---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1198: استادی قدرتمند (بخشِ ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1198: استادی قدرتمند (بخشِ ۲)

0

فریا عرقش را‌کار​ پاک کرد و‌چرا​ پرسید: «بیمارمون چطوره؟»

کویلا جواب‌شانه​ داد: «بدخلق،‌انداخت​ بی‌ادب و نق‌نقو.»

فریا بوی خوشمزهٔ سوپ را به مشام کشید که باعث شد شکمش قاروقور‌تعجب​ کند. گفت: «پس برگشته به حالتِ عادیش. رفتارِ مهربونش تو این چند روزِ گذشته‌آهی​ مورمورم می‌کرد. اشکالی نداره یه کم بیای بیرون؟ شاید به کمکت نیاز داشته باشم.»

با این حال، زمانِ تمرینش تقریباً تمام شده بود و به‌زودی نوبتِ او می‌شد که‌بار​ از نالروند مراقبت کند. ناهار می‌توانست چند دقیقهٔ دیگر صبر کند. کویلا سر تکان داد، از‌کسِ​ خانه بیرون رفت و واردِ گام‌های وارپ شد که آن‌ها را به منطقهٔ تمرینِ مخفی‌شان می‌برد.

پس از استفاده از طلسمِ بازگردانی برای جلوگیری از باز‌غرغر​ شدنِ دوبارهٔ راهروی بُعدی و یک آرایهٔ حسِ حیات برای اطمینان‌صدای​ از اینکه کسی آن اطراف نیست، سرانجام توانستند نفسِ راحتی بکشند.

کویلا پرسید: «موضوع چیه؟»

فریا جواب داد: «دارم یه طلسمِ بُعدیِ جدید رو امتحان می‌کنم، اما موگار‌تعجب​ مدام تصحیحم می‌کنه. رون‌های بی‌شماری رو امتحان کردم که باعث می‌شن عالی کار‌دیگه‌ای​ کنه، اما نمی‌دونم چرا هر بار که اجراش می‌کنم، این خانم مدام غرغر می‌کنه.»

کویلا با تعجب پرسید: «خانم؟»

فریا شانه بالا انداخت‌کنه​ و گفت: «به نظرم‌اجراش​ صداش شبیهِ یه زنه.»

کویلا پرسید: «پس تو‌انداخت​ هم مثلِ منی. شبیهِ‌زنه​ صدای خودته یا کسِ دیگه‌ای؟»

فریا آهی کشید و گفت: «متأسفانه شبیهِ صدای رو‌بار​ اعصاب و نصیحت‌گرِ مامانه، وقتی که دعوامون می‌کنه. خیلی دلم‌شبیهِ​ می‌خواست به‌جاش صدای یه مرد باشه. شاید یکی که می‌شناسمش.»

کویلا با گیجی‌مدام​ ابرو در هم‌رون‌های​ کشید و پرسید: «چرا؟»

«خب، طبقِ چیزی که نالروند گفت، از اونجایی که موگار به شکلِ کسی درمیاد‌انداخت​ که برات به معنیِ واقعیِ کلمه یه دنیا ارزش داره، امیدوار بودم صدای عشقِ‌نصیحت‌گرِ​ حقیقی‌م یا یه همچین چیزی رو بشنوم. این‌جوری به زندگیِ عاشقانه‌م خیلی کمک می‌شد.»

کویلا خندید و گفت: «کی‌نظرم​ می‌دونه، شاید مامان سلیقه‌ته.» فریا‌منی​ در جواب صدای عق زدن درآورد.

«حالم به هم خورد!‌عالی​ راستی، تو صدای کی‌چرا​ رو تو سرت می‌شنوی؟»

کویلا با وقاحت دروغ گفت:‌می‌کنه​ «فالوئل. حتماً به خاطرِ اینه که‌کار​ استادم و بهترین جادوگریه که می‌شناسم.»

در واقع وقتی موگار با او حرف‌بار​ می‌زد، صدای خودش را می‌شنید، اما آن‌قدر خجالت‌نظرم​ می‌کشید که نمی‌توانست به این موضوع اعتراف کند.

«خیلی خب، طلسمم این‌جوری‌انداخت​ کار می‌کنه و اینم چیزاییه‌مثلِ​ که تا الان امتحان کردم...»

پس از اینکه درمانِ نالروند را تمام کردند، تنها کاری که می‌توانستند در‌تعجب​ زمانِ انتظار برای بیداری‌اش انجام دهند این بود که به‌نوبت جادویشان را تمرین‌دیگه‌ای​ کنند. یک نفر باید همیشه کنارش می‌ماند تا مطمئن شود حالش بدتر نمی‌شود.

در آن مدت، آن‌ها یکی از ویژگی‌های‌بی‌شماری​ حاشیه را کشف کرده بودند که دگردیسان‌چرا​ باور داشتند در گذرِ زمان گم شده است.

هروقت طلسم‌های جدیدی می‌ساختند، به‌محضِ اینکه از رونی استفاده می‌کردند که موگار آن‌بالا​ را ضعیف می‌دانست، او به روش‌های مختلف افکارشان را به هم می‌ریخت. اگر‌متأسفانه​ رون به‌اندازهٔ کافی به رونِ درست نزدیک بود، موگار مستقیماً آن را پیشنهاد می‌داد.

در غیرِ این صورت، فقط پوزخند می‌زد، نوچ‌نوچ می‌کرد، یا با شدتی‌خودته​ متناسب با اینکه سیاره چقدر آن رون را اشتباه می‌دانست، گلویش را‌می‌خواست​ صاف می‌کرد. در ابتدا، کویلا و فریا فکر کرده بودند که دیوانه شده‌اند.

آن‌ها هرگز صدای صحبت کردنِ موگار‌کنه​ را نشنیده بودند و نمی‌توانستند وضعیتشان‌غرغر​ را جز با دیوانگی توضیح دهند.

آن صدا فقط درونِ سرشان وجود داشت، بدونِ رضایتشان حرف می‌زد و هرگز‌نمی‌دونم​ به هیچ‌یک از سؤالاتشان جواب نمی‌داد. این پدیده آن‌قدر آن‌ها را ترسانده بود‌زنه​ که سعی کرده بودند آن را مخفی نگه دارند تا اینکه دیگر طاقت نیاوردند.

همان‌طور که از زمانِ رسیدنشان به‌چرا​ حاشیه چندین بار اتفاق افتاده بود،‌شانه​ خِرد از غیرمنتظره‌ترین منبعِ ممکن سرچشمه گرفت.

موروک شانه بالا انداخت و گفت: «چیزِ مهمی نیست. منم می‌شنومش.‌صدای​ موگار حتماً خیلی حوصله‌ش سر رفته بوده که اصلاً یه حاشیه درست‌دلم​ کرده، پس ناگفته پیداست که هروقت باهاش حرف می‌زنین، بهتون جواب می‌ده.»

فریا جواب داد: «حرفت اصلاً منطقی نیست. اگه می‌شد همین‌طوری با موگار حرف زد، پس اون‌همه‌انداخت​ آیین که نزدیک بود به قیمتِ جونِ نالروند تموم بشه چه فایده‌ای داشت؟ تازه، من قبلاً‌وقتی​ سعی کردم باهاش حرف بزنم. بعد از اینکه تمرکزم رو به هم می‌زنه، دیگه هیچ‌وقت جواب نمی‌ده.»

موروک به زمین، آسمان و بعد به جنگلِ اطرافشان اشاره کرد و گفت: «اون آیین برای‌اجراش​ پرسیدنِ سؤال‌های پیچیده‌ایه که با جادو نمی‌شه بهشون جواب داد، در حالی که طلسم‌های شما چیزی‌دیگه‌ای​ جز یه راه برای پدید آوردنِ انرژیِ عنصری نیست. حدس بزنید کی این انرژی رو تولید می‌کنه؟»

کویلا گفت: «حق با اونه! رون‌ها فقط راهی‌ان که جادوگرها برای تقلید از‌بالا​ موگار و استفاده از عناصر پیدا کردن. یه جورایی، رون‌ها زبانِ موگار هستن‌متأسفانه​ که ما برای شکل دادن به انرژیِ جهان طبقِ خواسته‌مون ازشون استفاده می‌کنیم.»

فریا پرسید: «پس چرا قبلاً صداش رو‌شبیهِ​ نمی‌شنیدیم؟ منظورم اینه که من طلسم‌های زیادی‌دیگه‌ای​ داخلِ حاشیه اجرا کردم ولی هیچ‌وقت اتفاقی نیفتاد.»

موروک شانه بالا انداخت و گفت: «نمی‌دونم. شاید موگار زیاد ازت خوشش نمیاد ولی داری کم‌کم تو‌نظرم​ دلش جا باز می‌کنی. من که خیلی صداش رو می‌شنوم و به‌شدت هم رو اعصابه.» او نمی‌خواست‌خیلی​ به آن‌ها بگوید که چطور از باز کردنِ چشمِ پنجمش تا زمانِ خروج از حاشیه امتناع کرده است.

نمی‌دونم چرا موگار می‌خواد بیدار بشم و برام مهم هم نیست. خبرِ خوب اینه‌چرا​ که یعنی کمکش رو می‌گیرم و با اینکه هسته‌ام همین الانش هم آبیه، این روند‌صدای​ باید بی‌دردسر پیش بره. خبرِ بد اینه که اگه بیدار بشم، دیگه راهِ برگشتی نیست.

کویلا کمی فکر کرد و گفت: «فکر نکنم موگار فرق‌غرغر​ بذاره. کاملاً مطمئنم دلیلی که موروک افکارِ سیاره رو می‌شنوه،‌منی​ همون دلیلیه که بهش اجازه می‌ده تجلیِ روح نداشته باشه.

«اون با خودش در صلحه و‌صداش​ ذهنش مثلِ یه اتاقِ خالیه که‌خودته​ حتی یه صدای کوچیک هم توش می‌پیچه.»

فریا در حالی که موروک در جواب انگشتِ وسطش را به او نشان‌تعجب​ می‌داد، پرسید: «این یه راهِ مؤدبانه برای گفتنِ اینه که اون احمقه، ولی‌دیگه‌ای​ بازم جوابِ سؤالم رو نمی‌ده. چرا موگار فقط تو بعضی از طلسم‌ها دخالت می‌کنه؟»

کویلا گفت: «واضح نیست؟‌تصحیحم​ چون تا الان فقط‌کردم​ طلسم‌های بی‌نقص رو تمرین کردیم.»

بقیه یک‌صدا پرسیدند: «یعنی چی؟»

کویلا گفت: «خدایان، فریا، مگه به حرفِ موروک گوش ندادی؟ خیلی واضح‌خودته​ گفت. ما یه طلسم اجرا می‌کنیم، با موگار حرف می‌زنیم. معمولاً وقتی‌می‌خواست​ یکی از نزدیکانت موقعِ پرسیدنِ یه سؤال کلمات رو اشتباه می‌گه، چی‌کار می‌کنی؟»

فریا جواب داد: «یا ازشون می‌خوام‌کنه​ دوباره بگن، یا سعی می‌کنم با‌غرغر​ تغییرِ جمله‌بندیِ سؤال، منظورشون رو روشن کنم.»

«این دقیقاً همون کاریه که موگار به یه روشِ خیلی بی‌ادبانه انجام می‌ده.‌نمی‌دونم​ وقتی معنیِ طلسممون رو می‌فهمه، اثرِ موردِنظر رو پدید میاره، در حالی که‌زنه​ وقتی اشتباه اجراش می‌کنیم، موگار نمی‌تونه جلوِ خودش رو بگیره و سرزنشمون می‌کنه.

«که یعنی حاشیه بهترین جا برای‌چرا​ تمرینِ طلسم‌های جدیده، چون می‌تونیم از‌شانه​ خودِ موگار به‌عنوانِ معلم استفاده کنیم!»

موروک در حالی که هنوز از این کشف شگفت‌زده بود، با شتاب گفت:‌کسِ​ «همون که این گفت. منظورم دقیقاً همین بود.» تا آن لحظه، او فقط‌مرد​ سعی کرده بود موگار را ساکت کند، نه اینکه به صدایش گوش دهد.

از آن لحظه به بعد، آن سه نفر تمامِ وقتِ آزادشان را‌غرغر​ صرفِ تمرینِ پیچیده‌ترین و سخت‌ترین طلسم‌های گریموارِ خود کردند و از صدای موگار‌کسِ​ برای حلِ مشکلاتی بهره بردند که حتی استادانِ بیدارشده‌شان هم جوابی برایشان نداشتند.

فریا و کویلا به‌خاطرِ پیوندِ اعتمادشان، یافته‌هایشان را با یکدیگر به اشتراک می‌گذاشتند، در‌چرا​ حالی که موروک این کار را به‌عنوانِ بهانه‌ای برای حرف زدن با کویلا انجام‌منی​ می‌داد و مشکلی هم با اعتراف به اینکه کویلا خیلی از او باهوش‌تر است، نداشت.

با اینکه کویلا نمی‌توانست از جادوی راستین و رون‌هایش استفاده‌غرغر​ کند، باز هم می‌توانست راه‌حل‌های مختلفی به او پیشنهاد دهد‌منی​ که تطبیق دادنِ آن‌ها با طلسم‌هایش بر عهدهٔ خودِ موروک بود.

ناولها | novelha.net