چپتر 1433: چیرگی و شعلهها (بخش ۱)
0نالروند در حالی که جرعهای از ویسکیِ گیرایش مینوشید، گفت: «خب، خبرِ خوب اینه که کامیلا دراگه واقع باهات به هم نزده. چیزی پرت نکرد طرفت، حرفای بدی نزد، یا حتی از کلمهٔ "جدایی"فضایی استفاده نکرد. تو بهش یه حقِ انتخاب دادی و اونم خیلی ساده از انتخاب کردن سر باز زد.»
«اما خبرِ بد اینه که احساساتِ کامیلا نسبت بهببین تو قطعاً عوض شده. اون گفت "دوستت داشت"، یعنیاحمقانهای اینو مربوط به گذشته میدونه. خلاصه بگم، کارت زاره رفیق.»
؟
لیث گفت: «اون کاملیا، تیونر یا هیچکدوم از هدیههایپرسید دیگهای رو که تو دورانِ رابطهمون بهش دادم پسداره نفرستاده، برای همین داشتم فکر میکردم واسه تولدم دعوتش کنم—»
نالروند که چیزی نماندهپرسید بود با نوشیدنیاش خفهکامی شود، گفت: «چیکار کنی؟»
لیث گفت: «خب، مادرم و خواهرش هنوز با هم دوستن. تازه،دنبالِ معمولاً منم که به این مناسبت هدیه میدم و بچههای زینیاگوش هم حتماً میخوان بیان. واسه همین داشتم فکر میکردم اوضاع رو بسنجم.»
نالروند گفت: «نکن! تو رو به خدایان قسم،پوزخندی این کارو نکن. این احمقانهترین چیزیه که تا حالاایرادی شنیدم، اونم با وجودِ اینکه جفتمون با موروک میگردیم.»
لیث با پوزخندی پرسید: «خودت همینموروک الان گفتی که کامی واقعاً باهامگفتی به هم نزده. ایدهم چه ایرادی داره؟»
«سراپا ایراده. ببین، اگه دنبالِ تأییدی، پس من رفعِواقعاً زحمت میکنم و میذارم هر کارِ احمقانهای که تودنبالِ سرته انجام بدی. اما اگه دنبالِ مشورتی، خوب گوش کن.
«تا الان کارِ درست رو انجام دادی. گذاشتی کامیلا بره و بهش زمان و فضاییمیکنم رو که واسه فکر کردن نیاز داره دادی. اگه ناخونده بپری وسطِ زندگیش، همهچیز روبپری خراب میکنی. ممکنه از دستت عصبانی بشه و چیزایی بگه که تا آخرِ عمر پشیمون بشه.
نالروند پرسید: «همونطور کهاینکه ممکنه ببخشتت و بعد فرداشپرسید ولت کنه بره. همینو میخوای؟»
«نه. فقط میخوام اوضاع رو بهترموروک کنم.» لیث لیوانِ آبش را کنارگفتی گذاشت؛ ناگهان حس کرد خیلی احمق است.
رزار گفت: «پس فقط بیخیالش شو. این تصمیمِ خودش بود که ازایرادی زندگیت بره بیرون، بنابراین اگه تصمیم بگیره دوباره بخشی از اون باشه،کارِ بازم باید تصمیمِ خودش باشه. راستی حرف از زندگیت شد، سولوس کجاست؟»
لیث جوابواقعاً داد: «توایدهم اتاقش با تیستا.»
اتاق در سکوت فرو رفت. لیث در افکارش غرق بود و نالروند نمیدانستکامی دربارهٔ چه چیزی حرف بزند. آنها وقتِ زیادی را بینِ بچهها و فالوئلزحمت با هم میگذراندند، اما رابطهشان بیشتر شبیهِ دو همکار بود تا دو دوست.
رابطهشان برشنیدم پایهٔ نیازهای متقابلجفتمون بود، نه اعتماد.
نالروند گفت: «قبل از اینکهخودت با افکارت تنهات بذارم، منمباهام به یه مشورت نیاز دارم.»
لیث گفت: «فریا با هر کی که بهش پیشنهادِ بیرون رفتن بده یه بار میرهمیکنم سرِ قرار، به شرطی که طرف آدمِ چندشی نباشه، پس لازم نیست نگرانِ جوابِ ردبپری شنیدن باشی. از مشروبِ سنگین خوشش میاد و از گپ زدنِ الکی متنفره، چون حوصلهسربره.
«اما برای اینکه قدمِ پیش بذاری باید تاپوزخندی مهمونیِ بزرگ صبر کنی. جیرنی تا وقتی این قضیهٔایرادی دیروس حل نشه، نمیذاره هیچکدوم از دختراش برن بیرون.»
نالروند با چنان ناراحتیای گفت که معلوممیگردیم بود لیث دقیقاً دست روی نقطهٔ حساسیواقعاً گذاشته است: «منظورم دربارهٔ نیمهٔ جانوریم بود!»
لیث آهِ عمیقی کشید و گفت: «آره جونِ خودت. حالا چش هست؟»ایرادی ذهنش درگیرِ هدیهای بود که کامیلا قطعاً از قبل برایش آماده کردهکارِ بود و حالا قرار بود در گوشهٔ نموری از خانهشان خاک بخورد.
نالروند پرسید: «هر کاری از دستم برمیاومد کردم. مدیتیشن، پیوندهای ذهنی، آیینهای شمنی، ولیزحمت هیچکدوم جواب نمیده. هرچقدر هم تلاش میکنم، نمیتونم با نیمهٔ جانوریم ارتباط برقرار کنم.نیاز تو چطور تونستی نه دوتا، بلکه سه تا ذاتِ مختلف رو همزمان مهار کنی؟»
لیث جواب داد: «مهارشوناینکه نکردم.» با این حرف،پوزخندی فکِ رزار از تعجب افتاد.
«منظورت چیه؟»
لیث گفت: «کنترلشون نکردم چون نیازی به این کار نداشتم. من تلفیقی از یهسراپا مسخشده، یه انسان و یه جانورِ امپراطور نیستم. من همون موقع همهٔ اونا هستم،مشورتی یا بهتر بگم، بودم. اونا بیشتر شبیه جنبههای مختلفِ شخصیتم بودن، نه شخصیتهای متفاوت.»
نالروند با عصبانیت باقیماندهٔ نوشیدنیاش را سر کشیدایراده و به سمتِ در رفت و گفت: «لعنتی!میذارم این یعنی حتی تو هم نمیتونی کمکم کنی.»
لیث گفت: «نه لزوماً.» صدایشجفتمون بُرندگیِ گذشتهاش را بازیافته بودخودت و رزار را از حرکت بازداشت.
دیگر خیالزده یا افسرده نبود، بلکهموروک فقط سرمای دکتری را داشت کهگفتی برای یافتنِ پاسخ، جسدی را تشریح میکند.
لیث که بیشتر داشت با خودش حرف میزد، پرسید: «فکر کنم تمامِ این مدت داشتی با این مشکلدنبالِ اشتباه برخورد میکردی. اگه تو و نیمهٔ جانورت واقعاً دوتا موجودیتِ جدا هستین، پس چطور میتونی آزادانه هرناخونده دو بدن رو کنترل کنی؟ چطور هر وقت جونتون در خطره، غریزهٔ جانور کنترل رو به دست میگیره؟»
«بهت که گفتم. تو گذشته، جادوگرای انسان ازایراده جادوی ممنوعه استفاده میکردن تا زندانیا رو بامیذارم جانورِ امپراطور و جانورِ جادویی تلفیق کنن تا—»
لیث حرفش راوجودِ قطع کرد: «تلفیقموروک شدن، درست مثلِ من.»
«میدونی، تازگیا یکی بهم گفت که انسانها چیزی جز حیواناتِخودت خیلی مکار نیستن و دلیلِ اینکه جانورانِ عادی قبل از تکاملببین به جانورِ جادویی از انسانها شکست میخورن اینه که هوش ندارن.»
لیث پیش از توضیحِ نظریهاش، حرفهای اسکارلت را نقل کرد:باهام «ولی بعد از تکامل، انسانها از جانورا شکست میخورن چون مازحمت اونقدر درگیرِ چیزی که هستیم میشیم که فراموش میکنیم کی هستیم.»
«چی میشه اگه اونا ذهنهاتون رو هم درست مثلِ بدنهاتون تلفیق کرده باشن؟ چی میشه اگهمیذارم تمامِ اون تمایلات و خشمی که حس میکنی در واقع مالِ خودت باشه؟ ذهنِ یه جانورِ امپراطورهمهچیز با ذهنِ یه انسان برابره، واسه همینه که تشخیصِ یه جانورِ دگردیسکرده از یه انسان اینقدر سخته.»
بعد ادامه داد: «چی میشه اگه چیزی که بهش میگی نالروند ازگفتی همون اول اصلاً انسان نبوده باشه؟ چی میشه اگه تو هم درستتأییدی مثلِ من باشی، یه تلفیقِ ناقص که منتظره تا کاملاً ادغام بشه؟»
نالروند ناگهان حس کرد زانوهایش تا میشوند و پیش از آنکه پاهایش یاری نکنند،واقعاً باید مینشست. رزار تمامِ عمرش را با این تصور سر کرده بود که انسانی گرفتارکارِ در کالبدی هیولایی است، اما حالا تنها چیزی که برایش مانده بود، خودِ هیولا بود.
با نجوامیگردیم پرسید: «ازپرسید این بابت مطمئنی؟»
لیث گفت: «نه، این فقط یه نظریهست که خودت باید امتحانش کنی. ولی قطعاً خیلیمیکنم چیزا رو توضیح میده. مثلاً اینکه چرا میتونی حتی تو هیئتِ انسانیت هم از جادویبپری راستین استفاده کنی و چرا هر وقت بدنت رو عوض میکنی دچار هیچ شوکی نمیشی.»
سکوتِ طولانیتر و معذبکنندهتری حاکم شد. نالروند ناگهان دلیلِ اشتیاقِ اخیرِ لیث بهکامی الکل را فهمید. از دست دادنِ تمامِ چیزهایی که برایت عزیز بود، دردِزحمت زیادی داشت و ویسکی ذهن را آنقدر کُند میکرد که این درد متوقف شود.
از شدتِ استیصال برای فکر کردن به چیزیپوزخندی دیگر، حتی به قیمتِ احمق جلوه دادنِ خودش،ایدهم پرسید: «واقعاً قرار گذاشتن با فریا اینقدر راحته؟»
لیث نوشیدنیِ دیگری برایپرسید نالروند ریخت و گفت:کامی «اگه آدمِ چندشی نباشی، آره.»
دربارهٔ هر چیزی که به ذهنشان میرسیدسراپا حرف زدند تا اینکه آنقدر دیر شدزحمت که رفتنِ نالروند بیادبی به حساب نیاید.
روزِ بعد در لانهٔ فالوئل، رزار از اینکه میدید فریاخودت و لیث با گنبدی از بقیهٔ کلاس جدا شدهاند، احساسِایراده آرامش کرد. حس میکرد نمیتواند توی چشمهای هیچکدامشان نگاه کند.
فالوئل در حالی که به هفت چشمِ بازِ لیث اشاره میکرد کهایرادی هر کدام با قدرتِ عنصرِ متفاوتی میدرخشیدند، گفت: «خدایانِ من! لیث، واقعاًکارِ کاری میکنی که از شدتِ حسادت دلم بخواد یه لگدِ محکم بهت بزنم.»