چپتر 2281: فصل 2281
0لیث به ماشین اشاره کرد و باعث شد دوقلوها از حیرت نفسشان را حبس کنندهیچی و گفت: «عذر میخوام که برنامهٔ شلوغتون رو به هم میریزم، بارونسِ عزیز، اما میخواستمدردسر شما، کوتو و ایریل رو به یه سفر با خانوادهام دعوت کنم. با دولورینِ خودتون.»
میریاس حرفش را تکراربگم کرد و رنگش از قبلمیدی هم بیشتر پرید: «دولورینِ ما؟»
لیث سرعزیزم تکان داد:داری «دولورینِ شما.»
ویالون با افتخار کریستال رابرای به او نشان داد وبارون در دستانش گذاشت: «دولورینِ ما!»
هیچکدام از درسها و کتابچههای آدابِ معاشرتش نگفته بود یک اشرافزادهٔغرور روستایی وقتی هدیهای بیقیمت از یک مَگوس میگیرد باید چه کند،برو برای همین مغزش از کار افتاد و میریاس در دم غش کرد.
بارون او را روی هواعزیزم گرفت و با استفاده ازاین نمکِ آمونیوم به هوشش آورد.
بهمحضِ به هوش آمدنداری گفت: «قسم میخورم، ایروس،حال عجیبترین خوابِ ممکن رو دیدم—»
اما وقتی واقعیتجور مثلِ سیلی به صورتشپیش خورد، دوباره خشکش زد.
بارون با شیرینترین صدا و لبخند، در تلاشی برایپیش تلطیفِ فضا گفت: «هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسه کهدردسر نوبتِ من بشه اینو بگم، عزیزم، ولی داری خجالتم میدی.»
با این حال، حرفهایشداری عالی جواب داد و غرورحرفهایش و شرافتش را تحریک کرد.
حالا که هیچی باجور عقل جور درنمیاد، فقطپیش با جریان پیش برو.
میریاس در حالی کهداری روی پاهایش میایستاد اینحال را از ذهن گذراند.
در واقعیت بهباید زبان آورد: «بابتِ اینمغزش دردسر عذر میخوام. بریم.»
برای بارون، تجربهٔ اینکه او فردِ مؤدبِحال ماجرا باشد، بهطرزِ عجیبی سرگرمکننده بود. گفت:حالا «هنوز حتی مقصدمون رو بهت نگفتم، عزیزم.»
«حق با توئه. کجا میریم؟»
ویالون گفت:عزیزم «پادگانِ آموزشیِداری مَگوس ورهن، گریماتروس.»
میریاس بهسمتِ ماشین رفتدرنمیاد و منتظر ماند تابرو شوهرش آرتیفکت را نشان بزند.
«کلید هنوز دستِهیچی توئه، عزیزم. بدونِدرنمیاد کریستال نمیتونم بازش کنم.»
«حق با توئه.»
او هرگز در طولِ یک هفته این کلمات را اینقدراین به شوهرش نگفته بود، چه رسد به چند دقیقه. وقتیعقل بارونس کریستال را به بارون پس داد، صورتش سرخ شد.
لیث گفت: «چون بارِ اولتونه، بهتره شما سهحال نفر برید صندلیِ عقب و من جلو بشینم.هیچی فقط تا وقتی که بارون قلقِ کار دستش بیاد.»
میریاس و بچههایش برایکند جلوگیری از خجالتِ بیشتر،کار از دستورِ او پیروی کردند.
لیث گفت:ولی «دنبالِ ماخجالتم بیا، مادر.»
الینا انگشتِ شستشولی را بهنشانهٔ تأییدمیدی برایش بالا آورد.
دولورین فرمانپذیر بود و کنترلهایش شهودی، برای همینپیش چند دقیقه بیشتر طول نکشید تا بارون ازبابتِ یک تازهکارِ لرزان به یک رانندهٔ مشتاق تبدیل شود.
وقتی تنشِ ناشی از تازگیِ کار از بین رفت، میریاس ومیایستاد دوقلوها بهنوبت رانندگی کردند. لیث در دل آه کشید، اما آنماجرا را بهعنوانِ تجربهای برای درسهای رانندگیِ دخترِ خودش در نظر گرفت.
یک ساعت وهیچی یک دروازهٔ وارپدرنمیاد بعد، به گریماتروس رسیدند.
لیث نالید: «باز هم نه!»
میتوانست قسم بخورد که با وجودِولی فاصلهٔ میانِ دو وسیلهٔ نقلیه، صدای غرشِعالی کامیلا را از دولورینِ دیگر شنیده است.
کلِ پادگان به رنگِ سرخ ومیدی سیاه درآمده بود و نشانِ خانوادگیاش درستشرافتش زیرِ پرچمِ کشور به اهتزاز درآمده بود.
یک گاردِ تشریفاتِ دیگر با میلهپرچمهای بیشتری کهکار پرچمش را به اهتزاز درآورده بودند، منتظرشان بودآمونیوم و همهچیز را دوباره شبیهِ جامبل کرده بود.
بیش ازولی یک غافلگیریخجالتم انتظارش را میکشید.
گروهبانِ آموزش تپر، همراه باعزیزم سرتیپ بریون، جادوگرِ بزرگ اری-ارناساین و گروهبانِ آموزش ویپلی منتظرش بودند.
لیث نفسِ عمیقی کشید و در حالیاین که لباسهایش به یونیفرمِ سرگردِ ارتش دگردیسی میکردند،حالا در دل مثلِ یک ملوانِ مست فحش داد.
بریون که رتبهاش در ارتش بالاتر از اوکار بود، گفت: «ممنون که اومدید، سرگرد ورهن. خوبهآمونیوم که به جایی برگشتیم که همهچیز ازش شروع شد.»
با این حال اول او به لیث ادایجریان احترام کرد، چرا که رتبهٔ یک مَگوس اززبان همهٔ افرادِ پادشاهی بهجز اعضای سلطنتی بالاتر بود.
یک مَگوسِ اعلی حتی از این هم بالاتر بود و همین موضوع پیشکارِ سلطنتی را درهیچی وضعیتِ دشواری قرار داده بود. او هنوز داشت سعی میکرد راهی پیدا کند تا عنوانِ سفارشی وتجربهٔ جدیدِ لیث را در سلسلهمراتبِ پادشاهی جا دهد، بدونِ اینکه او را همزمان به فرمانروا تبدیل کند.
لیث پیش از آنکه بهنوبت دستش را بهسویشان دراز کند،حالی ادای احترامِ نظامیشان را پاسخ داد و گفت: «باعثِ افتخارمه.اینکه چرا ویپلی اینجاست و چرا نالروندِ کویر هم دعوت نشده؟»
فقط میتوانست حدس بزند که موروک بهخاطرِ رابطهٔ تازهاش باپاهایش خاندانِ ارناس و همچنین درگیر بودنش در جستوجوی فلوریا دعوتفردِ شده است. اما اگر اینطور بود، رزار هم باید آنجا میبود.
«به جانِ مادرم،هیچی تحتتأثیر قرار گرفتم!» سولوسفقط گوشهایش را باور نمیکرد.
برای یک بار هم که شده، لیث کسی ازحرفهایش گذشتهشان را به یاد آورده بود، بیآنکه نامش راجور قاطی کند یا به کمکِ او نیاز داشته باشد.
بریون گلویش را صاف کرد؛ از اینکه نبودِ ارتباط باعثِ سوءتفاهمپاهایش شده بود، احساسِ خجالت میکرد: «توهین به خاندانِ ارناس نباشه، امامؤدبِ این رویداد هیچ ربطی به فاجعهای که براشون پیش اومده نداره.»
«این یه تجدیدِ دیدار برای اعضای ارتشِ پادشاهه و جایی برای یهذهن غیرنظامی و تازه اونم یه خارجی توش نیست. شما و سروان اری تنهاعجیبی دو سربازِ رتبهٔ هیولا از نسلِ خودتون هستید که از شمال فارغالتحصیل شدید.
«ما شما رو به اینجا فراخوندیم تافقط به جدیدترین دستهٔ دانشجویانِ افسری معرفیتون کنیم،ذهن تا الهامبخششون باشید و براشون الگو بشید.»
موروک با چهرهای ناراضی به بنرها اشاره کرد وحرفهایش گفت: «ولی بعضی الگوها از بقیه الگوترن. من نهجور بنری از خاندانِ ارناس میبینم و نه از خاندانِ اری.»
پرههای گشادشدهٔ بینیِ بریون تنها نشانهٔ کلافگیاش بود: «برای صدمین بار، سروان اری، این موضوعزبان رو رها کنید. چیزی به اسمِ خاندانِ اری وجود نداره، در نتیجه بنری هم در کاربهت نیست. شما در طولِ خدمتتون هیچ رابطهای با خاندانِ ارناس نداشتید، پس بنرِ اونا هم منتفیه.»
موروک پرچمی زرد بیرون کشید که او را بدونِ پیراهن و با بدنی شبیهِ یکی ازدردسر خدایانِ یونان به تصویر میکشید. او در حالِ نشستن و در مراقبهای عمیق نقاشی شده بود،توئه درحالیکه یک موگارِ کوچک بالای کفِ دستِ بازش شناور بود: «من بنر دارم! خودم درستش کردم.»
بریون نفسش را با تندی بیرون داد و گفت: «حتی یه بچه هم میتونه این کار روبابتِ بکنه. یه بنرِ واقعی برای رسمی شدن به مُهرِ سلطنتی نیاز داره، وگرنه فقط یه تیکه پارچهست.توئه حالا، جمعش کنید وگرنه میفرستمتون دادگاهِ نظامی به جرمِ خیـ... منظورم اینه که به بانو ارناس زنگ میزنم.»
موروک هیچ ایدهای نداشت که ژنرال دربارهٔ جیرنی حرف میزند یا کویلا،غرور اما هر کدامشان ممکن بود نامزدی را به هم بزنند: «خدایان، نه!حالی عذر میخوام، قربان. قول میدم از این به بعد مؤدب باشم. قربان.»
باید ساعتهاهیچی پیش اینجور کار رو میکردم.
بریون در دل غرغر کرد.
او در حالی که با افتخار به شانههای مردِ جوان میزد، گفت:پاهایش «در موردِ گروهبانِ ستاد ویپلی، امروز اولین کلاسِ نیروهای تازهنفسش رو تحویلماجرا میگیره و فکر کردم کارِ خوبی باشه که شما بهش کمک کنید.»
لیث دستِ ویپلی را با فشاری محکم اما دوستانه فشرد و گفت: «واو،شرافتش تحتتأثیر قرار گرفتم. یه سرجوخه مستقیم از پادگانِ آموزشی و حالا گروهبانِ ستادمیایستاد تو کمتر از چهار سال. از اون آدمِ رواعصابِ سابق راهِ درازی رو اومدی.»
ویپلی با آهی گفت: «ممنون، ولیفقط نیازی به چاپلوسی نیست. همین کهمیایستاد کینهای به دل نداری برام کافیه.»
لحنِ مَگوس ورهن دوستانه و کلماتش محبتآمیز بود، اما مقایسهٔ میانِ اینذهن دو مرد باعث میشد تعریفها شبیهِ تمسخر به نظر برسد. هر دویبهطرزِ آنها همسن بودند و از یک کلاس در یک پادگان فارغالتحصیل شده بودند.
با این حال لیث از قبل یک سرگرد و یک مَگوسِ اعلیپاهایش بود. با زنی زیبا ازدواج کرده بود و دختری در راه داشت. کامیلاباشد هم یک بازپرس و یک سروان بود، و رتبهاش از ویپلی بالاتر بود.
لیث ابرو در هم کشید ومیدی گفت: «چرا چاپلوسی؟ من درجههای افسریمغرور رو فقط بهخاطرِ جادوگر بودنم گرفتم.»