چپتر 1261: نامردگان قصه میگویند (بخشِ ۱)
0لیث به محض اینکه قفلِ در آرایهٔمهارِ سکوتی را فعال کرد که حریمِ خصوصیشان راکولگا تضمین میکرد، گفت: «باید با هم حرف بزنیم.»
کامیلا در دل آهدهانش کشید. تو همون جملهٔبود اول کار رو ساخت.
لیث شمردهشمرده حرف میزد و سعی داشت بهترین راه را برای در میان گذاشتنِ ماهیتِ واقعیاش باعمیق او پیدا کند، بیآنکه باعث شود کامیلا سکته کند: «بقیه میتونن تا فردا صبر کنن، اما تو حقاسکارلت داری حقیقت رو بدونی و بدونِ اینکه فشارِ کلِ خانوادهام رو روی خودت حس کنی، تصمیمت رو بگیری.»
کامیلا بااتفاقی چهرهای درهمکشیده پرسید:میتونم «کِی اتفاق افتاد؟»
لیث گفت: «دیروز. بهت زنگ نزدم چون نمیتونستم تو چشمات نگاه کنم واونهمه دروغ بگم که همهچیز روبهراهه. میخواستم حضوری باهات حرف بزنم و بهت اینکرده فرصت رو بدم که اگه فکر میکنی ارزشِ وقتت رو دارم، حسابی کتکم بزنی.»
یه لحظه صبر کن. اون از کجا ممکنه بدونه؟ تایریس بهش هشدارگوشتِ داده یا این یه جور حسِ ششمِ عجیبِ زنانهست؟ لیث در واقع اینطوربودی فکر کرد و مغزش را مقصر دانست که از دهانش کندتر کار میکرد.
چهرهٔ کامیلا آرام بود، اما برای مهارِ احساساتش باید ناخنهایش را در گوشتِ خود فرومیکرد: «خب، باعمیق اونهمه اتفاقی که تو کولگا افتاد، تا حدودی میتونم شرایطت رو درک کنم. تو تو یه مأموریتِ مخفیِاسکارلت عمیق بودی و دشمنا محاصرهت کرده بودن، ولی این باعث نمیشه دردش کمتر بشه. تا کجا پیش رفتی؟»
«تقریباً تا سطحِ نگهبان،حدودی اما مشکل این نیست.مأموریتِ اسکارلت راست میگفت، من—»
«یه لحظه صبر کن، اسکارلت دیگه کیه، و تقریباً تا سطحِ نگهبان یعنی چی؟اتفاقی نکنه با تایریس بهم خیانت کردی؟ اگه بینِ تو و فلوریا چیزی میشد میتونستمولی درک کنم چون دوستدخترِ سابقت بوده، اما تایریس؟ نکنه خودش رو بهت تحمیل کرده؟»
ناگهان نه کامیلا میدانستدهانش دارند دربارهٔ چه حرفبود میزنند و نه لیث.
لیث نمیدانست بخندد یا گریه کند: «منفرومیکرد هرگز با هیچکس بهت خیانت نکردم. چطوردرک اصلاً میتونی فکر کنی من همچین کاری میکنم؟»
کامیلا با محو شدنِ نگرانیهایش، نفسِ راحتی کشید و گفت: «خب،بودی با یه قیافهٔ گناهکار برگشتی، بهم بیمحلی کردی، و بعدش اونرفتی حرفا رو دربارهٔ کتک زدنت زدی. توقع داشتی چی فکر کنم؟»
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «هزار بار بهت گفتم که تو شروع کردنِ حرف افتضاحی.» اومیتونم بهسختی جلوی خودش را گرفته بود تا از خنده رودهبُر نشود. «امیدوارم نخوای دربارهٔ من بهش بگی،رفتی چون اصلاً براش آماده نیستم. اگه شما دو تا مشکلِ زنوشوهری دارید که باید حلش کنید، میتونم برم.»
لیث پاسخ داد: «منم آماده نیستم،چهرهٔ اما احتمالاً نیازی هم نمیشه. لطفاً بمون،خود سولوس. میخوام تو هم داستانم رو بشنوی.»
کامیلا را روی صندلی نشاند و با استادیِ نور، صحنهٔکولگا مبارزهاش در بیرونِ برج و سپس دیدارش با موگار را بهکرده تصویر کشید، اما سولوس و کارل را از داستان حذف کرد.
در ابتدا، کامیلا با حیرت به تصویرِ تجلیِ سیاره خیرهعمیق شد. با اینکه فقط یک هولوگرام بود، احساساتِ لیث وبشه تسلطش بر جادو به الینا-موگار حضورِ مقتدرانهٔ یک ملکه را میبخشید.
هرچه کامیلا بیشتر گوش میداد، بیشتر شوکه میشد. درناخنهایش پایانِ تصویرسازی، پس از دیدنِ هیئتِ اولیهٔ نگهبانِ لیثشرایطت و شیاطین شعلههایش، دهانش از حیرت باز مانده بود.
کامیلا به اطرافِ اتاق نگاه کرد، گویی انتظار داشت ارواحی را ببیند که در اتاقاونهمه کمین کردهاند: «خدایانِ بزرگ. برای همینه که بینش مرگ داری و میتونی اون چیزای چندشآورولی رو پدید بیاری. تو یه حلقهٔ اتصالِ زنده با دنیای پس از مرگی، یه راهنمای ارواح.»
لیث نمیتوانست واکنشِ او را باور کند: «آره،اونهمه ولی نکته این نیست. اون قسمتی رو که موگارعمیق گفت من یه مسخشدهام نشنیدی؟ یه جور روحِ نامرده؟»
کامیلا گفت: «نه، ولی در مقایسه با بقیهٔمأموریتِ چیزها، این یکی برام اونقدرها هم شوکهکننده نیست.» سولوسنمیشه هم با تکان دادنِ سر حرفش را تأیید کرد.
لیث پرسید: «اصلاً میفهمیچهرهٔ داری چی میگی؟ چطور میتونیناخنهایش به این راحتی ازش بگذری؟»
کامیلا جواب داد: «اصلاً هم راحت نیست،آرام ولی یه سال وقت داشتم بهش فکر کنم،اونهمه واسه همین خیلی وقته که تصمیمم رو گرفتم.»
لیث که مات و مبهوتگوشتِ مانده بود، گفت: «منظورت چیه یهحدودی سال؟ من خودم تازه دیروز فهمیدم!»
«تو توی اولین سالگردمون دربارهٔ ذاتِ دورگهت و بخشِ مسخشدهت بهمبودی گفتی. بعد از اینکه توی دومین سالگردمون فهمیدم یه بیدارشدهای ورفتی یاد گرفتم مسخشدهها چطور به وجود میان، دیگه تا حدودی واضح بود.»
کامیلا شانه بالا انداخت و ادامه داد: «مخصوصاًاحساساتش از وقتی که الینا داستانِ معجزهٔ تولدت روحدودی اونقدر برام تکرار کرد که گوشام خون اومد.»
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «خب، آره. اینطور نیست که قبلاً در اینفرومیکرد باره زیاد حرف نزده باشیم. من بیشتر از این تعجب کردم که حس کردی لازمهبودن اینو از من مخفی کنی.» حرفش باعث شد لیث حس کند یک احمقِ تمامعیار است.
لیث پرسید: «یعنی میگی این هیچی رو عوض نمیکنه؟ با این قضیهمیتونم مشکلی نداری؟» و به هیئتِ دورگهاش دگردیسی کرد. تازه فهمید حالا میتواندنمیشه فلسهایش را ناپدید کند و سطحِ سیاه و صیقلیِ مسخشده را جایگزینشان کند.
کامیلا سر تکان داد: «نه واقعاً. هیئتِ دورگه داغ و جذابه، ایهامش هممحاصرهت عمدیه، ولی این یکی مورمورکننده و سرده، تازه دهن هم نداره.» این رامشکل گفت و صورتِ لیث را میانِ دستانش گرفت و با انگشتانش آن را کاوید.
هیچ ترسی در چشمانش به چشم نمیخوردمهارِ و گرمای مهربانِ لمسِ کامیلا، تاریکی را دوبارهکولگا در هم شکست و به فلس تبدیل کرد.
«جداً؟ از وقتی فهمیدم بیشتر مسخشدهم تا انسان، همهش نگرانِ واکنشت بودم،گوشتِ اونوقت تو اصلاً برات مهم نیست.» شوکِ لیث مانع از این نشد کهبودی غریزی گونهاش را به کفِ دستِ کامیلا بمالد و بعد آن را ببوسد.
کامیلا با لحنی جدی پرسید: «چرا باید برام مهم باشه؟کولگا قراره به خاطرش رفتارِ متفاوتی باهام داشته باشی؟ برنامهت اینه کهکرده به جای دوستدخترت، منو به عنوانِ ذخیرهٔ غذای اضطراریت نگه داری؟»
«معلومه که نه، ولی—»
کامیلا پیش از آنکه لیث بتواند یکیمهارِ دیگر از آن دورههای خودتحقیریاش را آغاز کند،کولگا حرفش را برید: «پس نه. برام مهم نیست.»
«بذار روراست باشم. وقتی یه مدت با یه دورگهٔ منحرف-جانور-مسخشده که میتونه آتیش تف کنه قرار میذاری، دیگه واسه تحتتأثیرشرایطت قرار گرفتنت به چیزی بیشتر از یه تغییرِ کوچیک تو دستورپختِ نیروهای زندگیش نیازه.» یقهٔ پیراهنِ لیث را کشید ومشکل او را پایین آورد و بوسهای به او زد که به طرزی نامعلوم، او را مجبور کرد به هیئتِ انسانیاش برگردد.
لیث طوری به بدنش نگاه کرد که گویی به او خیانت کرده استشرایطت و پرسید: «از یک تا ده چقدر دیوونهای؟» اصلاً نمیدانست بدنش چطور بهکمتر یک سایهٔ زنده تبدیل شده بود و کامیلا چطور او را برگردانده بود.
کامیلا با خشمی ساختگی انگشتش را در سینهٔ لیث فروعمیق کرد و گفت: «نه اونقدر که از این ناراحت نشمبشه که موگار رو به جای قیافهٔ من، با قیافهٔ مادرت دیدی.»
«خوشحالم که مثلِ نالروند یه خودشیفته نیستی که سیاره رو به شکلِ خودشاونهمه میبینه، ولی حتی موروک هم اونو به شکلِ کویلا دید، در حالی کهکرده اونا اصلاً با هم قرار هم نمیذارن. نکنه رنجرِ اشتباهی رو انتخاب کردم؟»
لیث با تعجب پرید وسطِکندتر حرفش: «چیکار کرد؟ این رمانتیکاحساساتش نیست، خیلی تخمی و چندشآوره!»
کامیلا دست از سرِ کار گذاشتنِ او برداشت و یکی ازحدودی آن لبخندهای خیرهکنندهاش را که میتوانست کلِ یک شهر را روشن کند،ولی به لیث زد: «موافقم. چیزِ دیگهای هم هست که باید بهم بگی؟»
لیث ازاتفاقی راهِ پیوندِحدودی ذهنی پرسید: «سولوس؟»
سولوس جواب داد: «الان نه. بعد از اونهمه گهی که تو کولگا کشیدیم، هر دومون حقحدودی داریم یه کم خوشحال باشیم. با این حال معنیش این نیست که قراره نقشِ مزاحم رو بازیپیش کنم. میرم تو اتاقِ تیستا. شببخیر.» مخفیانه از انگشتِ لیث بیرون خزید و وارپ کرد و رفت.