چپتر 1703: فصل 1703
0جیرنی در حالی کهپیش از چند زخم خونریزینزدیک میکرد، پیشِ خودش فکر کرد:
به محض اینکه اوریون مارکیروی رو به جای امنی برسونه، ازاکتسابیاش شرِ این بارِ اضافی خلاص میشم.
اسیدِ اسکورپیکور که از چنگالهای همزاد میچکید، زرهش را در چندمقاومتِ نقطه ذوب کرده بود و به شاخکهای مارمانندی که از مچِاندامِ موجود بیرون میزدند اجازه میداد گازش بگیرند و زهرشان را تزریق کنند.
جیرنی نه تلفیقِ نوری داشت که سم را دفع کند و نه تلفیقِ تاریکیایاکتسابیاش که گیرندههای دردش را از کار بیندازد. کاری جز این از دستش برنمیآمد کهبرای دندان روی جگر بگذارد و امیدوار باشد مقاومتِ اکتسابیاش در برابرِ کشندهترین زهرها کافی است.
بدونِ جادو و در برابرِ دشمنی که هیچنزدیک اندامِ حیاتی یا دستهٔ عصبیای برای حمله نداشت، جیرنیدشمنش فقط میتوانست با تکیه بر پایهایترین فنون زمان بخرد.
اما اوضاعِ اوریون بسیار بهتر بود. طلسمهای شوالیهٔ جادو رویمقاومتِ مارکی اثری نداشتند، اما همزاد را دور نگه میداشتند و حملاتشاندامِ را پیش از آنکه حتی به هدف نزدیک شوند، خنثی میکردند.
اوریون کمی آزمون و خطا کردهروی بود، اما حالا که ماهیتِ دشمنشاکتسابیاش را میفهمید، پیروزی فقط مسئلهٔ زمان بود.
در حالی که طلسمِ شخصیِ ردهٔبرنمیآمد ۵ خود، عصای مرگ، را میبافت،باشد گفت: «اگه نمیخواید بمیرید، نزدیکم بمونید!»
اوریون جادوگرِ راستین نبود، اما طلسمهای شوالیهٔ جادونزدیک به دلیلِ محدودهٔ اثرِ کوچکشان بهسرعت اجرا میشدندماهیتِ و اجرایشان تنها به یک دست نیاز داشت.
دما در شعاعِ ۱۰ متریِ اطرافِ اوریون بهشدت افت کرد، رطوبتِ هوابرابرِ را به برف تبدیل کرد و زمین را با یخ پوشاند. تنهاعصبیای چشمِ طلسم، جایی که او و بیلین ایستاده بودند، در امان بود.
سپس بدنش تپشهایی از انرژیِ سیاه رها کرد که بیخطا همزاد رااکتسابیاش هدف میگرفتند. تاریکی کُند بود، اما کریستالهای یخی که موجود را پوشاندهدستهٔ بودند همچون آهنربا عمل میکردند و پرتابههای سیاه را به سوی خود میکشیدند.
همزاد از پرتابههای سیاه سریعتر بود و باروی وجودِ تعدادِ زیادشان توانست جاخالی بدهد، با اینکشندهترین حال پرتابهها لحظهای از تعقیبِ موجود دست برنداشتند.
سرما همزاد را کُندتر میکرد و عصای مرگ تاریکیِشوند بیشتری رها میساخت. موجود حس میکرد دستهای از ماهیهای پیراناپیروزی دنبالش کردهاند و دارد به سمتِ بخشِ عمیقِ رودخانه میرود.
مارکی میدانست همزاد دردندان آستانهٔ مرگ است، با اینباشد حال دلیلی برای خوشحالی نمیدید.
بیلین پیشِ خودش فکر کرد:
مهم نیست کدومشون ببره، در هر صورت من میمیرم. اگه بتونم خودمو بهمقاومتِ راهروی مخفیِ اقامتگاهِ شخصیم برسونم، بازم میتونم از دستگیر شدن قسر در برم. فقطعصبیای باید مطمئن بشم این دوتا احمق اونقدر درگیرِ کشتنِ همدیگه میشن که دنبالم نیان.
او برای عملی کردنِپیش نقشهاش منتظر ماند تانزدیک همزاد به زانو دربیاید.
سپس خنجری از کمربندش بیرون کشید و آن را در شکافِ زیرِ بغلِکشندهترین زرهِ اوریون فرو کرد. افسونِ تیغه برای شکافتنِ لایهٔ نازکِ آدامانت کافی بودحمله و زهری که خنجر به آن آغشته بود، بقیهٔ کار را تمام کرد.
گاردِ کامل حرکت را به اوریون هشدار داده بود، اما او آنقدر روی همزاد تمرکز داشت کهاست اعتنایی نکرد و مارکی هم نزدیکتر از آن بود که ضربهاش خطا برود. شوکِ ناشی از اینزمان خیانت، عصای مرگ را باطل کرد و زهری که در رگهای اوریون میدوید، تهماندهٔ توانش را تحلیل برد.
بیلین با خنده به پشتِ اوریون لگد زد و او راامیدوار هم به زانو درآورد و گفت: «فقط دارم شرایط رو برابر میکنم.هیچ حریفت خستهست و نمیتونه از جادو استفاده کنه. حالا تو هم نمیتونی.»
بیلین چرخید و به سمتِ چادری دوید که یکی از راهروهایمیکردند خدمتکاران را پنهان میکرد. آن راهرو او را به آشپزخانه میبردشخصیِ و از آنجا میتوانست بهراحتی خود را به اقامتگاهِ شخصیاش برساند.
در کمالِ تعجبش، همزاد وقت را برای تمام کردنِ کارِ اوریون تلف نکرد وزهرها در عوض مأموریتش را در اولویت قرار داد. اما آنچه تعجبش را به شوکفقط تبدیل کرد، این بود که فرماندهٔ گاردِ شوالیه حتی تلاشی برای متوقف کردنِ موجود نکرد.
اوریون با خود فکر کرد: «اگه میخوای بمیری، بفرما، عوضی.باشد الان اولویتم اینه که از شرِ سم خلاص بشم و بههیچ جیرنی کمک کنم. تا وقتی کنتس زندهست، هیچی از دست نرفته.»
اوریون طلسمِ سمزدایی را که داخلِ یکی از حلقههای نگهدارنده جادویش ذخیرهباشد شده بود فعال کرد و همزمان به درمانِ زخمهایش پرداخت، بهقدری کهاندامِ درد قابلتحمل شود اما نه آنقدر که کمبودِ استقامت تمرکزش را مختل کند.
وقتی همزاد مارکی بیلین را درسته بلعید، مارکی مثلِشوند پسربچهای جیغ کشید. نه جانور و نه فرمانده هیچکدام دلشانپیروزی به حالِ خائنی که حالا از محافظش کمک میخواست نسوخت.
جیرنی فقط آنقدر برگشت تا متوجه شود همهچیز از دست رفته است.برابرِ با افتادنِ اوریون و تنها ماندن در برابرِ دو تا از آن موجودات،برای هیچ شانسی نداشت. وضعیت ناامیدکننده بود، اما هنوز میشد چیزی را نجات داد.
جیرنی خنجری بیرون کشید ودندان آن را در گردنِ کنتسباشد فرو کرد و گفت: «خیلی خب.»
زنِ اشرافزاده با نگاهی حتی بهتزدهتربرنمیآمد از اوریون به جیرنی نگاه کرد، بیجانمقاومتِ روی زمین افتاد و چشمانش بیرمق شد.
جیرنی سلاحِ نیزهایاش را روی زمین انداخت و مستقیم به چشمانِ همزاد خیره شدخطا و گفت: «بفرما. قبلاً گفتی اگه اون زن رو بهت بدم، از جونم میگذری. حالااگه که کار رو برات انجام دادم، یه درخواست دارم. لطفاً از جونِ شوهرم هم بگذر.»
اوریون پرسید: «چرابرنمیآمد این کار روجگر کردی؟ پس مأموریت چی؟»
جیرنی با لبخندِ غمگینی که موجودات را بهبگذارد یادِ مادرشان میانداخت، گفت: «همیشه یه مأموریتِ دیگهکافی هست، اما فقط یه دونه از تو وجود داره.»
همزادِ مارمانند گفت: «اون پیشنهاد دیگه اعتبار نداره. خیلی زخمیم کردی وباشد تو این وضعیت هیچ امیدی برای فرار از دستِ ارتش ندارم. بهاندامِ یکی نیاز دارم که ازش تغذیه کنم تا قدرتم رو پس بگیرم.»
جیرنی پاسخ داد: «پسپیش من و جسدِ کنتس روشوند بخور، اما اونو راحت بذار.»
موجود جسدِ بیجانِ زنِ اشرافزادهروی را بلند کرد، آن را بهاکتسابیاش دهانش برد و گفت: «معاملهت قبوله.»
اما افسوس، خون هنوز از زخمروی میچکید و لحظهای که روی زبانشاکتسابیاش ریخت، همزاد حس کرد گلویش میسوزد.
موجود با خشم غرید: «اونو مسموم کردی تاروی منو مسموم کنی!» و با دهانِ باز سرشکشندهترین را جلو آورد تا پاسبان را درسته ببلعد.
جیرنی به کنار پرید، چند قمقمه داخلِهدف دهانِ بازِ جانور انداخت و گفت: «تقصیرِ منحالا نیست که همهچیز رو برام اینقدر آسون میکنی.»
پس از به هم ساییده شدنِ دندانها، صدای شکستنِ شیشه بهاکتسابیاش گوش رسید. برخی از شیشهها حاویِ فلجکنندههای عصبی بودند، برخی دیگر زهرِدستهٔ عجیبوغریب داشتند و دو تا از آنها حاویِ معجونهای درمانیِ درجهیک بودند.
معجونها با تقویتِ متابولیسمِ همزاد، سرعتِ جذبِ سمومبگذارد را چنان بالا بردند که موجود پیش از آنکهاست بتواند از فنِ تنفس خود استفاده کند، جان داد.
آخرین همزادِ باقیمانده از حقهٔ انسان با خشم جیغ کشید و به سوی جیرنی یورش برد.کشندهترین نیمتنهٔ بالایی و انساننمای سانتورمانند که از گردنِ گرگِ نقرهای بیرون آمده بود ناپدید شد ومیتوانست جای خود را به سری کروی با شاخهای بیشماری داد که به هر سو منشعب میشدند.
چشمهایی روی شانهها و پهلوهای نیمتنهٔ پایینی و گرگمانند ظاهرخنثی شد و به همزاد اجازه داد در حالی که شاخهایش راطلسمِ به سمتِ جیرنی نشانه گرفته بود، به هر سو نگاه کند.
او تنها با یک فکر نیزهاشجگر را به دستانش بازگرداند و هرگز نگاهشکشندهترین را از موجودی که یورش میآورد برنگرفت.
جیرنی با خود فکر کرد: «فرار کردن فقط پشتمامیدوار رو بیدفاع میکنه. اون چیز خیلی سریعه...» نیزه را بهجادو حداکثرِ طولش رساند و به سمتِ سرِ همزاد یورش برد.