چپتر 1181: اهریمنانِ درون (بخشِ ۱)
0از بختِ بدِ تیستا، همراهانشاینکه آنقدر انرژی داشتند که متوجهِنشوند اتفاقی که تازه افتاده بود بشوند.
تیستا در حالی که حس میکرد انرژیای که اولوا به او داده بود ثانیهبهثانیه تحلیلچیزِ میرود، پاسخ داد: «اولاً، من اصلاً نمیدونم اون کیه یا چیه. ثانیاً، اونقدر خستهام که حتیآماده نمیتونم بهش اهمیت بدم. خدایان، این روز تازه شروع شده و من بیصبرانه منتظرم تموم بشه.»
وقتی داخل شدند، سولوس به هیئتِ برج درآمد تا توانِ بازیابیِتغییرِ همه را افزایش دهد، اما برای اینکه آرایههای محافظِ رگیا متوجهشتشخیصی نشوند، این تغییرِ شکل بسیار بیشتر از حدِ معمول زمان برد.
بهمحضِ اینکه آخرین طلسمِ تشخیصی به تیستا اطمینان داد برادرش حالش خوبچیزِ است، روی زمین خوابش برد. در همین حین، فلوریا به نزدیکترین آبنما رفتخانه تا چند قمقمه را از یکی از شیرهایش با معجونِ مغذی پر کند.
اونقدر خستهام که نمیتونم چیزی بخورم، اما بایدرگیا جون بگیریم، مخصوصاً لیث. قورت دادنِ چیزی کهمعمول مزهٔ شیرعسل میده خیلی راحتتر از یه چیزِ آشغاله.
فلوریا اینطور فکر کرد و آرزو کردلیث کاش فالوئل به کویلا اجازه داده بودراحتتر طلسمِ سرم را به او یاد بدهد.
وقتی بهدهد خانه برگشت، برجاینکه بالاخره آماده بود.
سولوس در حالی که هر دو دوستِ بیهوششان رامیده با جادوی روح به اتاقهایشان میبرد و اولین قطرههایکاش معجون را در دهانشان میچکاند، گفت: «فلوریا، از کمکت ممنونم.»
فلوریا با چهرهای نگران گفت: «مطمئنی میتونی دگردیسی انجاممتوجهش بدی؟ تو هم خیلی بهت فشار اومده. شاید بهتربرد باشه تا وقتی کاملاً خوب نشدی، همون انگشتر بمونی.»
برج مثلِ همیشه بزرگ و مستحکم به نظرقورت میرسید، اما اینکه سولوس فقط در هیئتِ پَرَک ظاهراینطور شده بود، به فلوریا فهماند که چقدر خسته است.
«نگرانِ مندهد نباش، بدتربرای از ایناشم دیدم.»
فلوریا میتوانست قسم بخورد که سولوس با وجودِشیرعسل اینکه فقط یک پَرَک بود، یکی از شیرینترین لبخندهاییآرزو را زده بود که تا به حال دیده بود.
فلوریا چند معجون را سر کشید ومحافظِ به رختخواب رفت. آنقدر خسته بود کهبیشتر نمیتوانست حتی یک ثانیه بیشتر بحث کند.
لحظهای که فلوریا پشتِ درِ اتاقش ناپدید شد، سولوسدادنِ به اتاقِ لیث رفت تا پیش از رفتن بهفکر رختخوابِ خودش، برای آخرین بار وضعیتش را بررسی کند.
روی سینهٔ لیث غلتید و باآرایههای شنیدنِ صدای نفسهای منظمش خیالش راحتشکل شد و بیآنکه متوجه شود، خوابش برد.
حاشیهٔ صحرای خون.
قبیلهٔ دوان تمامِ تلاشش را میکرد تا نالروند احساس کند یکی از خودشان است،راحتتر بنابراین وقتی او از در میان گذاشتنِ جزئیاتِ آیینِ رزارها برای ارتباط با سیارهخانه خودداری کرد و ترجیح داد بهجای آنها از انسانها کمک بگیرد، اصلاً خوششان نیامد.
آنها حتی از گامهای وارپ استفاده میکردندمحافظِ تا به مکانی دور از دهکده بروند تاحدِ مبادا کسی «بهطورِ تصادفی» با آیین روبهرو شود.
کیمو، بزرگِ دهکده، گفت: «میفهمم که حتماً هنوز در غمِ از دست دادنِ قبیلهات هستی، مردِکرد جوان. این رو هم درک میکنم که دیدنِ یه مشت غریبه که تو دهکدهات زندگی میکننروح برات آسون نیست، اما میخوام یادت باشه که همهٔ دگردیسان عضوی از یه قبیلهٔ واحد هستن.»
نالروند سرش را تکان داد و گفت: «از لطفِ شما ممنونم، اما من نظرِ دیگهایحدِ دارم. نیاکانِ ما ریشههای مشترکی دارن، اما این کافی نیست تا ما رو تبدیل به یههمین خانواده کنه. گذشته از این، من قصد ندارم اینجا بمونم. اینجا هیچچیزی برای من وجود نداره.»
کیمو که بهسختی میتوانست ناراحتیاشبگیریم را پنهان کند، پرسید: «چطورمزهٔ میتونی این حرف رو بزنی؟»
«شاید ما رزار نباشیم، اما همچنان مردمِ تو هستیم، درست همونطورتغییرِ که اینجا هنوز دهکدهٔ توئه. بهعنوانِ آخرین بازماندهٔ لایتکیپرها، تو وظیفهای داریاطمینان که باید بهش عمل کنی. واقعاً میخوای بذاری میراثت با خودت بمیره؟»
نالروند گفت: «دقیقاً به همین دلیله که میخوام با موگار صحبت کنم.چیزِ مردمِ ما بیش از حد به زندگی در صلح عادت کردهن وبدهد دلیلی رو که از همون اول به خاطرش دنبالِ حاشیهها گشتیم، فراموش کردهن.»
«فقط برای این نبود که مثل ترسوها از بقیهٔ دنیا پنهان بشیم و کزبیشتر کنیم. ما اومدیم اینجا تا جای امنی پیدا کنیم و راهی برای خنثی کردنِ بلاییزمین که سرِ مردممون اومده کشف کنیم، یا دستکم نیروهای زندگیمون رو با هم یکی کنیم.
ما عمرِ طولانیِ جانورانِ امپراطور رو نداریم، نمیتونیم بیدار بشیم و بایدمیده همیشه با نیمهٔ دیگهمون بجنگیم. ترجیح میدم روی ارتباط با موگار قماراجازه کنم تا اینکه یه نفرِ دیگه رو به این زندگی محکوم کنم.
اگه موفق بشم، زندگیم رو وقفِ این میکنم که دگردیسان به یه نژادِ واقعی تبدیل بشن.معمول اگه شکست بخورم و از این ملاقات جونِ سالم به در ببرم، بازم قصد ندارم اینجاحین بمونم. تو این یک سالی که بیرون گذروندم، بیشتر از کلِ عمرم تو حاشیه چیز یاد گرفتم.
اگه تصمیم بگیرم بچهدار بشم، میخوام آزاد بزرگ بشن تا هر چیزیچیزِ رو که موگار برای ارائه داره تجربه کنن، تا شگفتیهای جادوآهنگری روبدهد ببینن، نه اینکه مثل قورباغههایی توی یه چاهِ آبرومند عمرشون رو تلف کنن.»
«استادیِ نور چی؟ قدرتِ بزرگیه که میتونه به دگردیسان زورِنشوند مبارزه با دشمنامون رو بده. نمیتونی حداقل قبل از دستآخرین زدن به این جنون، مقدماتش رو با ما در میون بذاری؟
اگه موگار تو رو بکشه، قرنها تلاشِ سختِ مردمتدادنِ برای همیشه از بین میره!» کیمو سعی کرد نالروندفکر را سرِ عقل بیاورد، اما حرفهایش به خرجِ او نرفت.
«مردمِ من کارِ زیادی نکردن. هر چی میدونم از سپیده سرچشمه میگیره.» بردنِ این نامحدِ باعث شد نالروند با انزجار روی زمین تف کند. «مهمترین چیزی که استادِ جدیدم، فالوئل،خوابش به من یاد داد اینه که دانش رو نمیشه همینطوری بخشید، باید به دستش آورد.
من هیچی بهتون یاد نمیدم، چون فقط باعث میشه مثلخیلی قبیلهٔ من مغرور بشید. تازه، از کدوم دشمنا حرف میزنی؟کویلا ما هیچ دشمنی نداریم. بقیهٔ موگار ما رو فراموش کردن.»
کیمو گفت: «میتونم آسیبی رو که دنیای بیرون بهت زدهنشوند ببینم. از دگردیسان با عنوانِ "ما" حرف میزنی، اما تا پایطلسمِ قدرتِ استادیِ نور میاد وسط، با دوانها مثل غریبهها رفتار میکنی.»
نالروند که از شنیدنِ اینبگیریم خزعبلات خسته شده بود، وارپمزهٔ کرد و رفت: «چون ما غریبهایم.»
به محوطهٔ باز و وسیعی رسید و از آنجا دوباره به مجتمعی زیرزمینی ازبیشتر غارها وارپ کرد. قدمتِ این غارها به روزهای اولی برمیگشت که رزارها واردِ حاشیهروی شده بودند و برای یافتنِ موادِ معدنی یا فلزات در آن معدنکاوی کرده بودند.
در حالی که رونهای حکشدهقورت روی زمین، دیوارها و سقفخیلی را بررسی میکرد، پرسید: «همهچیز مرتبه؟»
گروه غارها را با دایرههای جادو پوشانده بودند که از شش رونشکل تشکیل میشد و هر کدام با عنصرِ متفاوتی آمیخته شده بود. با ادغامِحالش آنها، بهمحضِ اینکه دایره کامل میشد، جریانِ مصنوعیِ انرژیِ جهان را تولید میکرد.
فریا با آهیباید گفت: «فقط حوصلمونمخصوصاً بدجور سر رفته.»
دایرهها همه مثلِ هم بودند، بنابراین پس از مدتی، اشتیاقِ اولیه جای خودبسیار را به کلافگیِ انجامِ مکررِ یک کارِ تکراری داده بود. علاوه بر این،خوب باید آرایههای تمامشده را مرتباً شارژ میکردند تا از محو شدنشان جلوگیری کنند.
«چرا اینقدر دیرمخصوصاً کردی؟ باز یکیدادنِ برات سخنرانی کرد؟»
نالروند با شگفتی به کارِاینکه تقریباً تمامشده خیره شد: «کیمو.نشوند پیرمرد نمیدونه کِی باید بیخیال بشه.»
احضارِ آگاهیِ موگار به چنان استعداد و قدرتِ خامی نیاز داشت که ترسیده بود چهار نفر برایاینطور این کار کافی نباشند. رونهایی که به کار برده بودند، صرفاً ظرفهایی برای مانای لازم جهتِ تقویتِجادوی امضای انرژیِ کاربر بودند، تا جایی که به اندازهٔ امضای انرژیِ یک نگهبان قدرتمند به نظر برسد.