چپتر 2415: فصل 2415
0فالوئل گفت: «با این حال، کارِ درستی کردید که اول با من تماس گرفتید. اینخسیسی مسئله به شورا مربوط میشه، اما اگه محتاط نباشیم، اونا اول آزمایشگاهِ مخفیِ گلموس رواقامتگاهِ پیدا میکنن و موروک هر شانسی رو برای به ارث بردنِ میراثِ تبارش از دست میده.»
تیستا که ذهنش بهخونهاش خاطرِ شوک و خستگی مهآلودخرتوپرت بود، با گیجی پرسید: «ببخشید؟»
هیدرا جواب داد: «شنیدید چی گفتم. بعد از اینکه از شرِ گلموس خلاص شدیم، شورامالِ به خونهاش رفت و اونجا رو کامل گشت. اما به جز خرتوپرت و مبلمانِ گرونقیمت،نظرِ هیچ ردی از میراثِ تبارِ تایرانتها، آرتیفکتهاشون، یا هیچ یادداشتی از تحقیقاتِ گلموس پیدا نکردیم.»
سولوس پرسید: «پس چطورچیزی این اولین باریه کهبودن ما در این باره میشنویم؟»
«چون به شما ربطی نداره. من و آجاتار اولویتاستفاده داشتیم، چون ما بودیم که استفادهٔ گلموس از جادویافرادِ ممنوعه رو فاش کردیم و طبقِ قوانینِ شورا اعدامش کردیم.
«ضمناً، اینطور هم نیست که موروک دوستِ صمیمیِ شماخرتوپرت باشه. بیش از یک ساله که هرگز دربارهٔ سرنوشتِتحقیقاتِ میراثش نپرسیدید. تنها چیزی که براتون مهم بود هماهنگکنندهها بودن.»
لیث مات وبودن مبهوت پرسید: «یعنیمبهوت موروک هیچی گیرش نیومد؟»
فالوئل سر تکان داد: «نه، خرتوپرتها و مبلمانِ گرونقیمتلیث گیرش اومد. اونا رو به اسمِ مالِ خودش جااومد میزنه و قراره ازشون برای تزئینِ خونهٔ جدیدش استفاده کنه.»
«عجب حرکتِ هوشمندانهای! / عجب آدمِ خسیسی!» نظرِجدیدش لیث و بقیهٔ افرادِ اتاق در این بارهنظرِ متفاوت بود، که باعث شد هیدرا ریز بخندد.
«فرضیهٔ من اینه که گلموس و اجدادش آزمایشگاهِ خصوصیشون رو توی یه جای متفاوتتبارِ از اقامتگاهِ رسمیشون نگه میداشتن. این توضیح میده که چرا هرگز موقعِ آزمایش رویربطی هیولاها گیر نیفتادن و چرا گلموس موروک رو تا زمانی که بیدار شد، رها کرد.
«نمیتونست ریسک کنه که نمونههای آزمایشیش با هم روبهرو بشن. نه تا زمانی که موروک انتخاب کنه کدومقراره بخش از ذاتِ دورگهاش رو نگه داره و ثابت کنه که جهشِ موفقی بوده. وگرنه تنها کاری کهریز موروک برای نابود کردنِ نقشهٔ گلموس باید میکرد، این بود که به جای تایرانت به یه انسان تبدیل بشه.»
همه در این فکر بودند که آیا گلموس مادرِ موروک را تصادفی انتخاب کرده بود یاتکان اینکه او هم ناخواسته برای آزمایشهایش پرورش یافته بود. با این حال هیچکس این تردیدها راهوشمندانهای به زبان نیاورد. گلموس مرده بود و موروک همین حالا هم بارِ بزرگی بر دوش میکشید.
مادرش او را در کودکی رها کرده و یک هیولا دانسته بود، در حالی که پدرش هرگز او رااتاق چیزی بیش از یک نمونهٔ آزمایشی دیگر ندیده بود. موروک میدانست که هیچکدام از والدینش هرگز او را دوستروی نداشتهاند و این یکی از دلایلی بود که پس از رسیدن به بزرگسالی، هرگز به سراغِ مادرش نرفته بود.
مادرش همین حالا هم از فریب خوردن توسطِ مردی که ادعاگرونقیمت میکرد دوستش دارد، زخمخورده بود. نیازی نبود به او بگوید که کلِباریه زندگیاش در واقع قدمِ کوچکی در یک توطئهٔ چند هزارساله بوده است.
هیدرا ادامه داد: «ما باید به شورا و پادشاهی هشدار بدیم، چون در غیر این صورت،خودش اوضاع ممکنه طوری بالا بگیره که دیگه نشه کاریش کرد. تصور کنید اگه شهری مثلِ نسراافرادِ که پر از غذاست و برای زمستون آماده شده، موردِ تهاجم قرار بگیره، چه اتفاقی میافته.
«هزاران نفر میمیرن، قحطیِ سومی به وجود میاد،بودن و وقتی همهٔ هیولاها به لطفِ چشمهٔ ماناتکان به حالتِ سقوطنکردهشون برگردن، کشتنشون خیلی سختتر میشه.
«مخصوصاً اگه اثرِ ترکیبیِ انرژیِازشون جهانِ فراوان و غذا، نسلهایکنه بعدیشون رو بیشتر توانمند کنه.»
«در این مورد، یه جای استدلالتون و حرفایی که اونمبلمانِ بالور به من زد میلنگه. اون ادعا میکرد که هماهنگکنندههاسولوس یادگارِ گذشتهن، در حالی که شما نگرانید هیولاها بیشتر تولیدمثل کنن.
«مگه حدود یک سال پیش به ما نگفتید کهگیرش از خودِ لیگین خواستید به هماهنگکنندهٔ گلموس نگاهی بندازهقراره و پدربزرگ اعلام کرد که اون یه شکستِ مطلقه؟»
فالوئل سر تکان داد و گفت: «و من پای حرفم هستم. هنوزیعنی هماهنگکننده رو توی یه میدانِ ایستایی نگه داشتم به این امید کهازشون یه روز راهی پیدا کنم تا بدونِ فعال کردنِ مکانیزمِ خودتخریبی، بررسیش کنم.
«مهم نیست پدربزرگ چیقراره میگه، هماهنگکننده برای معادنِ فلزاستفاده و کریستالِ من معجزه میکنه.»
لیث گفت: «و برای بـ...» اما سولوسکامل با چنان قدرتی به او سقلمه زدتبارِ که دندههایش ترک برداشت و حرفش نیمهکاره ماند.
در حالی کهبودن سینهاش را میمالید،مبهوت با خودش فکر کرد.
دهنم سرویس. اینقدر عادت کردم که نایکا حتی گذشتهم رومات به عنوانِ دِرِک بدونه که مغزم هنوز حاضر نیست قبولمالِ کنه اون الان با سپیده پیوند خورده و یه دردسره.
کامیلا که از طمعِقراره همیشگیِ اژدهایان خسته شدهجدیدش بود، پرسید: «پس قضیه چیه؟»
فالوئل از رؤیای تپههای کریستالِ مانا و داوروس بیرونخرتوپرت آمد و چشمانش دوباره روی شاگردانش متمرکز شد: «مالِ مننکردیم فقط یه فرضیهست، اما همهٔ جوانب رو در بر میگیره.
«همونطور که پدربزرگ گفت، هماهنگکننده یه شکستِ مطلقه، برای همین نمیتونه به نالروند، الیسیا یامالِ زناگروش کمکی بکنه، اما بچههاشون چی؟ فرض کنیم فریا هم یه رزار بود، یه دورگهنظرِ که دو طبیعتش با هم در تضادن و هماهنگکننده مجبورشون میکنه با هم تلفیق بشن.
«اگه وقتی هر دوشون هماهنگکننده رو پوشیدن باردار بشه، نیروی زندگیِ بچهاییعنی که ازشون به دنیا میاد هیچ ایدهای از وضعیتِ اصلیِ نیروی زندگیِ پدرتزئینِ و مادرش نداره. این یعنی نیروی زندگیِ بچه به شکلی بینقص شکل میگیره.
«همچنین، با اینکه هنوز ناقصه، نیروی زندگیِ یه نوزاد نهتنها خیلی ظریفه، بلکه به نیروی زندگیِ مادربقیهٔ هم متصل و ازش تأثیرپذیره. پس، اگه فریای فرضیِ ما تمامِ مدت روی چشمه بمونه و هماهنگکنندهتوضیح رو بپوشه، این دستگاه در حینِ رشدِ بچه، مدام نیروی زندگیش رو به مسیرِ درست هدایت میکنه.»
وقتی تصویر در ذهنش شکل گرفت، سولوس گفت: «خدایانِ من! این دقیقاً مثلِردی همون اتفاقیه که داره برای الیسیا میافته. نیمهٔ مسخشدهای که از لیث بهچون ارث برده، داره در حینِ رشدش توی رحمِ کامیلا، نیروی زندگیش رو آبدیده میکنه.»
هیدرا سر تکان داد: «درسته.»
«البته، الیسیا به یه نژادِ سقوطکرده تعلق نداره، برای همین نیروی زندگیش بینقصه. تویگیرش موردِ فرضیِ ما، بچه با یه نیروی زندگیِ همچنان سقوطکرده به دنیا میاد، امااستفاده بهتر از نیروی زندگیِ پدر و مادرشه و به جذبِ انرژیِ جهانِ اطرافش عادت داره.
«حالا تصور کنید اون بچه بزرگتزئینِ بشه و بعد تحتِ شرایطِ مشابهیحرکتِ بچههای خودش رو به دنیا بیاره.
«با هر نسل، نیروی زندگیِ رزارها به کمال نزدیکتر میشهمبلمانِ و مقدارِ انرژیِ جهانی که میتونن جذب کنن افزایش پیداسولوس میکنه، تا جایی که دیگه نیازی به هماهنگکننده نداشته باشن.»
لیث سر تکان داد: «حالا میفهمم.مبهوت هماهنگکننده واقعاً بیفایدهست، اما فقط برایخرتوپرتها اهدافِ لیگین. لعنت به نگهبانان و معماهاشون!»
او به اطراف نگاه کرد،براتون اما با دیدنِ اینکه بقیهمات هنوز گیج بودند، بهسرعت اضافه کرد:
«آره، حق با شماست. برای نالروند و فریای رزارش صدها، اگه نگیم هزارانهوشمندانهای سال طول میکشه تا به چیزی که امروز دیدید برسن و ما میدونیماجدادش که گلموس همین یه سال پیش به کامل کردنِ هماهنگکننده نزدیک شده بود.
«اما این سرعتِ دیوانهوارِ زادولد و رشدِ هیولاها رو در نظر نمیگیره. تا وقتیتبارِ غذا داشته باشن، ترولها و گابلینها توی چند روز به بلوغ میرسن و تولیدمثلربطی میکنن. این یعنی توی یه سالِ واحد، میتونید دهها اگه نگیم صدها نسل داشته باشید.»
«مادر بزرگِ قادرِ متعال، برای همینه که بالور تنها کسی بود که هیچاومد تواناییِ جدیدی به دست نیاورده بود. بالورها به خاطرِ هوش و قدرتشون سرعتِ زادولدِهوشمندانهای پایینی دارن. در عوض، ترولها و گابلینها نهتنها دارن به حالتِ سقوطنکردهشون نزدیکتر میشن.»