چپتر 2397: بدون عنوان
0سولوس پاسخ داد: «نه.انگار بهمحضِ اینکه کارِ نایکاجونِ تموم بشه، میریم زسکا.»
تیستا سعی کرد لحنش را عادی نشان دهد، اما سولوسکنم میتوانست صدای خُرد شدنِ پوستتخممرغها را زیرِ پاهایش بشنود: «مگهنظرم اون یکی از شهرهایی نیست که ارتشِ ثرود اشغالش کرده؟»
«آره، یکی از همون شهرهاییه که من و لیث برای نجاتِ فلوریا بهش یورشخیلیها بردیم. به همین دلیل هم داریم میریم اونجا. میخوام ببینم اوضاع چطوره و خرابیهایینکرده رو که به بار آوردیم جبران کنم. اینو به همهٔ آدمهایی که کشتم بدهکارم.»
تیستا با لحنی جدیرفتار مخالفت کرد: «مطمئنی؟ بهمهم نظرم اصلاً شبیهِ تعطیلات نیست.»
سولوس سر تکان داد: «من هیچوقت نگفتم این یه تعطیلاته. این سفریه برایبیفایده اینکه بفهمم کی هستم و چی میخوام. اولین قدم برای این کار همدرد اینه که مسئولیتِ کارایی رو که کردم بپذیرم و با عواقبش روبهرو بشم.»
تیستا پرسید: «چرا این کارچطوره رو با لیث نکردی؟ منظورم اینهاینو که اونم به اندازهٔ تو مسئوله.»
سولوس پاسخ داد: «چون ما بارهای روی دوشمون رو بهبراش روشهای متفاوتی حمل میکنیم. این انتخابِ منه و فرصتیه تا بدونِمرد اینکه حسِ عذابوجدانِ اونو بدتر کنم، برای خودم تسکینی پیدا کنم.
«شاید لیث جوری رفتار کنه که انگار براش مهم نیست، اما اینطور نیست. اونهمهش برای نجاتِ فلوریا جونِ خیلیها رو گرفت، ولی همهش بیفایده بود. از روزی کهدرد فلوریا مرد، خونِ قربانیهای لیث کمتر از خونِ فلوریا دستِ راستش رو آلوده نکرده.
«اگه اونو با خودم به زسکا میآوردم، دردجونِ از پا درش میآورد. اون نمیتونه خودش رو بهخاطرِخونِ ناتوانی تو نجاتِ فلوریا یا سلاخیِ اونهمه آدم ببخشه.»
نایکا پرسید: «تو چی؟»
سولوس پاسخ داد: «حداقل من فلوریا رو نکشتم. وقتی مرد اونجا نبودم. خونشجونِ رو دستای من نیست. با وجودِ پیوندمون، این دردیه که ما توش شریکراستش نیستیم و یکی از دلایلیه که نتونستم این سفر رو با لیث بیام.»
یک ساعت بعد، صبحانهٔ ولادیون و خانوادهاش تمام شد و محوطهٔ باز بیشترِولی جذابیتش را برای نامردگان از دست داده بود. موگار کاملاً نو و شگفتانگیزاگه به نظر میرسید، اما آنها نمیتوانستند خطرِ گشتوگذار در آن را به جان بخرند.
این کار زمانِ بسیارانگار بیشتری از آنچه سپیدهجونِ میتوانست به آنها بدهد، میطلبید.
بابا یاگا پیش از آنکه بیشخرابیهایی از حد به نورِ خورشید عادتهمهٔ کنند، همه را به لایتکیپ وارپ کرد.
در غیرِ این صورت، پس از چند روز، لذتِ این تجربه به زخمی تبدیل میشد کهولی بهجای دادنِ قدرت برای تلاش در راهِ رسیدن به هستهٔ خونِ کاملاً قرمز و فدا کردنشدرش برای داشتنِ زندگیِ دوم، تمامِ چیزهایی را که از دست داده بودند به فرزندانش یادآوری میکرد.
سپس، منشورهای سپیده را از بدنشان بیرونبراش کشید و آنها را به سوار برگرداندهمهش و تمامِ قدرتش را به او بازگرداند.
وندیگوی نخستین با آهی گفت: «دلم برای این خرتوپرت تنگ میشه.ولی دیگه دلیلی برای موندن تو اینجا ندارم. بدرود، خواهران و برادرانِآلوده من. سپیده، اگه بازم به کمکم نیاز داشتی، قیمتم رو میدونی.»
نخستینها یکی پس از دیگری لایتکیپ را ترک کردند، در حالی که با چهرههایی غرق درلحنی اندوه، ناپدید شدنِ منشورها را درونِ کریستالِ سفید تماشا میکردند. تبدیل شدن به برگزیدهٔ روزِ روشن،اولین کاری بیش از اجازه دادن به یک نامرده برای قدم زدن زیرِ نورِ خورشید انجام میداد.
این کار آنها را از گرسنگیشان نیز رها میکرد، چرا که انواعِاینطور نامردگان میتوانستند از انرژیِ نوری که منشور تولید میکرد تغذیه کنند. بهنوعی،کمتر این همان چیزی بود که بیشترین حسِ زنده بودن را به آنها میداد.
بدونِ نیاز به تغذیه از چیزی که منبعِ وسواسشان در زندگی بود،گرفت تقریباً میتوانستند رویدادهای غمانگیزی را که باعث شده بود به نامرده تبدیل شوندنکرده و قرار بود وضعیتِ فعلیشان به غلبه بر آنها کمک کند، فراموش کنند.
دوشیزه پرسید:رفتار «مطمئنی میخوایانگار بری زسکا؟»
سولوس پاسخمیخوام داد: «آره.اوضاع چطور مگه؟»
بابا یاگا گفت: «بذار برسونمت. نمیتونم پیشت بمونم ولی دستکم میتونم برت گردونم بهخیلیها پادشاهی و از یه عالمه سؤالِ ناخوشایند جلوگیری کنم.» او داشت دربارهٔ سپیده حرفنکرده میزد، اما به لطفِ جملهبندیِ مبهمش، سوار فکر کرد منظورِ دوشیزه مأمورانِ مرزی است.
کلبه از چشمهای به چشمهٔ دیگر وارپ کرد، و با حفظِ قدرتِ سولوس، فاصلههمهش تا مقصدشان را در عرضِ چند دقیقه طی کرد. بابا یاگا در محوطهٔ بازِ دورافتادهایدرش توقف کرد که بهاندازهٔ کافی از زسکا دور بود تا از دیدِ گشتها پنهان بماند.
سولوس در حالی که دوستش دمِمهم در ایستاده بود، دست تکان دادهمهش و گفت: «ممنون، مالیشکا. امیدوارم زود ببینمت.»
دوشیزه پوزخندی زد و گفت: «این به خودت بستگی داره، خواهر. تا جایی که میدونم، تولحنی الان از وظیفهات آزادی و منم یه آویز گرفتم فقط برای اینکه باهات حرف بزنم. هراولین وقت بخوای، فقط یه تماس باهات فاصله دارم و لوکرا هم همینطور. اونو هم فراموش نکن. خدانگهدار.»
با دور شدنِ کلبه و ناپدید شدنش در افقانگار با سرعتی سرسامآور، نایکا به هیئتِ سپیده دگردیسی کردبیفایده و با چشمانِ طلاییِ نیمهباز به سولوس خیره شد.
«بذار قضیه رو روشن کنم. تو یه شیءِ نفرینشده شبیهِ یهخیلیها سواری که مادر اونو نساخته، با این حال میشناستت و اونقدردستِ بهت احترام میذاره که منو از هرگونه آسیب زدن بهت منع کرده.
«سیلوروینگ رو هم میشناسیانگار و اونم تو رو تهدیدخیلیها نمیدونه. تو دقیقاً کی هستی؟»
سولوس در دلببینم ناسزا گفت: امان ازبار اون دهنِ لقت، مالیشکا!
سپیده پیش از آنکه سولوس بتواند بهانهٔ موجهی بتراشد، گفت:براش «جواب نده. ما به هم اعتماد نداریم و دلیلی ندارهروزی بخوای پیشِ من سفرهٔ دلتو باز کنی.» و بعد ناپدید شد.
نایکا با خجالت سرش را خاراند وبراش گفت: «بابتِ اون ببخشید. غافلگیرم کرد. من هنوزبیفایده تو این کارِ میزبان بودن تازهکارم. بیا بریم.»
تیستا برای رسیدن به دیوارهای بیرونیِ زسکا بهجونِ چند گامِ وارپ نیاز داشت و منظرهٔ شهر بسیارخونِ بدتر از چیزی بود که سولوس به یاد میآورد.
بیشترِ کنگرهها شکسته بودند و چندین شکاف در اندازههای مختلف در تمامِ طولِ دیوارهاکشتم دهان باز کرده بودند. درهای فولادیِ مزین به میخهای اوریکالکوم که زمانی دروازهها را مهرومومسفریه میکردند، با تختههای چوبیِ نازکی جایگزین شده بودند که بهسختی میتوانستند جلوی باد را بگیرند.
رفتوآمدِ کمی به داخل و خارجِ زسکا در جریان بود ومهم سولوس حتی از دور هم میتوانست ببیند که بسیاری از ساختمانهایخونِ حاشیهٔ بیرونیِ شهر بهشدت نیازمندِ تعمیرند. و آنها تازه خوششانسها بودند.
سولوس ردای جادوگرِ بزرگش را پوشید وبراش مدارکِ شناساییاش را به نگهبانان نشان داد وبیفایده پرسید: «به نامِ والرون، اینجا چه اتفاقی افتاده؟»
مردِ جوانی همسنوسالِ لیث با حیرت فریاد زد: «بانو ورهن!»گرفت صدای او در میانِ دیوارها پیچید و سولوس را واداشتدستِ یک قدم عقب برود. مرد ادامه داد: «شوالیهٔ طلایی اینجاست!»
نامِ او و لقبش بارها وخرابیهایی بارها تکرار شد و ترس ازهمهٔ بدترین اتفاقات را به جانش انداخت.
تیستا که او هم ردایش را پوشیده بود، نفسِ عمیقی کشید واینطور آماده شد تا در یک چشمبههمزدن فورانِ دوقلویی از شعلههای نفرینشده راکمتر رها کند. او گفت: «بهت که گفتم نشون دادنِ چهرهات ایدهٔ بدیه!»
سپس، نگهبان زانو زدرفتار و دستِ سولوس رامهم به لبانش نزدیک کرد.
نگهبانان نامش را سر میدادند و پستهایشاناینطور را رها میکردند تا به استقبالش بیایند.بود سولوس با گیجی پرسید: «صبر کن، چی؟»
نگهبان گفت: «خیلی ممنونم، بانو ورهن. شما جونِآوردیم منو نجات دادید. وقتی به جنگ پایان دادید،لحنی واحدِ من به یه مأموریتِ انتحاری فرستاده شده بود.»
نگهبانِ دیگری جلوی پاهایش زانو زد، لبهٔ ردایش را گرفت ومهم بوسید و گفت: «اگه شما نبودید، زادگاهِ من ویران میشد. خطِ مقدمقربانیهای مدام جلو میاومد و ارتشِ ثرود چیزی نمونده بود بهمون حمله کنه.»