چپتر 2602: فصل 2602
0لیث غرید: «این بچهفسقلیها هر چیزی رو که ما فقط میتونستیمدروازهٔ خوابش رو ببینیم و حتی بیشتر از اون رو دارن، باقسم این حال جوری ناله میکنن که انگار پولِ ناهارشون رو دزدیدم!»
کامیلا از خنده ریسه رفت و گفت: «زمانِ من؟ بچهپرروها؟عظیمی بچهفسقلیها؟ یهجوری حرف میزنی انگار یه پیرمردِ خرفت مثلِ رادزندگیِ هستی، در حالی که کمتر از شش سال پیش فارغالتحصیل شدی.»
سولوس هم با او همخنده شد و حتی بدتر از او ادامه داد: «تازه کامی، هیچکدوم از حرفاش روالهی باور نکن. قبلاً از همهچیز شکایت میکرد و اگه لیثِ قدیم به یه تبلت دسترسی داشت، به مخترعش لعنتمراکزِ میفرستاد و اونقدر نقشه میکشید تا بتونه کتابهای فیزیکی رو به دست بیاره و با سولوسپدیا به تقلبهاش ادامه بده.»
لیث با چهرهای جدی گفت: «معلومه که این کار رو میکردم.آنجا تقلب کردن هیچ ایرادی نداره، به شرطی که خودم انجامش بدم.» اینانسانها حرفش باعث شد آنها بیشتر بخندند. لیث افزود: «از مبارزهٔ عادلانه متنفرم.»
آنها مجبور شده بودند لوتیا را برای مدتی ترکباز کنند، زیرا از زمانِ باز شدنِ دروازهٔ وارپِ عمومی،سرازیر سیلِ عظیمی از گردشگران به آنجا سرازیر شده بود.
حتی کسانی که تا یک روز پیش قسم میخوردند از فکرِ زندگیِ یک جانورِبود الهی در میانِ انسانها وحشت دارند، سفرشان را برای بازدید از زادگاهِ تنها مَگوسِبازدید زندهٔ (و شناختهشدهٔ) پادشاهی رزرو کرده بودند تا شاید او را از نزدیک ببینند.
در موردِ مراکزِ مناطق نیز، تبلتها مثلِ آتشِ لجامگسیخته تا طبقهٔ کارگر و متوسط گسترش یافته بود. اینجانورِ وسیله به بچهها در تکالیفشان کمک میکرد، به والدین اجازه میداد همیشه بدانند فرزندانشان کجا و با چهببینند کسی هستند، و به گاردِ شهر کمک میکرد تا مجرمان را مثلِ ماهی در تور به دام بیندازند.
هر کسی که تبلت داشت میتوانست با فشردنِ یک دکمه درخواستِ کمک کند وکسانی سیستمِ مرکزی تماس را همراه با مختصاتِ جرم به نزدیکترین مأمور انتقال میداد. شاهدانزادگاهِ میتوانستند عکس و فیلم بگیرند و درست مانندِ آکادمیها، آنها را بهصورتِ ناشناس ارسال کنند.
بیشترِ شهروندانِ سالخورده در محلههای فقیرنشین که تمامِ روز کاری برایدروازهٔ انجام دادن نداشتند و دلِ پُری هم از روزگار داشتند، مثلِ معدنِمیخوردند طلا بودند و روزانه چندین جرم و تخلفِ جزئی را گزارش میدادند.
پادشاه مرون گفت: «قراره اسمِ این برنامه رو "احترام به بزرگترها" یا "زندگیِسرازیر دوم" بذاریم. یه دلیلِ موجه جور کنید تا به هر شهروندِ سالخورده یه تبلتِسفرشان رایگان بدیم. باید اینا رو مثلِ بازپرداختِ مالیات، بهعنوانِ یه پاداشِ شخصی جا بزنیم.»
«اونا باید حس کنن تبلت چیزیه که خودشون به دست آوردن، نه یه صدقه، وگرنه خیلیفکرِ از سالمندان از روی غرور قبولش نمیکنن. همچنین، باید مطمئن بشیم که بهجای فروختنِ تبلت، اونرزرو رو نگه میدارن، پس مجبورشون کنید موقعِ تحویل گرفتن جلو چشمِ متصدی تبلت رو نشان بزنن.»
«داریم تو زمینهٔباز پیشگیری از جرم، پولِعمومی هنگفتی رو صرفهجویی میکنیم.»
گزارشهای ناشناس اصلاً هم ناشناس نبودند. خانوادهٔ سلطنتی بهباز سیستمهای مرکزی دسترسیِ مدیر داشتند و میتوانستند امضای انرژیِسرازیر هر گزارش را تا یک آویزِ مشخص ردیابی کنند.
آنها از این اطلاعات برای یافتنِ کانونهای جرم و افزایشِ امنیت در آن مناطقبود استفاده میکردند تا برای شهروندانِ ترسیده اما همچنان صادق، تیمهای محافظتی بفرستند و برایبازدید کسانی که با استفاده از گزارشهای ناشناس برای رقبایشان پاپوش میدوختند، متقابلاً پاپوش بدوزند.
حتی مجرمان هم تبلتها را دوست داشتند و از آنها استفاده میکردند،کسانی غافل از اینکه هر کلمهای که به زبان میآوردند ضبط میشد و اینبازدید دستگاه اجازه میداد موقعیتشان در لحظه و با دقتِ بسیار بالایی ردیابی شود.
تعقیبِ مجرمان و جمعآوریِ مدرک از جرایمشان دیگر مشکلیعظیمی به شمار نمیرفت؛ مسئلهٔ اصلی این بود که چطورفکرِ بدونِ فاش کردنِ منبعِ اطلاعات، آنها را محکوم کنند.
تبلتِ رایگان و کتابخانهٔ عمومیاش به خانوادههای فقیر کمک میکرد تا خواندن، نوشتن و حسابعظیمی کردن را یاد بگیرند و تمرین کنند. کاغذ گران بود و بیشترِ آنها در تمامِ عمرشاندارند حتی یک ورق کاغذ هم به دست نمیگرفتند، اما حالا دهها جلد کتاب در اختیار داشتند.
کسانی که بهاندازهٔ کافی باهوش بودند میتوانستند فارغ از نحوهٔعظیمی تربیتشان استعدادِ خود را نشان دهند؛ اگر محققانی بااستعداد بودندزندگیِ دانش میاندوختند و اگر هستههای مانایشان اجازه میداد، جادو یاد میگرفتند.
تبلتها خدمات درمانیدروازهٔ را هم تسهیل کردندعظیمی و هم بهبود بخشیدند.
درمانگرانِ محله حالا در فاصلهٔ بینِ ویزیتِ بیماران به چند تماس پاسخ میدادند و جوابِ سؤالاتِ سادهٔ بلهفکرِ یا خیر را میدادند. این کار به آنها اجازه میداد تا در صورتِ نگرانکننده بودنِ علائم، معاینهای راشاید توصیه کنند، اما بیشترِ اوقات فقط به والدینِ مضطرب اطمینانخاطر میدادند، بدونِ اینکه آنها اتاقهای انتظار را شلوغ کنند.
علاوه بر آن، بسیاری از جادوگرانِ خودآموخته که استعدادِ لازم برای تبدیل شدن به درمانگر را نداشتند،آنجا به لطفِ تبلتها راهی پیدا کردند تا از مانای محدودشان درآمد کسب کنند. هر وقت کسی آنقدر بیمارتنها بود که نمیشد جابهجایش کرد یا شرایطِ اضطراری پیش میآمد، جادوگرانِ خودآموخته برای کمک به محل فراخوانده میشدند.
حتی هستههای مانای زرد هم میتوانستند طلسمهای شناوری و جادویعظیمی تشخیصیِ پایه را اجرا کنند و وضعیتِ بیمار را پایدارزندگیِ نگه دارند، تا سریع و بیخطر به نزدیکترین درمانگر برسد.
با این روش جانِ افرادِ زیادی نجات پیدا کرد؛ تا جاییبود که خانوادهٔ سلطنتی آن را شغلی رسمی اعلام کرد و به کسانیدارند که مصمم بودند آن را حرفهٔ خود کنند، آموزشِ درمان ارائه داد.
طلسمهای تشخیصیِ بهتر به این معنا بود که جادوگرانِ خودآموخته میتوانستند با درمانگرانِبود مختلف تماس بگیرند، تشخیصِ اولیهای به آنها بدهند و بدونِ اتلافِ وقت، کسیسفرشان را پیدا کنند که مهارتِ لازم برای درمانِ بیمارِ موردنظر را داشته باشد.
همچنین، آموزشِ طلسمهای پروازِ کمقدرت به جادوگرانِکنند خودآموخته، آنها را از هر کالسکهای سریعتر کردعظیمی و باعث شد بیماران بهموقع به بیمارستان برسند.
در نهایت، تبلتها کمک کردند تا روندِ ترمیمِ روابط میانِ دو نیمهٔ پادشاهی کهبود با جنگِ گریفونها از هم پاره شده بود، با سرعتِ بیشتری پیش برود. هربازدید طرف مرغِ همسایه را غاز میپنداشت و همین موضوع به حسادت و کینه دامن میزد.
اخبارِ شبکهٔ اینترلینک فقط با تأییدِ دولت پخش میشد، بنابراین همه باکسانی شک و تردیدِ فراوان به آنها نگاه میکردند و باور داشتند کهسفرشان این اخبار دستکاری شدهاند تا حسِ دلسوزی را نسبت به دشمنِ قدیمیشان برانگیزند.
با این حال، تبلتها به شهروندانِ مناطقِ مختلف اجازه دادند حتی از فاصلهای دور با همقسم در تماس باشند. کسانی که رونهایشان را با مردمِ مناطقِ دیگر مبادله کردند، در آن سوی خطپادشاهی افرادِ مرفه و شکمسیر نیافتند، بلکه فقط با آدمهایی روبهرو شدند که گرفتاریهای خاصِ خودشان را داشتند.
استفاده از دروازههای وارپ هزینه داشت، اما برای اینکه رعایا بتوانند تمامِ قابلیتهای تبلتها را تجربهگردشگران کنند و از آنها لذت ببرند، خانوادهٔ سلطنتی فرمان داده بود که اولین سفر از یکسفرشان دروازه به دروازهای دیگر رایگان باشد تا مردم بتوانند رونهای ارتباطیشان را با هم مبادله کنند.
همچنین، اگر کسی برای شخصی که رونش را داشت موادِعظیمی غذایی میفرستاد، به شرطی که گیرنده خودش شخصاً آن رازندگیِ از آن سوی دروازه تحویل میگرفت، هیچ هزینهٔ ارسالی پرداخت نمیکرد.
دلیلش این بود که هر منطقه محصولِ محلیِ متفاوتی داشت که ارزان و فراوان بود و مردمزندگیِ از آن برای رفعِ گرسنگیِ بینِ وعدههای غذایی استفاده میکردند. همهٔ این محصولات ظاهری بیروح و طعمی ازنزدیک آن هم بیروحتر داشتند، اما خوردنِ غذای مناطقِ دیگر تنوع ایجاد میکرد و جذابیتِ چیزهای تازه را داشت.
این نوع مبادله کالا به کالا یک بازیِ مجموعصفر بود، اما باز هم باعث میشد مردم احساسِ نزدیکیفکرِ و قدردانیِ بیشتری نسبت به هموطنانشان پیدا کنند. چشیدنِ یک قاشق از سوپِ یکدیگر، در شکستنِ توهمِ ثروتی کهنزدیک مردم از نیمهٔ دیگرِ پادشاهی در ذهن ساخته بودند، مؤثرتر از هر مقالهای بود که میتوانستند در اینترلینک بخوانند.
سفرِ رایگان افقِ دیدِ همه را گستردهتر کرد. در تماس ماندن با کسانی کهسیلِ صدها کیلومتر دورتر از خانه دیده بودند، به آنها کمک میکرد تا ذهنی باز داشتهانسانها باشند و درستیِ اخبار را از طریقِ افرادی که به آنها اعتماد داشتند بررسی کنند.
ناگفته نماند که باز شدنِ دروازهها دروارپِ کنارِ تبلتها، چیزی را به وجود آوردبود که بسیار شبیه به وبلاگهای آشپزی بود.