---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1092: حقایق و افسانه‌ها (بخشِ ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1092: حقایق و افسانه‌ها (بخشِ ۲)

0

«به نظرتون چرا طلسم‌های جادوی روح‌بیشتر​ و رون‌نویسیِ پیشرفته تا وقتی استاد دمِ‌بوی​ مرگ نباشه، به شاگرد آموزش داده نمی‌شن؟

«چون این دو شاخه‌ان که اجازه می‌دن قوی‌ترین طلسم‌ها رو اجرا کنید و‌نمی‌تونید​ قدرتمندترین سلاح‌ها رو بسازید. وقتی فاصلهٔ شاگرد و استاد خیلی کم بشه، تنها‌طوری​ چیزی که یه شاگردِ ناراضی برای کشتنِ مربیِ ماهرترش نیاز داره، یه لحظه حواس‌پرتیه.

«مهم نیست یه برج چقدر قدرتمند باشه، اگه‌برایش​ مهاجمتون رو به عنوانِ دشمن نشناسه، هیچ فرقی‌روی​ با زرهی که تو کمدتون جا گذاشتید نداره.

«جادوگرانِ قدرتمند به طرز دراماتیکی تو میدانِ نبرد به دستِ‌به‌شدت​ دشمنانِ صدساله‌شون نمی‌میرن. اونا با فلاکت موقعِ ریدن، به دستِ‌استفاده​ بچه‌های خودشون یا کسایی که مثلِ بچه‌شون می‌دونستن کشته می‌شن.»

فالوئل در حالی که به فریا‌بیشتر​ نگاه می‌کرد گفت: «فکر می‌کنید چرا‌به‌شدت​ بچه‌های نگهبانان فقط به پیام‌آورانشون اعتماد دارن؟»

فریا با شتاب بحث را عوض کرد و پرسید: «چندتا برجِ جادو‌نکنید​ و آدمِ سفید‌هسته تو موگار شناخته شدن؟» با توجه به اینکه هر‌آرتان​ روز جانش بیشتر در خطر بود، واژهٔ پیام‌آور برایش به‌شدت بوی «مرگ» می‌داد.

«معلوم نیست. همون‌طور که قبلاً گفتم، تا وقتی روی کسی نشاط‌بخشی رو استفاده‌همون‌طور​ نکنید، نمی‌تونید هسته‌اش رو ببینید. نزدیک‌ترین شخص به هستهٔ سفید احتمالاً ثرود گریفونه.‌هستهٔ​ جنونِ آرتان بدنش رو طوری پالایش کرده که حتی شورا هم ازش سر درنمیاره.

«اون تنها هستهٔ رنگین‌کمان رو تو تاریخِ موگار داره. در موردِ‌بوی​ برج‌ها هم، کسایی که دارنشون اطلاعات رو به این راحتی به‌نمی‌تونید​ اشتراک نمی‌ذارن و متأسفانه هیچ روشِ ساختِ شناخته‌شده‌ای براشون وجود نداره.

«حتی تبارهای باستانی مثلِ تبارِ من هم هنوز‌بود​ دنبالِ جوابن. خب، افسانه‌ها دیگه کافیه، بیاید برگردیم به‌قبلاً​ حقایق. یه چیزی که غیربیدارشده‌ها نادیده می‌گیرن، وجودِ حاشیه‌هاست.

«حاشیه‌ها اعوجاج‌های فضاییِ طبیعی هستن که با روش‌های معمول نمیشه بهشون دسترسی پیدا کرد. ممکنه‌ببینید​ همین‌جا تو جنگلِ تراون یکی داشته باشیم و هرگز متوجهش نشیم. میشه حاشیه‌ها رو شبیهِ یه‌ازش​ فضای ذخیره‌سازی دونست، با این تفاوت که موجوداتِ زنده رو می‌پذیرن و زمان توشون عادی می‌گذره.

«مهم نیست یه حاشیه چندتا نقطهٔ دسترسی داشته باشه، فضای داخلش می‌تونه به اندازهٔ‌قبلاً​ یه دهکده، یه شهر، یا حتی کلِ مارکی‌نشینِ دیستار بزرگ باشه.» فالوئل یکی‌یکی به شاگردانش‌ثرود​ نگاه کرد و نگاهش فقط کسری از ثانیه بیشتر از بقیه روی نالروند مکث کرد.

لعنتی، مطمئناً می‌دونه که دهکدهٔ من داخلِ یه حاشیه بوده. نمی‌دونم با‌می‌داد​ درخواست ازش برای اینکه استادم بشه اشتباه کردم یا نه. اصلاً معلوم نیست‌نزدیک‌ترین​ هیدرا واقعاً این‌قدر مهربونه یا اینکه اونم مثلِ بقیه یه نیتِ پنهانی داره.

لیث گفت: «خیلی جالبه، ولی متوجهِ‌بیشتر​ فایده‌شون نمیشم. منظورم اینه که، هدفشون‌به‌شدت​ چیه و چرا نمیشه پیداشون کرد؟»

«موگار بینِ کسی فرق نمی‌ذاره، اما قطعاً زنده‌ست. مثلِ همهٔ موجوداتِ زنده، از تنهایی‌هسته‌اش​ رنج می‌بره و گاهی دوست داره با مخلوقاتش ور بره. حاشیه‌ها جاهایی هستن که‌کرده​ ارادهٔ موگار توشون شکلِ فیزیکی به خودش می‌گیره و بهش اجازهٔ برقراریِ ارتباط میده.

«من هرگز داخلِ یه حاشیه نبودم، اما مادربزرگم بوده. به گفتهٔ‌می‌داد​ اون، فقط کسایی که با موگار هم‌سو هستن می‌تونن به یه‌هسته‌اش​ حاشیه دسترسی پیدا کنن، فرقی هم نمی‌کنه آدمِ خوبی باشن یا بد.

«همین‌طور، ازشون به عنوان زیستگاه‌های محافظت‌شده برای گونه‌هایی استفاده می‌کنه که ممکنه تو‌معلوم​ دنیای بیرون دوام نیارن، اما موگار فکر می‌کنه هنوز نقششون رو ایفا نکردن.»‌شخص​ فالوئل این را گفت و اول به لیث و بعد به نالروند نگاه کرد.

جالبه. شاید موگار خیلی قبل از ورودِ من به دورگه‌ها علاقه نشون داده، چون دگردیسان قرن‌ها‌همون‌طور​ پیش به وجود اومدن. این موضوع همچنین توضیح میده که چرا بعضی گونه‌ها مثلِ الف‌ها یه‌ثرود​ افسانه به حساب میان، ولی زولگریش از یکی از بچه‌هاشون برای ساختنِ رت‌پک استفاده کرده بود.

دستیارِ کوچیکِ لیچ می‌تونست ظاهرِ انسانیِ سولوس رو حتی وقتی تو‌استفاده​ هیئتِ انگشتر بود ببینه. اگه الف‌ها داخلِ یه حاشیه زندگی می‌کنن،‌گریفونه​ پس اونم باید قرابتشون به سیاره رو به ارث برده باشه.

اون لیچِ احمق تمامِ این مدت‌واژهٔ​ کلیدِ حاشیه‌ها رو داشته، ولی بازم بینشِ‌همون‌طور​ رت‌پک رو چیزی جز خیال‌بافی‌های بچگانه نمی‌دونه!

فالوئل گفت: «حاشیه‌ها جاهایی هستن که مرزِ بینِ دنیای فیزیکی و روحی‌می‌داد​ توشون به‌نازکیِ کاغذه. می‌تونید ذهنِ موگار رو کاوش کنید تا گذشته رو‌ببینید​ مطالعه کنید، حال رو ببینید و حتی نگاهی گذرا به اتفاقاتِ آینده بندازید.

«علاوه بر اون، به گفتهٔ مادربزرگم‌بیشتر​ می‌تونید موگار رو فرا بخونید و از‌بوی​ سیاره سؤالاتی بپرسید که بهشون جواب می‌دِه.

«از طرفِ دیگه، ارتباط برقرار کردن با ارادهٔ موگار یعنی‌نشاط‌بخشی​ جلب کردنِ توجهش به خودتون و دریافتِ قضاوتش. اگه موگار‌احتمالاً​ چیزی یا کسی رو ببینه که خوشش نمیاد، نابودش می‌کنه.

«مادربزرگم دنبالِ ملاقات با سیاره نرفت، چون بیشترِ اونایی که موفق می‌شن، زنده‌همون‌طور​ نمی‌مونن تا داستانش رو تعریف کنن. همون‌قدر هم خودش رو خوش‌شانس می‌دونست که‌هستهٔ​ فقط با تنفسِ انرژیِ جهان که حاویِ خاطراتِ موگار بود، چیزهای زیادی یاد گرفته.»

تا پایانِ درس، فریا نمی‌توانست از خیال‌بافی دربارهٔ ساختنِ‌برایش​ حاشیهٔ خودش دست بردارد. ترکیبی از یک کاخِ بُعدی و‌نشاط‌بخشی​ یک برجِ جادو که در آن شبیهِ یک خدا می‌شد.

همه می‌خواستند به برجِ جادوی‌جانش​ لیث برگردند و آرزو داشتند تا‌برایش​ جایی که می‌توانند درباره‌اش یاد بگیرند.

لیث با پوزخند گفت: «بفرمایید. انگار نه‌گفتم​ انگار که خودم سال‌ها وقت و امکانات‌هسته‌اش​ داشتم تا با تمامِ توانم روش مطالعه کنم.»

سولوس آهی کشید و گفت: «آره، هر دومون‌برایش​ سعی کردیم بفهمیم برج چطور کار می‌کنه و‌روی​ چطور بهبودیم رو سرعت ببخشیم، ولی بی‌فایده بود.»

کویلا چوب‌دستیِ نقره‌ای‌اش را از شیءِ بُعدی‌اش بیرون آورد و گفت:‌بوی​ «خب، شما نشاط‌بخشی رو دارید، ولی قطعاً طلسم‌های جادوآهنگری رو ندارید.‌نمی‌تونید​ می‌تونید تصور کنید اگه همه‌مون برجِ خودمون رو داشتیم چقدر باحال می‌شد؟»

صدای فریا لبریز از طعنه بود: «حالا که‌بود​ داریم رؤیابافی می‌کنیم، من می‌خوام مالِ من به‌همون‌طور​ جای سولوس به یه پسرِ جذاب مجهز باشه.»

لیث ناگهان دلش خواست تمامِ ساخته‌هایش را پنهان‌روی​ کند و پرسید: «صبر کن، شما از قبل طلسم‌هایی‌شخص​ بلدین که بهتون اجازه می‌ده آرتیفکت‌ها رو مطالعه کنید؟»

فلوریا گفت: «خب، معلومه! این اولین چیزی بود که بابا بعد از هدیه‌همون‌طور​ دادنِ چوب‌دستی‌هامون بهمون یاد داد. این‌جوری هم می‌تونیم اشیاءِ قدرتمند رو تو بازارهای‌هستهٔ​ دست‌دوم بشناسیم و هم وقتی از یه جادوآهنگر خرید می‌کنیم، سرمون کلاه نره.»

فریا به خودش لعنت فرستاد که در‌واژهٔ​ گذشته هرگز حتی یک کلمه هم دربارهٔ‌همون‌طور​ جادوآهنگری گوش نداده بود و پرسید: «بلدیم؟»

کویلا نگاهِ بدبینانه‌اش را شناخت و گفت: «نیازی نیست ساخته‌هات رو قایم‌به‌شدت​ کنی، لیث. ما هرگز وسایلت رو مطالعه نکردیم و قرار هم نیست‌نمی‌تونید​ طلسم‌هامون رو روی سولوس امتحان کنیم، مگه اینکه هر دوتاتون بهمون اجازه بدید.»

لیث و سولوس پیش‌معلوم​ از آنکه هم‌زمان سر تکان‌کسی​ دهند، نگاهِ سریعی ردوبدل کردند.

فلوریا و کویلا شروع به وِرد خواندن کردند. فریا هم چوب‌دستی‌اش را‌معلوم​ بیرون آورد و سعی کرد حرکاتشان را به خاطر بسپارد. چوب‌دستی‌های جادوآهنگرِ‌نزدیک‌ترین​ سلطنتی رشته‌های نقره‌ای‌رنگی ساطع کردند که در سنگِ دیوارهای برج رسوخ کرد.

سولوس می‌توانست حس کند که چندین‌بود​ اقدامِ امنیتی سعی دارند به مهاجمان حمله‌معلوم​ کنند، اما جلوی فعال شدنشان را گرفت.

انگار من و لیث تنها کسایی‌بیشتر​ هستیم که می‌تونیم با خیالِ راحت‌به‌شدت​ هستهٔ نیروی برج رو مطالعه کنیم—

ناگهان سولوس توانست نوعی پنلِ کنترلِ مدیر را مقابلِ چشمانش ببیند.‌استفاده​ دوستانشان به‌عنوانِ مهمان علامت‌گذاری شده بودند، با دسترسیِ آزاد به اتاق‌های‌گریفونه​ باز اما از تغییر دادنِ هر چیزی داخلِ برج منع شده بودند.

بعد از شنیدنِ حرف‌های فالوئل، اصلاً دلم نمی‌خواد اقداماتِ امنیتی‌بوی​ رو برای کسی غیرفعال کنم. این‌جوری حتی اگه دشمنامون یه‌نکنید​ حلقهٔ بردگی دستِ دوستامون کنن، هیچ‌کس نمی‌تونه اینجا بهمون آسیب برسونه.

کویلا گفت:‌روز​ «خدایان، هیچی نمی‌تونم‌خطر​ ببینم. همه‌چیز تاره.»

ناولها | novelha.net