چپتر 2612: فصل 2612
0«مادربزرگم تو دفترخاطراتش توضیح داده که هرچی آدم پیرتر میشه، ورود به حاشیهممکنه براش سختتر میشه. واسه همین وقتی جوون بود رفت دنبالِ یکیشون. تا ازخاطراتی پسزدن جلوگیری کنه و هر چیزی رو که یاد میگیره پایهٔ مطالعاتش قرار بده.»
لیث شانه بالا انداخت و گفت:کردید «مشکلِ شما و آجاتار رو میفهمم،لحظهٔ ولی من که صدها سال سن ندارم.»
فالوئل پاسخ داد: «درسته، اما تو کسی هستی که محنتهای جهانیغرق رو پشت سر میذاری. میترسم وقتی وارد میشی، موگار روت تمرکز کنه.گرفتید این موضوع و نیروی زندگیِ ترکخوردهات ممکنه مشکلاتِ مشابهی برات درست کنه.»
لیث اشاره کرد:پشت «سولوس چی؟ اونموارد محنتهای جهانی داره.»
«اون فراموشی داره و اون یه ذره خاطراتی که یادشه نمیتونه بهش آسیبی بزنه. تازه، ماهیتِبرات محنتهاش به اندازهٔ مالِ تو خطرناک نیست. حالش خوب میمونه.» فالوئل اصلاً خبر نداشت که چقدرتازه در اشتباه است. «حالا، تا نالروند بقیه رو میاره داخل، میخوام این فنِ مراقبه رو تمرین کنید.»
«وقتی حس کردید دارید تو غم و حسرت غرق میشید، روی یهلحظهٔ لحظهٔ خاص از زندگیتون تمرکز کنید. چیزی که شما رو تعریف میکنه.تکان یه نقطهٔ عطف که توش تصمیمی گرفتید که مسیرِ زندگیتون رو شکل داده.»
لیث و آجاتار سرفنِ تکان دادند، اما اولیکردید حسابی در مخمصه افتاده بود.
من سه تا زندگی دارم، پس به سه تاروت لحظه نیاز دارم. تازه، باید یه جوری وسطِ این هجومِبرات تلهپاتیک برم سراغِ یه خاطرهٔ دیگه. اصلاً کارِ آسونی نیست.
«آجاتار، من و تو اول میریم و به نالروند میگیم صبر کنه تا ما به واقعیتبرات برگردیم. اینجوری وقتی لیث میاد، من و تو و سولوس میتونیم با یه پیوندِ ذهنی بهش کمکماهیتِ کنیم. حتی اگه تو جریان گم بشه، میتونیم مثل یه فانوسِ دریایی عمل کنیم و نجاتش بدیم.»
اعضای گروه یکی پستمرین از دیگری دستِ نالروند راغرق گرفتند و واردِ حاشیه شدند.
این بار کویلا و فریا سعی نکردند به خودشان آسیب بزنند، اما اینروی تجربه باز هم آنها را به گریه انداخت. اندوهِ مرگِ فلوریا و حسرتشان ازدادند اینکه با وجودِ کمکِ فالوئل نتوانسته بودند نجاتش دهند، ضربهٔ سختی به آنها زد.
فریا در حالی که سکسکه میکرد ومیشی هالهٔ آبی-بنفشش از سرِ استیصال به بیرونزندگیِ فوران میکرد، گفت: «کاش فقط قویتر بودم!»
در عوض، آلیجاه با هیچ مشکلی روبهرو نشد. صداها چندان اذیتش نمیکردند و حتیمشکلاتِ وقتی داشت از پرده عبور میکرد، سعی کرد سرِ صحبت را باز کند. وقتی بهبهش آن طرف رسید، زندگیِ جوان و محافظتشدهاش چیزِ زیادی برای فکر کردن به او نداد.
فالوئل تصمیم گرفت روی خاطرهٔ اولین فرزندی که از بیدار کردنش امتناع کردهخاص بود و لحظهٔ مرگِ او تمرکز کند. پدرِ یردرا او را لوس واولی نازپرورده کرده بود و دخترک به موجودِ کوچک و متوقعی تبدیل شده بود.
غرورش همچنین او را به مرگِ زودهنگامی کشاندهکردید بود که اندوهِ بزرگی برای والدینش به همراه داشتتعریف و آنها را برای همیشه از هم جدا کرد.
از اینکه بیدارش نکردم پشیمون نیستم. اگه این کار رو میکردم، یردرا اوننیروی جادوگرِ بیگناه و خدا میدونه چند نفرِ دیگه رو میکشت. فقط از ایناون پشیمونم که نقشِ فعالتری تو تربیتش نداشتم و از دستِ خودش نجاتش ندادم.
با این حال، مسئولیتِ کارام رو پذیرفتمتمرکز و گذاشتم یردرا بهای انتخابهای احمقانهاش رومشکلاتِ بپردازه. بیشتر از این کاری از دستم برنمیاومد.
فالوئل اینها را در حالی کهکردید روی خاطرهٔ ایستادن در برابرِ مقبرهٔلحظهٔ یردرا تمرکز کرده بود، از ذهن گذراند.
آجاتار روی لحظهای تمرکز کرد که یک دهکدهٔ کامل را قتلعام کرده بود.روی آن زمان، او فقط یک محقق بود که هیچ تجربهٔ مبارزه یا عطشِ خونیدادند نداشت. فقط به یک مسافرِ گمشده کمک کرده و او را درمان کرده بود.
آن مرد موقعیتِ غارِ دریک و گنجینههایش را گزارشروت داده بود. با شنیدنِ اسمِ طلا، مردمِ دهکده تصمیممشابهی گرفته بودند که نباید اجازه داد چنین موجودی زنده بماند.
اینکه حملهٔ آن موجود به آنها فقط مسئلهٔ زمان بود، پسزندگیِ پیشدستی در کشتنش دفاع از خود محسوب میشد. تازه با آنهمهداره طلا، روستاییها میتوانستند بقیهٔ عمرشان را در ناز و نعمت زندگی کنند.
اشتباهشان این بود که خیال کردند آن مارمولکِ لاغر ومیشید بیآزار واقعاً همانقدر که به نظر میرسد شکننده است و اینگرفتید صرفاً هیئتی نیست که آجاتار برای نترساندنِ مسافر انتخاب کرده باشد.
نمیخواستم بکشمشون، ولی میدونستم اگه ولشون کنم برن، منودارید یه جانورِ خونخوار جلوه میدن و با آدمای بیشتریمیکنه برمیگردن. مجبور میشدم بیدلیل با ارتشِ پادشاهی و انجمن بجنگم.
ممکن بود بمیرم. از کشتنشون پشیمون نیستم. ازموگار حماقتِ سادهلوحانهام پشیمونم که باعث شد فکر کنم آدمامشکلاتِ بهجای اینکه یه مشت عوضیِ خودخواه باشن، ذاتاً خوبن.
اما برای لیث،وارد مشکلات بهمحضِ عبورشروت از سد شروع شد.
فقط موگار نبود که متوجهش شد، بلکه تمامِ ارواحی که داخل و خارج از حاشیه پرسه میزدندنقطهٔ نیز او را حس کردند. آنها روی او تلنبار شدند و از جریانِ افکار و خاطراتی کهباید گردِ سدِ بُعدی میچرخید استفاده کردند تا به مغزش و از آنجا به نیروی زندگیاش دسترسی پیدا کنند.
در حالتِ عادی، قدرتهای لیث او را در برابرِ تماسهای ناخواسته با ارواحروی محافظت میکرد، اما درونِ پرده، مرزِ میانِ زندگان و مردگان بسیار باریکتر بود. لیثدادند میتوانست درست همانطور که فالوئل پیشبینی کرده بود، خاطراتِ بیرونی را بهراحتی مهار کند.
با این حال، برای هجومِ گلهٔوارد گرسنهٔ ارواحی که به ذهن وموضوع جوهرِ زندگیاش چنگ میانداختند، هیچ آمادگیای نداشت.
نمیتوانست فرار کند. نمیتوانست از آنها پنهان شود. بدتر ازنیروی همه، اصلاً نمیدانست چطور باید از خودش دفاع کند بیآنکهسولوس تمرکزش به هم بریزد و ذهنش در پرده نابود شود.
مدام توجهش را از یک تهدید بهدارید تهدیدی دیگر میداد و میکوشید برای نالروند زمانتعریف بخرد تا آنها را به آنسوی سد ببرد.
متأسفانه در طولِ این مسیر، رزار نیز در رنجِ مسافرشحسرت شریک بود؛ در نتیجه او هم فلج شده بود، در جریانِتوش خاطرات سرگردان بود و بهسختی عقلش را سرِ جا نگه میداشت.
«کافیه!» ارادهٔ موگار همچون رعد غرید؛وارد نگاهشان مثلِ خالِ هدف روی ذهنِ لیثنیروی درخشید و تمامِ ارواح را فراری داد.
طوفان جای خود را به آرامشروت داد و همزمان با ناپدیدشدنِ مهاجمانِ نالان،ممکنه پرده نیز دیگر باری روی ذهنشان نمیانداخت.
«خوشحالم که دوباره جفتتون رو میبینم.» نالروند این صدا را در سرشلحظهٔ درست شبیه صدای خودش شنید، در حالی که برای لیث، موگار با صدایدادند الینا حرف میزد. «برای چیزی که اونطرف منتظرتونه، بهاندازهٔ کافی احساسِ قدرت میکنید؟»
لیث نفسنفسزنان گفت: «این دیگه چه کوفتیکنید بود؟» و نیروی زندگیاش را برای یافتنِ جراحتخاص بررسی کرد، اما چیزی نیافت. «خیلی سؤال دارم.»
نالروند جواب داد: «نه.میذاری داشتم عقلمو از دستموگار میدادم. باید استراحت کنم.»
«خوبه.» موگار هر دومیشی را نادیده گرفت واین به داخل هُلشان داد.
نالروند در دم بهبودتمرین یافت، اما برای لیثحسرت کار کمی پیچیدهتر بود.
برای زندگیِ اولش، روی خاطرهٔ کشتنِ کریس واینرایت تمرکزدارید کرد. این خاطره به مسیرش معنا میبخشید و نمیگذاشتمیکنه وقتی مرگِ کارل را دوباره تجربه میکند، دیوانه شود.
یقین به اینکه قاتل بهایشمیترسم را میپردازد و آن کابوستمرکز تمام میشود، دردش را تسکین میداد.
مشکلِ زندگیِ دومش این بود که آنقدر کوتاهاین بود که تا لیث میآمد خاطرهٔ گرسنگی و استیصالشدرست را به یاد بیاورد، واردِ زندگیِ سوم شده بود.
همهچیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که چیزی نماندهحسرت بود نتواند سپرِ مناسب را بهموقع پدید آورد. آخریننقطهٔ خاطره مربوط به ناهارِ خانوادگیِ چند روز پیش بود.
ساده بود،داخل اما برایشفنِ معنای فراوانی داشت.
تیستا زنده بود، چون او نجاتش داده بود.موگار رااز حالا میتوانست بعد از آنهمه عذابی که اورپالمشکلاتِ به سرش آورده بود، لبخند بزند و شادی کند.