر که فکرلیگین میکردم باهوشه. اگه میشد سوژهٔ بررسیِ تو،میشد خیلی قبل از اینکه ولش کنی میمرد.»
زاگرانِ گارودا گفت: «من ذرهای به ایناین ناهنجاری اهمیت نمیدم. اون ضعیف و بیارزشه،هنرهای درست مثل همه بهجز من و سالارک.»
سرورِ قدرت بهندرت حرفِقبل مفیدی برای گفتن داشت،گارودا برای همین بقیه نادیدهاش گرفتند.
روگارِ فنریر گفت: «به نظرِ من که جالبه. این لیث شبیهِ سالارک نیست که برنمیدم مرگ و بازتولد حکومت میکنه، یا شبیهِ من که دنبالِ راههای جدیدی برای زندگی بخشیدننادیدهاش میگردم. از چیزی که من دیدم، کارِ اون فقط کشتن نیست، اون با ارواح سروکار داره.»
سالارک که ازمیتونم این ایده کنجکاو شدهگفت بود، پرسید: «منظورت چیه؟»
«تو از عنصر تاریکی برای نابود کردنِ یه چیز استفاده میکنی تا بتونی چیزِ دیگهایبروند بسازی یا راه رو برای یه زندگیِ جدید باز کنی، درحالیکه اون فقط آدم نمیکشه،بماند بلکه مثلِ یه دروازه برای کسایی عمل میکنه که بینِ مرگ و زندگی گیر افتادن.»
تایریس پرسید: «من متوجه شدم که نیروی زندگیِگارودا ترکخوردهاش هالهٔ مرگِ قدرتمندی از خودش بیرون میده.مثل فکر میکنی این دوتا به هم ربط دارن؟»
«دقیقاً. معمولاً روحِ کسایی که نمیتونن به مسیرشون ادامه بدن، محکوم میشن که دور و برِاون محلِ مرگشون پرسه بزنن و منتظر بمونن تا یه نکرومنسر کالبدِ مناسبی براشون بسازه. اما درروگارِ موردِ لیث، ارواح دنبالش راه میافتن و ازش بهعنوانِ وسیلهای برای خالی کردنِ خشمشون استفاده میکنن.
روگار گفت: «این پتانسیلِ لیث رو بیاندازه میکنه، چون با اینکه اون ارواح تا الانبررسیِ فقط توی سایهها ساکن بودن، اون تونسته از طریقِ جادوی روح از نیروی زندگیِ خودشهمه بهشون بخورونه و نهتنها بهشون جسمیت بده، بلکه بخشی از خاطراتشون رو هم بهشون برگردونه.»
بابا یاگا پرسید:نتیجهاش «این چه فرقیسایهٔ با بچههای من داره؟»
«بچههای تو هرگز واقعاً نمردن، درحالیکه یه نکرومنسرِ معمولیذرهای در ازای تمامِ خاطراتِ یه روحِ سرگردان، فقط ابزاریبهجز بهش میده تا بتونه با دنیای فیزیکی تعامل کنه.
«بر اساسِ آزمایشهای من، وقتی بدن و روح با هممیمرد هماهنگ نباشن، شکل دادنِ یه پیوند بینشون باعث میشه آگاهیِ روحهمه پاک بشه و یه نامردهٔ برتر رو شبیهِ یه نوزاد کنه.
«در عوض، این ناهنجاری فقط یه پیوندِ موقت میسازه که به ارواح اجازه میدهسوژهٔ هم عقلشون رو نگه دارن و هم کینهشون رو از طریقِ نبرد خالی کنن. ازمثل نظرِ تئوری، اگه این تکنیک کامل بشه، میتونه امکانِ یه رستاخیزِ واقعی رو فراهم کنه.
روگار گفت: «اما از اونجایی که موگار اونو بهعنوانِ سرورِ ویرانی توصیف کرده، شک دارمبروند که هدفش این باشه. با این حال، چیزی که واقعاً جالبه، اون برجِ شگفتانگیزیه کهبماند با خودش اینطرف و اونطرف میبره. اون برج هم درست مثلِ خودش یه ناهنجاریِ بیسابقهست.»
بابا یاگا پرسید: «اینم یه چیزِ دیگهست که نتونستم بفهمم. این الفبچه خیلیضعیف برای اینکه خودش بهتنهایی یه همچین چیزی بسازه جوونه و من مطمئنم کهنادیدهاش تکتکِ برجهای جادوی موجود رو میشناسم. کسی میدونه اون برج از کجا اومده؟»
نگهبانانِ گارلن با اینکه حقیقت رابررسیِ میدانستند، سر تکان دادند، چون تمایلیگارودا نداشتند ناامیدیِ منادیون را به خطر بیندازند.
زاگرانِ گارودا با لبخندی پهن بر لب گفت: «منشأشفکر رو نمیدونم، ولی خیلی ازش خوشم میاد. دقیقاً همون برجیهمیمرد که اگه اونقدر ضعیف بودم که بهش نیاز داشتم، میساختمش.»
«حتی همین الان که داریم حرف میزنیم، داره قویتر میشه. تغییر میکنه و خودشهنرهای رو با محیط وفق میده تا بهتر از اربابش حمایت کنه. اگه همینطوری پیشهمان بره، یه روزی ممکنه به پای برجِ منادیون برسه، یا حتی ازش جلو بزنه.»
این حرفها بابا یاگا را ماتومبهوت کرد. آن زمان که کاهنه واون شاگردِ زاگران بود، مادرِ خون خیلی زود فهمیده بود که این نگهبان بهندرتهمین حتی از همتایانش تعریف میکند، چه برسد به کسانی که زیردستِ خود میدانست.
بابا یاگا میتوانست به حرفِ نادانها بیاعتنا باشد، اما به حرفِ نگهبانان نه. گفت: «چرا ساختهٔاون منادیون رو به جای مالِ من معیار قرار میدی؟ ریفا برجش رو با رونها و فنونِروگارِ جادوآهنگریِ قدیمی ساخت، در حالی که من برجم رو تو این قرنها با جادوی پیشرفته ارتقا دادم.»
فناگار در حالی که به تمامِ ویژگیهای شگفتانگیزِ آن آرتیفکتِ گمشده فکر میکرد،میشد سر تکان داد: «با این حال مالِ تو هنوز هم ضعیفتره. نه به اینبیارزشه خاطر که برجت قدرت نداره، بلکه چون منابعت رو بیش از حد پخش میکنی.
«منادیون برجش رو به عنوانِ یه آزمایشگاهِ بینقص ساخت و تمامِ منابعش روسمتِ صرفِ نفوذناپذیر کردنش کرد. اما تو، برجت رو وسیلهای ساختی تا به بچههاتبرمیآمد یه محیطِ امن بدی، با زیستبومهای کاملِ درونش تا احساسِ زندانی بودن نکنن.»
«تمامِ انرژیای که برجِ تو صرفِ امکاناتِ رفاهی میکنه، برجِ منادیون برای رشدضعیف دادنِ کریستالهای خودش، جمعآوریِ رگههای فلزاتِ کمیاب و حتی پرورشِ گنجینههای طبیعیِ خودشنادیدهاش استفاده میکرد. اون انرژیِ جهان رو حرومِ زمینهای بازی و غروبِ آفتاب نمیکرد.»
زاگران با گفتنِ این حرف، همهٔ حاضران را با دومین تعریفِ آن قرنذرهای که اینقدر به اولی نزدیک بود، شوکه کرد: «مراقبت از بچههات کارِ قابلستایشیه،حرفِ یاگا. با استعداد، مهارت و قلبی که تو داری، باید یه نگهبان میشدی.»
مادرِ خون با پوزخندی تمسخرآمیز گفت: «که چی بشه؟ که تو یه قارهٔمیشد دور از قارهٔ خودم گیر بیفتم، بدونِ اینکه بتونم با کسایی که برامضعیف مهمن در تماس باشم، چون غرورم اجازه نمیده با هیچکدوم از شما همزیستی کنم؟
«که مجبور باشم تماشا کنم چطور مردمم رو قتلعام میکنین، بدونِ اینکه بتونم کاری کنم؟بروند ما هرگز بهطورِ جدی با هم نجنگیدیم، برای همین هیچ ایدهای ندارم که هستهٔ سفیدمبماند در مقایسه با یه نگهبان چقدر من رو قوی میکنه، ولی میدونم که آزادم میکنه.
«آزاد تا هر وقت که میخوام به هر جا که دلم میخواد برم. آزاد تا هر کیهمه رو که میخوام نجات بدم، حتی اونایی که بقیهٔ موگار به اسمِ اودیهای ملعون میشناختن، یعنی مردمِمرگ خودم رو. دلیلِ خوبی وجود داره که چرا هیچ نژادی جز جانوران هرگز قبول نکرد نگهبان بشه.
«موگار هیچ ابایی نداره که بهاصطلاح برگزیدگانِ خودش رو همون لحظهای که ناامیدش میکنن بکشه و بعدضعیف تا ابد وظایفِ بیرحمانهای رو دوششون بذاره. فقط تعدادِ کمی از ما تونستیم هستهٔ سفید به دستنظرِ بیاریم و از چنگش فرار کنیم، در حالی که فقط مرگ در انتظارِ اونایی بود که زانو نزدن.
«برای همینه که نامردگان رو خلق کردم. تا به همه این امکان رو بدم که تا ابد زندگی کنن، آزاد از تمامِذرهای محدودیتها، چه ساختهٔ انسانها باشن، چه جانوران، یا حتی خودِ موگار.» بابا یاگا هنوز به یاد میآورد زمانی را که موگار درجالبه قالبِ یک بردهٔ زن بر او ظاهر شده بود، شبیهِ همان بردههایی که مردمش با چنان سرعتی میکشتند و مثلِ اسباببازی جایگزینشان میکردند.
او اودیها را ترک کرده بود چون نمیتوانستشهرها جامعهای را تحمل کند که استانداردهای غیرممکنی ازدور زیبایی، قدرت و هوش را بر اعضایش تحمیل میکرد.