چپتر 1755: شام با غافلگیری (بخشِ ۱)
0فالوئل بعد از اینکهمیشد مدتی جلوی لانهاش ایستادند،تابلوی پرسید: «چرا هنوز اینجاییم؟»
لیث جواب داد: «چون میخانهٔ سیارِ هاوگ واقعاًبادِ به اسمش میخوره و تو کلِ گارلن جابهجا میشه.برایش تو میز رزرو کردی. من اصلاً نمیدونم الان کجاست.»
فالوئل گفت: «قبول.» دستش را تکان داداست و آرایهٔ وارپی باز کرد که آنهارهگذران را مستقیم به دریوس، پایتختِ مارکینشینِ دیستار، میبرد.
لیث حلقهٔ میانیِ شهر را شناخت و دید که ساختمانِروز هاوگ کاملاً با دیگر بناها همخوانی دارد؛ طوری که انگار همیشهداشتند آنجا بوده است، نه اینکه فقط چند روز از آمدنش بگذرد.
بیشترِ رهگذران آن را عجیب میدانستند وموردش فقط عدهٔ کمی آنقدر شجاعت داشتند کهبشکنی از درِ چوبی و محکمِ آن عبور کنند.
میخانه از بیرون ظاهرِ خاصی نداشت. ساختمانی سنگی، مستطیلشکل ومیکردند یکطبقه با چند پنجرهٔ مربعشکل و دری که تمامِ سروصداکند را داخل حبس میکرد، مگر در لحظهٔ کوتاهی که باز میشد.
عجیبترین چیز در موردش یکآنجا تابلوی بزرگِ نئونمانند بود کهروز رویش نوشته بود: میخانهٔ سیارِ هاوگ.
فالوئل با بشکنی آرایه را پشتِ سرشان باطلفقط کرد. با وجود اینکه ساختمانهای مجاور بیشترِ بادِمیدانستند شبانه را سد میکردند، دستش هنوز از سرما میلرزید.
لیث پرسید: «عمداً یه لباسِ افسوننشدهچیز پوشیدی؟» برایش غیرممکن بود باور کند جادوآهنگرِنوشته ماهری مثلِ فالوئل نتواند لباسِ خودگرمشونده بسازد.
فالوئل در حالی که از در میگذشتند، ریز خندید و گفت:سرما «اعتراف میکنم که آره. این کار باعث میشه حتی یه هیدرای قدرتمندمثلِ هم ظریف به نظر برسه و غریزهٔ یه جنتلمن رو بیدار کنه.»
میخانه نهتنها از داخل بزرگتر بود، بلکه اصلاً معمولی بهروز نظر نمیرسید. کف و دیوارها از تختههای چوبیِ کوچک و سختداشتند تشکیل شده بود که فضایی گرم و دنج به آنجا میبخشید.
بیشترِ میزها پر بود و آنجا پر از جمعیت بود،روز اما همهچیز چنان فاصلهگذاری شده بود که احساسِ شلوغی به آدمداشتند دست نمیداد و حریمِ خصوصیِ هر گروه از مشتریان حفظ میشد.
صندلیهای بالشتکدار و چهارپایههای راحتِ بار به افراد اجازه میداد انتخاببود کنند که گروهی دورِ یک میز بنشینند یا در گوشهٔ بالا وشبانه سمتِ راست، پشتِ پیشخوانِ بار بنشینند و فقط متصدیِ بار همدمشان باشد.
در گوشهٔ بالا و سمتِ چپ، سکویی قرار داشت کهمیکردند نوازندگان روی آن مینواختند و مشتریانِ تنها را سرگرم میکردند. صدایجادوآهنگرِ موسیقی مکالماتِ مشتریان را میپوشاند تا از میزهای دیگر شنیده نشود.
پارمجیانو هاوگ گفت: «لیث، خیلی وقتبوده بود ندیده بودمت! دوستدخترت کجاس—» اما بابیشترِ چشمغرهٔ همزمانِ تیامات و هیدرا خشکش زد.
مردی در اواسطِ سیسالگی بود، با حدود ۱٫۸ متر قد،روز موها و چشمانِ قهوهای و ریشی مرتب. در نورِ ملایمِ بار،داشتند بهسختی میشد رگههای نارنجی و زرد را در موهایش تشخیص داد.
شانههای پهنی داشت، اما به خاطرِ پیراهنِ سفید وبزرگِ گشادی که همراه با شلوارِ مشکی، جلیقه و پاپیون یونیفرمشوجود را تشکیل میداد، سخت میشد گفت لاغر است یا عضلانی.
هاوگ گفت: «منظورم اینه که ممنون که میخانهٔ محقرِشبانه من رو برای امشبتون انتخاب کردید. اصلاً انتظار نداشتمغیرممکن تو قرارِ فالوئل باشی. نه با اون رزروی که کرد.»
لیث اصلاً نمیدانست منظورِ هاوگ چیست، دستکم تا زمانی که آنهاآمدنش را تا میزشان همراهی کرد. میز یک تختهٔ مستطیلشکل، بلند ودرِ صاف از چوبِ بلوط بود که بهراحتی برای هشت نفر جا داشت.
برای یک زوج بیش از حد بزرگ بود، هیچ فضایروز عاشقانهای نداشت و آنقدر بشقاب رویش چیده شده بود کهشجاعت میشد با آنها یک دستهٔ کوچکِ نظامی را سیر کرد.
لیث با شگفتی گفت: «وقتیعجیبترین گفتی میخوای حسابی دلی ازنئونمانند عزا در بیاری، اصلاً شوخی نمیکردی.»
فالوئل خندید: «من هرگز سرِ غذا شوخی نمیکنم.» لیث با معطلی دورِمیلرزید صندلیهای متعددی که دورِ میز چیده شده بودند میچرخید و نمیدانست کجانتواند باید بنشیند. فالوئل ادامه داد: «امیدوارم از یه غافلگیریِ کوچیک بدت نیاد.»
«چه غافلگـ—» درِ میخانه دوباره بازبوده شد و تودهای دیوانهوار از خزبگذرد و چنگال را به داخل راه داد.
لیلیا، لران و فنریر در هیئتِ دورگهشاناست روی او پریدند، صورتش را لیسیدند و غرقعجیب در تف کردند: «عمو لیث، ممنون بابت دعوت!»
سلیا که از شدتِ خستگی پاهایش را روی زمین میکشید، درستبود پشتِ سرشان وارد شد و گفت: «خیلی ممنون. واقعاً به یهبادِ شب بیرونرفتن نیاز داشتم، بدون اینکه نگرانِ شام یا بچهها باشم.»
چشمانِ محافظ از گریه سرخ شده بود و فکرِشبانه خوردنِ یک غذای مفصل بدونِ نگرانی از صورتحساب، روحیهاشغیرممکن را بالا میبرد: «تو جونِ ما رو نجات دادی، لیث.»
هاوگ تعظیمِ کوتاهی به آنها کرد واست گفت: «مشتریانِ جدید! دورِ اول مهمونِ ما هستید،عجیب به امیدِ اینکه باز هم شما رو ببینیم.»
دستِ سلیا ناخودآگاه بههمیشه سمتِ شکمش رفت: «ممنون،فقط ولی من بهجاش آبمیوه میخورم.»
«تبریک میگم، بانوی من! پس دسر هم مهمونِ ما هستید.» بابود بشکنزدنِ هاوگ، بچهها در محوطهای محصور قرار گرفتند که جلوی دویدنشان بهشبانه اینطرف و آنطرف و پرتکردنِ غذایشان به سمتِ مشتریانِ دیگر را میگرفت.
آرایه به شکلِ رشتههای نازکِ نور بود و مربعهایی پر از اشکالِمیلرزید حیوانی دورِ بچهها تشکیل میداد که با لمسشدن، صدای همان حیوان رانتواند درمیآوردند. فنریر قفس را گاز گرفت و چنگ زد، اما قفس تکان نخورد.
اسکالِ جوان از یک چالشِ خوب لذت میبردفقط و آنقدر به این کار ادامه داد تا خیلیعدهٔ خسته شد و برای استراحت روی پای مادرش پرید.
لیث انتظاراتِ بزرگی ازهمیشه این شب نداشت، امافقط حالا دیگر هیچ انتظاری نداشت.
صبورانه منتظر ماند تا غذا برسد وموردش با مهمانانِ غیرمنتظرهاش گپ زد، تا اینکهبشکنی فرصتی پیدا کرد و از فالوئل توضیح خواست.
در حالی که سلیا آنقدر مشغولِ غذا دادنبادِ به فنریر بود که به آنها توجهی نمیکرد،پوشیدی پرسید: «این یعنی چی؟ فکر میکردم این یه قراره.»
فالوئل در حالی که با چشمانی پرمهر به بچهها نگاه میکرد، سر تکانبیشترِ داد: «هست. این همون قراریه که هر دومون بهش نیاز داشتیم. من برای اینکهمیخانه از آزمایشگاهم بزنم بیرون، و تو برای اینکه سرت رو از ماتحتت بکشی بیرون.»
لیث پاسخطوری داد: «ببخشید،همیشه متوجه منظورت نمیشم.»
فالوئل گفت: «لیث، تو یه عوضیِ خسیس و معتاد به کاری، اما آدمِ خوبی هستی و لیاقتت بیشترباطل از چیزیه که من میتونم بهت بدم. برای همین از سلیا و محافظ خواستم بهمون ملحق بشن. تاماهری بهت نشون بدم اگه برای بارِ دوم ازم بخوای باهات بیام بیرون، قراره چه چیزهایی رو از دست بدی.»
سپس، هیدرا با دیدنِ گیجیِ روزافزونِ او،مجاور پیش از ادامه دادن طلسمی اجرا کردلباسِ که کلماتشان را برای بقیه نامفهوم میکرد.
«تا الان باید متوجه شده باشی که من، سینمارا و آجاتار چیزی بهبیشترِ اسمِ زندگیِ اجتماعی یا یه خانوادهٔ معمولی نداریم. باورت بشه یا نه، این اتفاقمیخانه برای همهٔ نژادها میافته، حتی انسانها. این بخشی از باریه که با بیداری همراهه.
«من هم درست مثلِ راگو هستم. فقط برای پژوهشم و شاگردهامآمدنش وقت دارم، هیچ تمایلی ندارم واردِ یه رابطهٔ جدی بشم ودرِ چند دههٔ آینده رو صرفِ جروبحث برای حفظِ اون رابطه کنم.
«تو این رو میخوای چون جوون و بیتجربهای، اما من تو این بیش ازبشکنی ۳۰۰ سال عمرم، اونقدر این بازی رو انجام دادم که بدونم آخرش چی میشه.لباسِ اولش همهچیز گل و بلبله، بعد وقتی ماهعسل تموم میشه، هر دومون برمیگردیم تو آزمایشگاههامون.
«و این تازه آغازِ پایانه. هر دوی ما جادوگریم و میدونیم که انجام دادنِ یه کارِپوشیدی واقعی نیاز به زمان، تلاش و تمرکز داره. یه پروژهٔ ساده ماهها پژوهش میطلبه، و تومیکنم این مدت فقط در صورتی میتونیم همدیگه رو ببینیم که زمانِ استراحتمون با هم یکی بشه.
«ما فقط تهموندهٔ وقتِ شخصیمون رو با هم شریک میشیم... با اینکه هر دومون میدونیم غیرمنطقیهمیدانستند از هم بخوایم همهچیز رو ول کنیم تا فقط همدیگه رو بغل کنیم، باز هم هربار کهسنگی یکیمون به اون یکی نیاز داره ولی میبینه طرفش خیلی سرش شلوغه، احساسِ تلخی بهمون دست میده.»