چپتر 1198: استادی قدرتمند (بخشِ ۲)
0فریا عرقش راکار پاک کرد وچرا پرسید: «بیمارمون چطوره؟»
کویلا جوابشانه داد: «بدخلق،انداخت بیادب و نقنقو.»
فریا بوی خوشمزهٔ سوپ را به مشام کشید که باعث شد شکمش قاروقورتعجب کند. گفت: «پس برگشته به حالتِ عادیش. رفتارِ مهربونش تو این چند روزِ گذشتهآهی مورمورم میکرد. اشکالی نداره یه کم بیای بیرون؟ شاید به کمکت نیاز داشته باشم.»
با این حال، زمانِ تمرینش تقریباً تمام شده بود و بهزودی نوبتِ او میشد کهبار از نالروند مراقبت کند. ناهار میتوانست چند دقیقهٔ دیگر صبر کند. کویلا سر تکان داد، ازکسِ خانه بیرون رفت و واردِ گامهای وارپ شد که آنها را به منطقهٔ تمرینِ مخفیشان میبرد.
پس از استفاده از طلسمِ بازگردانی برای جلوگیری از بازغرغر شدنِ دوبارهٔ راهروی بُعدی و یک آرایهٔ حسِ حیات برای اطمینانصدای از اینکه کسی آن اطراف نیست، سرانجام توانستند نفسِ راحتی بکشند.
کویلا پرسید: «موضوع چیه؟»
فریا جواب داد: «دارم یه طلسمِ بُعدیِ جدید رو امتحان میکنم، اما موگارتعجب مدام تصحیحم میکنه. رونهای بیشماری رو امتحان کردم که باعث میشن عالی کاردیگهای کنه، اما نمیدونم چرا هر بار که اجراش میکنم، این خانم مدام غرغر میکنه.»
کویلا با تعجب پرسید: «خانم؟»
فریا شانه بالا انداختکنه و گفت: «به نظرماجراش صداش شبیهِ یه زنه.»
کویلا پرسید: «پس توانداخت هم مثلِ منی. شبیهِزنه صدای خودته یا کسِ دیگهای؟»
فریا آهی کشید و گفت: «متأسفانه شبیهِ صدای روبار اعصاب و نصیحتگرِ مامانه، وقتی که دعوامون میکنه. خیلی دلمشبیهِ میخواست بهجاش صدای یه مرد باشه. شاید یکی که میشناسمش.»
کویلا با گیجیمدام ابرو در همرونهای کشید و پرسید: «چرا؟»
«خب، طبقِ چیزی که نالروند گفت، از اونجایی که موگار به شکلِ کسی درمیادانداخت که برات به معنیِ واقعیِ کلمه یه دنیا ارزش داره، امیدوار بودم صدای عشقِنصیحتگرِ حقیقیم یا یه همچین چیزی رو بشنوم. اینجوری به زندگیِ عاشقانهم خیلی کمک میشد.»
کویلا خندید و گفت: «کینظرم میدونه، شاید مامان سلیقهته.» فریامنی در جواب صدای عق زدن درآورد.
«حالم به هم خورد!عالی راستی، تو صدای کیچرا رو تو سرت میشنوی؟»
کویلا با وقاحت دروغ گفت:میکنه «فالوئل. حتماً به خاطرِ اینه کهکار استادم و بهترین جادوگریه که میشناسم.»
در واقع وقتی موگار با او حرفبار میزد، صدای خودش را میشنید، اما آنقدر خجالتنظرم میکشید که نمیتوانست به این موضوع اعتراف کند.
«خیلی خب، طلسمم اینجوریانداخت کار میکنه و اینم چیزاییهمثلِ که تا الان امتحان کردم...»
پس از اینکه درمانِ نالروند را تمام کردند، تنها کاری که میتوانستند درتعجب زمانِ انتظار برای بیداریاش انجام دهند این بود که بهنوبت جادویشان را تمریندیگهای کنند. یک نفر باید همیشه کنارش میماند تا مطمئن شود حالش بدتر نمیشود.
در آن مدت، آنها یکی از ویژگیهایبیشماری حاشیه را کشف کرده بودند که دگردیسانچرا باور داشتند در گذرِ زمان گم شده است.
هروقت طلسمهای جدیدی میساختند، بهمحضِ اینکه از رونی استفاده میکردند که موگار آنبالا را ضعیف میدانست، او به روشهای مختلف افکارشان را به هم میریخت. اگرمتأسفانه رون بهاندازهٔ کافی به رونِ درست نزدیک بود، موگار مستقیماً آن را پیشنهاد میداد.
در غیرِ این صورت، فقط پوزخند میزد، نوچنوچ میکرد، یا با شدتیخودته متناسب با اینکه سیاره چقدر آن رون را اشتباه میدانست، گلویش رامیخواست صاف میکرد. در ابتدا، کویلا و فریا فکر کرده بودند که دیوانه شدهاند.
آنها هرگز صدای صحبت کردنِ موگارکنه را نشنیده بودند و نمیتوانستند وضعیتشانغرغر را جز با دیوانگی توضیح دهند.
آن صدا فقط درونِ سرشان وجود داشت، بدونِ رضایتشان حرف میزد و هرگزنمیدونم به هیچیک از سؤالاتشان جواب نمیداد. این پدیده آنقدر آنها را ترسانده بودزنه که سعی کرده بودند آن را مخفی نگه دارند تا اینکه دیگر طاقت نیاوردند.
همانطور که از زمانِ رسیدنشان بهچرا حاشیه چندین بار اتفاق افتاده بود،شانه خِرد از غیرمنتظرهترین منبعِ ممکن سرچشمه گرفت.
موروک شانه بالا انداخت و گفت: «چیزِ مهمی نیست. منم میشنومش.صدای موگار حتماً خیلی حوصلهش سر رفته بوده که اصلاً یه حاشیه درستدلم کرده، پس ناگفته پیداست که هروقت باهاش حرف میزنین، بهتون جواب میده.»
فریا جواب داد: «حرفت اصلاً منطقی نیست. اگه میشد همینطوری با موگار حرف زد، پس اونهمهانداخت آیین که نزدیک بود به قیمتِ جونِ نالروند تموم بشه چه فایدهای داشت؟ تازه، من قبلاًوقتی سعی کردم باهاش حرف بزنم. بعد از اینکه تمرکزم رو به هم میزنه، دیگه هیچوقت جواب نمیده.»
موروک به زمین، آسمان و بعد به جنگلِ اطرافشان اشاره کرد و گفت: «اون آیین برایاجراش پرسیدنِ سؤالهای پیچیدهایه که با جادو نمیشه بهشون جواب داد، در حالی که طلسمهای شما چیزیدیگهای جز یه راه برای پدید آوردنِ انرژیِ عنصری نیست. حدس بزنید کی این انرژی رو تولید میکنه؟»
کویلا گفت: «حق با اونه! رونها فقط راهیان که جادوگرها برای تقلید ازبالا موگار و استفاده از عناصر پیدا کردن. یه جورایی، رونها زبانِ موگار هستنمتأسفانه که ما برای شکل دادن به انرژیِ جهان طبقِ خواستهمون ازشون استفاده میکنیم.»
فریا پرسید: «پس چرا قبلاً صداش روشبیهِ نمیشنیدیم؟ منظورم اینه که من طلسمهای زیادیدیگهای داخلِ حاشیه اجرا کردم ولی هیچوقت اتفاقی نیفتاد.»
موروک شانه بالا انداخت و گفت: «نمیدونم. شاید موگار زیاد ازت خوشش نمیاد ولی داری کمکم تونظرم دلش جا باز میکنی. من که خیلی صداش رو میشنوم و بهشدت هم رو اعصابه.» او نمیخواستخیلی به آنها بگوید که چطور از باز کردنِ چشمِ پنجمش تا زمانِ خروج از حاشیه امتناع کرده است.
نمیدونم چرا موگار میخواد بیدار بشم و برام مهم هم نیست. خبرِ خوب اینهچرا که یعنی کمکش رو میگیرم و با اینکه هستهام همین الانش هم آبیه، این روندصدای باید بیدردسر پیش بره. خبرِ بد اینه که اگه بیدار بشم، دیگه راهِ برگشتی نیست.
کویلا کمی فکر کرد و گفت: «فکر نکنم موگار فرقغرغر بذاره. کاملاً مطمئنم دلیلی که موروک افکارِ سیاره رو میشنوه،منی همون دلیلیه که بهش اجازه میده تجلیِ روح نداشته باشه.
«اون با خودش در صلحه وصداش ذهنش مثلِ یه اتاقِ خالیه کهخودته حتی یه صدای کوچیک هم توش میپیچه.»
فریا در حالی که موروک در جواب انگشتِ وسطش را به او نشانتعجب میداد، پرسید: «این یه راهِ مؤدبانه برای گفتنِ اینه که اون احمقه، ولیدیگهای بازم جوابِ سؤالم رو نمیده. چرا موگار فقط تو بعضی از طلسمها دخالت میکنه؟»
کویلا گفت: «واضح نیست؟تصحیحم چون تا الان فقطکردم طلسمهای بینقص رو تمرین کردیم.»
بقیه یکصدا پرسیدند: «یعنی چی؟»
کویلا گفت: «خدایان، فریا، مگه به حرفِ موروک گوش ندادی؟ خیلی واضحخودته گفت. ما یه طلسم اجرا میکنیم، با موگار حرف میزنیم. معمولاً وقتیمیخواست یکی از نزدیکانت موقعِ پرسیدنِ یه سؤال کلمات رو اشتباه میگه، چیکار میکنی؟»
فریا جواب داد: «یا ازشون میخوامکنه دوباره بگن، یا سعی میکنم باغرغر تغییرِ جملهبندیِ سؤال، منظورشون رو روشن کنم.»
«این دقیقاً همون کاریه که موگار به یه روشِ خیلی بیادبانه انجام میده.نمیدونم وقتی معنیِ طلسممون رو میفهمه، اثرِ موردِنظر رو پدید میاره، در حالی کهزنه وقتی اشتباه اجراش میکنیم، موگار نمیتونه جلوِ خودش رو بگیره و سرزنشمون میکنه.
«که یعنی حاشیه بهترین جا برایچرا تمرینِ طلسمهای جدیده، چون میتونیم ازشانه خودِ موگار بهعنوانِ معلم استفاده کنیم!»
موروک در حالی که هنوز از این کشف شگفتزده بود، با شتاب گفت:کسِ «همون که این گفت. منظورم دقیقاً همین بود.» تا آن لحظه، او فقطمرد سعی کرده بود موگار را ساکت کند، نه اینکه به صدایش گوش دهد.
از آن لحظه به بعد، آن سه نفر تمامِ وقتِ آزادشان راغرغر صرفِ تمرینِ پیچیدهترین و سختترین طلسمهای گریموارِ خود کردند و از صدای موگارکسِ برای حلِ مشکلاتی بهره بردند که حتی استادانِ بیدارشدهشان هم جوابی برایشان نداشتند.
فریا و کویلا بهخاطرِ پیوندِ اعتمادشان، یافتههایشان را با یکدیگر به اشتراک میگذاشتند، درچرا حالی که موروک این کار را بهعنوانِ بهانهای برای حرف زدن با کویلا انجاممنی میداد و مشکلی هم با اعتراف به اینکه کویلا خیلی از او باهوشتر است، نداشت.
با اینکه کویلا نمیتوانست از جادوی راستین و رونهایش استفادهغرغر کند، باز هم میتوانست راهحلهای مختلفی به او پیشنهاد دهدمنی که تطبیق دادنِ آنها با طلسمهایش بر عهدهٔ خودِ موروک بود.