چپتر 1049: خدایان و نگهبانان (بخش ۱)
0فالوئل سر تکان داد و گفت: «من هرگز نگفتم نه. بذار بگیم شاید. قبولت میکنم و باهاتکرد مثلِ پیامآورم رفتار میکنم، اما آیین رو اجرا نمیکنم. ازت وفاداری و صداقت میخوام. اینو یه دورهٔپیدا آزمایشی در نظر بگیر. هر وقت بخوای میتونی بری و منم هر وقت بخوام میتونم بیرونت کنم.
«اما حواست باشه. اگه تا وقتی تصمیمم رو میگیرم، هنوز ارادهٔ لازم برایناامیدم یه پیامآور رو نشون نداده باشی، ممکنه مجبور بشم بکشمت. نمیتونم رازها رووقتم مجانی لو بدم، پس هرچی بیشتر ازم یاد بگیری، بیشتر تو خطر میفتی.»
فریا با لبخندی پهنهرچی تعظیمِ عمیقی کرد وبگیری گفت: «ممنونم، فالوئل. ناامیدتون نمیکنم.»
«از من تشکر نکن، از لیث تشکر کن. خیلی به حرفاییکشته که جلوی شورا زد فکر کردم و به نظرم حق با اونه.تلف اونا نمیتونن لیث رو به خاطر پیدا کردنِ آدمای بااستعداد سرزنش کنن.
فالوئل در حالی که خواهرانِ ارناس و سولوس به لیث خیره شده بودند، ادامه داد:تعظیمِ «اگه شورا واقعاً میخواد فاصلهاش رو با جادوگرانِ بدلی بیشتر کنه، ما بیدارشدگان هم بایداونه یاد بگیریم مثلِ رقیبامون با هم کار کنیم، نه اینکه همهاش با هم دعوا کنیم.»
«خونهٔ محقرِ منو یه آکادمیِ بیدارشدگان در نظر بگیرید، اما با قوانینِ سختگیرانهتر و بدونِاخراج رابطهٔ جنسی. ناامیدم کنید و اخراج میشید، کشته میشید، یا حتی بدتر. ما شبانهروز کاردارم میکنیم چون من کارای مهمتری از اینکه سالها وقتم رو برای آموزشِ شماها تلف کنم، دارم.
«غیربیدارشدگان باید تا حدِ غش کردن کار کنن و بیدارشدگان هم باید اونقدرپهن از نشاطبخشی استفاده کنن تا دیگه اثر نکنه. فقط اون موقع است کهفکر اجازه دارید استراحت کنید. مفهومه؟» با حرفهای فالوئل، همه آبِ دهانشان را قورت دادند.
بیشتر از اینکه شبیهِبدونِ آکادمی باشد، شبیهِ یککنید اردوگاهِ کارِ اجباریِ آبرومند بود.
نالروند پرسید: «مزاحم شدم؟»
فالوئل گفت: «بچه، تو سروقت رسیدی،آکادمیِ که یعنی دیر کردی. همیشه به نشونهٔناامیدم احترام به وقتِ من زودتر برس، فهمیدی؟»
نالروند تعظیمِ عمیقیبدم کرد و گفت:ازم «بله، ببخشید استاد فالوئل.»
لیث پرسید:قوانینِ «منظورت ازبدونِ استاد فالوئل چیه؟»
فالوئل گفت: «درست مثلِ این دوستِ انسانت، نالروند هم تحتتأثیرِ روشِ من برای نجاتِپهن بچهٔ رنا قرار گرفت و بهم یه پیشنهاد داد. اون بهم استادیِ نور روکردم یاد میده و در عوض، من بهش جادوی شفا رو یاد میدم. به همین سادگی.
«حالا قبل از اینکه شروع کنیم، بذاریدبگیرید سطحتون رو ارزیابی کنم تا بتونم درسهایکنید هر کدومتون رو متناسب با خودتون تنظیم کنم.»
هیدرا روی هر کدامشان تکبهتکبیشتر نشاطبخشی را اجرا کرد و هرفریا جا لازم بود یادداشتهای مختصری برداشت.
«نالروند، دوتا هستهات مانای دوبرابر بهت میدن، اما هر بار فقط میتونی از یه نیروی زندگیچون استفاده کنی. برای اینکه تو دورانِ شاگردیت آسیب نبینی، باید هر دوتا بدنت رو تمرین بدی ونکنه مدام بینشون جابهجا بشی، وگرنه جریانِ مانا ممکنه بکشتت.» رزار با خجالت به دستوپای لاغرش نگاه کرد.
داشتنِ بدنِ یک جانورِ امپراطورهرچی همیشه باعث شده بود ورزشِخطر فیزیکی به نظرش اتلافِ وقت بیاید.
«فلوریا، اصلاً نمیدونم لیث چطور تونسته کاری کنه که از بیداری جونِجنسی سالم به در ببری، اما بدنت حسابی داغونه. بدنت یکباره از هستهٔمهمتری قرمز تا هستهٔ آبی پالایش شده و این باعث شده بهشدت ناپایدار بشه.
«این روند به بدنت فرصت نداد تا با جریانِ مانایمیفتی جدیدت سازگار بشه. تو مثلِ سلاحی هستی که آهنگری شده امالیث هنوز داره آبدیده میشه. اگه فشارِ زیادی بهش بیاری، سلاح میشکنه.
فالوئل ادامه داد: «تا وقتی من نگفتم، استفاده از هرمیشید جور فنِ تنفس رو برات ممنوع میکنم. باهات مثلِ یهوقتم غیربیدارشده رفتار میکنم و باید همون برنامهٔ اونا رو دنبال کنی.»
لیث پرسید: «من چی؟بدم منم دوتا بدن دارم وبگیری بهتازگی یه جهش هم داشتم.»
«موردِ تو کاملاً فرق میکنه. دوتا بدنِ تو مثلِ دو روی یهجنسی سکهاند. نمیتونی یکیشون رو تمرین بدی بدونِ اینکه اون یکی رو تمرین بدی.سالها اما نالروند دوتا بدن و دوتا هسته داره، چون همزمان دوتا موجودِ متفاوته.
«تازه علاوه بر اون، با پالایشِ بدنِ بینقصت، همون لحظه که هستهات ازپهن پیشرفت بهبود پیدا کرد، بدنت هم ترمیم شد. اگه ممکن بود، همین الانفکر هم میتونستی به هستهٔ بنفش برسی، اما اون دیگه بمونه برای یه روزِ دیگه.»
با یک بههمزدنِسختگیرانهتر دستهایش، شش صندلیجنسی و میز پدیدار شد.
لیث پرسید:رازها «ششتا؟ پسبدم محافظ چی؟»
فالوئل گفت: «داشتنِ یه خانوادهٔ چهارنفره، اون هم با یه نوزاد، به زمان وکنید خرجی نیاز داره. با بودنِ نالروند در اینجا، او مجبوره یا به همسرش کمکشماها کنه یا برای پول کار کنه. نگهداشتنِ دوتا خونه بهطور همزمان حسابی خرج برمیداره.
«برخلافِ تو، او هیچ عجلهای نداره. هریاد وقت یه غیربیدارشده اونقدر خسته شد کهتعظیمِ نتونست پابهپامون بیاد، او میتونه بهمون ملحق بشه.
«گذشته از این، چون همهتون بهطرزِ دردناکی از رسمورسومِ موگار بیخبرید، امروز چیزهایی رو بهتون یادچون میدم که تو جامعهٔ بیدارشدگان اطلاعاتِ عمومی حساب میشه. سولوس، برو سرِ میزت. نمیخوام لیث تقلباثر کنه و به حافظهٔ تو متکی باشه. اگه ببینم پیوندِ ذهنی برقرار کردید، جفتتون رو لتوپار میکنم.»
سولوس خواست اعتراض کند، اما نگاهِ غضبناکِ فالوئل او راخطر بهشدت ترساند. سولوس آنقدر به ذاتِ مهربانِ هیدرا عادت کردهتشکر بود که کوچکترین اخمش هم کاملاً وحشتناک به نظر میرسید.
سپس فالوئل برای شاگردانشمحقرِ دربارهٔ شورای بیدارشدگان، نحوهٔ کارشسختگیرانهتر و قوانینِ آن توضیح داد.
«در ابتدا، فقط خودبیدارشدهها وجود داشتن و مرگِ حتی یکمیفتی نفر از اونا به معنیِ از دست رفتنِ دانشی بودنکن که با معیارهای امروزی بیاهمیته، اما هزاران سال پیش بیقیمت بود.
«همچنین، بیدارشدگان همیشه تعدادشون کم بوده، و این باعث میشدمیشید بینِ نیاز به پنهان کردنِ ماهیتشون و میلِ طبیعی بهوقتم داشتنِ همراه، چه افلاطونی و چه غیر از اون، درگیر باشن.
«شورا به عنوانِ جایی برای تبادلِ دانش، جستوجوی وارث برای میراثِ یک بیدارشده،لبخندی و محافظت از خودمون در برابرِ سوءاستفادهٔ نژادهای دیگه به وجود اومد. فقطشورا با گذشتِ زمان بود که به واحدِ خودگردانِ ما برای اجرای قوانینمون تبدیل شد.»
فلوریا پرسید: «چرا بیدارشدگان موگار رو فتح نکردن یاسختگیرانهتر خیلی ساده روی کشورِ خودشون حکومت نکردن؟ اینجوری نمیتونستنحتی در امنیت و تحتِ محافظتِ ارتشِ خودشون زندگی کنن؟»
فالوئل به این ایده خندید و پرسید: «فتحِ موگار؟ که چی بشه؟ خودت دیدیتعظیمِ کنترل کردنِ یه گروهِ چندنفره چقدر سخته، فکر میکنی میتونی هم روی یه کشورنظرم حکومت کنی و هم جادوت رو توسعه بدی؟» و در جواب یک «نه» شنید.
«نمیتونی همه کار رو همزمان انجام بدی، هیچکس نمیتونه. بیدارشدگان عاشقِ جادو هستن، چون تنها قدرتیه کهکارای میتونی بهش اعتماد کنی و چون تلاش هرگز بهت خیانت نمیکنه. اما از طرفِ دیگه، یه پادشاهفقط باید حواسش به همهٔ مقاماتِ بلندپایهاش باشه و مطمئن بشه همون قدرتی که میسازه، علیه خودش استفاده نمیشه.
«حتی اگه بیدارشدگان قدرتمند باشن، ما باز هم به غذا، لباس و موادِ اولیه نیاز داریم. برای به دست آوردنِتشکر اینا باید جابهجا بشیم، اما بیرون از خونههامون آسیبپذیریم. بدونِ شورا، نژادهایی که ذاتاً قدرتمند هستن مثلِ جانورانِ امپراطور یا نامردگان،خواهرانِ بهمحضِ اینکه مکانمون رو پیدا کنن، میتونن بهراحتی بر یکی از ما غلبه کنن و رازِ بیداری رو از چنگمون دربیارن.
«یه پادشاهِ بیدارشده چیزی جز یه هدف نیست، و حتی گذاشتنِ یه مترسک همکنید ضعفی ایجاد میکنه که میشه ازش سوءاستفاده کرد. برای همینه که فقط نگهبانان میتونن چنینتلف کاری بکنن.» پس از آن، دربارهٔ وجودِ نگهبانان، هویت و نقششان برای آنها توضیح داد.
«بازپرسِ سلطنتی تایریس گریفون یهبیشتر نگهبانه؟» بهجز لیث و سولوس،میفتی همه مات و مبهوت مانده بودند.
خواهرانِ ارناس به این دلیل که او را میشناختند و نالروند به این دلیل که واکنشِچون آنها را احمقانه میدانست. در کودکی به او یاد داده بودند که یک نگهبان درست مثلِاثر هر جادوگرِ قدرتمندی میتواند به هر شکلی که میخواهد دربیاید. فقط احمقها از روی ظاهر قضاوت میکردند.