چپتر 1922: بدون عنوان
0کامیلا شانههایش را پایین انداخت و گفت: «میدونم، ولی انتظار نداشتم همه دنبالمون بیان.سولوس بودنِ بچهها و بقیهٔ زنا اینجا یه حرفه، بودنِ مردا یه حرفِ دیگه. میدونمهوا احمقانهست، ولی از این فکر که جذابیتم از بقیهٔ زنا کمتر باشه بدم میاد.»
لیث بوسهٔ نرمی به او زد و بالهایشمیشد باز شد تا او را در آغوش بگیرد.کنم بعد گفت: «اینطور نیست، تو زیباترین زنِ روی موگاری.»
این اتفاق هر بار که لیث او را در آغوش میگرفت میافتاد. اوایلمیکند کمی حسِ بدی به کامیلا میداد، چون لمسِ بالهای غشایی عجیب بود. امابودن بعد کامیلا فهمیده بود این کاری است که لیث فقط برای او میکند.
بالهای لیث به سالارک، الینا و حتی سولوسداداش واکنشی نشان نمیدادند. کامیلا این را ویژگیِ مخصوصِتیستا خودشان میدانست و به او حسِ خاص بودن میداد.
لیث خندید و با استفاده از یک طلسمِ جادوی هوا،میکند کلماتِ گفتوگویی دوردست را به آنجا هدایت کرد تا کامیلاخودشان هم بتواند بشنود. سپس گفت: «تازه، فقط من اینطوری نیستم.»
صدای تریون به گوش رسید: «پسر، هیچوقت فکر نمیکردم یهداد نامرده بتونه سردرد به این شدیدی بگیره. خدا رو شکرهمینطور که اون پایین هیچی ندارم، وگرنه اوضاع خیلی ناجور میشد.»
تریون ادامه داد: «بینِغشایی سولوس، کامیلا و سالارک، اصلاًکاری نمیدونم کجا رو نگاه کنم.»
سنتون جواب داد: «منم همینطور، داداش. بعضی وقتاداداش خشکم میزنه و مثلِ احمقا به اونا و تیستاخیره خیره میشم. تنها امیدم اینه که متوجه نشده باشن.»
تریون صدای عق زدن درآوردفهمیده و گفت: «پسر، حالم بهمیکند هم خورد! اون خواهرِ منه!»
سنتون جواب داد: «شاید خواهرِ تو باشه،ناجور ولی همچنان یه زنِ جذابه! من الیناکجا رو مثلِ مادرم میدونم، در حالی که هیچوقت—»
در آنلمسِ لحظه، لیث طلسمعجیب را قطع کرد.
لیث با آهی گفت: «یه کلمهٔ دیگه بگه، دیگهبعضی نمیتونم وانمود کنم که به حرفاشون گوش نمیدم. اونوقتمیشم باید به رنا توضیح بدم که چرا دارم شوهرشو میکشم.»
کامیلا ریزعجیب خندید و پرسید:فهمیده «دردسرای شنواییِ بیدارشده؟»
«بیشتر دردسرای یه تیاماته. اگه تیستاخیلی صداشو بشنوه، رنا خودش بهجای مناصلاً سنتون رو میکشه. خدا کنه همینطور بشه.»
چند روز بعد،بالهای لیث از طریقِ آویزِاما شورایش تماسی دریافت کرد.
انتظار داشت یکی از تماسهای همیشگیِ فیلا یاداداش فالوئل باشد تا او را از وضعیتِ جنگِتیستا گریفونها باخبر کنند، اما رون متعلق به زناگروش بود.
پرسید: «چی میخوای؟»
اژدهای سایه که از سردیِ صدای او آزرده شده بود، جواب داد: «قبل از اینکهنگاه خونهٔ بابا رو ترک کنی، گفتی باید دربارهٔ اتفاقی که بینِ بیترا و الفین افتادخیره حرف بزنیم. امیدوار بودم بعد از ازدواجت و گذشتِ اینهمه مدت، یه کم نرمتر شده باشی.»
«ببین، زناگروش—»
زورت حرفش را قطعسنتون کرد: «خواهش میکنم، بهت گفتهبعضی بودم منو زورت صدا کنی.»
لیث بیتوجه به خواستهٔ او گفت: «ببین، زناگروش، من نرمتر شدهام، ولیالینا سولوس هنوز کابوس میبینه. هنوزم هر شب وقتی تصویرِ شاخِ زنت کهخندید سینهاش رو میشکافه و دوستاش رو قتلعام میکنه میاد جلوی چشماش، گریه میکنه.»
«من هیچ مشکلی با تو ندارم، ولی با بیترا خیلی مشکلبینِ دارم. بخشیدنِ اون دستِ من نیست و میتونی مطمئن باشی تابعضی وقتی سولوس آمادگیاش رو نداشته باشه، نمیخوام ریختِ هیچکدومتون رو ببینم.»
زناگروش جواب داد: «پس میتونی ازش بخوای یه ملاقات باهامون داشته باشه؟ بیترامیکند چیزای زیادی داره که میخواد به سولوس بگه، و منم حرفای زیادی بابودن تو دارم. با اینهمه اتفاقی که برای پادشاهی افتاده، خانواده باید پشتِ هم باشه.»
لیث گفت: «خانواده، خانواده رو نمیکشه. ملن وداداش بیترا نمونهٔ بارزِ سیبهای گندیدهای هستن که بایدتیستا از درخت دور بشن تا کلِ درخت رو نپوسونن.»
«جرئت نکن زنم رو با اون مردِ چندشآور مقایسه کنی!» لیثسالارک از صدای خشمگینِ او فهمید که پایش را از گلیمش درازترخاص کرده است. زناگروش ادامه داد: «تو دربارهٔ بیترای قدیم حرف نمیزنی.
زناگروش لحظهای مکث کردوگرنه و گفت: «اون هیولای واقعیادامه بود و کارایی کرد که—»
«که تکتکِ ما باستانیها توعجیب این قرنها کردیم. ببین، اینجااست همه هیولا هستن، اما بیترا نه.
«اون پاک، ساده و مهربونه. به همین خاطره کهبعضی دوسش دارم. یعنی حتی یه هیولا مثلِ من هممیشم حق نداره بخواد از کسی که دوسش داره محافظت کنه؟»
لیث سرعجیب تکان داد:اما «چرا، حق داری.»
مدتها بود که خودش هماوضاع احساسِ هیولا بودن میکرد وداد این حس را خوب میشناخت.
«با سولوس حرف میزنمغشایی و جوابش رو بهتفهمیده میدم، زورت. لیث قطع میکنه.»
بلافاصله بعد از تماس، لیث همهچیز را به کامیلا گفت. آنهاخشکم تصمیم گرفته بودند آخرِ هفته، بعد از تمام شدنِ کارشان، تنها بمانند.نشده داشتنِ همنشین خوب بود، اما فقط تا زمانی که دیگر خوب نبود.
کامیلا گفت:عجیب «باید فوراًاما به سولوس بگی.»
لیث پرسید: «فرداندارم برای روزِ مشترکمون میادناجور اینجا. چه عجلهای داری؟»
کامیلا در حالی که صورتش را نوازش میکرد، گفت: «اوناست هم مثلِ رااز ضربه خورده و مثلِ تو پارانوئیده. اولش حسابیویژگیِ میترسه و بعد اونقدر به مسئله فکر میکنه تا تصمیم بگیره.
«سولوس به زمان و شجاعتِ زیادی نیاز داره تا خودش روخشکم برای روبهرو شدن با هیولاش آماده کنه. به حمایتِ تو هممتوجه نیاز داره. هر تصمیمی که بگیره، سولوس باید بدونه که تنها نیست.»
«تو همیشه اینقدر عاقل بودی یا داری غریزههای مادرانه برای ‹دخترمون› پیداالینا میکنی؟» از وقتی سولوس مثلِ بچهای که کابوس دیده باشد، شبانه خودشخندید را بینِ آنها جا کرده بود، بینِ خودشان او را اینطور صدا میزدند.
کامیلا با یادآوریِ آن خاطره چشمغره رفت و گفت: «هیچکدوم. فقط دارم حرفاینمیدونم جیرنی و درسهای جامعش دربارهٔ رفتارِ انسان رو نقلقول میکنم. فکر کنم سولوس بایداحمقا با بیترا روبهرو بشه، وگرنه تا وقتی این کار رو نکنه همینطور گیر میافته.
«با اینلمسِ حال، تصمیمشغشایی با ما نیست.»
همانطور که پیشبینی میشد، سولوسجواب با شنیدنِ اینکه بیترا میخواهد اوخشکم را ببیند، از کوره در رفت.
سولوس با تمامِ توان فریاد زد: «عمراً! این بار دنبالِ اون هیولا هیچجاحتی نمیرم. اون تو خونهٔ واستور بهم دروغ گفت، درست همونطور که به مادرمطلسمِ دروغ گفت!» و با خشم پایش را روی ماسهها کوبید و گودالی ایجاد کرد.
بعد از مدتی، شروع کرداوضاع به قدم زدن دورِ کلبهداد و مدام همان سؤال را میپرسید.
«فکر میکنی باید چیکار کنم؟»
لیث با آهی گفت: «برای هزارمین بار! بیا بریم بشنویم چی برای گفتن دارن. اگهاونا حالت خوب نبود یا اصلاً نتونستی قیافهاش رو تحمل کنی، همیشه میتونیم بریم. من باهاتمنه اونجا میمونم و قسم میخورم با دیدنِ اولین نشونهٔ حقهبازی، نتیجهٔ تمریناتمون رو بهشون نشون بدیم.»
فکر کردن به طلسمِ ردهٔفهمیده تیغهای که داشتند توسعه میدادند، بهسالارک سولوس کمک کرد تا آرام شود.
سولوس گفت: «فکر کنم حق با کامی باشه. باید با بیترا روبهرو بشم.نمیدونم از زمانِ مراسمِ ازدواجِ واستور به بعد، ترومای من فقط بدتر شده و خستهاحمقا شدم از بس از خونهٔ خودم ترسیدم. باید اون شبحِ لعنتی رو بیرون کنم.»
«موافقم. برج همون جای خاصیه که اول با ریفا و حالافقط با لیث شریکش شدی. نمیتونی بذاری بیترا اونو ازت بگیره.» کامیلا هنوزخودشان هم وقتی سولوس از لقبش استفاده میکرد، کمی احساسِ معذب بودن میکرد.
ضمن اینکه واقعاً دوست داشت یکمنم بار برای همیشه مطمئن شود کهمیزنه سولوس دیگر نصفهشب سرزده واردِ اتاقشان نمیشود.
سولوس سر تکان داد و رو به لیث کرد: «ممنون کامی. بیا قرارِ ملاقات روواکنشی برای فردا بذاریم و روی یه چشمهٔ مانا برگزارش کنیم. اینجوری بدنِ انسانیِ من تا هردوردست وقت که لازم باشه دوام میاره و اگه اوضاع خراب شد، میتونیم با تمامِ قدرتمون بجنگیم.»
لیث سرهیچی تکان داد:وگرنه «فکرِ عالیایه.»
کامیلا حرفش را تکرار کرد:عجیب «فردا؟ فکر میکردم یکم زمان نیازفقط داری تا شجاعتت رو جمع کنی.»