---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1181: اهریمنانِ درون (بخشِ ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1181: اهریمنانِ درون (بخشِ ۱)

0

از بختِ بدِ تیستا، همراهانش‌اینکه​ آن‌قدر انرژی داشتند که متوجهِ‌نشوند​ اتفاقی که تازه افتاده بود بشوند.

تیستا در حالی که حس می‌کرد انرژی‌ای که اولوا به او داده بود ثانیه‌به‌ثانیه تحلیل‌چیزِ​ می‌رود، پاسخ داد: «اولاً، من اصلاً نمی‌دونم اون کیه یا چیه. ثانیاً، اون‌قدر خسته‌ام که حتی‌آماده​ نمی‌تونم بهش اهمیت بدم. خدایان، این روز تازه شروع شده و من بی‌صبرانه منتظرم تموم بشه.»

وقتی داخل شدند، سولوس به هیئتِ برج درآمد تا توانِ بازیابیِ‌تغییرِ​ همه را افزایش دهد، اما برای اینکه آرایه‌های محافظِ رگیا متوجهش‌تشخیصی​ نشوند، این تغییرِ شکل بسیار بیشتر از حدِ معمول زمان برد.

به‌محضِ اینکه آخرین طلسمِ تشخیصی به تیستا اطمینان داد برادرش حالش خوب‌چیزِ​ است، روی زمین خوابش برد. در همین حین، فلوریا به نزدیک‌ترین آب‌نما رفت‌خانه​ تا چند قمقمه را از یکی از شیرهایش با معجونِ مغذی پر کند.

اون‌قدر خسته‌ام که نمی‌تونم چیزی بخورم، اما باید‌رگیا​ جون بگیریم، مخصوصاً لیث. قورت دادنِ چیزی که‌معمول​ مزهٔ شیرعسل می‌ده خیلی راحت‌تر از یه چیزِ آشغاله.

فلوریا این‌طور فکر کرد و آرزو کرد‌لیث​ کاش فالوئل به کویلا اجازه داده بود‌راحت‌تر​ طلسمِ سرم را به او یاد بدهد.

وقتی به‌دهد​ خانه برگشت، برج‌اینکه​ بالاخره آماده بود.

سولوس در حالی که هر دو دوستِ بی‌هوششان را‌می‌ده​ با جادوی روح به اتاق‌هایشان می‌برد و اولین قطره‌های‌کاش​ معجون را در دهانشان می‌چکاند، گفت: «فلوریا، از کمکت ممنونم.»

فلوریا با چهره‌ای نگران گفت: «مطمئنی می‌تونی دگردیسی انجام‌متوجهش​ بدی؟ تو هم خیلی بهت فشار اومده. شاید بهتر‌برد​ باشه تا وقتی کاملاً خوب نشدی، همون انگشتر بمونی.»

برج مثلِ همیشه بزرگ و مستحکم به نظر‌قورت​ می‌رسید، اما اینکه سولوس فقط در هیئتِ پَرَک ظاهر‌این‌طور​ شده بود، به فلوریا فهماند که چقدر خسته است.

«نگرانِ من‌دهد​ نباش، بدتر‌برای​ از ایناشم دیدم.»

فلوریا می‌توانست قسم بخورد که سولوس با وجودِ‌شیرعسل​ اینکه فقط یک پَرَک بود، یکی از شیرین‌ترین لبخندهایی‌آرزو​ را زده بود که تا به حال دیده بود.

فلوریا چند معجون را سر کشید و‌محافظِ​ به رختخواب رفت. آن‌قدر خسته بود که‌بیشتر​ نمی‌توانست حتی یک ثانیه بیشتر بحث کند.

لحظه‌ای که فلوریا پشتِ درِ اتاقش ناپدید شد، سولوس‌دادنِ​ به اتاقِ لیث رفت تا پیش از رفتن به‌فکر​ رختخوابِ خودش، برای آخرین بار وضعیتش را بررسی کند.

روی سینهٔ لیث غلتید و با‌آرایه‌های​ شنیدنِ صدای نفس‌های منظمش خیالش راحت‌شکل​ شد و بی‌آنکه متوجه شود، خوابش برد.

حاشیهٔ صحرای خون.

قبیلهٔ دوان تمامِ تلاشش را می‌کرد تا نالروند احساس کند یکی از خودشان است،‌راحت‌تر​ بنابراین وقتی او از در میان گذاشتنِ جزئیاتِ آیینِ رزارها برای ارتباط با سیاره‌خانه​ خودداری کرد و ترجیح داد به‌جای آن‌ها از انسان‌ها کمک بگیرد، اصلاً خوششان نیامد.

آن‌ها حتی از گام‌های وارپ استفاده می‌کردند‌محافظِ​ تا به مکانی دور از دهکده بروند تا‌حدِ​ مبادا کسی «به‌طورِ تصادفی» با آیین روبه‌رو شود.

کیمو، بزرگِ دهکده، گفت: «می‌فهمم که حتماً هنوز در غمِ از دست دادنِ قبیله‌ات هستی، مردِ‌کرد​ جوان. این رو هم درک می‌کنم که دیدنِ یه مشت غریبه که تو دهکده‌ات زندگی می‌کنن‌روح​ برات آسون نیست، اما می‌خوام یادت باشه که همهٔ دگردیسان عضوی از یه قبیلهٔ واحد هستن.»

نالروند سرش را تکان داد و گفت: «از لطفِ شما ممنونم، اما من نظرِ دیگه‌ای‌حدِ​ دارم. نیاکانِ ما ریشه‌های مشترکی دارن، اما این کافی نیست تا ما رو تبدیل به یه‌همین​ خانواده کنه. گذشته از این، من قصد ندارم اینجا بمونم. اینجا هیچ‌چیزی برای من وجود نداره.»

کیمو که به‌سختی می‌توانست ناراحتی‌اش‌بگیریم​ را پنهان کند، پرسید: «چطور‌مزهٔ​ می‌تونی این حرف رو بزنی؟»

«شاید ما رزار نباشیم، اما همچنان مردمِ تو هستیم، درست همون‌طور‌تغییرِ​ که اینجا هنوز دهکدهٔ توئه. به‌عنوانِ آخرین بازماندهٔ لایت‌کیپرها، تو وظیفه‌ای داری‌اطمینان​ که باید بهش عمل کنی. واقعاً می‌خوای بذاری میراثت با خودت بمیره؟»

نالروند گفت: «دقیقاً به همین دلیله که می‌خوام با موگار صحبت کنم.‌چیزِ​ مردمِ ما بیش از حد به زندگی در صلح عادت کرده‌ن و‌بدهد​ دلیلی رو که از همون اول به خاطرش دنبالِ حاشیه‌ها گشتیم، فراموش کرده‌ن.»

«فقط برای این نبود که مثل ترسوها از بقیهٔ دنیا پنهان بشیم و کز‌بیشتر​ کنیم. ما اومدیم اینجا تا جای امنی پیدا کنیم و راهی برای خنثی کردنِ بلایی‌زمین​ که سرِ مردممون اومده کشف کنیم، یا دست‌کم نیروهای زندگیمون رو با هم یکی کنیم.

ما عمرِ طولانیِ جانورانِ امپراطور رو نداریم، نمی‌تونیم بیدار بشیم و باید‌می‌ده​ همیشه با نیمهٔ دیگه‌مون بجنگیم. ترجیح می‌دم روی ارتباط با موگار قمار‌اجازه​ کنم تا اینکه یه نفرِ دیگه رو به این زندگی محکوم کنم.

اگه موفق بشم، زندگیم رو وقفِ این می‌کنم که دگردیسان به یه نژادِ واقعی تبدیل بشن.‌معمول​ اگه شکست بخورم و از این ملاقات جونِ سالم به در ببرم، بازم قصد ندارم اینجا‌حین​ بمونم. تو این یک سالی که بیرون گذروندم، بیشتر از کلِ عمرم تو حاشیه چیز یاد گرفتم.

اگه تصمیم بگیرم بچه‌دار بشم، می‌خوام آزاد بزرگ بشن تا هر چیزی‌چیزِ​ رو که موگار برای ارائه داره تجربه کنن، تا شگفتی‌های جادوآهنگری رو‌بدهد​ ببینن، نه اینکه مثل قورباغه‌هایی توی یه چاهِ آبرومند عمرشون رو تلف کنن.»

«استادیِ نور چی؟ قدرتِ بزرگیه که می‌تونه به دگردیسان زورِ‌نشوند​ مبارزه با دشمنامون رو بده. نمی‌تونی حداقل قبل از دست‌آخرین​ زدن به این جنون، مقدماتش رو با ما در میون بذاری؟

اگه موگار تو رو بکشه، قرن‌ها تلاشِ سختِ مردمت‌دادنِ​ برای همیشه از بین می‌ره!» کیمو سعی کرد نالروند‌فکر​ را سرِ عقل بیاورد، اما حرف‌هایش به خرجِ او نرفت.

«مردمِ من کارِ زیادی نکردن. هر چی می‌دونم از سپیده سرچشمه می‌گیره.» بردنِ این نام‌حدِ​ باعث شد نالروند با انزجار روی زمین تف کند. «مهم‌ترین چیزی که استادِ جدیدم، فالوئل،‌خوابش​ به من یاد داد اینه که دانش رو نمی‌شه همین‌طوری بخشید، باید به دستش آورد.

من هیچی بهتون یاد نمی‌دم، چون فقط باعث می‌شه مثل‌خیلی​ قبیلهٔ من مغرور بشید. تازه، از کدوم دشمنا حرف می‌زنی؟‌کویلا​ ما هیچ دشمنی نداریم. بقیهٔ موگار ما رو فراموش کردن.»

کیمو گفت: «می‌تونم آسیبی رو که دنیای بیرون بهت زده‌نشوند​ ببینم. از دگردیسان با عنوانِ "ما" حرف می‌زنی، اما تا پای‌طلسمِ​ قدرتِ استادیِ نور میاد وسط، با دوان‌ها مثل غریبه‌ها رفتار می‌کنی.»

نالروند که از شنیدنِ این‌بگیریم​ خزعبلات خسته شده بود، وارپ‌مزهٔ​ کرد و رفت: «چون ما غریبه‌ایم.»

به محوطهٔ باز و وسیعی رسید و از آنجا دوباره به مجتمعی زیرزمینی از‌بیشتر​ غارها وارپ کرد. قدمتِ این غارها به روزهای اولی برمی‌گشت که رزارها واردِ حاشیه‌روی​ شده بودند و برای یافتنِ موادِ معدنی یا فلزات در آن معدن‌کاوی کرده بودند.

در حالی که رون‌های حک‌شده‌قورت​ روی زمین، دیوارها و سقف‌خیلی​ را بررسی می‌کرد، پرسید: «همه‌چیز مرتبه؟»

گروه غارها را با دایره‌های جادو پوشانده بودند که از شش رون‌شکل​ تشکیل می‌شد و هر کدام با عنصرِ متفاوتی آمیخته شده بود. با ادغامِ‌حالش​ آن‌ها، به‌محضِ اینکه دایره کامل می‌شد، جریانِ مصنوعیِ انرژیِ جهان را تولید می‌کرد.

فریا با آهی‌باید​ گفت: «فقط حوصلمون‌مخصوصاً​ بدجور سر رفته.»

دایره‌ها همه مثلِ هم بودند، بنابراین پس از مدتی، اشتیاقِ اولیه جای خود‌بسیار​ را به کلافگیِ انجامِ مکررِ یک کارِ تکراری داده بود. علاوه بر این،‌خوب​ باید آرایه‌های تمام‌شده را مرتباً شارژ می‌کردند تا از محو شدنشان جلوگیری کنند.

«چرا این‌قدر دیر‌مخصوصاً​ کردی؟ باز یکی‌دادنِ​ برات سخنرانی کرد؟»

نالروند با شگفتی به کارِ‌اینکه​ تقریباً تمام‌شده خیره شد: «کیمو.‌نشوند​ پیرمرد نمی‌دونه کِی باید بی‌خیال بشه.»

احضارِ آگاهیِ موگار به چنان استعداد و قدرتِ خامی نیاز داشت که ترسیده بود چهار نفر برای‌این‌طور​ این کار کافی نباشند. رون‌هایی که به کار برده بودند، صرفاً ظرف‌هایی برای مانای لازم جهتِ تقویتِ‌جادوی​ امضای انرژیِ کاربر بودند، تا جایی که به اندازهٔ امضای انرژیِ یک نگهبان قدرتمند به نظر برسد.

ناولها | novelha.net