چپتر 2611: فصل 2611
0پس از حماقتها و مهمانیرفتنهای دورانِ نوجوانیِ الفین، دیگر فقط کوره برایش ماندهبیشتری بود. الفین پس از ساعتهای بیشمار تمرین برای تسلط بر تمامِ فنونِ ریفا،زندگیِ کمکم به مادرش احترام گذاشت؛ اول بهعنوانِ یک جادوآهنگر و بعد بهعنوانِ یک انسان.
این کار کمکش کرد تا پردهٔ کینه را از چشمانش کنار بزند و دیگر رابطهشانتجربه را از دریچهٔ آسیبهای روحیاش نبیند. الفین پس از سالها کار در کوره کنارِ ریفا وشادی همچنین کار روی خودش، توانست از زنجیرهایی که خودش به پای خود بسته بود رها شود.
حالا میتوانست عشق و تلاشی را که منادیون پس از مرگِ ثرین برایکارهای بزرگکردنش به کار بسته بود ببیند. مادرش کارهای زیادی برایش کرده بود، اماچند الفین هرگز متوجه نشده بود چون همیشه نگاهش را به جای دیگری میدوخت.
چند ماهی میشد که سعی داشت رابطهاش را با ریفا ترمیم کند،انزوای اما پس از اینکه فهمید در تمامِ آن سالها چقدر با منادیون بدرفتاریماند کرده است، آنقدر از خودش شرمنده شد که هرگز توانِ عذرخواهی پیدا نکرد.
در همان زمان بود که بیترا بازگشت و جانش رالیث گرفت. او اول الفین را کشت تا شکافی در برجِگرفته شکستناپذیرِ منادیون ایجاد کند؛ شکافی که میدانست باعثِ سقوطِ او میشود.
سولوس تمامِ درد، جنون و انزوای پس از مرگِ مادرش را دوبارهجنون تجربه کرد و بعد دیگر هیچچیز نبود. خاطراتش برای زندهماندنِ خودش محوشیرینی میشدند و تنها فراموشیِ شیرینی باقی ماند، تا اینکه لیث را دید.
پس از آن دردِحالا بیشتری در کار بود،منادیون اما شادی هم بود.
از ربودهشدن به دستِ نالیر پس از شکستنِ پیوندشان گرفته تا پذیرفتهشدن در میانِتجربه ورهنها بهعنوانِ عضوی از خانواده، زندگیِ دومش هم پر از فرازونشیب بود؛ اما زندگیای بودبیشتری که به آن افتخار میکرد و ذهنش را در برابرِ زخمهای زندگیِ اولش سپر میکرد.
«حالت خوبه؟» صدای موروک خفه و دورشیرینی به نظر میرسید. «حداقل سعی نکردی بهشادی خودت صدمه بزنی، ولی حسابی منو ترسوندی.»
آسمانِ داخلِ حاشیه صاف بود، اما چیزِ گرمی روی صورتشسولوس جاری بود. صداهای طبیعت با نالههای جانورِ زخمیِ ناشناسی همراهمحو بود که هر چه بیشتر به هوش میآمد، بلندتر میشد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمد در حالتِ جنینی مچاله شده و خشمکارهای را محکم به سینهاش چسبانده است. نالهها از دهانِ خودش بیرون میآمد؛ مدامچند نامِ منادیون را صدا میزد و بارها و بارها از او طلبِ بخشش میکرد.
اشک از چشمانش و آب از بینیاشسقوطِ میچکید و همان حسِ گرمی را بهتجربه او میداد که با باران اشتباه گرفته بود.
در حالیزندهماندنِ که هنوز گیجتنها بود گفت: «مامان؟»
خندید و گفت: «ببخشید. یه مرد اگه اراده کنه میتونه خیلی کارا انجام بده، ولی زاییدنهیچچیز جزوشون نیست.» بعد ادامه داد: «راستی من یه عذرخواهی بهت بدهکارم. همیشه فکر میکردم اون قضیهٔربودهشدن فامیلبودنت با لیث فقط یه چرتوپرت بوده که سرِ هم کردین تا رابطهٔ سهنفرهتون رو توجیه کنین.»
«معلومه که اشتباه میکردم و ترسیعشق هم ندارم که به اشتباهم اعترافببیند کنم. واقعاً متأسفم که بهتون شک کردم.»
«داری درموردِ چی حـ... قسم به مادرم!» سولوس میدانست که وقتی واردِ حاشیهدوباره شوند، هر کسی غیر از موروک مجبور میشود تجلیِ روحش را آشکار کند،لیث اما هیچ هشداری نمیتوانست او را برای آنچه بالای سرش معلق میدید، آماده کند.
سولوس انتظارِ چیزی شبیهِ همان چیزی را داشت که رتپک در هردردِ بار ملاقاتشان میدید: بدنِ قدیمیاش با همان لباسهای قدیمی، که به زنجیرهاییعضوی میکوبید که قدرتهای برج را محدود میکردند و او را به آن میبستند.
تجلیِ روحش فقط از کمر به بالا پیدا بود و همان هیئتی راانزوای داشت که در طولِ مصیبتِ جهانیاش به خود گرفته بود. هیئتِ پیشا-نگهبان پوشیدهماند از فلسهای طلایی بود و دستانش به چنگالهایی تیز و برنده ختم میشد.
شاخهای بلندی شبیه به شاخههای ستبرِ درخت دو طرفِ سرش جا خوش کرده بودند و دو جفتهرگز بال از پشتِ سولوس بیرون زده بود. یک جفت غشایی و طلاییرنگ بود. جفتِ دیگر انگار ازاینکه موهایی تشکیل میشد که گره خورده و تابیده بودند تا شبیه به پرهایی به هفت رنگِ عناصر درآیند.
صورتِ موجود هم پوشیده از فلس بود. تنها اجزایسولوس نمایانش دو چشمِ طلایی و دهانی بیلب، پر اززندهماندنِ دندانهای نیشِ بینقص بود که ظاهری وحشی به او میبخشید.
تجسمِ روح در دستِ راستش خشم را گرفته بود و با آن روی تکهفلزیشادی تغییرشکلدهنده میکوبید که سولوس حدس میزد داوروس باشد. موجود با دستِ چپِ برهنهاش فلزفرازونشیب را ثابت نگه میداشت و همزمان فورانهای منظمی از شعله را از دهانش بیرون میداد.
این عملِ آفرینشی بود که در آن آرتیفکت همزمان ساخته و افسون میشد، اما بهاییتجربه داشت. دستِ چپ به خاطرِ شدتِ ضربات بهشدت خونریزی میکرد، اما حرارتِ شعلهها زخمها را میبستشادی و باعث میشد خون به بخشی از چیزی تبدیل شود که تجسمِ روح داشت جادوآهنگری میکرد.
اشکهای طلایی از چشمانش روان بود و به آرتیفکت میرسید تابزرگکردنش ضمنِ آبدیده کردنِ فلز، آن را از مانای بیشتری سرشار کند. انگارجای تجسمِ روح درد میکشید، اما وسواسش به جادوآهنگری بر آن سایه میانداخت.
با وجودِ درد، اشکها و خونی که میریخت، چکش هرگزدرد از حرکت نمیایستاد و فورانهای شعله با زمانبندیِ مناسب تیغه راتنها حرارت میداد، حتی اگر به قیمتِ سوختنِ دستِ موجود تمام میشد.
موروک گفت: «اگه تومیشدند اینقدر دیوونهای، بیصبرانه منتظرم ببینمماند تجسمِ روحِ لیث چه شکلیه.»
سولوس خیلی دلش میخواست جوابِ دندانشکنی به او بدهد، اما مسحورِدرد آن منظره و تکنیکِ بینقصِ جادوآهنگریِ تجسمِ روحش شده بود. باتنها هر حرکتش، طلسمِ تازهای میبافت که خشم آن را منتقل میکرد.
خونش حاملِ بینقصِ اراده و جوهرِ زندگیاش بود ومرگِ به جادوی روح اجازه میداد بهمعنای واقعیِ کلمه درونِمتوجه ساختهاش جریان یابد و به بخشی از فلز تبدیل شود.
مهم نبود آرتیفکت قرار است هستهٔ کاذب داشته باشد یا هستهٔجنون نیرو؛ سولوس میدانست که هسته بهجای بیرون از درون شکل میگیردفراموشیِ و مقاومتِ طبیعیِ فلزِ افسونشده در برابرِ مانای خارجی را دور میزند.
کاش یادم میاومدمحو چطوری باید اینفراموشیِ کار رو بکنم.
دستانش را مشت کرد وایجاد برای اولین بار از زمانِ پیونددرد با لیث، به فراموشیاش لعنت فرستاد.
تنها نقطهٔ روشنِ آن وضعیت این بود که داخلِ حاشیه آنقدر انرژیِببیند جهان وجود داشت که انگار روی یک چشمهٔ مانا ایستاده بودند. مثلِ سطحِمیدوخت قمرِ موگار، میتوانست تا هر وقت که میخواست هیئتِ انسانیاش را حفظ کند.
قدرتهایش تحلیل نمیرفت و تا زمانیباعثِ که لیث زیاد از او دورانزوای نمیشد، نیروی زندگیاش به درمان ادامه میداد.
در همین حین، در بیرون،تنها فالوئل دلیلِ تصمیمش را برای بقیهٔدید کسانی که مانده بودند توضیح داد.
«من، آجاتار و لیث باید قبل از ورود خیلی مراقب باشیم. حتی باانزوای کمکِ نالروند هم اگه حواسمون جمع نباشه ممکنه بمیریم. بعیده که جریانِ خاطراتِماند موگار ما رو با خودش ببره، چون تو این قرنها ارادهمون رو تمرین دادیم.
«از طرفی لیث هروقت دیوهاش رو پدید میاره، بامرگِ بینشِ مرگ و صدای مردگان سروکار داشته، پس هر چیزینشده که موگار به سمتش پرت کنه تأثیرِ زیادی روش نمیذاره.
«مشکل وقتی پیش میاد که اون طرف بیرون بیایم. عمرِ طولانیِ ماانزوای یعنی تجربههای بد و حسرتهای بیشتر. اگه مراقب نباشیم، تجربهٔ دوبارهٔ صدها سالماند تو یه ثانیه ممکنه مغزمون رو بسوزونه یا روانمون رو در هم بشکنه.»